چپتر 4: مقدمهای بر هنرهای رزمی (۱)
0زمان برایداشته یک نوزادبگویم کند میگذرد.
این احساس که آنها هرکره روز تغییر میکنند و بزرگ میشوند،میتواند صرفاً دیدگاه محدود یک بزرگسال است.
اگر با ذهن یک بزرگسال درمیتوانستم بدن یک نوزاد گیر میافتادید، تازه میفهمیدیدزندگی که زمان چقدر زجرآور و کند میگذرد.
من دقیقاًساده در چنینداشته وضعیتی بودم.
«فکر کنم حداقل شرایط لازم برایرشته تبدیل شدن به یک نابغه در حوزهگواهینامه فرهنگی کنفوسیوسی قرون وسطی را برآورده کردهام.»
لبخندی زدم و از اینکهکره زبانم حالا میتوانست کلمات راباشد واضح ادا کند، احساس رضایت کردم.
سه سالگی.
سنی که بقیه تازهداشته چند کلمه یاد گرفتهاند وعلوم تمام روز فقط ور میزنند.
اما این بدن، کلاسیکبگویم هزار واژه را بهانسانی طور کامل یاد گرفته بود.
'میگویند چوی سونگرو، یی ای وبرنامه کیم سیسوپ به خاطر یادگیری کلاسیک هزارزمینه واژه در سه سالگی نابغه نامیده میشدند.'
در حوزه فرهنگی کنفوسیوس، مرز بین یک کودک نابغهرشته و یک احمق فقط با یک معیار مشخص میشد: اینکهکمک یک نفر چقدر سریع میتوانست حروف چینی را حفظ کند.
کاربرد این حروف تازه بعدمیتوانستم از یادگیری چهار کتاب وانسانی پنج کلاسیک اهمیت پیدا میکرد.
و هر دانشآموزی از جمهوری کره که برنامهانسانی آموزشی استاندارد را گذرانده باشد، میتواند تا حدودیکمک در زمینه حفظ کردن ساده برتری داشته باشد.
فقط میتوانستم بگویم کهجمهوری تحصیل در رشته علوم انسانیگذرانده به من برتری داده بود.
اینکه در زندگی قبلیام حتیداشته گواهینامه سطح هفت را همعلوم گرفته بودم، کمک بزرگی بود.
در وهله اول، کلاسیک هزار واژه یک متنرشته آموزشی مقدماتی بود که بیش از هفتاد درصدسطح آن را حروف پایه و پرکاربرد تشکیل میداد.
تا زمانی که آدم چندتحصیل حرف سخت را حفظ میکرد، ذاتاًقبلیام چیز دشواری در آن وجود نداشت.
حالا، اگر با یادگیری مقدماتی شروع میکردم واستاندارد تا سه کلاسیک شعر، اسناد و تغییرات پیشبرتری میرفتم، میتوانستم به برترین روشنفکر خاندان پنگ تبدیل شوم.
'تا دهکردن سالگی همه آنهاداشته را یاد میگیرم.'
«هوی-آ باهوش است، اماداشته استعداد ذاتیاش ضعیف استرشته و این یک مشکل است.»
«با این حال، او خون رهبررشته خاندان را به ارث برده، پسحتی مشکلی پیش میآید؟ کمکم پیشرفت میکند.»
نه.
آهای، جماعت.
«آخه چرا توی نقطه دروازه حیات گیر کردهای؟رشته وقتی با گردش انرژی پایه اینقدر مشکل داری،سطح بعداً چطور میخواهی کتابچههای مخفی خاندان را یاد بگیری؟»
«......»
بگذریم از این واقعیت که اصلاً قصد نداشتماستاندارد متخصص طب سوزنی شوم و نمیفهمیدم چرا بایدبرتری نقاط کانال انرژی را با این دقت حفظ کنم.
دارم به شما میگویم، آنداشته استانداردها برای بزرگسالان است، بنابراین برایانسانی بدن یک کودک بسیار سختتر است.
در بدن یک بزرگسال، نقاط کانال انرژی با سانتیمترعلوم از هم جدا شدهاند، اما اگر همان مقیاس را رویبزرگی بدن یک کودک اعمال کنید، این فاصلهها به میلیمتر میرسد.
«همم... اینکه حتی نتواند پنجتحصیل دور دور حیاط تمرین کوچکزندگی بدود... چطور کسی از خون پنگ...»
«نه.»
این کودکآزاری ورزشی که یک بچه پنج ساله رارشته مجبور میکنند با یک تکه آهن روی کمرش دورهفت حیاط تمرین بدود را باید به کجا گزارش دهم؟
'بدجوری تو دردسر افتادهام.'
سریع یاد گرفتن حروف چینی و حفظ کردن کلاسیکهایداده کنفوسیوسی، آن هم بدون اینکه کسی به من آموزشوهله دهد، صرفاً به عنوان «باهوش بودن» در نظر گرفته میشد.
در حالی که با بدنی کوفتهبرنامه به رختخواب میخزیدم، اشکهای ناشی ازحدودی ناامیدی و تلخکامی را قورت دادم.
درد عضلانی موجیساده از حالت تهوعمیتوانستم به همراه داشت.
من چین قرونبرتری وسطی را خیلیبگویم دستکم گرفته بودم.
قرار نبود یک مقام دولتی شوم،رشته بنابراین مطالعه هر چیزی فراتر ازحتی حروف کاربردی و روزمره بیفایده بود.
از جایی که شخص میتوانست کتابچههایبرنامه هنرهای رزمی را بخواند، معنی کلمهحدودی «مطالعه» به قلمرو «آموزش مبارزه» تغییر میکرد.
آنها مرا مجبور میکردند بیش از سه ساعت در حالت اسب (نشستن روی یک صندلی نامرئی) بمانم، وادارم میکردندکمک نقاط بیشمار کانال انرژی در سراسر بدنم را حفظ کنم، و اگر نمیتوانستم همپای گردش انرژی پیش بروم، میگفتنددشواری باید گردش انرژی را انجام دهم و مرا مجبور میکردند با یک تکه آهن روی کمرم به جلو بخزم.
خیلی سادهلوح بودم.
«استعداد ذاتی» از نظر آنها بهرشته این بستگی داشت که یک نفرحتی چقدر سریع یاد میگرفت آدم بکشد.
یک نابغه علمی که کلاسیک هزار واژه را درگذرانده سه سالگی و یادگیری مقدماتی را در پنج سالگیمیتوانستم مسلط شده بود، طبق استانداردهای آنها برچسب «ضعیف» میخورد.
'انجامش میدهم، حتیساده اگر فقط ازمیتوانستم روی حرص خوردن باشد.'
در پنج سالگی، یک روز طاقتفرسایبگویم دیگر را در حالی که اشکهایمزندگی را قورت میدادم، به پایان رساندم.
«بالاخره.»
در حالی که با چهرهایداشته بیحالت به مشتم نگاه میکردم،علوم این را زیر لب گفتم.
هفت سالگی.
مشتم که باید نرمبگویم و لطیف میبود، پر ازداده زخم و پینه شده بود.
داشتم به سطحی از رشد فیزیکیبرنامه میرسیدم که حتی تصور آن با ذهنیتزمینه ضعیف قرن بیست و یکمیام دشوار بود.
بله، شایدکردن واقعیت واقعیبرتری همین بود.
تقققق!!
کندهای که تازه به آنتحصیل ضربه زده بودم، با صدای شکستنقبلیام بلندی در حال سرنگون شدن بود.
در هفتمیکرد سالگی، یک کندهکره را شکافته بودم.
با مشت خالیام.
«مرحله مقدماتی هنر آشوب نخستین رابگویم به پایان رساندی. فکر میکردم شروعزندگی کندی داری، اما این دستاورد بدی نیست.»
«ممنونم، پدر.»
در جواب حرفم، پدرم فقطکره غرولندی کرد، انگار که کار کاملاًمیتواند طبیعی و پیشپاافتادهای انجام داده باشم.
«هوی-آ. آن جمله را به یادمیتوانستم داری که میگوید برای یک رزمیکارداده خاندان پنگ، خود شخص ذاتاً قوی است؟»
«بله.»
«هنرهای رزمی خاندانمیتوانستم ما سریعترین، ظریفترینرشته یا حتی قدرتمندترین نیستند.»
«هنرهایی برتر و قدرتمندتر از هنرهایبرنامه رزمی خاندان پنگ، قطعاً در اینحدودی دشتهای مرکزی پهناور زیر آسمان وجود دارند.»
«بله.»
«با این حال، هیچچیز قویتر از یکتحصیل "انسان" از خاندان پنگ نیست. هوی-آ. بایدحتی همیشه این کلمات را در قلبت نگه داری.»
افراد خاندانداشته پنگ ذاتاًبگویم قوی هستند.
در چند سال گذشته،جمهوری معنای این کلمات را باگذرانده تمام وجودم تجربه کرده بودم.
آنها به این دلیل فرقه شمارهمیتوانستم یک مسیر تاریک نامیده نمیشدند که صاحبزندگی برترین هنر رزمی در دشتهای مرکزی بودند.
دلیلش صرفاً این بود که کسانیبگویم که خون پنگ در رگهایشان جریان داشت،قبلیام اساساً در کلاس وزنی بالاتری قرار داشتند.
اگر با خون پنگ به دنیا میآمدی،علوم حتی در سطح درجه سه هم میتوانستیسطح یک رزمیکار درجه دو را در هم بشکنی.
یک رزمیکار درجه دوجمهوری میتوانست یک رزمیکار درجهاستاندارد یک را شکست دهد.
یک رزمیکار درجه یک میتوانستداشته با یک استاد اعظم تبادلعلوم ضربه کند و عقب رانده نشود.
این مسئله ربطی بهداشته هنرهای بیرونی، هنرهای درونیرشته یا هنرهای ذهنی نداشت.
بهتر بود بگویم که ساختار ورشته ترکیب خود شخص، یک قدم بیشتر ازگواهینامه سایر رزمیکاران برای «کشتن» بهینهسازی شده بود...
این یعنیمیکرد ما یکجمهوری نژاد متفاوت بودیم.
در دوره هان-ژونگ، این ویژگی فضیلتیمیتوانستم برازنده یک قهرمان و ژنرال بزرگداده در یک دوران پرآشوب به حساب میآمد.
اگر سنت خاندان کمی متفاوت بود،بگویم وارد خدمت دولتی میشدیم و بهزندگی یک خانواده از ژنرالها تبدیل میشدیم.
'به همین دلیل استبگویم که ما به یکانسانی جناح نامتعارف تبدیل شدیم.'
آهی کشیدممیکرد و سرمجمهوری را تکان دادم.
ارزیابی دقیق بود: فوقالعاده قوی،داشته کمی فاقد هوش، اما درعلوم عوض، سرشار از معرفت و وفاداری.
مگر به همین دلیل نبود که خاندانتحصیل پنگ هبی در رسانههای دیگر اغلب بهحتی عنوان یک جناح حق به تصویر کشیده میشد؟
اما اگر کسی با دقت به این شرایطانسانی فکر میکرد، در واقع سخت بود که آنها رابزرگی به عنوان عناصر یک جناح حق در نظر بگیرد.
آنها بدون هیچ فکری همهچیزکره را در هم میکوبند، اماباشد قطعاً هوای آدمهای خودشان را دارند.
ما توافق کرده بودیمبرتری که به آن، جناحتحصیل نامتعارف مسیر تاریک بگوییم.
آیا این دقیقاً همانداشته روشی نیست که سندیکاهایرشته جرایم سازمانیافته مدرن عمل میکنند؟
«حالا که به هنر آشوبتحصیل نخستین وارد شدهای، وقتش رسیده کهقبلیام هنرهای رزمی خاندان را یاد بگیری.»
«بله.»
«فکر میکنیکردن هنر رزمیبرتری خاندان پنگ چیست؟»
«تکنیکهای تیغه.»
خاندان پنگ هبی خاندانی بود که به خاطر تیغهاشداده شهرت داشت و رهبر فعلی خاندان، قدرتمندی بود کهوهله در دنیای رزمی با نام امپراتور تیغه شناخته میشد.
طبیعتاً هنرمیکرد رزمی خاندان بایدکره تکنیکهای تیغه میبود.
با اینکردن حال، پدرم پوزخندیداشته زد و گفت.
«پس میدانی چرا در مرحله مقدماتیبگویم هنر آشوب نخستین، پرتاب انرژی رازندگی به همراه قانون درونی آموزش میدهیم؟»
«... بله؟»
«این را بگیر.»
جرینگ!
پدرم یک تکه آهن سیاهمیتوانستم را از آستینش بیرون کشیدانسانی و آن را جلوی چشمانم انداخت.
سنگین بود.
با اینکه داخلش آستر داشت،کره اما اساساً از صفحات آهنیباشد متصل به هم ساخته شده بود.
صدای جرینگجرینگ میداد و باداشته زنجیرهای کوچک و تسمههای چرمیعلوم به هم متصل شده بود.
هر طور کهبرتری به آن نگاهبگویم میکردم، یک تیغه نبود.
در وهلهداشته اول اصلاًبگویم یک سلاح نبود.
این...
«یک دستکش زرهی... است؟»
«بیشتر شبیهساده یک محافظداشته ساعد است.»
«بله...؟ آیاداشته ما تکنیکهایبگویم مشت یاد میگیریم؟»
«کدام خاندانی استدانشآموزی که حتی یک تکنیکآموزشی مشت هم نداشته باشد؟»
راست میگفت.
هنرهای چنگ زدن و تکنیکهای مشت و کف دست،علوم در کنار قدمگذاری، مهارتهای پایهای محسوب میشدند که حتیکمک فرقههای متخصص در شمشیر هم آنها را یاد میگرفتند.
با این حال،میتوانستم این فقط برایرشته اهداف مکمل بود.
خاندانی که تا این حد پیش برود کهاستاندارد محافظ ساعد بپوشد و آن را برای مبارزهبرتری عملی تمرین کند، به هیچ وجه رایج نبود.
و در وهله اول،برتری او فقط یک محافظتحصیل ساعد به من داده بود.
به نظر میرسیدبرتری برای هر دوبگویم دست ساخته نشده بود.
پدرم در حالی که محافظتحصیل ساعد را میپوشیدم نگاهم کردزندگی و سرش را تکان داد.
«از دست راستت استفاده نمیکنی؟»
«چرا. برای همینساده دارم محافظ ساعد رابگویم روی دست راستم میپوشم...»
«اشتباه است. محافظ ساعد رامیتوانستم روی دست چپت بپوش. بیا،انسانی تماشا کن. اینطوری باید انجامش دهی.»
پدرم حالا یک محافظبگویم ساعد تیرهرنگ را رویانسانی دست چپش پوشیده بود.
او به طور طبیعی تیغهاش را با دست راست گرفت ومیتواند آن را روی شانهاش انداخت، سپس پای چپش را دراز کرد وانسانی در حالی که در وضعیتی کج ایستاده بود، به من نگاه کرد.
«این وضعیت پایه یک رزمیکار خاندان پنگ است، زمانی کهعلوم بر هنر آشوب نخستین، قانون درونی آشوب نخستین، قدمهای ارباببزرگی کوهستان، مشت قلب ببر و تیغه آشوب نخستین مسلط شده باشد.»
«اوه...»
«نظرت چیه؟»
شبیه یه لات شدی.
یک دستش که محافظ ساعد داشت را به آرامی پایینعلوم انداخته بود و تیغهای که زحمت در دست گرفتنش رابزرگی کشیده بود، انگار فقط برای نمایش روی شانهاش تکیه داده بود.
دو پایش را کج و نامتقارن رویتحصیل زمین گذاشته بود و بدنش در حالیحتی که رو به جلو بود، زاویه داشت.
این ژستِ یک راهزنبگویم کوهستان بود که برایانسانی جمعآوری باج آمده است.
سخت میشد این راجمهوری به عنوان هنر رزمیاستاندارد یک خاندان بزرگ پذیرفت.
«میتونی ماهیتکردن واقعی اینبرتری فرم رو بخونی؟»
«امم...»
«تو هنوز هیچ هنر رزمیای به جز هنر آشوب نخستین یاد نگرفتی.حتی پس انتظار ندارم همین الان با یک نگاه همهچیز رو درک کنی.درصد اما بهش فکر کن. مزیتهای این ایستادن و دلیل پوشیدن محافظ ساعد.»
«دلیل پوشیدنمیکرد محافظ ساعدجمهوری اینه که...»
او پایکردن چپش رابرتری جلو کشید.
این یعنی نیمتنه بالایی سمتمیتوانستم چپش به طور طبیعی بیشترانسانی در معرض دید قرار میگرفت.
و روی دستمیتوانستم چپش، یک محافظرشته ساعد پوشیده بود.
یک محافظ ساعددانشآموزی آهنی فقط برایبرنامه افزایش قدرت ضربه نبود.
در وهله اول، هدف اصلی یکمیتوانستم محافظ ساعد ضربه زدن به کسیداده نبود، بلکه «محافظت» از دست بود.
آه.
محافظت؟
«یک سپر...؟»
«درسته. عالیه.»
پدرم که انگار از جوابممیتوانستم راضی بود، لبخندی زد وانسانی یک قدم به عقب برداشت.
در حیاط تمرین کوچک عمارت داخلی، پدرمعلوم به تنهایی در مرکز ایستاد و درسطح حالی که به من نگاه میکرد، گارد گرفت.
«چهار هنر اصلی در هنرهایکره رزمی مقدماتی خاندان پنگ وجودباشد داره. میتونی اسمشون رو ببری؟»
«هنر آشوب نخستین، قدمهایبرتری ارباب کوهستان، مشت قلبتحصیل ببر و تیغه آشوب نخستین.»
«بله، هنر آشوب نخستین قانون درونیه. تو ازرشته قبل آموزشش رو شروع کردی، پس بیشتر ازسطح این در موردش توضیح نمیدم. بعدی، قدمهای ارباب کوهستانه.»
این یکداشته تکنیک حرکتبگویم پا بود.
یک گارد تهاجمی، با تعادلی که مثلآموزشی یک جانور درنده در حال پرش، بهکردن شدت رو به جلو متمایل شده بود.
«تمامیت قدمهای ارباب کوهستان، در نهایت، درباره پیشروی کردنه. قدرت رو بهداده جلو رفتن، مهم نیست چه حملهای به سمتت بیاد. هدفش اینه که پاهاتبیش رو محکم روی زمین بکاری، سریع پیشروی کنی و بدون لرزش استوار بمونی.»
کوب.
پدرم یکداشته قدم بهبگویم جلو برداشت.
آغاز حرکت پا.
تنها باکردن همین کار،برتری فضا دگرگون شد.
لبخند مهربانساده و ملایمداشته پدرم ناپدید شد.
چشمان نافذ و حضوربگویم قدرتمندش باعث شد بدنش متورمداده و بزرگتر به نظر برسد.
لباسهایش به اهتزازدانشآموزی درآمد و فشار خفهکنندهایآموزشی هوا را سنگین کرد.
مثل یک شکارچیساده درست قبل از شکار،بگویم سنگین، سریع و استوار.
«قدمهای ارباب کوهستان حتی یک قدم هم برای جاخالی دادن هدر نمیده. به همینحتی دلیله که ما تکنیکهای سبکی بدن رو یاد نمیگیریم. در عوض، این هنر فقطپرکاربرد با یک هدف صیقل داده شده: درهم شکستن حمله دشمن و به دست گرفتن فاصله.»
حمله باداشته استفاده از تیغهتحصیل محدودیتهای مشخصی دارد.
وارد کردن قدرت به آنکره آسان است و بسیار قوی است،میتواند اما در برابر تغییرات آسیبپذیر است.
تکنیکهای تیغه برای فرود آوردنداشته یک ضربه قدرتمند، ناگزیر بایدعلوم به یک مسیر خطی پایبند باشند.
بنابراین، تمام هنرهای رزمیداشته خاندان پنگ صرفاً برای پشتیبانیعلوم از تکنیکهای تیغه توسعه یافتهاند.
برای درهم شکستن دههزار تغییر و تحول شمشیرزنی که یکزندگی دشمن فرضی ممکن است به کار بگیرد، برای جبران نقاط ضعفمقدماتی تکنیکهای تیغه، برای ندادن فاصله به دشمن، و برای نزدیکتر شدن.
کوب.
آنها فقط روی روش نزدیک شدنمیتوانستم تحقیق کردند و آن را تاداده جایی که امروز هست توسعه دادند.
«در این فرآیند،برتری تمام حملات ورودیبگویم با تیغه دفع نمیشن.»
تکتیغه هنوز بامیتوانستم بیخیالی روی شانهرشته پدرم استراحت میکرد.
در عوض.
هووووش!!
یک مشتساده به بیرونداشته شلیک شد.
دست چپی که محافظ ساعد داشترشته برای مسدود کردن، دفع کردن وحتی منحرف کردن حملات فرضی به حرکت درآمد.
مشت گرهکرده بهدانشآموزی شکل هالهای تاربرنامه در هوا حرکت کرد.
مشت قلب ببر.
الگوبرداری شده از پنجه جلویی یک ببرتحصیل درنده که درست قبل از پارهپاره کردنحتی طعمهاش برای از کار انداختن آن دراز میکند.
سپری برای منحرف کردنبگویم تمام حملاتی که مانعانسانی از پیشروی بدن میشوند.
«اگه فاصله به این شکل بهبرنامه اندازه کافی کم بشه، حالا بایدحدودی یک نقطه ضعف در دشمن ایجاد کنی.»
بومم!!
وقتی در فاصله نزدیکداشته به آنها بچسبید، دفاعرشته با اکثر سلاحها غیرممکن میشود.
شمشیر که میتوان گفت رایجترین سلاح در دنیای رزمیداده است، برای بریدن چیزی که به بدن خود شخص چسبیده،اول بدون تغییر دادن نحوه در دست گرفتن سلاح، مناسب نیست.
بنابراین، برای جلب توجه و دفاع حریف بهاستاندارد سمت بدن خالی، او با دستی که زرهبرتری داشت ضربهای کوبید تا گارد آنها را بشکند.
ضربه آهنشکن.
یک مشت واحد که تماممیتوانستم انرژی هنر آشوب نخستین راانسانی درون مشت قلب ببر سرازیر میکند.
«اگه بتونی به اون لحظه برسی، تعادلشون قطعاً به هم میخوره. حتی اگه بتونن بدونهفت از دست دادن تعادلشون ضربه رو دفع کنن هم مهم نیست. برای دفع یک ضربهآدم تمامقدرت از یک رزمیکار پنگ، حریفت ناگزیره تمام تمرکزش رو روی محافظ ساعد تو بذاره.»
وقتی آنمیکرد لحظه فراجمهوری برسد، حالا.
خدای مرگی که رویبرتری دست راستش آرام گرفتهتحصیل بود، به حرکت درمیآید.
تیغه آشوب نخستین.
آخرین ضربهایداشته که بر سرتحصیل حریف فرود میآید.
به همین دلیل بودجمهوری که از همان ابتدا رویگذرانده شانهاش تکیه داده شده بود.
از همان ابتدا، آن گارد یکمیتوانستم گارد بالا بود که برای ضربه زدنزندگی از بالا به پایین آماده شده بود.
خیلی واضح بود، اما دقیقاً به همین دلیلرشته باعث بیاحتیاطی میشد؛ یک گارد شلخته که یک لاتهفت درجه سه یا یک راهزن کوهستان ممکن بود بگیرد.
کرراااش!!
او نیشهایشمیکرد را در گردنکره طعمه فرو میبرد.
پدرم اجازه داد تیغهاشبرتری با زاویهای آویزان بماند ورشته با لبخند به من چرخید.
«فهمیدی؟ هنر خاندان ما قطعاً تیغهست. بنابراین،تحصیل تمام هنرهای رزمی دیگه ما فرآیندهایی هستنحتی که صرفاً برای همین یک ضربه ساخته شدن.»
«اگه نتوننداشته ضربه آهنشکنبگویم رو دفع کنن...»
«میمیرن. من همین الانجمهوری یک مشت با پرتاب انرژیگذرانده رو توی شکمشون فرو کردم.»
«اگه ضربهکردن آهنشکن روبرتری دفع کنن.»
«باز هم میمیرن. این ضربهای با انرژی کم نیستعلوم که بتونن به راحتی دفعش کنن. چطور میخوان تیغهای روبزرگی که بلافاصله از جهت کاملاً مخالف فرود میاد دفع کنن؟»
اگر حواست به تیغهبگویم باشد و نتوانی مشت راداده دفع کنی، با مشت میمیری.
اگر مشت رادانشآموزی دفع کنی، بابرنامه ضربه تیغه میمیری.
یک حمله که به همان اندازه ساده بود، امارشته دقیقاً به همان اندازه مرگبار بود، پر از نیت قتلکمک و بدون هیچ جایی برای چیزی مثل یک مبارزه تمرینی.
این پایه وبرتری اساس هنرهای رزمیبگویم خاندان پنگ بود.
«این... یک هنر رزمیهبگویم که فقط یک عضو خاندانداده پنگ میتونه ازش استفاده کنه.»
«هوه... هوهو...میکرد هاهاهاها! متوجهجمهوری شدی؟ فوقالعادهست!»
پدرم با لبخندی مغرورانهبرتری جلو آمد و موهایمتحصیل را به هم ریخت.
«بله، حق با توئه. اگه خونبگویم خاندان پنگ رو به ارث برده باشی،قبلیام خود شخص به اندازه کافی قویه. بنابراین...»
یک تکنیک مشت و کف دست که با یک دست رها میشود قدرت کشندگیسطح کافی را دارد و یک تکنیک تیغه که با یک دست به کار میرودمیداد از قبل آنقدر سنگین و قدرتمند است که بتواند یک نفر را از پا درآورد.
این یعنی حتی هنگام اجرای دوبرنامه سبک متفاوت از هنرهای رزمی، آنهاحدودی میتوانستند توسط قدرت کافی پشتیبانی شوند.
به عبارت دیگر، هنر رزمی خاندان پنگبگویم فقط برای کسانی مؤثر است که خطقبلیام خونی پنگ را به ارث برده باشند.
این چیزی نیست که بتوانمیتوانستم با دزدکی نگاه کردن بهانسانی رازهایش آن را یاد گرفت.
به همینداشته شکل بهینهسازیبگویم شده است.
خود هنرمیکرد رزمی تابعجمهوری خط خونی است.
کسی که هنرهای خارجی خود را تا حد نهایی تمرین کرده باشد ممکن استقبلیام بتواند از آن تقلید کند، اما بدون یادگیری تمام بینشها، ماهیت واقعی، و قوانین درونیپرکاربرد و رازهایی که نسل به نسل منتقل شدهاند، نمیتواند به آن سطح از تسلط برسد.
چیزی که یکبرتری غریبه میتواند تقلید کندتحصیل فقط فرم ظاهری است.
این نهایت چیزیمیتوانستم است که آنهارشته میتوانند یاد بگیرند.
«اونها احمق نبودن.»
در حالی که بهبرتری چانه ریشدار پدرم نگاهتحصیل میکردم، با خودم فکر کردم.
با ظاهری به ظاهر کندذهن و تندخوتحصیل که با هیکلی عظیم ترکیب شده بود،حتی فرد در نگاه اول احمق به نظر میرسید.
و اینطور هم نبودبگویم که از حرفها وانسانی کارهایش هوش زیادی ببارد...
«اونها مکارن.»
بهتر بود بگویم آنهابرتری تمام تواناییهایشان را رویتحصیل هوش رزمی سرمایهگذاری کرده بودند.
هنرهای رزمیساده خاندان پنگداشته ساده نیستند.
نزدیک شدن،داشته ضدحمله و ضربهتحصیل زدن به پایین.
حتی اگر کسی فقط همین را تمرین میکرد،استاندارد متغیرها و تنوعات بیشماری که میتوانست در اینبرتری فرآیند به وجود بیاید، با هوش رزمی جایگزین میشد.
نزدیک شدن درساده حالی که حملاتمیتوانستم دشمن را دفع میکنی؟
همین واقعیت که این کار ممکنبگویم بود، یعنی آنها میتوانستند تمام حملات دشمنقبلیام را بخوانند و یک ضدحمله آماده کنند.
این شرایطی بودمیتوانستم که تنها با تواناییعلوم فیزیکی خیرهکننده غیرممکن بود.
این قلمرو هوش رزمی بود.
«این فقط یک هنر مقدماتیه. هوی-آ. اگه به تمام چیزهاییعلوم که پدرت همین الان نشون داد مسلط بشی... خب. رسیدنبزرگی به سطح درجه دو نباید هیچ مشکلی برات داشته باشه.»
پدرم لبخند درخشانیبرتری زد و مرابگویم در آغوشش بلند کرد.
جناح نامتعارف، چون آنهابگویم اصول دائو را درانسانی هسته هنرهای رزمی خود نمیپذیرفتند.
مسیر تاریک، چوندانشآموزی هدف هنرهای رزمی آنهاآموزشی روی کشتن متمرکز است.
و به این دلیل که عمق هنرهایبگویم رزمی ساخته شده به این روش، میتوانستقبلیام از تمام فرقههای دیگر مسیر تاریک پیشی بگیرد.
فرقه شماره یکبرتری مسیر تاریک، خاندانبگویم بزرگ پنگ هبی.
حتی هنر مقدماتی که به یک بچه هفت ساله آموزش داده میشد اینقدر غرق درهفت نیت قتل بود، پس حملات رهبر خاندان که به اوج هنرهای رزمی خاندان رسیده بود، یاحرف پدرم، رهبر جوان خاندان که به طور کامل به هنرهای خاندان مسلط شده بود، چطور میبود؟
با چهرهای بیحالت به پدرمکره که با مهربانی جلوی چشمانم لبخندمیتواند میزد خیره شدم و فکر کردم.
به چهره مکار و بیرحم یکمیتوانستم رزمیکار مسیر تاریک که پشت اینداده لبخند گرم و ساده پنهان شده بود.
این چهرهساده خاندان پنگداشته هبی بود.
این یک روی قدرتمند، مکارتحصیل و بیرحم بود که پشتزندگی یک رفتار احمقانه کمین کرده بود.