چپتر 96: اتحاد دنیای رزمی ووچانگ (۶)
0پس از لحظهای ایجاد یک ارتباط ظریف وشکر پرتنش، دزدکی عرق سرد کف دستهایم را بامیداد شلوارم پاک کردم و به سراغ اصل مطلب رفتم.
«بانو چون، احیاناً شخصینظر به نام ارباب سازارسال یشمیچهره سوئیژو را میشناسید؟»
«ارباب ساز یشمیچهره سوئیژو. بله، او یکی از رزمیکارانهزینه مشهور اینجا در هوبی است. من او را بهتکان عنوان قهرمان بزرگ بائک، صاحب ساز احضارکننده گنجشک میشناسم.»
«میخواهم نامهایتوقف برایش بفرستم.کمی امکانش هست؟»
«سوئیژو فاصله زیادیکار با ووچانگ ندارد، بنابراینخدا کار سختی نخواهد بود.»
خدا را شکر، به نظرمیرسید میرسید گروه تجاری بانو چون کارمیداد ارسال نامهها را هم انجام میداد.
با حالتی معذب گفتم:
«هزینهاش را ارباب ساز یشمیچهره پرداختمیگرفتم خواهد کرد. دلم میخواست پیشکرایه رامنبع بدهم، اما کیسه پولم را گم کردهام.»
راستش را بخواهید، گمسختی نکرده بودم، بلکه اصلاًشکر با خودم نیاورده بودمش.
اگر کارها طبق برنامه پیش میرفت، در طولارسال عبور از کانال در هر شعبهای از فرقهپرداخت جهان زیرین که توقف میکردم، کمی پول میگرفتم.
بالاخره، خواهر بزرگ و عزیزم،دادم رهبر فرقه جهان زیرین، عملاًمقصد یک منبع بیپایان پول بود.
در هر صورت، نامهای که به او دادم شاملعزیزم یادداشتی هم بود که میگفت چون هزینه در مقصدمیگفت پرداخت میشود، او باید پول ارسال را حساب کند.
اما در کمالکار تعجب، بانو چونبود سرش را تکان داد.
«چطور میتوانم برایشکر چنین درخواست کوچکیگروه پول قبول کنم؟»
«موضوع واجبی است،بیپایان برای همین بایدشامل فوراً ارسال شود.»
«آن همتوقف مشکلی نیست.کمی خیالتان راحت باشد.»
قضیه چیست؟
میخواهد وسط چلهشکر زمستان یک نامه فوریتجاری را مجانی برایم بفرستد؟
فکر نمیکردم تابیپایان این حد باشامل هم صمیمی شده باشیم.
در راه ووچانگمیکردم حتی وقت زیادیمیگرفتم برای معاشرت نداشتیم.
وقتی چشمانم راکار ریز کردم، بانوبود چون به آرامی خندید.
«اگر واقعاً اصرار دارید...نظر پس میتوانم من همارسال از شما درخواستی داشته باشم؟»
«اگر کاری باشد کهصورت از دستم بربیاید، حتماً.میگفت من هم اینطور بیشتر میپسندم.»
«یک مسئله نسبتاً خصوصی است...»
بانو چون در حین صحبت،نخواهد نگاهی به مورونگ چونگ انداخت کهگروه هنوز در کنارم هنگ کرده بود.
مورونگ چونگ که حتی متوجهمیرسید این نگاه نشده بود، هنوز داشتمیداد با خودش زیر لب حرف میزد.
کلماتش با لهجه شمالیصورت قاطی شده بود و فهمیدنهزینه کامل آنها را سخت میکرد.
«اما اگر قرارمیکردم باشد با آنمیگرفتم خانواده ازدواج کنم، این...»
«هی، هی. مورونگکار چونگ. هی. بانوبود مورونگ. تکآبی جوانه بامبو؟»
«با این حال، باید خودم را آماده کنم... هاه،نامهها اما بچه من هرگز نباید وارد مسیر تاریک شود...کرد آخه من باید با این قضیه چه کار کنم...»
«هی!»
«آخ.»
وقتی با آرنجم محکمسختی به پهلویش زدم، مورونگ چونگنظر با وحشت از جا پرید.
برای لحظهای در حالی که پهلویش را میمالید بانامهها چشمانی شاکی به من نگاه کرد، سپس نگاهش مسیرکرد نگاه مرا دنبال کرد و به بانو چون رسید.
«بانو مورونگ. من باید برایدادم لحظهای درباره یک مسئله خصوصیمقصد با ارباب جوان پنگ صحبت کنم.»
«خصوصی...؟»
من کمیبنابراین از اینسختی حرف تعجب کردم.
معمولاً در چنین موقعیتهایی، نوادگانمیرسید خاندانهای بزرگ تمایل داشتند با لحنیمیداد بسیار کتابی و غیرمستقیم صحبت کنند.
مورونگ چونگ با شنیدنصورت کلمات مستقیم بانو چون،میگفت ناگهان چشمانش خشن شد.
«یک مسئله خصوصی باکمی پنگ هیونهوی؟ بانو چون، شماعزیزم هیچ شرم و حیایی ندارید؟»
«...؟»
«در خاندانهای اصیل میگویند که زن و مرد بالای هفت سال نباید در یکگفتم اتاق باشند! داشتن یک گفتگوی خصوصی و دونفره با چنین شرور پلیدی از مسیربخواهید تاریک و جناحهای نامتعارف میتواند در آینده به عفت بانو چون خدشه وارد کند!»
«صبر کن ببینم.»
هی.
تو هم کهکار تمام این راه راخدا با من تنها آمدی.
مات و مبهوت مانده بودم.
نه، مهمتر ازبیپایان آن، چرا ناگهانشامل اینقدر بلبلزبان شد؟
به نظر میرسید بانو چون هم به چیزخواهر مشابهی فکر میکرد، چرا که قبل از اینکه پوزخندییادداشتی بزند، با چهرهای نسبتاً ناراضی به او نگاه کرد.
«بانو مورونگ. هرچند من دختر یکبود خانواده تاجر هستم، اما این حرفتانتجاری را... کاملاً ناخوشایند میدانم. دارید بیادبی میکنید.»
«اینجا حقخدا با اوست ومیرسید تو اشتباه میکنی.»
«...!!»
مورونگ چونگ با حالتی به شدت آسیبدیدهبالاخره به من نگاه کرد و در حالی کهدادم چشمانش پر از اشک شده بود، فریاد زد:
«هر کاری دلت میخواهد بکن! هر غلطی میخواهی بکن! ای منحرف دیوانه!! باید از همانانجام لحظهای که در عمارتهای شراب با روسپیها خوش میگذراندی میفهمیدم که از هر زنی کهپولم میبینی خوشت میآید! تقصیر من است که به یک شخص هان اعتماد کردم، یک شخص هان!»
«هی، آنخدا عمارت شرابنظر کسبوکار خودم است.»
این واقعاً بیانصافی بود.
مورونگ چونگ در حالی کهپول از عصبانیت دود از کلهاشرهبر بلند میشد، از مسافرخانه بیرون رفت.
تازه بعد از اینکه این هیاهوبود خوابید، بانو چون نفس لرزان و کوچکیارسال بیرون داد و خشمش را آرام کرد.
«با اینکه اینطور حرف میزند، اما در قلبش آدمنامهها بدی نیست. او امروز به طور غیرمنتظرهای با جاودانهکرد شمشیر روبهرو شد، برای همین ذهنش به شدت آشفته است...»
با گفتن اینبیپایان حرف، خودم همشامل کمی گیج شدم.
حتی من که از خاندانپول پنگ هبی بودم، تا اینرهبر حد تحت تأثیر قرار نگرفتم.
چطور ممکن بود مورونگ چونگ، از یکیخدا از پنج خاندان بزرگ جناح حق، بانامهها دیدن جاودانه شمشیر اینقدر به هم بریزد؟
با حرفخدا من، لبهای بانومیرسید چون کج شد.
«به نظر میرسد با بانو مورونگ خیلییادداشتی صمیمی هستید. در نگاه اول... چیزی بیشترکند از یک دوستی ساده به نظر میرسد.»
«من همیشه آدمیمیکردم بودهام که راحتمیگرفتم با بقیه کنار میآیم.»
«هاها...»
بانو چون کلمات «خوشگذرانی بامیرسید روسپیها...» را زیر لب زمزمه کردمیداد و سپس سرش را تکان داد.
«این درخواست خصوصیبیپایان که میخواستید ازشامل من بکنید چه بود؟»
«بیشترین سود برای گروههای تجاری جیانگنان از حملونقل کانال به دست میآید. گروه تجاری چونِ ما هم تفاوتیمیگفت ندارد. امیدوار بودم که در آینده بتوانیم برای تجارتمان در منطقه هبی، حمایت اتحاد اژدهای شمالی را بهقبول دست بیاوریم. بالاخره این مسئلهای است که بانو مورونگ، به عنوان یک قهرمان جناح حق، آن را خوشایند نمیداند.»
«آه، اگر چیزی شبیه به این است. اما... نمیدانمنظر چقدر درباره من میدانید، ولی جایگاه من در اتحاد اژدهایگفتم شمالی احتمالاً کمتر از آن چیزی است که فکر میکنید.»
«اگر اینطور است، گروهنظر تجاری چون میتواند در ایننامهها زمینه به شما کمک کند.»
بانو چون جرعهایبیپایان از چایش نوشیدشامل و سپس گفت:
«کمی خجالتآور است که خودم این را بگویم، اما گروه تجاری چون اصلاً گروه کوچکی نیست.شامل اگر اتحاد اژدهای شمالی بتواند گروه ما را بپذیرد، تجارت ما قطعاً به جناح شما کمکبرای خواهد کرد. شما، ارباب جوان پنگ، میتوانید اعتبار این کار را به نام خودتان ثبت کنید.»
«شنیدنش عالی به نظر میرسد، اما... چراخدا من؟ هر کدام از برادران بزرگترم بانامهها آغوش باز از چنین پیشنهادی استقبال میکنند.»
همانطور که قبلاً هم به آن فکرتجاری کرده بودم، شرایطی که بیش از حدگفتم خوب به نظر میرسند همیشه بهایی دارند.
چیزی به نام ناهار مجانی یاشامل یک شغل قانونی، ساده و پشتمیزنشینی کهحساب سود بالا را تضمین کند، وجود ندارد.
«آن آقایان... راستش را بخواهید، نزدیک شدن به آنها به عنوان یکمنبع گروه تجاری وابسته به انجمن جنگل سفید جیانگنان دشوار بود. اگر اینطورکند تصادفی با شما برخورد نمیکردم، ارباب جوان پنگ، حتی تلاشم را هم نمیکردم.»
«آه، این هم حرفی است.»
«و...»
بانو چون به سمتمصورت خم شد و بهمیگفت آرامی دستش را دراز کرد.
یکجورهایی، یک چیزی احساس میشد...
این حالت اوکار به من حسبود دژاووی شدیدی داد.
آن حس چسبناک، انگار که نگاهم را بهارسال سمت خود میکشید... حس اینکه نوک انگشتانم مثلپرداخت گیر افتادن در تار عنکبوت به دام افتادهاند.
تماس ناخنش که به شوخیدادم به آرامی روی ناخن منمقصد ضربه میزد، خیلی عجیب بود.
«و راهنماییهای من بینقص است. واو، من خیلیخواهر خیلی منتظر روزی هستم که راه میافتیم. اوه،شامل و راستی، لطفاً حواستان به نامه باشد، باشه؟»
«بله؟ بله؟»
«اگر جوابی آمد، لطفاً آن را به سالنارسال پذیرش اتحاد دنیای رزمی بفرستید! بعید میدانم بیرونم کنند.خواهد به لطف شما، سفر بازگشتم راحت خواهد بود! هاها!»
«صبر کنید،منبع فقط یک لحظه،دادم ارباب جوان پنگ؟»
«وای، زمان را ببین! باید زودتر برگردم، شام بخورم،عزیزم انرژیام را به گردش درآورم، اوه چقدر کار برایمیگفت انجام دادن هست! خب پس، عصر خوبی داشته باشید!»
سریع دستم را عقبسختی کشیدم، از او فاصلهشکر گرفتم و تعظیم عمیقی کردم.
بانو چونِ مات و مبهوت برای لحظهایتجاری با چهرهای خالی به من خیره شدگفتم و بعد لبش را محکم گاز گرفت.
با دیدن اینبیپایان صحنه، باید سریعشامل از مسافرخانه فرار میکردم.
تا زمانی که در بسته شد،میگرفتم میتوانستم نگاهش را روی پشتم احساسمنبع کنم که باعث مورمور شدنم میشد.
«هوف.»
«حالا، فینفین.خدا بالاخره آمدی بیرون؟میرسید ا-اتفاق خوبی افتاد؟»
«نه، تومنبع تمام این مدتدادم اینجا منتظر بودی؟»
«فینفین.»
مورونگ چونگ حتماً سردش شده بود؛ اوخدا به در مسافرخانه تکیه داده بود، فینفیننامهها میکرد و بینیاش کاملاً قرمز شده بود.
اگر میخواست اینشکر کار را بکند،گروه میتوانست راحت بیاید داخل.
«اگر به تنهایی در ووچانگدادم پرسه بزنی، در عرض یک روزمیشود تبدیل به یک روح سرگردان میشوی.»
«آه، درسته. حقمیکردم با توست. ممنون.میگرفتم بیا زودتر برویم.»
«آره. راستی، درباره چهسختی چیزی صحبت کردید؟ آنشکر مسئله خصوصی چه بود؟»
«کسبوکار. چیز خاصی نبود. گفتمیرسید میخواهد در هبی کمی تجارتانجام کند. حتماً آدم بسیار پرشوری است.»
جواب مبهمیمنبع دادم و قدمهایمدادم را تندتر کردم.
میتوانستم صدای غرغرهای مورونگکمی چونگ را بشنوم که میگفتعزیزم یواشتر بروم، اما نادیدهاش گرفتم.
باید هرچهبنابراین سریعتر ازسختی آنجا دور میشدم.
«بوی گل زنبق.»
این همان بویی بودصورت که از کیسه بانومیگفت چون به مشام میرسید.
بوی زنبق میداد.
من که عطرساز نیستم و اصلاً هم قصد ندارم بومیرسید بکشم ببینم بقیه چه عطری میزنند، اما اینکه از بینهزینهاش آن همه رایحه دقیقاً بوی زنبق میداد، روی اعصابم بود.
چون این همان عطری بودمیرسید که لیم هوایونگ هر بار قبلمیداد از فرستادن نامههایش، روی آنها میزد.
عطر مورد علاقه هوایونگ بود.
شنل شمارهتوقف پنجِ فرقهکمی الهی شیطان آسمانی.
«چون ریونگهوا، چون ریونگهوا...؟»
فرقه الهی شیطان آسمانی.
هوایونگ.
جای این دومیکردم بخش را عوضمیگرفتم کنی، میشود ریونگهوا.
ریونگهوای فرقه الهی شیطان آسمانی.
آتشبازی در تیانجین.
یک زیبایی زودگذر...
«یعنی... هوایونگ است...؟»
از کجا فهمیدی من اینجام...؟
اصلاً صبر کن، چرا باید فرد شماره دو از سه شرور بزرگحالتی سرزمینهای آنسوی مرز، درست وسط قلب دنیای رزمی جناح حق پرسه بزند؟کیسه دردسر گیر افتادن تو که خیلی بزرگتر از لو رفتن هویت من است!
«رابطه بین جناح حق ودادم فرقه شیطانی چندان هم نزدیک نیستمیشود و کاری به کار هم ندارند.»
فرقه الهی شیطان آسمانی، یا همان فرقهبالاخره مخفی آسمان ششم، گروهی است که اصلاًصورت تمایل چندانی برای نفوذ به دشتهای مرکزی ندارد.
از دیدگاه دشتهای مرکزی هم، هیچ دلیلیخدا وجود نداشت که بخواهند به کوههای آسمانی،نامهها آن هم در مناطق دورافتاده غربی، اهمیتی بدهند.
بنابراین، حتی اگر هویت لیم هوایونگگروه فاش میشد، احتمالاً فقط در حدحالتی یک خبر جنجالی و شوکهکننده باقی میماند.
با این حال، از آنجا که جان اومیگفت بیش از حد ارزشمند است، هیچ تضمینی وجود نداشتسرش که یک آدم شرور او را هدف قرار ندهد.
اگر هوایونگ باشد...
خیلی محتمل به نظر میرسد.
اگر اوست...خدا به خاطرنظر من آمده؟
یا هدف دیگری دارد؟
مگر فرقه الهی شیطان آسمانی بامیگرفتم اتحاد دنیای رزمی کاری دارد؟ نکندمنبع به عنوان نماینده در مراسم شرکت کرده؟
«اطلاعاتم اصلاً کافی نیست.»
اوضاع وقتی بدتر میشود که بدانیگروه فرقه جهان زیرین هم معمولاً اطلاعاتحالتی مربوط به آن منطقه را جمعآوری نمیکند.
در حالی که لبم رادادم میجویدم، به سمت عمارتهای بزرگمقصد اتحاد دنیای رزمی به راه افتادم.
چون ریونگهوا، نه، در واقع لیم هوایونگ، در حالی که ماسک پوست انسانیِ یکینامهها از اعضای صنف تجاری چون از جیانگنان را بر چهره داشت، مدتی به دراما بسته خیره ماند و با نامهای که پنگ هیونهوی جا گذاشته بود، بازی کرد.
«یک نامه.»
نوک انگشتانشمنبع لبه نرم پاکتدادم را لمس کرد.
او حتی تشنهٔ کلماتیکمی بود که درون اینخواهر نامه کوچک نوشته شده بودند.
برای به دستکار آوردن همین یک نامه،خدا چقدر تلاش کرده بود؟
در ده سال گذشته درمیرسید کوههای آسمانی، او تنها به امیدمیداد رسیدن چنین نامهای زنده مانده بود.
شاید برای هر کسصورت دیگری، این چیزی بود کههزینه به راحتی به دست میآمد.
رد و بدلمیکردم کردن احوالپرسیهای سادهمیگرفتم و پرسیدن حال یکدیگر.
پنگ هیونهویبنابراین به چنینسختی نامههایی پاسخ نمیداد.
آیا دلیلش بیتفاوتی او بود؟ این فکر بیرحمانه به نظرانجام میرسید، اما هر بار که بالاخره پاسخی از راه میرسید،میخواست آن احساسات تلخ مانند برف در برابر آفتاب آب میشد.
نامهای که پس از کشتندادم کوچکترین برادرش دریافت کرد، پرمقصد از نگرانیِ از صمیم قلب بود.
و پس از آن، وقتیپول برادر دیگری را به قتلرهبر رساند، نامهاش آمیخته با دلواپسی بود.
بله، علاقهبنابراین او کاملاً ازنخواهد بین نرفته است.
ارباب پنگخدا همیشه نگراننظر من است.
این چیزیمنبع بود کهصورت او فکر میکرد.
«هاها.»
اما حالا را ببین.
تنها با رد و بدلمیرسید شدن چند کلمه، هویتش را فهمیدهمیداد و از صحنه فرار کرده بود.
اما، با این حال.
با وجود اینکه آنقدر تیزهوش بود که هویتش را ازرهبر روی چند کلمه ساده حدس بزند، اما پنگ هیونهوی پیشنهادمقصد او برای بازگشتِ با هم به تیانجین را رد نکرده بود.
این موضوعبنابراین به شکلسختی غیرقابلتحملی شیرین بود.
«این یعنی به عنواننظر صنف تجاری چون، میتونمارسال کنار ارباب پنگ باشم.»
او با رضایت لبخند زد.
جایگاه شیطان آسمانی برای تصاحب پنگ هیونهوی کافی نبود، اما در کمالمنبع تعجب، به نظر میرسید یک صنف تجاری کوچک که از مدتها پیشکند در جیانگنان پایهگذاری شده بود، برای ایستادن در کنار او کفایت میکرد.
سرش رابنابراین چرخاند و بهنخواهد ملازم قدیمیاش گفت:
«کارت خوبخدا بود. بهنظر درد خورد.»
«خـ… خب… اگه اونصورت کیسه عطر رو برمیداشتین،میگفت فکر نمیکنم هویتتون لو میرفت…»
«حرف مفت نزن. ندیدی توپول تمام این مدت چقدر حواسشرهبر به من بود؟ همین کافیه.»
ملازم با چاپلوسی تعظیمسختی کرد و فنجان چای لیمنظر هوایونگ را دوباره پر کرد.
«در این صورت، بقیهنظر متنهای مکالمه رو همارسال از قبل آماده کنم؟»
«آره، خوب میشه. لحن صحبت کردنشامل تاجرها راحت رو زبونم نمیچرخه، پسباید فکر کنم به تمرین نیاز دارم.»
«چشم، بانوی جوان.»
او یادداشتی را که ملازمش به اوخدا داده بود در مشتش پودر کرد ونامهها به باد داد و با رضایت لبخند زد.
توصیهاش برای نحوه نزدیک شدن بهگروه او و هدایت مکالمه به اینحالتی شکل، کاملاً دقیق و بینقص بود.
واقعاً برازندهٔ بچهای بودصورت که سالها به عنوان محرمهزینه اسرار، سایهبهسایه دنبالش کرده بود.
آن دو، ارباب و خدمتکار، مدتیمیگرفتم با رضایت به هم لبخند زدندمنبع و سپس از جایشان بلند شدند.
«آها، راستی بانوی جوان.سختی با اون روباه مکار ازنظر خاندان مورونگ چه کار کنیم؟»
«به حال خودش رهاش کن.»
لیم هوایونگمنبع با سردیصورت پوزخند زد.
«خاندان مورونگ خاندانی هستنکمی که هیچوقت نمیتونن باخواهر خاندان پنگ وصلت کنن.»
«اوه… امم…بنابراین فکر کنمسختی همینطور باشه…؟»
ملازم با چهرهای که کمیمیرسید مضطرب به نظر میرسید، سرانجام تکان داد و عقب کشید.
از بخت بد، از آنجا که هنوز بیش ازهزینه دو قرن تا تولد شکسپیر باقی مانده بود، آنهاتکان هیچچیز درباره شاهکاری به نام رومئو و ژولیت نمیدانستند.
«به فرقهبنابراین جهان زیرینسختی نامه فرستادی؟»
«آره، یه چیزی جور درنمیاومد.»
«چی؟»
«اینکه چطور اعضای فرقه دروازه ارواحمیگرفتم تونستن تا ژیلی جنوبی بیان ومنبع یه همچین تکنیک عظیمی رو اجرا کنن.»
با شنیدن این حرف، مورونگنخواهد چونگ سرش را کج کرد؛میرسید ظاهراً متوجه چیز عجیبی نشده بود.
البته جای تعجب هم نداشت.
خاندان مورونگ چنان در گوشهای دورافتاده ازیادداشتی حومه شهر منزوی شده بودند که درککند سریع جغرافیای دشتهای مرکزی برایشان دشوار بود.
«فرقه دروازه ارواح گروهیه که پایگاهش تو چونگچینگه. چطور همچینرهبر آدمایی تونستن اینهمه راه رو تا ژیلی جنوبی و شاندونگمقصد بیان و تور آسمانی ده هزار رشته رو اجرا کنن؟»
«مگه خاندانبنابراین جونگری هم تانخواهد شهرستان چینگشیان نیومدن؟»
«اونا کشتیهای سیاه خودشون رو دارن. وقتی گروهیارسال که یه ناوگان قاچاق مجزا رو اداره میکنهپرداخت از طریق رودخونه جابهجا بشه، کار غیرممکنی نیست.»
اما ماجرایمنبع فرقه دروازه ارواحدادم کاملاً متفاوت بود.
اساساً، آن آدمهامیکردم بیشتر شبیه بهمیگرفتم حیوانات قلمروطلب بودند.
حتماً میدانید کهکار در داستانهای فانتزی چطورخدا به تصویر کشیده میشوند.
جادوگرانی که هرگزشکر کارگاهها یا برجهایگروه جادوییشان را ترک نمیکنند.
اعضای فرقهمنبع دروازه ارواحصورت دقیقاً همینطور بودند.
آنها به ندرت پایشان را ازمیگرفتم پایگاهشان در کوهستان ارواح بیرون میگذاشتند،منبع مگر اینکه اتفاق خارقالعادهای رخ میداد.
مهمتر از آن، برای اجرای طلسمی مثل تور آسمانی ده هزار رشته، آن هم باانجام هنرهای خاص خودشان، چقدر باید منابع صرف میکردند؟ من سررشتهای از هنرها یا طلسمها ندارم، اماکردهام این را خوب میدانم که حتی نوشتن یک طلسم ساده هم به منابع قابلتوجهی نیاز دارد.
مواد اولیه باکیفیت و متنوعی مثل شنگرف، کاغذ مخصوص، گوگرد، پودر طلا و ریشهگفتم تاجالملوک سفید باید به وفور استفاده شوند، و تازه فقط زمانی که یک طلسمسازبخواهید ماهر آنها را به درستی به کار بگیرد، تبدیل به یک هنر واقعی میشود.
بیدلیل نیست که افرادصورت بسیار کمی با چنین قدرتهایهزینه عرفانی و عجیبی سروکار دارند.
این کار بهمیکردم شدت دشوار است وبالاخره به ندرت نتیجه میدهد.
و با این وجود، چنین افرادی تمامخدا راه را از چونگچینگ تا ژیلی جنوبی آمدهانجام و چنین تکنیک عظیمی را اجرا کرده بودند؟
«سریعترین مسیر از چونگچینگنظر به ژیلی جنوبی، درارسال امتداد رود یانگتسه است.»
و در امتداد اینصورت مسیر، شهرهای جینگژو، یوئیانگ، ووچانگهزینه و کوه هوانگ قرار دارند.
آنها برای این کار نه تنها باید از زیر گوش فرقه کوه هنگ وصورت خاندان نامگونگ عبور میکردند، بلکه باید از ووچانگ هم میگذشتند؛ شهری که در حالتکان حاضر مملو از استادان جناح حق است که برای مجمع اژدها و ققنوس آماده میشوند.
به عبارت دیگر.
«قدرتی وجود داردشکر که از آنهاگروه محافظت کرده است.»
آن قدرت،منبع خاندان اونصورت جینجو نیست.
فقط با دیدن اینکه حتی آن گدایبالاخره دورهگرد هم از حمام خون خاندان اون جینجودادم خبر داشت، میتوانستم از این موضوع مطمئن باشم.
هرچند هنوز به طور رسمی اعلام نشدهخدا بود، اما خاندان اون جینجو عملاً به دشمنانجام شماره یکِ اتحاد دنیای رزمی تبدیل شده بود.
بیدلیل نبود که خاندان مورونگ ناوگانگروه ممنوعه دریایی خود را تا اینجاحالتی کشانده و دست به اعتراض زده بود.
سقوط خاندان اونبیپایان جینجو از همین حالایادداشتی قطعی به نظر میرسید.
در این صورت، منطقیترین فرض این بود که در همین ووچانگ،عملاً «شخص» یا «گروهی» وجود دارد که طلسمسازان فرقه دروازه ارواح راباید مخفیانه عبور داده و راهشان را تا ژیلی جنوبی هموار کرده است.
آن هم دقیقاً درسختی این زمان، درست قبل ازنظر شروع مجمع اژدها و ققنوس.
آن هم درست در لحظهای که تمامتجاری توجه استادان عالیرتبه... یعنی پانزده ارباب دشتهایگفتم مرکزی، معطوف به قتلعام خونین یوننان شده است.
آن هم در مقر اتحاد دنیای رزمییادداشتی در ووچانگ؛ جایی که گفته میشود امنترین نقطهکمال در کل دشتهای مرکزی برای جناح حق است.
یک تناسخیافتهٔ واقعی،میکردم باید خودش را برایبالاخره چنین لحظهای آماده کند.
«این دیگه وسواس فکری نیست؟»
«باز داری چرتوپرت میگی.»
وقتی یک تناسخیافته پایش به دنیای رزمی بازمیگفت میشود، طبق «منطق داستانها»، هر جا که برود دردسرسرش هم پشت سرش سبز میشود، غیر از این است؟