چپتر 217: فصل 217 - عصر غولها (۳)
0«نکنه احیاناًکنید ژانگ وولسانگمگر رو یادت میاد؟»
دلاور ناشناسی از فرقه نیلوفر سفید،سیم چابک و سبکبال از روی دیوارزیادی پرید و درست کنار من فرود آمد.
با دیدن اینکه حتی برادر بائک هم واکنشی نشان نداد، پیدا بودآشنایی خصومت یا کینهٔ خاصی در کار نیست؛ برای همین در آغوش پدرمفردی کمی آرام گرفتم و دستهایم را به نشانهٔ احترام روی هم گذاشتم.
«دانش من ناچیزه،بیش برای همین دقیقاًداشتم مطمئن نیستم کی هستن...»
«این اسم همون بندهٔمگر خداییه که ده سالمیشوند پیش میخواست دخلت رو بیاره.»
«آهان، از ایشون خیلی چیزها یادسیم گرفتم. از اون مواردی بود کهزیادی یه آشنایی خوب به نیکی جبران شد.»
«هه.»
پس اسم اون عضو فرقه نیلوفرداشتم سفید که توی پکن قصد داشتداغون من و هوایونگ را بدزدد، وولسانگ بود.
از آنجا که فردی با چنین جایگاه والاییمیشوند در فرقه نیلوفر سفید مستقیماً نامش را بهکردی زبان آورد، لابد در تشکیلاتشان مهرهٔ مهمی بوده است.
هرچند پدربزرگم باحیاتت یک حرکت کارشسیم را ساخته بود.
خب، بماند.
اگر خوب به قضیه فکر کنید، اصلاً مگرخودت چند نفر در این دنیا پیدا میشوند کههنوز حریفی بیش از یک ضربه برای پدربزرگم باشند؟
«داشتم فکر میکردم با خودت چینفر فکر کردی که جوهرهٔ حیاتت روباشند داغون کردی و زدی به سیم آخر؟»
«من هنوز حتی اسمتداغون رو هم نشنیدم، ولیهنوز زیادی داری خودتو صمیمی میکنی.»
وقتی پیرمرد فرقه نیلوفر سفید ناگهان دستشخیلی را دراز کرد، نوک نیزهٔ برادر بائکنیکی بلافاصله بین آن دو شکافت و بیرون جهید.
«نگو که با نیت خیر اومدی. اوضاعمیکردم داره عجیبوغریب پیش میره و چارهٔ دیگهای ندارم،آخر ولی نمیتونم همینطوری بهت اعتماد کنم، مگه نه؟»
«اگه این پیرمرد بکشه کنار، امروزنفر باید مراسم خاکسپاری خودت و این جوجهداشتم رو برگزار میکردن، مگه غیر از اینه؟»
«چه به دست اون بربرهای شمالی کشته بشیم چه بهنشنیدم دست تو، مرگ مرگه و فرقی نداره. بهتره با همه همزماندراز روبهرو بشیم تا اینکه با یه متحد غیرقابلاعتماد پشت سرمون بجنگیم.»
«حرفت بیراه نیست.»
پیرمرد فرقه نیلوفر سفیدضربه نگاهش را از من گرفتکردی و به برادر بائک دوخت.
«فرقهٔ شکوفه نیلوفر سفید. من منصب نایبمحافظ رو دارم و به پکنباشند و ولایت شونچون توی هبی نظارت میکنم. از اونجایی که فقط یه مهرهٔنشنیدم گمنامم، لقبی ندارم و نمیتونم اسمم رو بهت بگم. این مقدار کافی نیست؟»
«چطور ممکنه هنوز از پیروان نیلوفر سفید کسی توی ولایت شونچون باقی موندهداری باشه؟ شنیده بودم امپراتور تیغه در قلب ولایت شونچون اعلام جنگی تمامعیار کردبین و ظرف ده سال گذشته، عدهٔ زیادی از اونها رو از لب تیغ گذروند.»
«طریق بزرگ در دل بحرانها رشد میکنه. خب، میخوای همینطور صدات روآشنایی بندازی روی سرت؟ داری از روش خیلی ناشیانهای برای خریدن وقت استفاده میکنی.چنین ظاهراً واقعاً یه راهی برای احیای رهبر اتحاد رعد آسمانی وجود داره، نه؟»
«واسه همینه کهبیش آدمهای باهوش وداشتم تیزبین اینقدر مایهٔ دردسرن.»
برادر بائک دراصلاً حالی که سرش رادنیا میخاراند، خندهای سر داد.
«و شما، دوستان اهل شمال، میخواین همینجا شمشیرهنوز بکشید و تکلیف مرگ و زندگی رو معلوم کنید؟وقتی دیگه بعید میدونم نتیجه براتون مثل قبل تضمینشده باشه.»
«تا وقتی دستبهکار نشیمبیاره که معلوم نمیشه خونچیزها کی ریخته میشه، مگه نه؟»
«دستکم هیچ دلیلی نداره خونی ریخته بشهمیکردم که دیدنش لزومی نداره. اگه همین حالا عقبآخر بکشید، هیچکس چیزی از دست نمیده، مگه نه؟»
هیچ قطعیتی وجود نداشت که ایننفر شخص، ملقب به محافظ فرقه نیلوفر سفید،داشتم در چنین اوضاعی جانب ما را بگیرد.
اما آیا دوستان ماداغون از دشتهای شمالی همهنوز دقیقاً همین برداشت را داشتند؟
بیایید این حقیقت را به یاد بیاوریم که اتحادیاد رعد آسمانی در روندی کاملاً مسالمتآمیز میان دشتهای شمالیپکن و فرقه نیلوفر سفید در حال تکهتکه شدن بود.
از دیدگاه آنها، این همان لحظهای بهمیکردم حساب میآمد که رقیب موذیشان بالاخره پرده ازآخر هویت واقعیاش برداشته و پیش قدم شده بود.
بهعلاوه از منظر آنها، پیروان نیلوفر سفید از زمان دگرگونیبیش مأموریت آسمان تا کنون همواره دشمنان قسمخورده و دیرینهٔ دشتهایزدی شمالی بودهاند و مهمتر از همه، ریشه در قوم هان داشتند.
این یعنی نژادی کهداغون ابداً و در هیچ شرایطیاسمت نمیشد به آنها اعتماد کرد.
اگر آنها با این فرض مبهم وارد عمل میشدند که نبردمواردی به جنگی سهجانبه بدل میشود، در صورت پیوستن فرقه نیلوفر سفیدبدزدد به ما، آیا تاب تحمل خسارتهای ناشی از آن را داشتند؟
نمیدانم دشتهای شمالی توان گسیل چند استاد در قلمرو آفرینش را داشت،داغون اما با تکیه بر عقل سلیم، بهای از کف رفتن جانِ استادیمیکنی در مرتبهٔ قلمرو آفرینش، حتی برای یک امپراتوری هم تاوانی بس سنگین بود.
راهب دشتهای شمالی که تمام این دو دو تاحریفی چهار تاها را در سر گذرانده بود، با نگاهیحیاتت گرفته و سنگین به این سو چشم دوخت و گفت:
«بله، حق باحیاتت شماست. همانطور کهسیم فرمودید عقبنشینی میکنیم.»
«داگوان!»
«پس قصد داریبیش قضیه رو همینجا تامیکردم تهش پیش ببری، جونگسا؟»
«فکر میکنی خان چنینمگر چیزی رو مجاز میدونه؟میشوند همینطوری میخوای جا بزنی؟»
«من شخصاً از استاد اعظم دربار طلب بخشش میکنم، پس اینولی بار رو از خواستهٔ من پیروی کن. چه دلیلی داره برایکرد دستاندازی به یه مشت راهزن، جون یه جونگسا به خطر بیفته؟»
اینکه دعواها و بگومگوهای داخلیتانآهان را آوردهاید اینجا جلوی چشماون ما راه انداختهاید، واقعاً معذبکننده است.
به هر حال، چون اوضاع داشت آرامترمیکردم و بیدردسرتر از تصوّرم ختم به خیرسیم میشد، با احتیاط از جا بلند شدم.
اینکه در هجده سالگی، به علاوهٔ بیست ومیشوند هفت سال عمر زندگی قبلیام، در آغوش پدرمکردی بیفتم و نفسنفس بزنم، کمی مایهٔ شرمساری بود.
همین که این کارداغون را کردم، سنگینی نگاههنوز راهب روی من افتاد.
«ما عقبنشینی میکنیم، امابیاره آیا به یک سوالمچیزها جواب میدهی، گرگ خونی گردنزن؟»
«چه سؤالی داری؟»
«تو بیشک جوهرهٔ حیاتت را خرد کردی.دنیا دستکم دو ساعت از آن گذشته؛ بامیکردم این حال، زیادی سرِ حالی، اینطور نیست؟»
«آه، خب این هنرداغون مخفی خاندانمونه، واسه همینهنوز توضیح دادنش یکم سخته...»
«هرگز نشنیدهام که خاندانبیاره پنگ هبی هنری مخفی براییاد بازگرداندن جوهرهٔ حیات داشته باشد.»
حالوهوای راهب یکباره عوضضربه شد و رنگ وخودت بویی عجیب به خود گرفت.
خرد کردن و بعد بازسازی جوهرهٔ حیات بیشک اتفاقی نادربیش به شمار میرفت که در دنیای رزمی معجزه نامیده میشد،زدی اما قاعدتاً در چنین موقعیتی نباید کسی سرش بازخواست میشد.
کمی احساس خطرحیاتت کردم و بیمعطلی پشتآخر برادر بائک پناه گرفتم.
«انگار حقمیخواست با ژوگهبیاره یونسون بود.»
بعد از اینکه آن دو برایداشتم لحظهای با یکدیگر پچپچ کردند، یکیداغون از آن رزمیکارها تیغهاش را بیرون کشید.
اصلاً چرا بایداصلاً پای اسم اون مرتیکهدنیا اینجا وسط کشیده بشه...؟
«بنیهای که جوهرهٔ حیاتش خرد میشود و سپس دوباره خودشنشنیدم را ترمیم میکند... گویا واقعاً چنین چیزی در دشتهای مرکزیدستش وجود دارد. اصلاً نیازی نبود این همه راه را دور بزنیم.»
با پایان این کلمات،بیاره هر دو نفر یکبارهچیزها به سمت ما خیز برداشتند.
در حالی که برادر بائک مسیر راهب را مسدودکردی میکرد، رزمیکارِ تیغهبهدست مثل مار بدنش را پیچوتاب داد،نشنیدم از شکاف میانشان رد شد و درست مقابلم فرود آمد.
مگه نگفتی عقبنشینی میکنی؟!
همین الان گفتی عقب میکشی!
تا همین یکدخلت لحظه پیش کهایشون همهچیز کاملاً صلحآمیز بود!
جینـگ——!!
پدرم با شتاب تیغهاشمگر را بیرون کشید ومیشوند جلوی ضربه را سد کرد.
شرایط کاملاً نابرابر و به زیانمان بود؛ از این رو فوراًولی نگاهم را سمت فرقهٔ نیلوفر سفید چرخاندم، اما آنها در کمالکرد تعجب با چهرههایی سنگین و موقر فقط به من زل زده بودند.
«میخواید همینطوری دستدخلت رو دست بذاریدایشون و تماشا کنید؟»
«درسته، نمیشهحریفی که همینطورضربه نگاه کنم.»
رزمیکار نیلوفر سفید که قدمبهقدمچند جلو آمده بود، دستش رابیش به سمت پشت گردنم دراز کرد.
خواستم با دست چپ پساش بزنم، اماآخر او از قبل ساعدم را رد کردهخودتو و پشت گردنم را چنگ زده بود.
خیانت، آنمیخواست هم درستبیاره وسط این مهلکه؟!
این دیگرحریفی با هیچ عقلباشند سلیمی جور درنمیآمد.
البته مطمئن هماصلاً نبودم که محال استدنیا به ما نارو بزنند.
اما اگر اینجا از پشت به ما خنجر میزدند و موفقولی به کشتن قهرمان بزرگ بائک میشدند، موازنهٔ قدرت میان دشتهای شمالیکرد و فرقهٔ نیلوفر سفید، دو به یک به نفع شمالیها تمام میشد.
به هم زدن تعادلبیاره در این لحظه یک اشتباهیاد فاحش و احمقانه نبود مگر؟
«حالا بالاخره فهمیدم چراضربه اون یارو وولسانگ خلافخودت نقشه دست به عمل زد.»
همراه با گزگزی آزاردهنده، انرژی واقعی پیرمردِ فرقهٔمیشوند نیلوفر سفید در امتداد ستون فقراتم به جریان افتاد،جوهرهٔ گردشی در تنم کرد و سپس بیرون کشیده شد.
پیرمرد اخمهایش را درداغون هم کشید، قدمی به عقباسمت گذاشت و تیغهاش را کشید.
«سی ومیخواست شش ستارهٔبیاره نیروی آسمانی...»
«ممنون بابت تأییدت! همانطورضربه که حدس میزدم، نمیتوانمخودت دست خالی عقبنشینی کنم.»
«پیشکسوتهای عزیز، میشه بپرسممگر چرا اینقدر بینتون گلمیشوند کردم و سرِ دست میبرنم؟»
دیگر تبدیل شده بودم به همانسیم ستارهٔ قهرمان آسمانی که بیاباننشینها وزیادی فرقهایهای بدنام برای تصاحبش سرودست میشکنند.
تنها راهمیخواست برای توجیه وضعیتآهان فعلی همین بود.
«بچه جون، تو همونضربه ظرفی بودی که رهبرخودت فرقه آمادهاش کرده بود.»
چی؟
مورونگ چونگ در حالی کهزدی زه کمانش را میان انگشتانشنشنیدم لمس میکرد، گوشهٔ لبش را گزید.
باید به زور وسوسهٔبیاره پریدن به میدان نبردچیزها را در دلش سرکوب میکرد.
پنگ هیونهوی چنان تلوتلو میخوردباشند که گویی هر لحظه امکانجوهرهٔ دارد نقش بر زمین شود.
دورتر از آنجا، در حیاط اندرونی تالار رهبرمیشوند اتحاد، تصویر جوانِ غرق در خونی که تنهاکردی به یک تیغه تکیه زده بود، کاملاً دیده میشد.
«همهاش به خاطر منه...داغون به خاطر اینکه بههنوز قدر کافی قوی نیستم...»
در تمام طولدخلت زندگیاش هرگز چنین فکریخیلی به سرش نزده بود.
اینکه فردی در سنوسال او به مراحل پایانیخودت درجه یک رسیده باشد، دستاوردی بزرگ به شمارهنوز میرفت که نامش را میان نوابغ نوظهور زبانزد میکرد.
اساساً رسیدن به قلمرویی همچون استادنفر اعظم چیزی نبود که برای کسیباشند در سن او دستیافتنی تلقی شود.
با این حال، جوانی که به اوآخر چشم دوخته بود، طوری میتاخت که انگار تمامصمیمی این مرزها و باورها را به سخره میگیرد.
آنقدر دور،میخواست آنقدر دستنیافتنیبیاره و درخشان.
حتی همگام شدن با گامهایش کاری دشوار مینمود،خودت چه برسد به اینکه بخواهد همپای او درهنوز کنارش بایستد؛ چنین خواستهای زیادهخواهی به نظر میرسید.
«اوضاع چطوره؟»
«خوب نیست... اصلاً خوب نیست.زدی همین که هوی تا الانمنشنیدم دووم آورده خودش نزدیک به معجزهست.»
«معجزه، هان؟»
برعکس او، دانشمند چونضربه که همراهش آمده بود،خودت لبخندی آسودهخاطر به لب داشت.
مورونگ چونگ که ازمگر خونسردی او به ستوه آمدهحریفی بود، صدایش را بالا برد:
«چطور میتونید اینقدر بیخیال باشید، دانشمند چون؟! بین اونایی که الانولی جلوی روی هوی ایستادن، حتی یه رزمیکار هم پیدا نمیشه کهکرد قلمروش از اون پایینتر باشه! مگه الان وسط خاک دشمن نیستیم؟!»
«یعنی بدون دردخلت نظر گرفتن اینایشون چیزها راه افتادی دنبالش؟»
«چی...؟»
«مگه خودت با اون همه اطمینان نگفتی؟ اینکه همراهش میشیبیش تا مجبور نباشه از میون جنگل تیغها و کوه شمشیرهازدی تنها بگذره. پس حالا چرا نگرانی که این مسیر اینقدر سخته؟»
دانشمند چون لبخندحیاتت کمرنگی زد و درآخر کنار مورونگ چونگ ایستاد.
هر دو زیر لبهٔ بامآهان تالار نشسته بودند و بهاون یک جهت چشم دوخته بودند.
«تازه، بانو مورونگ، تاضربه حالا دیدی اون دوستمون کاریکردی رو بدون نقشه پیش ببره؟»
«خب، آخه...!»
با این حرف،حیاتت مورونگ چونگ ناخودآگاهسیم دهانش را بست.
خودش همیشه با طعنه و شوخی، این ویژگی را مکراون و حیلهٔ همیشگی قوم هان میخواند، اما پنگ هیونهوی واقعاًداشت فردی بود که هرگز فراتر از مرز محاسباتش قدم برنمیداشت.
نه، حقیقتحریفی بیشتر شبیهضربه این بود که—
«طوری رفتار میکنه انگارمگر تقریباً تمام متغیرها رو ازحریفی قبل توی محاسباتش جا داده...»
هیچ استاد اعظمی در بازی گوسیم نمیتواند از لحظهٔ گذاشتن نخستین مهرهزیادی روی صفحه، تکتک حرکات را پیشبینی کند.
تنها کاری که از دستشان برمیآید این استچیزها که خود را برای نشان دادن واکنش به هرتوی متغیری که روی صفحهٔ بازی پدیدار میشود، آماده کنند.
مسیر و شیوهٔبیش پنگ هیونهوی همداشتم دقیقاً همینطور بود.
غیرممکن استکنید جهان بدون متغیرهایچند پیشبینینشده پیش برود.
او فقط طوری رفتار میکرد کهسیم گویی با لبخندی آسوده، تمام آن پیچیدگیهاداری را از پیش به انتظار نشسته بود.
همین که مورونگ چونگبیاره سکوت پیشه کرد، لبخند روییاد لبان دانشمند چون عمیقتر شد.
«پس مشکل چیه؟ کسی که بهش اعتماد کردی و فرستادیش جلو، تویداغون بحرانیه که خودش پیشبینیش کرده بود. اگه واقعاً حس میکرد هیچ چارهایمیکنی باقی نمونده، اون رفیقمون ما رو پشت سرش جا میذاشت و تنها میرفت؟»
«نه، اینطور نیست...اصلاً مطمئناً یه راهنفر فرار واسهمون جور میکرد.»
«دقیقاً. پس این یعنی هنوز هم اوضاع تحت کنترلشه. من رزمیکار نیستم و ازخودتو جریانات اون تو سر درنمیارم. بانو مورونگ مسلماً بهتر میدونه این لحظه چقدر خطرناکه.بیرون اما وقتی پای اعتماد وسط باشه، با اطمینان میگم چشمهای من خیلی دقیقتر میبینن.»
دانشمند چون.
جو اورین سرش را بالاباشند آورد و همانطور که سخن میگفت،حیاتت نگاهش را به مورونگ چونگ دوخت:
«بانو مورونگ، اعتمادت به هویچند کم نیست. فقط داری خودت روضربه زیادی ناچیز و بیاهمیت حساب میکنی.»
«من...»
«این کارو با خودت نکن. حتی منی که میون رزمیکارهایاون دنیا به زور خوندن و نوشتن یاد گرفتم، همچین نظریداشت ندارم. اگه بهت نیازی نبود، هوی باهات همراه میشد، بانو مورونگ؟»
«چون من...حریفی چون من اصرارباشند کردم باهاش بیام...»
«نه. اگه اون رفیقمون حرفت رو قبول کرده، پس قضیه اینضربه نیست. اگه واقعاً تو رو بیفایده و دستوپاگیر میدید، هوی ازآخر همون اولش محال بود راهت بده؛ اصلاً مهم نبود چی بگی.»
اگر بنا بود بیپرده و سرد قضاوتآخر کنند، پنگ هیونهوی هرگز مردی نبود کهخودتو زیبایی ظاهری یا خواستههای نفسانی تکانش دهد.
جو اورین از گیراییبیاره و فریبندگی چهره وچیزها اندام خویش اطمینان کامل داشت.
تا جایی که با قطعیت ادعاداشتم میکرد هیچکس با تماشای سیمای واقعیاش تابزدی مقاومت نخواهد داشت و دلش نخواهد لرزید.
واکنش پنگ هیونهویاصلاً هم در عمل تفاوتیدنیا با دیگر مردان نداشت.
اما با وجود همهٔ اینها، او حتیآخر در همان ثانیهها نیز با سنجیدن سودخودتو و زیان تصمیم میگرفت و عمل میکرد.
اگر جو اورین تنها با تکیه بر زیباییاشچیزها سراغ او رفته بود، پنگ هیونهوی هرگز قدمعضو در مسیر خیانت و همراهی با او نمیگذاشت.
مگر نه اینکه او با پیشداشتم کشیدن احتمال پیروزی، منافع سرشار و تهدیدیزدی سنجیده و بهجا توانسته بود قانعش کند؟
به بیان دیگر، اگرمگر پنگ هیونهوی تصمیم گرفته بودحریفی با مورونگ چونگ همسفر شود،
تنها یک مفهوم داشت: مورونگ چونگسیم برای پنگ هیونهوی نقشی به قدرزیادی کفایت ارزشمند و ضروری ایفا میکرد.
حتی اگر همانطور که خود دختر میگفت،خیلی با پایفشاری و سماجت همراهیاش را تحمیلنیکی کرده بود، باز هم این حقیقت تغییر نمیکرد.
اگر در شرایطی که مورونگ چونگ نه میتوانست با قدرتجوهرهٔ رزمیاش از او پشتیبانی کند و نه میشد کمکی از خاندانداری مورونگ گرفت، پنگ هیونهوی همچنان بر همراهی او اصرار ورزیده بود،
تنها این معنا را میرساند که با رضایتمیشوند خاطر حاضر بود تمام آن شرایط دشوار را برجوهرهٔ دوش بکشد تا حقیقتاً در کنار او گام بردارد.
«همین یهجوهرهٔ مورد به تنهاییزدی حسادتم رو برمیانگیزه.»
در انظارمیخواست عموم، چیزی جزآهان رفاقتی ساده نبود.
رابطهای که فراتر ازضربه برادری و همراهی میانخودت دو مرد جلوه نمیکرد.
حتی اگر از آن هم فراتر میرفت، برایمیشوند جو اورین که سرنوشتش مجالی برای پیوندی عمیقترکردی از رابطهٔ میان ارباب و رعیت باقی نمیگذاشت،
دیدن این دخترحیاتت تابناک و درخشانسیم حقیقتاً رشکبرانگیز بود.
«تازه، اگه تنها چیزیبیاره که نیاز داریم یهچیزها معجزهست، به هیچوجه نگران نباش.»
«منظورت از این حرف چیه؟»
«از اونچه که به چشمچند خودم دیدم، معجزهها همیشه هوایبیش اون رفیقمون رو خوب داشتن.»
جو اورین باحیاتت ساختن لبخندی شوخ وآخر پرنشاط، سرش را برگرداند.
پرچمی سیاه بر فرازبیاره افق، فراتر از دروازههای اتحادیاد رعد آسمانی قد برافراشته بود.
«نگاه کن. در کمالضربه تعجب، مگه نمیبینی معجزه درستکردی همین حالا داره رخ میده؟»
— اتحاد مسیر تاریک.
سیمای سرخرنگ دیوی خشمگین،داغون نقشبسته بر حریری کههنوز به سیاهی قیر میزد.
— اتحاد اژدهای شمالی.
تصویر اژدهایی خروشانبیش بر پارچهای ابریشمی ومیکردم سیاه در همان ابعاد.
و...
— خاندان بزرگ پنگ هبی.
نمادی که هم جناح حق و همخیلی جناح نامتعارف را در بهت فرو میبردنیکی و تنها یک پیام داشت: وحشت مطلق.
آن سه درفش سهمگین درباشند حال گشودن راه خود بهجوهرهٔ سوی کوهستان رعد آسمانی بودند.