چپتر 143: پدرزنها (۲)
0«سلام...؟»
وقتی به خودمامیدوار آمدم، دیدم جلوی حاکماگر کوهستانهای آسمانی زانو زدهام.
راستش را بخواهید، هیچکس نگفته بود زانونرسیدهام بزنم، اما لحظهای که چشمم به صورتسنگینتر آن پیرمرد افتاد، بیاختیار این کار را کردم.
دلم میخواست این بهانه راچیزهایی بیاورم که چون دانتیان میانیام ازچیزی کار افتاده بود، چاره دیگری نداشتم.
شیطان آسمانی سلامم را نادیدهاگر گرفت و با حالتی فوقالعادهآزاد عجیب به من خیره شد.
به نظر میرسید دربودم چشمانش همزمان هم سرگرمیناگهان موج میزد و هم کلافگی.
شخصاً فقطتمام امیدوار بودمبرایشان دومی نباشد.
اگر این پیرمرد ناگهان هنر الهیبرایشان شیطان آسمانیاش را آزاد میکرد، امشببرسی باید با شیطان شمشیر شام میخوردم.
«پدر.»
هوایونگ که دیگر نمیتوانست ایندومی صحنه را تحمل کند، به عنوانآسمانیاش منجی من قدم به جلو گذاشت.
با رفتاری بینهایتچیزهایی خونسرد، با صداییگذاشتم نرم و آرام گفت:
«من قصدکافی ندارم تنهایی بهچیزهایی کوهستانهای آسمانی برگردم.»
پس در نهایت منجیام نبود.
وقتی با عجله برگشتم تادومی به هوایونگ نگاه کنم، چهره بهتزدهآسمانیاش مورونگ چونگ را پشت سرش دیدم.
جهت اطلاع،تمام او همبرایشان زانو زده بود.
اصلاً نمیدانستمکافی او اینجاتمام چه کار میکند.
«سفرت طولانی بود.دومی نتایجش هم بیشناگهان از حد کافی بود.»
«من هنوز به تمامبودم چیزهایی که برایشان قدمناگهان در راه گذاشتم، نرسیدهام.»
«دیگر میخواهیتمام به چهبرایشان چیزی برسی؟»
حضور شیطان آسمانیهنوز حتی از قبلبرایشان هم سنگینتر شد.
برای لحظهای، دستدومی هوایونگ کمی درناگهان زمین فرو رفت.
اگر منی که درست کنارش بودم تا اینناگهان حد آن را حس میکردم، اصلاً نمیتوانستم تصورشمشیر کنم چه فشار خردکنندهای روی او سنگینی میکرد.
ترسناکتر این بود کهبرایشان شیطان آسمانی حتی از هیچچیزی هنر رزمی عظیمی استفاده نمیکرد.
او در حالتی کاملاً آرام بود، بدون اینکه حتی ذرهای انرژیچیزی درونیاش را بالا ببرد، اما تنها با نشان دادن نارضایتیاش، هوایونگرفت که در مرحله میانی قلمرو استاد اعظم بود، داشت از هم میپاشید.
هوایونگ بابودم چهرهای رنگپریدهنباشد لکنتوار گفت:
«قصد دارمفقط به آن قولدومی قدیمی عمل کنم.»
«فکر میکردمتمام صحبتهای ازدواج بهراه هم خورده است.»
«آیا پیشوای اعظم غربی فرقهچیزهایی ما دلیلی دارد که تحتمیخواهی تأثیر چنین تصمیم یکطرفهای قرار بگیرد؟»
«راست میگویی.»
جناب.
چرا این حرف راست است...؟
«نیت پیشوای اعظم غربی راچیزهایی درک میکنم. اما چطور میشودمیخواهی یک عروسی را تنهایی برگزار کرد؟»
«پیشوای اعظم غربی مقدر شده تا مسئولیت نقشهالهی بزرگ فرقه را بر عهده بگیرد، و آنمیخوردم پسر هم میراث امپراتور تیغه را دریافت کرده است.»
«اگر میخواهی بهامیدوار هدفت برسی، چیزهای بیشتریاگر هست که باید بدانی.»
نگاه شیطانتمام آسمانی بالاخرهبرایشان روی من افتاد.
در آن لحظه، قلبم دیوانهوارچیزهایی به تپش افتاد و احساس کردمچیزی هر آن ممکن است فریاد بکشم.
چشمانش، که هم بیرنگ و شفاف به نظر میرسیدند وآزاد هم شاید ترکیبی از تمام رنگهایی بودند که مرده و بهصحنه سیاهیِ سادهای تبدیل شده بودند، از بالا به من خیره شدند.
حتی عمل ساده نفس کشیدندومی هم برایم مبهم و دورالهی از دسترس به نظر میرسید.
در میان تمامچیزهایی اینها، صدای شیطان آسمانینرسیدهام پایین و بم بود.
«به فرقه ما ملحق میشوی؟»
نزدیک بودبودم بدون فکرنباشد کردن بگویم بله.
او رهبر بزرگترینامیدوار فرقه نامتعارف درنباشد دشتهای مرکزی بود.
لقب شیطانتمام آسمانی تنها برایراه قویترین فرد نبود.
او وجودی بود که میگفتند راهبان بزرگ راگذاشتم فاسد میکند و باعث میشود رسیدن به روشناییسنگینتر و رها کردن کالبد فانیشان را فراموش کنند.
خود این نام به معنایاگر شیطانی از جنس عدم رهایی ومیکرد نمادی از پنج عنصر وابستگی بود.
چنین وجودیفقط هاله خاصی ازدومی خود ساطع میکرد.
حضوری مختص یک حاکم مطلق،راه جایی که هر کلمهای که بهحضور زبان میآمد باید به حقیقت میپیوست.
این فقط تهدید یک شکارچی نبود که قدرت مرگنرسیدهام و زندگی را در دست داشت، بلکه کلمات یک پادشاهکمی بود که باعث میشد آدم از اعماق وجودش زانو بزند.
زانوهایم به شدت میلرزیدند.
ذهنم تاریک شد و درستدومی زمانی که سرم، خارج از کنترلم،آسمانیاش میخواست به نشانه تأیید تکان بخورد...
-هوی...!
ستارهای میدرخشد.
در جایی آنسوی آسمان،نباشد در نور کمرنگ سپیدهدمیالهی که هنوز نشکفته بود.
احساس کردم انگار پوسته سختی که دراگر جایی پشت سرم مسدود شده بود، خودامشب به خود در حال فرو ریختن است.
با حس شفافیتیچیزهایی لحظهای، دید تارمگذاشتم دوباره واضح شد.
پیرمردی را میبینم.
«همانطور کهبودم فکر میکردم.نباشد اینطور مداخله میکنی.»
فقط پیرمرد قابل دیدن است.
در حالی که هیچکس دیگری اطرافمان نبود، در دشتی سردبرسی و بیثمر، پیرمردی که دستانش را پشت سرش گره کردهرفت بود، با لبخندی محو از بالا به من نگاه میکرد.
«ستاره قهرمان آسمانی.هنوز تو زیر ستاره نادریراه به دنیا آمدهای، فرزندم.»
«چه... اتفاقی دارد میافتد؟»
«من چشمان آسمانامیدوار را پوشاندهام. همین واگر بس، پس نگران نباش.»
به اطرافم نگاه کردم.
آسمان آبی تیره درستتمام قبل از سپیدهدم، باگذاشتم ابرهای سیاه رنگآمیزی شده بود.
دیوارهای شهرستان با هنوز در دوردست قابل مشاهدهالهی بودند، همینطور چادرهای نظامی که توسط رزمیکاران کوهستانهای آسمانیپدر برپا شده بودند و آتشِ اردوگاهها در میان آنها.
اما هیچفقط اثری ازبودم آدمها نبود.
تنها نشانهتمام حیات، پیرمردبرایشان مقابلم بود.
نه، در واقع... میخواستمتمام بگویم حضور پیرمرد وجودگذاشتم بقیه را پاک کرده بود.
شعلههای آتشِ اردوگاهدومی طوری یخ زده بودندهنر که انگار تاکسیدرمی شدهاند.
زمان مانندفقط غبار رویبودم آنها شناور بود.
این صحنهای نبودچیزهایی که بتواند توسطگذاشتم یک انسان خلق شود.
«تو اصلاً... انسانی؟»
«این کاملاً به اراده بینندهاگر بستگی دارد. آیا با یک انسانمیکرد روبهرو هستی، یا با یک شیطان؟»
«به نظرفقط میرسد بهبودم دومی نزدیکتر باشد...»
«فریب چیزیتمام را کهبرایشان میبینی نخور.»
پیرمرد لبخند گرمی زد.
«نباید فریب چیزی را که میبینی، میشنوی، میگویی، یا انجام میدهیمیکرد بخوری. اینکه به تنهایی و کامل بایستی. این تنها فضیلتی استتحمل که با آن یک شخص میتواند انسانیت خود را ثابت کند.»
با حرکت دستامیدوار پیرمرد، ابرها بهنباشد تدریج گستردهتر شدند.
صدای خراشیدنی،تمام چـا-روک، در میانراه آنها طنینانداز شد.
با دقت که نگاهتمام کردم، متوجه شدم آنهاگذاشتم اصلاً ابرهای طوفانزا نبودند.
زنجیرهای آهنی ضخیمیدومی برای پوشاندن آسمان دورهنر هم جمع شده بودند.
انگار داشتند چیزی را در آنسونباشد میپوشاندند... نه، انگار داشتند همین لحظهآزاد را از چیزی در آنسو پنهان میکردند.
پیرمرد که انگارچیزهایی متوجه نگاهم شدهگذاشتم بود، ادامه داد.
«آیا بهکافی اراده آسمانتمام اعتقاد داری؟»
این سؤالیبودم نبود که انتظاراگر پاسخی داشته باشد.
همانطور کهفقط در مورد همهدومی پیرمردها صدق میکند.
شیطان آسمانی هم فقطبرایشان سؤالی پرسیده بود تامیخواهی خودش حرفش را ادامه دهد.
«تودههای مردم میگویند کارهای بزرگچیزهایی پادشاهان و ژنرالهای دوران باستان باچیزی دریافت اراده آسمان انجام شده است.»
«بله، هر از گاهی چنین افرادی پیداهنر میشوند. قهرمانانی که اراده آسمان را بهشمشیر ارث میبرند و کارهای بزرگی انجام میدهند.»
«شنیدهام. این داستان که پادشاه هژمونِ چو از هانِ پیشینالهی زیر ستاره قاتل آسمانی به دنیا آمده بود، و امپراتور شودیگر لیه از شو هان زیر ستاره تنها آسمانی متولد شده بود.»
«درست است. در طول تاریخ طولانی دشتهای مرکزی،میخواهی هر از گاهی چنین افرادی وجود داشتهاند. امادست آیا امپراتور تیغه هم یکی از آنها بود؟»
«ببخشید...؟»
«امپراتور تیغه، راهب اعظم، جاودانهاگر شمشیر... آیا کسانی که سه بزرگوارِمیکرد دنیا نامیده میشدند، چنین افرادی بودند؟»
«آیا یوان یوانزی از وودانگدومی یا بودیدارما از شائولین دستاوردهایشان راآسمانیاش طبق فرمان آسمان به دست آوردند؟»
من هرگزتمام چنین چیزیبرایشان نشنیده بودم.
در وهله اول، داستانهای مربوط به کسانیراه که تصور میشد «زیر یک ستاره بهحتی دنیا آمدهاند» چیزی جز اسطوره و افسانه نبودند.
پدربزرگم میگفت ردپایدومی ستاره قهرمان آسمانی راهنر در من خوانده است.
اما این داستان مسخرهای بود.
آیا دستاوردی که من با متولد شدننرسیدهام زیر ستاره قهرمان آسمانی به دست آوردهسنگینتر بودم، به طرز چشمگیری برتر بود؟ نه، اصلاً.
از بدو تولد،هنوز من مدام با دستاوردهایراه رهبر خاندان مقایسه میشدم.
«تنها کسی که درنباشد آن سن به تیغه رعدآسمانیاش مسلط شد، رهبر خاندان بود.»
«سنی که او در آن به قلمرواگر استاد اعظم رسید، با سن بنیانگذار، پنگامشب دانسان، در زمان خودش قابل مقایسه است.»
استعداد و نبوغ خالصی کهراه آدم با آن به دنیا میآید،حضور شور و اشتیاق برای هنرهای رزمی.
ارشدهایی بودند که در تمام این جنبهها ازگذاشتم من پیشی گرفته بودند، و حتی چنین ساختارسنگینتر بدنی افسانهای را هم به ارث نبرده بودند.
آنها فقط بادومی تلاش خودشان بهناگهان آنچه میتوانستند، رسیده بودند.
اگر اینطور است، این بهدومی اصطلاح سرشت «متولد شدن زیرالهی یک ستاره» چقدر مضحک است؟
چشمان شیطانتمام آسمانی بهبرایشان نرمی هلال شد.
«بله. چیزی به نام اراده آسمان وجود ندارد.گذاشتم ستارهها مردم را راهنمایی نمیکنند. آنها فقط امیدوارندسنگینتر که از طریق آن شخص به ثمر بنشینند.»
شیطان آسمانیبودم دستش رانباشد تکان داد.
زمان دوبارهفقط به آرامی شروعدومی به حرکت کرد.
با شروع ترق وبرایشان تروق شعلهها، کلمات شیطان آسمانیچیزی به شکلی محو طنینانداز شد.
«ستاره قاتل آسمانی تشنه مرگ است وراه ستاره تنهای آسمانی خواهان فاجعه. ستاره قهرمان آسمانی،قبل ستارهای است که نماد یک عصر پرآشوب است.»
«آیا مقاصد آسمان به این وضوح نیست؟هنر آسمان قلمرویی از قدرتهای مرموز و عجیبشمشیر است که از فجایع بشری لذت میبرد.»
به همین دلیل، ۳۶ ستاره قدرت آسمانیاگر و ۷۲ اهریمن زمینی که در تائوئیسمامشب از آنها یاد میشود، ژنرالهای شیطانی نامیده میشوند.
مجموع اینتمام دو عددبرایشان ۱۰۸ است.
تعداد رنجهای دنیوی که در آیینبرایشان بودا از آنها سخن به میانبرسی آمده نیز دقیقاً همین عدد است.
شیطان آسمانی.
شیطانی که در میان انسانها متولد شده بود، کسیهنر که آسمان را به سخره میگرفت و روشنگری رامیخوردم مسخره میکرد، دستش را جلوی چشمانم دراز کرد و گفت.
«بنابراین، اگر از اراده آسمانیات اطاعتگذاشتم کنی، هرگز نمیتوانی رویای رسیدن بهحتی قلمرو بعدی را در سر بپرورانی.»
«چطور چنین چیزی ممکن است؟ اگر حرفهای عجیب تو رامیخواهی باور کنم که آسمانها ارادهای دارند، آیا برای چنین موجوداتیزمین مفیدتر نیست که من قدرت حتی بیشتری به دست بیاورم؟»
«چون مسیر هنرهای رزمینباشد از آسمان نازل نمیشود، بلکهآسمانیاش به سوی آن صعود میکند.»
به دست گرفتن سلاحبودم با استفاده از عضلات،ناگهان کانالهای انرژی و استخوانها.
برای اینکه چنینچیزهایی حرکات نوسانی، یک مسیرنرسیدهام واحد را شکل دهند.
برای اینکه تمام اندوختههایی کهچیزهایی با عرق ریختن به دست آمدهاند،چیزی در نهایت فرد را کامل کنند.
تمام این فرآیند، هنرهای رزمی نامیده میشود و به همین دلیل،میکرد کلماتی که برای بیان پایان هنرهای رزمی استفاده میشوند، روشنگری، رهایی ازکند کالبد فانی، یا صعود به جاودانگی و احضار شدن به آسمان هستند.
میتوان گفت که تمام هنرهایدومی رزمی، سفری طولانی برای صعودالهی از زمین به آسمان است.
بنابراین، شخصی که در این مسیر طولانی قدم گذاشته، نباید باحضور پذیرش اراده آسمان عمل کند، بلکه باید از اصول آسمانی سرپیچیدرست کرده و با استواری، اصول انسانی را بنا نهاده و پرورش دهد.
به آن قلمرو آفرینش میگویند، زیرا فرد میتواندگذاشتم از هماهنگی تعریفشده توسط جهان رها شود وسنگینتر جهان کوچک خودش را بر آن تحمیل کند.
همزمان با گفتن این حرف،اگر زنجیری سیاه از نوک انگشتآزاد شیطان آسمانی روی سرم افتاد.
«آخ...!»
«تا زمانی که بتوانیبرایشان روی پای خودت راه بروی،چیزی سرنوشتت را محدود خواهم کرد.»
زنجیر در سرم فرو رفت.
به ذهنم، جایی که دانتیان بالایی قرار داشت نفوذآسمانیاش کرد و نقطه صد همگرایی را که رو بههوایونگ آسمان باز بود، محکم دربرگرفت و مهر و موم کرد.
سردردی وحشتناکفقط با حس عجیبدومی سقوط همراه شد.
نفسنفس زدمتمام و بهبرایشان پیرمرد نگاه کردم.
با این حال پرسیدم، در حالیبرایشان که مطمئن نبودم این کار ازبرسی روی حسن نیت است یا سوءنیت.
«چرا چنینبودم درسی بهنباشد من میدهی؟»
«ده سال پیش،امیدوار اگر تو نبودی، استاداگر اعظم غربی زنده نمیماند.»
زمانی کهتمام من و هوایونگراه در پکن گذراندیم.
او ازکافی اتفاقات آنتمام زمان صحبت میکرد.
«او بدون اینکه به قلمرو فعلیاش برسد، به عنوانآسمانیاش یک هیولا میمرد. تو اصل انسانیِ استاد اعظم غربی هستی.دیگر این را به عنوان جبران آن کار در نظر بگیر.»
«من به... کوههای آسمانی... نمیروم...!»
بروم به فرقه شیطانیبرایشان و به عنوان داماد سرخانهچیزی هوایونگ بپوسم و بمیرم؟ عمراً.
من هم چنین چیزی نمیخواهم.
من رهبربودم خاندان پنگنباشد خواهم شد.
من تمام خاندان پنگ هبی را در دستانم خواهم گرفتالهی و قسم خوردهام که به دیوار این خاندان تبدیل شومهوایونگ تا تمام کسانی که زیر نام پنگ پناه گرفتهاند، بیهوده نمیرند.
در دشتهای مرکزی فعلی، نفوذراه خاندان پنگ تنها با قدرت رزمیحضور امپراتور تیغه، یعنی پدربزرگم، تضمین میشود.
آینده نسلکافی بعدی چهتمام خواهد شد؟
چه برادر اولم باشد و چه برادر دومم،الهی لحظهای که یکی از آنها مقام رهبر خاندانمیخوردم را به ارث ببرد، آینده خاندان به پایان میرسد.
حتی اگر اینطور هم نباشد، پس تکلیفاگر نیروهای فرقه نیلوفر سفید و همسر امپراتورامشب که در پکن کمین کردهاند چه میشود؟
حالا که نفوذ اتحاد نامتعارف پس از سقوط اتحاد ارواح بیشمارحضور به شدت کاهش یافته، اگر قدرت نظامی خاندان پنگ مثل گذشتهدرست نباشد، آیا اتحاد نامتعارف مسیر تاریک میتواند قدرت خود را حفظ کند؟
حتی قبل از آن.
آیا عهد من برای تبدیل خاندان پنگ هبی به یکآزاد فرقه صالح، برای درک تفاوت بین مسیر حق و نامتعارفنمیتوانست و مدیریت جهان، فقط یک لحظه زودگذر از خودنمایی بود؟
نه، نبود.
اصلاً.
اگر فقط به دنبال مسیر آسان بودم، ازگذاشتم همان لحظهای که به عنوان پسر چهارم به دنیابرای آمدم، از تبدیل شدن به یک رزمیکار امتناع میکردم.
میتوانستم تا آخر عمر با تکیهناگهان بر فرقه شیطانی و زندگی بهامشب عنوان داماد سرخانه، راحت زندگی کنم.
اما با به دنیا آمدندومی با خون خاندان پنگ والهی بزرگ شدن در این دوران لعنتی.
ردپای نرم و لطیفبرایشان قرن بیست و یکم مدتهاستچیزی که به فراموشی سپرده شده.
باید بگویم دلیلش این است که شیفتهراه حس قدرت مطلقی شدم که هنگام ساختن قلمروامقبل و ارتقای مهارتهایم با قدرت خودم، احساس کردم.
من یک رزمیکار شدم.
من دیگر یکامیدوار کارجوی معمولی از قرناگر بیست و یکم نیستم.
هرچند قبلاً این تمایز تار وگذاشتم مبهم بود، اما اگر حالا یکحتی چیز باشد که بتوانم با اطمینان بگویم—
من پنگ هیونهوی هستم.
«اگر قرار است رهبر خانداناگر پنگ هبی بشوم، نمیتوانم باآزاد تو به کوههای آسمانی بیایم...!»
«هر طور مایلی.»
درست قبل از اینکهبرایشان از هوش بروم، دستمیخواهی شیطان آسمانی سرم را پوشاند.
آرام، به نرمی.
مثل دستبودم پیرمردی که نوهاشاگر را نوازش میکند.
«اگر اراده خودت را تعیین کردهای، پس حتی اگر کشتیات غرقآسمانیاش شد، روی پای خودت راه برو. این مسیری است که کسانینمیتوانست که از اصول آسمانی پیروی نمیکنند، باید به حق طی کنند.»
در آخرین نگاهی که بهراه چشمان شیطان آسمانی انداختم، نیت اوحضور حالا به وضوح قابل خواندن بود.
حسی از رضایتهنوز بود، همراه بابرایشان برقی کوچک از انتظار.
لیم هوایونگ که همه چیزاگر را شنیده بود، لبش راآزاد گاز گرفت و چشمانش را بست.
اگر این اراده شوهرشبودم بود، نمیتوانست او راناگهان مجبور کند که همراهیاش کند.
بله، چطور میتوانستم پرندهای را درگذاشتم قفس بیندازم، یا یک ماهی شناگرحتی را در تنگ ماهی بزرگ کنم؟
این آن مردیهنوز نبود که اوبرایشان عاشقش شده بود.
مگر او شیفته مردی نشده بود کههنر همیشه با اعتماد به نفس جلو میرفتشمشیر و در میان طوفانهای بیشمار با خوشحالی میخندید؟
بنابراین.
«آیا استادتمام اعظم غربی بایدراه آمادهسازیهایی انجام دهد؟»
«بله.»
او سرش رادومی بلند کرد و بههنر شیطان آسمانی خیره شد.
در دستش، ماسکیامیدوار از پوست انساننباشد ظاهر شده بود.
هویت چونتمام ریونگهوا از انجمنراه تجاری چون جیانگنان.
«مدتها به دنبالهنوز راهی بودم. مسیربرایشان مناسبی وجود دارد.»
«و آن چیست؟»
«اگر برای ادامه نسل فرقه بهنباشد یک دختر نیاز است، آیا صرفاًآزاد ادامه دادن این نسل کافی نیست؟»
«...چی؟»
برای اولین بار،هنوز سردرگمی در چهرهبرایشان شیطان آسمانی ظاهر شد.
با دیدن این صحنه، لیماگر هوایونگ حس کوچکی از رضایتآزاد پیدا کرد و ادامه داد.
«آیا دلیلی وجودامیدوار دارد که حتماًنباشد باید من باشم؟»
تا زمانی که شخصی خون خاندان لیمنرسیدهام را در رگهایش داشته باشد و بتواندسنگینتر انرژی شیطانی را بپذیرد، همین کافی است.
اگر اینطور است، آیا فرقیچیزهایی میکند که آن شخص لیم هوایونگچیزی نباشد، بلکه فرزند لیم هوایونگ باشد؟
با شنیدن این کلمات، شیطاناگر آسمانی برای اولین بار پسآزاد از مدتها احساس گیجی کرد.
«من فرزندفقط اولم را بهدومی کوههای آسمانی میفرستم.»
با شنیدن این حرف، شیطان آسمانیگذاشتم به آرامی سرش را چرخاند تاحتی به پنگ هیونهویِ بیهوش نگاه کند.
پس از لحظهای کشمکشتمام درونی، سر تکان دادگذاشتم و رویش را برگرداند.
«استاد اعظم غربی، هر طور مایلی عمل کن.الهی با این حال، فرقه به استاد اعظم غربیمیخوردم یک مهلت پنج ساله میدهد تا به هدفت برسی.»
«همین همفقط بیشتر ازبودم حد نیاز است.»
آن روز، قبل از اینکه خورشید بهنرسیدهام بالاترین نقطه آسمان برسد، رزمیکاران کوههای آسمانیسنگینتر به آرامی شهرستان با را ترک کردند.