چپتر 204: چالش با فرقهها (۷)
0سه روز از زمانی کهمیشنید مثل دیوانهها اسب میتاندیم و درغرولندی ایستگاههای بینراهی اسب عوض میکردیم، میگذشت.
اورین که بیسروصدا بهاینجا پشتم چسبیده بود، کمکمرسمی داشت به مرز فروپاشی میرسید.
وقتش بود که یکمیشوند مسافرخانه پیدا کنیم واینجا استراحت درستی داشته باشیم.
«من... من شرمندهام. اوغ...!»
«اگه رومیزد پشتم بالاچونگآ بیاری، مردی.»
«نمیارم! نمیارم! این چه حرف— اوغ! صبرمقام کن، فقط یکم یواشتر برو... و-و اگهگرم منو بکشی... اگه منو بکشی، این خیان...»
«این دختره دیگهسرشان هر چی بهمسیر دهنش میاد میگه.»
حرفهایی میزد که اگر چونگآ میشنیدوعدههای از عصبانیت غش میکرد، آن همتازهنفس با چه لحن طبیعی و راحتی.
غرولندی کردممیزد و افسارچونگآ اسب را کشیدم.
دستی به گردنسفر داغ اسب کشیدم ومقام سرعتش کمکم پایین آمد.
خاندان پنگ هبی یکمیشوند خاندان رزمی بود کهاینجا کاملاً به اسبسواری عادت داشت.
برخلاف رزمیکاران سرسخت و سطح پایین که میتوانستند با استفاده از تکنیکهای سبکی بدنصورت در یک روز بین روستاها جابهجا شوند یا اگر روستایی در آن نزدیکی نبود، راحتشهرستان در فضای باز بخوابند، ما یک خاندان اشرافی بودیم که چنین هنرهایی را یاد نمیگرفتیم.
مگر اشرافمیزد از پشمکچونگآ ساخته شدهاند؟
مگر اگر بدونسفر سقف بالای سرشانشبیه بخوابند، آب میشوند؟
در هر حال، مسیر سفر ما تاسفر اینجا تقریباً شبیه به سفر یک مقامایستگاه رسمی بود؛ حرکت از ایستگاه بینراهی به مسافرخانه.
با نشان اورین، وعدههای غذایی گرم، خانههای مرتب وخانههای اسبهای تازهنفس و سالم به صورت رایگان در اختیارمانمیگرفت قرار میگرفت، بنابراین هیچ دلیلی برای رد کردنشان نداشتیم.
و حالا، ایناگر سفر به پایانعصبانیت خود رسیده بود.
شهرستان تانگ، استان بوژونگ.
ما به آخرین شهرمیشوند قبل از ورود بهاینجا کوهستان رعد آسمانی رسیده بودیم.
از نظر جغرافیایی،حرکت اینجا شمالغربیترین نقطهوعدههای ژیلی شمالی بود.
فراتر از این، در مسیری که پیشمیکرد میرفتیم، فقط زمینهای کوهستانی ناهموار وجود داشت،کشیدم بنابراین ایستگاههای بینراهی دیگر از اینجا جلوتر نمیرفتند.
کوهستان رعد آسمانی به بلندترینتقریباً قله یک رشتهکوه بزرگ به نامنشان رشتهکوههای خطالرأس بزرگ شمالی اشاره داشت.
منطقه غرب این کوههامیشوند استان شانشی و منطقه شرقتقریباً آن منطقه شاندونگ نامیده میشود.
به عبارت دیگر، همینایستگاه یک رشتهکوه، هبی و شانشیخانههای را از هم جدا میکرد.
به هر حال، میتوانستید آن را کوهیمیکرد چنان ناهموار در نظر بگیرید که نقشهکشیدم اداری را کج و معوج کرده بود.
در وهله اول، به جز قاچاقچیان، تاجران غیرقانونی، خائنان و راهزنان، هیچکس دلیلی برایگرم ورود به آن رشتهکوه نداشت، به همین دلیل ایستگاههای بینراهی که حکم اتوبوسهای رفتوآمدبرای کارمندان دولت در قرون وسطی (یعنی اسبها) را داشتند، به آن سمت کشیده نشده بودند.
این یعنی چه؟
«فکر کنم مجبوریم بریم مسافرخونه.»
یعنی خدمات اقامتیاگر رایگان کارمندان دولتعصبانیت به پایان رسیده بود.
«چرا یکی از اعضایاینجا فرقه جهان زیرین باید ازحرکت رفتن به مسافرخونه بیمیل باشه؟»
«اینجا هبیئه. قلمرو اتحاد اژدهای شمالی، برای همین شعبههای فرقه جهان زیرین زیاد نیستن.ایستگاه تازه، اونا به خودشون زحمت نمیدن تو یه جای دورافتاده مثل اینجا شعبه بزنن. علاوهبنابراین بر این، چون اینجا تحت کنترل اتحاد رعد آسمانیه، باید یکم حواسمون رو جمع کنیم.»
مشکل همین بود.
فرقه جهان زیرین یک تعاونی از تاجران خرد بودطبیعی که در سراسر دشتهای مرکزی پراکنده بودند، اما این بدانپایین معنا نبود که در تکتک روستاها و شهرها شعبه داشت.
مدیریت سازمانی در آناینجا مقیاس حتی در دورانرسمی مدرن هم غیرممکن بود.
در هنان، هوبی و جیانگنان، جایی که فرقههایاینجا صالح متمرکز بودند، شاید چند شعبه در مراکزوعدههای استانها و چندتایی هم در شهرهای دیگر وجود داشت.
نکته کلیدی، حفظ حداقل سطحی بودوعدههای که سیزده شاگرد و حدود دوازدهتازهنفس ارشد بتوانند بین شعبات مدیریت کنند.
هدف فرقه جهاناگر زیرین محافظت ازعصبانیت حقوق تاجران خرد بود.
اگر مثل اختاپوس شعباتماناینجا را گسترش میدادیم، چطور میتوانستیمحرکت همه آنها را مدیریت کنیم؟
دلیلی دارد کهسرشان غربالگری عضویت ما تاسفر این حد سختگیرانه است.
از سوی دیگر، فرقه گدایان موردی بود که با افزایش تعدادشان به سطحی فراتر ازرایگان حد تصور، در دستیابی به اقتصاد مقیاس موفق شده بودند، اما این نقص مهلک راتانگ داشتند که ابزار متحد کردن گدایانشان در هر منطقه را کاملاً از دست داده بودند.
مورونگ چونگ به حرفهایمچونگآ گوش داد و بالحن تحسین سر تکان داد.
«همم، درکش آسونه. بهاینجا نظر میرسه هر جا کهحرکت آدما زندگی میکنن، اوضاع همینطوریه.»
«چونگآ... تو متوجه شدی؟»
«این طرز حرف زدنت خیلی بیادبانهست. منغذایی الان توی زبان هانِ هبی متخصصم. اینصورت طرز خاصِ طعنهزدنِ مردم هان به شدت بیادبانهست.»
هر بار که نمرهچونگآ هوش چونگآ بالا میرفت، نمیتوانستمطبیعی جلوی دمغ شدنم را بگیرم.
سر به سرسفر گذاشتن او لذتشبیه زندگی من بود.
«خاندان ما هم به روش مشابهی عمل میکنه. خاندان مورونگ تماممقام مردم لیائونینگ رو متحد نمیکنه. ما فقط چند قبیله تأییدشده رو باسالم دقت انتخاب و مدیریت میکنیم و در عوض به بقیه هشدار میدیم.»
«چه جور هشداری؟»
«هشداری مبنی بر اینکه اگه قبایلی که از قوانین خاندانراحتی مورونگ پیروی نمیکنن، از مسیر ممنوعهای که ما تعیین کردیم عبورخاندان کنن، پایان اون زمستان رو نخواهند دید. معمولاً هم خیلی مؤثره.»
چرا اینهامسیر در دسته جناحتقریباً صالح طبقهبندی میشوند؟
از چیزی که من میبینم، بهمسیر نظر میرسد دقیقاً در همان فازرسمی و حال و هوای ما هستند.
«در هر صورت،حرکت دلیلی داره کهوعدههای نباید به مسافرخونه بریم؟»
«نه، قضیه این نیست. فقط اگه رئیس یکی از شعبههای فرقه جهان زیرین به جایی بره کهداغ شعبه ما نیست، ممکنه یه کم زننده باشه. این حس رو القا میکنه که دارم به زورتکنیکهای واداروشون میکنم به فرقه ملحق بشن، برای همین سعی میکنیم بین خودمون از این کار دوری کنیم.»
«شنیدن درباره فرقه جهان زیرین همیشه جذابه. چرارسمی فرقه رزمیای که اینقدر به مردم عادی اهمیتمرتب میده، یه فرقه مسیر تاریک در نظر گرفته میشه؟»
«اونا همشون آدمایی هستنمیشوند که نون حلال درمیارن.اینجا خیلی بهتر از بیشتر رزمیکاران.»
خندهای کردمرسمی و اسبم رانشان به جلو راندم.
شهرستان تانگ شهر بزرگی نبودمیشنید و در بهترین حالت فقطراحتی سه یا چهار مسافرخانه داشت.
همینکه سواره واردسفر شدیم، تمام نگاههاشبیه به سمت ما چرخید.
خبری از آن صحنه آرامحال و صلحآمیز که شاگرد مسافرخانهدار رویمقام صندلی جلوی در چرت بزند، نبود.
هر جا را که نگاه میکردید، رزمیکارانی حضور داشتندخانههای که شبیه قاتلان زنجیرهای حرفهای بودند؛ مردهایی که کاملاً مشخصبنابراین بود در عمرشان چند نفری را سر به نیست کردهاند.
اورین با پوزخندی گفت: «همم. ازعصبانیت اونجایی که این روستا دقیقاً پایینکردم کوهستان رعد آسمانیه، فضای کاملاً منحصربهفردی داره.»
او اصلاًمسیر مضطرب بهاینجا نظر نمیرسید.
من و چونگآ، به عنوان کسانی که در این دنیای رزمی خشن غلتحرکت خورده بودیم، کموبیش میتوانستیم اوضاع را درک کنیم، اما برای اورین که یک نجیبزادهقرار صد در صد خالص پکنی بود، این حد از آرامش غیرعادی به نظر میرسید.
با خونسردی افسار راایستگاه نگه داشتم و جمعیتگرم را از نظر گذراندم.
چند نفری ازاگر آنها که رزمیکار بودند،میکرد از نگاهم طفره نرفتند.
زیاد عمر نمیکنند.
«اولین باره اسب میبینید؟»
«با من بودی؟»
«آره.»
تنها زمانی که دستماینجا را روی قبضه تیغهامرسمی گذاشتم، نگاههایشان پراکنده شد.
جامعه مسیربالای تاریک معمولاًمیشوند همینطور بود.
اگر کسی طوری به نظرنشان میرسید که ممکن است دردسرساز شود،اسبهای از درگیری با او اجتناب میکردند.
یک نگاه اجمالی نشان میدادمیشنید که حداقل سی رزمیکار مسیر تاریکغرولندی فقط در همین کوچه مستقر شدهاند.
در این نقطه، اغراق نبود اگر میگفتممقام گروهی از جنگجویان سرگردان، معادل یک فرقهگرم کوچک تا متوسط، در اینجا پرسه میزدند.
حتی اگر مهارت تکتکمیشوند آنها چیز خاصی نبود،اینجا باز هم وضعیت نگرانکنندهای بود.
«جنگجویان سرگردان بدون هیچ وابستگیای،نشان دقیقاً در پایین مقر اصلیمرتب اتحاد رعد آسمانی جمع شدهاند؟»
جنگجویان سرگردان و شمشیرزنان مزدورمیشنید هرگز در جایی که درگیریراحتی وجود نداشته باشد، ظاهر نمیشوند.
آنها مثل مگسهایسفر میوه هستند که دورمقام میوههای تابستانی جمع میشوند.
به عبارت دیگر، آنها فقطحال در جایی جمع میشوند کهشبیه بوی طعمه به مشامشان برسد.
علاوه بر این، جمع شدن این تعداد از جنگجویان سرگردان دراسبهای مکانی که یکی از ده فرقه بزرگ مسیر تاریک مقر اصلیبرای خود را در آن بنا کرده، آن هم در یک روستای معمولی...
«شهرستان تانگ بههیچوجهاگر بزرگترین روستای کوهپایهعصبانیت رعد آسمانی نیست.»
با احتساب شهرکهای شهرستانی و روستاهای کوچکیمقام که تحت نفوذ مستقیم کوهستان رعد آسمانیگرم بودند، در مجموع حدود هفت منطقه وجود داشت.
این فقط مناطقی بود که مستقیماً توسطسفر مقر اصلی اتحاد رعد آسمانی اداره میشدندایستگاه و شامل مناطق با وضعیت نامشخص نمیشد.
شهرستان تانگرسمی یکی ازایستگاه همین روستاها بود.
به عبارت دیگر، باید این وضعیت را اینطور تفسیر میکردم که یاکردم کنترل کوهستان رعد آسمانی روی این روستا در حال ضعیف شدن بود،رزمی یا اینکه آنها عمداً داشتند جنگجویان سرگردان را دور هم جمع میکردند.
وقتی مسافرخانهای را انتخاباینجا کردیم و وارد شدیمرسمی هم اوضاع چندان فرقی نکرد.
رزمیکاران مسیر تاریک با کلاههایحال حصیری که تا پایین کشیده بودند،مقام تمام مسافرخانه را پر کرده بودند.
«خوش اومدید! غذا میل دارید؟»
«یه چیزمیزد ساده، بهترینچونگآ غذاتون رو بیار.»
«هه هه، آشپزمونسفر یه گوشت خوک کبابشدهمقام درست میکنه که معرکهست.»
«دو کاسه سوپ نودل داغحال و یه پرس دامپلینگ همشبیه اضافه کن. چه جور مشروبی دارید؟»
«ایبوجو و مشروب زرد داریم.»
«یه بطری مشروب زرد رو گرمعصبانیت کن و اول همون رو بیار.کردم یه بشقاب سبزیجات هم باشه بد نیست.»
«چشم! الان میارم!»
بعد از سفارش دادن وحال نشستن پشت یک میز، دوبارهشبیه همه نگاهها به سمت ما چرخید.
حتی بعد از اینکه تیغهام راوعدههای باز کردم و به میز تکیهتازهنفس دادم، نگاهها همچنان روی ما ماند.
چونگاه بهمیزد سمتم خم شدمیشنید و زمزمه کرد:
«اینجا بیشتر از تیانجین حس و حالمقام دنیای رزمی مسیر تاریک رو داره. دنیایگرم رزمی مسیر تاریک رو دقیقاً همینطوری تصور میکردم.»
«فکر نکنم خودمم تامیشوند حالا تو همچین جامعهاینجا اصیلِ مسیر تاریکی بوده باشم.»
«تو کهرسمی از خاندانایستگاه پنگ هبی هستی.»
«هیچوقت دلیلی نداشتماگر که بیام توعصبانیت همچین مسافرخونه سطح پایینی.»
شنیده بودم که مناطق نزدیک بازارشبیه سیاه اینطوری هستند، اما هیچوقت دلیلیوعدههای برای رفتن به چنین جاهایی نداشتم.
روسای شاخههای فرقه جهانمیشوند زیرین روی چیزی کمتراینجا از ابریشم و زربافت نمیخوابند.
نه، منظورم این است که وقتی تشکیلات فرقه جهان زیرین استفاده رایگان ازسالم هتلهای پنج ستاره را در تقریباً تمام شهرهای بزرگ بدون نیاز به رزرو ارائهخود میدهد، چرا باید به خودم زحمت بدهم و در یک مسافرخانه محلی توقف کنم؟
«هوهو، اینجامیزد من رو یادمیشنید شهرستان چینگشیان میندازه.»
«این چیزیمسیر نیست که دلمتقریباً بخواد یادآوری بشه...»
فکر کردن به آخرالزمانمیشوند خاندان جونگری در شهرستاناینجا چینگشیان به شدت آزاردهنده است.
حالا که به آن فکر میکنم، شنیده بودم که افراد خانداناسبهای جونگری قرار بود برای ادای احترام به عمارت خاندان پنگ بروند، اماکردنشان از آن موقع تا حالا چک نکردهام ببینم چه اتفاقی افتاده است.
بعید میدانم بیرونشان کردهچونگآ باشند، اما آنقدر سرم شلوغطبیعی بوده که نتوانستم توجهی بکنم.
خیلی زود،مسیر شاگرد مسافرخانهداراینجا غذا را آورد.
گوشت خوکی که سرسری سرخ شده بود، سوپ نودلتقریباً داغی که حتی یک تکه گوشت هم در آن پیداخانههای نمیشد، و دامپلینگهای بدون مواد میانی روی میز چیده شدند.
چونگاه بدون اینکه حرفیایستگاه بزند، با لذت سوپگرم نودل داغش را هورت کشید.
برای یک بانوی جوان ثروتمند،میشنید ذائقه به طرز عجیبی سادهایراحتی داشت که به آن حسودی میکردم.
وقتی یک تکه ازاینجا گوشت خوک را برداشتم، بویحرکت زننده خوک به مشامم خورد.
«امم. زیاد اشتها ندارم.»
«گاهی اوقات برای کسیایستگاه که قیافهاش مثل توئه،گرم به طرز عجیبی بدغذا میشی.»
«قیافهام هم به بدغذاها میخوره.»
«فقط با نگاه کردن به ظاهرت،شبیه به نظر میاد از اونایی هستی کهغذایی هر چیزی رو میخورن و مریض میشن.»
«این ذاتِبالای بیخیال و راحتگیرمحال بخشی از جذابیتمه.»
در حالی که مشروب زرد را مزهمزهغذایی میکردم، اورین هم فقط چند رشته سبزیجاتصورت خورد و بعد چاپستیکهایش را پایین گذاشت.
در نهایت، این غذاچونگآ فقط برای چونگاه بهلحن یک وعده لذتبخش تبدیل شد.
من و چونگاه در اصل ورزشکار بودیم، بنابراینرسمی تا زمانی که کالری دریافت میکردیم، میتوانستیم یکجوریمرتب به راهمان ادامه دهیم، اما او فرق داشت.
به پشت اورین زدم.
«حتی اگه اشتها نداری، یهنشان چیزی بخور. اگه از حالمرتب بری، کول کردنت دردسر میشه.»
«واقعاً حالم خوبه. این اولین باریه که اینقدر طولانی اسبسواری میکنم،غرولندی فقط دلم میخواد برم تو اتاق و استراحت کنم. اگه خیلیپنگ گرسنهام شد، یه کم جیره خشک از خورجین برمیدارم و میخورم.»
«اگه زیادمسیر جیره خشکاینجا بخوری، مریض میشی.»
یبوست میگیری.
هر چقدر هم که خوب درست شدهغذایی باشند، باز هم فقط میانوعدههای سادهای ازصورت گوشت خشکشده با روکش خمیر غلات بودند.
آهی کشیدممیزد و شاگرد مسافرخانهدارمیشنید را صدا زدم.
باید از اوسفر میخواستم که آخر شبمقام کمی فرنی درست کند.
چنین سفر طولانیای احتمالاً برای اورین کهسفر در تمام عمرش پایش را از پکنایستگاه بیرون نگذاشته بود، بیش از حد سنگین بود.
«سه تارسمی اتاق میخوام.ایستگاه تا فردا میمونیم.»
«آه، قربان. دراگر حال حاضر فقط دومیکرد تا اتاق خالی داریم.»
«ها...؟»
«الان اونقدر مهمون داریم که همین دو تا رو هم به لطفرسمی کسایی که امروز رفتن تونستیم جور کنیم. پیدا کردن یه اتاق خالیصورت تو هر مسافرخونهای تو شهرستان تانگ مثل چیدن ستاره از آسمونه، مگه نه؟»
«اوه...»
در حالی که مردد بودم، نگاهمعصبانیت با نگاه چونگاه که داشت سوپکردم نودل داغش را هورت میکشید، تلاقی کرد.
او چاپستیکهایش راسفر متوقف کرد، سرش رامقام کج کرد و پرسید:
«چی شده؟بالای مگه دو تاحال اتاق کافی نیست؟»
«فقط داشتم فکرحرکت میکردم که اتاقهاوعدههای رو چطوری تقسیم کنیم.»
«این چه چرت... ایییک! نـ-نگو که. تو... تولحن میخوای با من تو یه اتاق باشی...؟ تو،گردن توی مرد هانِ منحرف! ما هنوز، هنوز نه!»
صورت چونگاه درسفر حالی که فریاد میزد،مقام از خجالت سرخ شد.
منظورم اصلاً این نبود.
نگاهم رارسمی به سمتایستگاه اورین چرخاندم.
رنگ صورتش که تا همین چند لحظهمیکرد پیش رنگپریده بود، حالا با لبخندی کهکشیدم بر لب داشت، شاداب و سرزنده شده بود.
«بله، دو تا اتاق بایدتقریباً کافی باشه. دو تا مردایستگاه میتونن تو یه اتاق بمونن؟»
«اون آقا هیکل درشتی دارن،حال برای همین ممکنه یه کم تنگمقام باشه، اما نباید مشکلی پیش بیاد!»
«خوبه، یه کم تنگی همنشان حس و حال روستایی ومرتب قشنگی داره. همین کار رو میکنیم.»
اورین به مناگر نگاه کرد و بامیکرد صدایی بسیار آرام گفت:
«من اول میرم بالا، خودمتقریباً رو میشورم و دراز میکشم.ایستگاه وقتی سیر شدی بیا بالا.»
«چرا، چرابالای میخوای خودتمیشوند رو بشوری...؟»
«یعنی چیرسمی که چرا میخوامنشان خودم رو بشورم؟»
اورین با رضایت لبخندی زد.
«بعد از این همه سختی کشیدنشبیه تو جاده برای چند روز، تمیز کردنغذایی خودم تنها کار درستیه که میتونم بکنم.»
سپس به آرامی پشتمیشوند دستم را لمس کرداینجا و از پلهها بالا رفت.
چونگاه که داشت رفتن اونشان را تماشا میکرد، با چهرهایمرتب تحتتأثیر قرار گرفته سر تکان داد.
«واقعاً که رفتار اربابانچونگآ جوان پایتخت یان متفاوته. اینطبیعی نگرشیه که ارزش الگوبرداری داره.»
«تو فقطمسیر از غذاتاینجا لذت ببر.»
مشروب زردم راسرشان مزهمزه کردم ومسیر سرم را تکان دادم.
چونگاه یک کاسه سوپ نودل داغ را تا قطره آخرمرتب خورد و بعد با خوشحالی گوشت خوک را همراه باهیچ مشروب زرد خورد و با رضایت زیر لب زمزمه کرد.
«خوشمزهست؟»
«امم. حس میکنم بعد از مدتها یهمقام غذای درست و حسابی خوردم. عالی نبود،گرم اما یه غذای ساده و خوب بود.»
«خوشحالم که...»
«هوهو، این رو چون محقق چون اینجا نیست میگم، اما همیشه دلم میخواست همچین سفریرایگان برم. یادت میاد بهت چی گفتم؟ من از اول میخواستم یه قهرمان زن سرگردان بشم کهاستان تو تمام دشتهای مرکزی پرسه میزنه. از دیدن مناظر جدید و غذاهای محلی جدید لذت میبره.»
او مشروب زردش را مزهمزه کرد ومیکرد با چشمانی درخشان به آسمانی که بهکشیدم آرامی در حال تاریک شدن بود، خیره شد.
«حس میکنم اون آرزوی قدیمیم الان داره برآورده میشه. شاید براینشان یه کار لذتبخش راهی سفر نشده باشیم، اما مگه لذت کارهایاختیارمان بزرگ و کوچیک به این بستگی نداره که با کی همراه باشی؟»
«...»
«برای همین خیلیحرکت دلم میخواست اینوعدههای رو بگم. هوی. ممنونم.»
او در حالی کهچونگآ مشروب زرد را درلحن فنجانم میریخت، لبخند درخشانی زد.
«اگه بدون اینکه با تو آشنا بشم، تنهایی سفرم رو به دنیای رزمی شروع میکردم، تو جادهی شهرستان چینگشیان میمردم.صورت تنهایی هم نمیتونستم از پس کارهای اتحاد دنیای رزمی بربیام. اگه همونطور که خانوادهام میخواستن، مراسم بلوغم رو با یه خانوادهقبل اشرافی مناسب برگزار میکردم، مجبور میشدم تمام عمرم رو تو اتاقم بگذرونم. برای همین، این لحظه برای من خیلی... خیلی لذتبخشه.»
او یک جرعه ازمیشوند مشروب زرد نوشید، ایستاد وتقریباً با خوشحالی به راه افتاد.
«اما حتماً درِ اتاقم رو قفل میکنم، پسگرم فکرهای عجیب و غریب به سرت نزنه. من اولقرار میرم بالا. لطفاً مراقب محقق چون باش. شب بخیر.»
با این حرف،اگر چونگاه به طبقهعصبانیت بالای مسافرخانه رفت.
فنجانم را بالاسفر آوردم و با بیخیالیمقام او را بدرقه کردم.
احمق.
فضا رو رمانتیک نکن.
اون آدم یه زنه.