---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

نامزدم شیطان آسمانی جوانِ

چپتر 119: آن حرامزاده‌های شرور فرقه خون (۷) • ⏱ 20 دقیقه

چپتر 119: آن حرامزاده‌های شرور فرقه خون (۷)

0

نخ‌هایی دور گردن،‌پایین‌تر​ دست‌ها و پاهای‌معنای​ اون سجونگ پیچید.

نخ‌های کاملاً سیاه که از‌شرط​ انرژی ساخته شده بودند، یکی‌یکی‌درون​ و به آرامی ظاهر می‌شدند.

«این حقه‌ها—!»

اون سجونگ با خشم دست‌روح​ و پایش را تکان داد‌توانایی​ و نخ‌ها پاره و پراکنده شدند.

البته برای یک استاد اعظم، قدرت نهفته در‌کشیدن​ هر یک از آن نخ‌های ظریف دستاورد چشمگیری‌قلمرو​ بود، اما حریف او یک استاد اعظم متعالی بود.

در سطح یک استاد اعظم‌شرط​ متعالی، شخص می‌توانست تقریباً تمام هنرهای‌بدن​ رزمی سطوح پایین‌تر را نادیده بگیرد.

معنای به‌نامیده​ چالش کشیدن دانتیان‌روح​ بالایی همین بود.

این حداقل شرط لازم‌آنگاه​ برای تجلی قلمرو نیت در‌هنوز​ درون بدن خود شخص بود.

یک رزمی‌کار که به قلمرو آفرینش‌معنای​ رسیده بود، می‌توانست چشم‌انداز ذهنی خود‌حداقل​ را بر آسمان‌ها و زمین تحمیل کند.

از لحظه‌ای که دانتیان‌حداقل​ بالایی باز می‌شد، روحی‌قلمرو​ در جان انسان ساکن می‌گشت.

اغراق نبود اگر آن را‌روح​ قلمرویی بنامیم که از هنرهای‌توانایی​ رزمی دنیای فانی فراتر می‌رفت.

قلمرویی از‌نامیده​ اسطوره‌ها و‌آنگاه​ افسانه‌ها بود.

همین حقیقت که در دنیای رزمی کنونی‌چالش​ این تعداد رزمی‌کار در قلمرو آفرینش وجود‌لازم​ داشتند، نمادی از میزان پیشرفت هنرهای رزمی بود.

در دنیای رزمی گذشته‌های دور،‌شرط​ قلمرو آفرینش به عنوان قلمرو‌درون​ جاودانگان در نظر گرفته می‌شد.

کسانی که به سوی بالاترین‌روح​ قله چنین سفر عظیمی صعود‌توانایی​ می‌کردند، استاد اعظم متعالی نامیده می‌شدند.

اگر روحی در جان استادی که به قلمرو‌هرچند​ آفرینش رسیده بود ساکن می‌شد، آنگاه در جان یک‌کوچک​ استاد اعظم متعالی، آن روح چشمانش را باز می‌کرد.

هرچند هنوز توانایی تجلی نیت خود‌معنای​ را در خارج از بدنشان نداشتند، اما‌شرط​ دنیای درونی خودشان یک جهان کوچک بود.

آن‌ها در حال تزکیه‌حداقل​ و صیقل دادن خودشان‌قلمرو​ بودند، ذره به ذره.

بنابراین، قلمرویی که پس از تکمیل‌چشمانش​ این فرآیند به آن می‌رسیدند، اوج‌بدنشان​ بلوغ یا بازگشت به جوانی نامیده می‌شد.

اون سجونگ یک استاد‌آنگاه​ اعظم متعالی تمام‌عیار بود،‌هرچند​ استادی در اوج دوران زندگی‌اش.

او آن‌قدر ضعیف نبود که‌بگیرد​ تحت تأثیر هنرهای انرژی یک‌بالایی​ استاد اعظم ساده قرار بگیرد.

—ترق!!

نخ‌های انرژی‌نامیده​ یکی پس از‌روح​ دیگری پاره شدند.

هر رشته که قادر‌آنگاه​ بود فولاد را مانند پنیر‌هنوز​ ببرد، پراکنده و متلاشی شد.

بدن و سپر انرژی محافظ یک استاد‌چالش​ مشت باتجربه نسبت به سایر مکاتب رزمی‌لازم​ برتری داشت، بنابراین این امر کاملاً طبیعی بود.

با این حال.

—فش.

دوباره، نخ‌های جدیدی دورش پیچیدند.

جایی که یک رشته پاره‌بگیرد​ می‌شد، ده‌ها رشته دیگر جوانه‌بالایی​ می‌زدند تا جای آن را بگیرند.

دوباره و دوباره.

هر بار که‌استادی​ پاره می‌شدند، از‌چشمانش​ نو رشد می‌کردند.

گویی بدنش‌نامیده​ در تار عنکبوت‌روح​ گرفتار شده بود.

خطوط کاملاً سیاه‌پایین‌تر​ روی تمام پوست‌معنای​ اون سجونگ کشیده شدند.

آن‌ها نمی‌توانستند هیچ زخمی‌حداقل​ ایجاد کنند، و نه‌قلمرو​ می‌توانستند در گوشتش نفوذ کنند.

با این وجود، انرژی‌آنگاه​ اختری بود که نماد‌هرچند​ نابودی به شمار می‌رفت.

«هنر الهی شیطان آسمانی...؟!»

جیغ جوک ایلریون‌پایین‌تر​ با دیدن این‌معنای​ صحنه طنین‌انداز شد.

با شنیدن صدای‌همین​ او، اون سجونگ بالاخره‌تجلی​ به زن نگاه کرد.

زنی بود‌نامیده​ به باریکی‌آنگاه​ یک شاخه بید.

در زیر یک ماسک خام از پوست انسان،‌هرچند​ اجزای صورتش که گویی از یشم تراشیده شده بودند،‌کوچک​ روی پوست رنگ‌پریده و مرگبارش به وضوح دیده می‌شدند.

با تلاقی‌سطوح​ نگاهشان، زن‌نادیده​ کمی اخم کرد.

«چشم‌های تیزی داری.»

یک بار دیگر، نخ‌ها پیچیدند.

وزن عجیبی روی نخ‌هایی‌آنگاه​ که از قبل مانند‌هرچند​ پیله دورش پیچیده بودند، نشست.

او می‌توانست با یک خُرناس یکی دو تا از آن‌ها‌بالایی​ را پس بزند، اما با جمع شدن تمام رشته‌ها در کنار‌رزمی‌کار​ هم، احساس می‌کرد گویی هزار پوند وزن را به دوش می‌کشد—

کشش رو به پایینی بود‌شرط​ که به نظر می‌رسید روحش‌درون​ را در زمین فرو می‌برد.

«گرررک!!»

اون سجونگ دندان‌هایش را‌آنگاه​ به هم سایید و یک‌هنوز​ قدم دیگر به جلو برداشت.

فقط یک قدم دیگر، یک مشت‌معنای​ دیگر، و می‌توانست بدن این رزمی‌کار ضعیف‌شرط​ و سطح پایین را در هم بشکند.

هنر الهی شیطان آسمانی.

اوج هنرهای محافظ فرقه شیطانی.

یک هنر الهی افسانه‌ای که گفته می‌شد دست‌کمی از‌هنوز​ هنر شخصی نهایی ارباب حقیقی سه قله یا تکنیک‌های برتری‌حال​ که بودیدهارمای بزرگ در گذشته به جا گذاشته بود، نداشت.

در دشت‌های مرکزی‌پایین‌تر​ امروز، هیچ‌کس هرگز آن‌چالش​ را مستقیماً ندیده بود.

نه، حتی در سرزمین‌های‌حداقل​ آن‌سوی گذرگاه، تعداد آن‌ها به‌نیت​ انگشتان یک دست هم نمی‌رسید.

شیطان آسمانی کنونی به ندرت مهارت‌های خود را در برابر‌توانایی​ دنیا به نمایش گذاشته بود و از میان کسانی که‌تزکیه​ آن را دیده بودند، افراد بسیار کمتری زنده مانده بودند.

و حالا، گفته می‌شد که چنین‌چشمانش​ هنر رزمی‌ای از نوک انگشتان آن‌بدنشان​ زن ظریف در حال گشوده شدن است.

سر اون سجونگ سرد شد.

معروف بود که در این‌شرط​ دوران تنها دو نفر هنر‌درون​ الهی شیطان آسمانی را آموخته‌اند.

شیطان آسمانی کنونی،‌استادی​ شیطان الهی غایت‌چشمانش​ رزمی، لیم وونوون.

و کسی که ظاهراً تمام خویشاوندانش را‌می‌کرد​ قتل‌عام کرده بود و تنها بازمانده‌ای بود‌درونی​ که به تالار صعود به آسمان راه یافت—

«شیطان آسمانی جوان... لیم هوایونگ؟!»

«جرئت می‌کنی‌بالایی​ اسم من رو‌شرط​ به زبون بیاری.»

چشمان گرم و خندانی که‌روح​ پشت سر پنگ هیونهوی بودند،‌توانایی​ بدون هیچ ردی ناپدید شده بودند.

حتی ذره‌ای خشم‌استادی​ در مردمک‌های خالی‌چشمانش​ و سیاهش دیده نمی‌شد.

نگاهی خالی از‌پایین‌تر​ هرگونه احساس به‌معنای​ سمت اون سجونگ چرخید.

نگاهی بود‌بالایی​ که آدم به‌شرط​ یک حشره می‌انداخت.

چطور چنین چیزی ممکن‌آنگاه​ بود؟ مهارت اون سجونگ به‌هنوز​ وضوح برتر از او بود.

او آن‌قدر قوی بود که می‌توانست در یک‌هرچند​ لحظه او را تکه‌تکه کند، تفاوتی چنان عظیم‌جهان​ که چشمگیر خواندن آن دست‌کم گرفتن ماجرا بود.

با این حال، نگاه‌نادیده​ لیم هوایونگ از همان ابتدا‌دانتیان​ به طور مداوم متکبرانه بود.

«زبونت رو‌بالایی​ از حلقومت‌حداقل​ بکشم بیرون؟»

«چرا شیطان آسمانی جوان‌آنگاه​ باید تو این گوشه‌هرچند​ دورافتاده از هنان باشه؟!»

«دلیلی داره که‌استادی​ تو رو از‌چشمانش​ امور فرقه‌ام مطلع کنم؟»

در حالی که کاملاً در نخ‌ها پیچیده‌چالش​ شده بود، احساس عجیبی داشت که وزن‌لازم​ بدنش ده‌ها، بلکه صدها پوند افزایش یافته است.

احساس غرق شدن‌همین​ روحش و مسدود شدن‌تجلی​ تدریجی جریان نیروی درونی‌اش.

تحت سلطه‌نامیده​ شیطان آسمانی، مردم‌روح​ عادی زانو می‌زدند.

—تلپ.

عروسک‌های جسد دهقانان که توسط‌بگیرد​ رزمی‌کاران فرقه شیطانی قتل‌عام می‌شدند،‌بالایی​ همگی هماهنگ به زانو افتادند.

در میان اعضای نزدیک‌شونده خاندان اون و فرقه‌قلمرو​ خون، کسانی که هنوز به سطح استاد اعظم‌چشم‌انداز​ نرسیده بودند، می‌لرزیدند و سعی می‌کردند مقاومت کنند.

در میان تمام این‌ها،‌آنگاه​ تنها لیم هوایونگ با‌هرچند​ وقار به جلو قدم برمی‌داشت.

صدای تک‌قدم‌نامیده​ او گویی‌آنگاه​ آسمان‌ها را می‌لرزاند.

با یک صدای بوم مهیب.

زنجیرهایی از انرژی بی‌کران از او به بیرون‌قلمرو​ ساطع شدند، گردن هر کسی را که لمس‌چشم‌انداز​ می‌کردند می‌گرفتند و سرهایشان را به پایین فشار می‌دادند.

گویی به آن‌ها دستور می‌دادند‌روح​ تا در برابر مقام عالی‌توانایی​ آسمان و زمین تعظیم کنند.

«احمقانه دهنت رو باز‌آنگاه​ نکن، و جرئت نکن‌هرچند​ به شوهرم نزدیک بشی.»

«باید فرار‌سطوح​ کنیم، فرار!‌نادیده​ ارباب مشت!»

جوک ایلریون که حالا‌حداقل​ ذهنش شفاف شده بود،‌قلمرو​ با صدایی گوش‌خراش جیغ کشید.

این یک اشتباه بود.

یک قضاوت غلط.

صرف حضور ارشد مجری‌نادیده​ قانون، نگهبان مجری قانون سو‌دانتیان​ ویریانگ، یک بار سنگین بود.

سو ویریانگ کسی بود که‌شرط​ تخلفات اعضای فرقه را در‌درون​ داخل فرقه شیطانی مجازات می‌کرد.

مهارت او در‌استادی​ سراسر سرزمین‌های آن‌سوی‌چشمانش​ گذرگاه زبانزد بود.

حتی اگر در‌استادی​ یک سطح بودند، پایه‌هایشان‌می‌کرد​ با هم تفاوت داشت.

در برابر سو ویریانگ، جوک ایلریون‌معنای​ باید با اون سجونگ متحد می‌شد‌حداقل​ تا فقط شانس پیروزی داشته باشد.

اگر ماجرا‌بالایی​ به همین‌جا ختم‌شرط​ می‌شد، مشکلی نبود.

نیروهایی که آن‌ها برای‌آنگاه​ این مکان آماده کرده بودند‌هنوز​ به هیچ وجه کم نبودند.

چند استاد‌نامیده​ اعظم اینجا‌آنگاه​ حضور داشتند؟

این یک تله مرگ بود که در آن، با استفاده از مردمان خونی برای‌لازم​ خریدن زمان و به کارگیری استادان اعظم برای از بین بردن جنگجویان فرقه شیطانی در‌کند​ این فاصله، پنگ هیونهوی و ژوگه یونگ هرگز نمی‌توانستند راهی برای زنده ماندن پیدا کنند.

اما دیگر نه.

این‌ها جاسوسان‌نامیده​ معمولی فرقه‌آنگاه​ شیطانی نبودند.

اگر آن‌ها مأموران عادیِ نفوذی در دشت‌های مرکزی‌هرچند​ بودند، همان نیروها کافی بود، اما مردان حاضر‌جهان​ در اینجا محافظان شخصی شیطان آسمانی جوان بودند.

آن‌ها بهترین افراد‌پایین‌تر​ انتخاب‌شده از میان‌معنای​ واحد مجری قانون بودند.

فرقه خون تمام جاسوسانی را که برای‌تجلی​ نقشه‌هایشان در سراسر هبی و شاندونگ پخش کرده‌رسیده​ بودند، در این یک مکان جمع کرده بود.

اگر همه آن‌ها در اینجا‌روح​ از دست می‌رفتند، امور خارجی‌توانایی​ فرقه به شدت فلج می‌شد...!

حتی اگر زنده‌استادی​ می‌ماند، جوک ایلریون‌چشمانش​ هیچ آینده‌ای نداشت.

اگر این اتفاق‌پایین‌تر​ می‌افتاد، رهبر فرقه‌معنای​ هرگز او را نمی‌بخشید.

«آه، آه، آه...»

جوک ایلریون لبش را‌آنگاه​ گاز گرفت و محیط‌هرچند​ اطرافش را بررسی کرد.

مردمان خونی‌نامیده​ در حال‌آنگاه​ قتل‌عام بودند.

با وجود اینکه آن‌ها مخلوقاتی نبودند که به درستی ساخته‌بالایی​ شده باشند، اما با توجه به ثروت و زمان زیادی‌خود​ که صرفشان شده بود، با چنان سهولتی از بین می‌رفتند.

حتی اگر مردمان خونی منفجر می‌شدند،‌لازم​ هیچ‌کس در میان دشمنانشان آن‌قدر ضعیف‌خود​ نبود که تحت تأثیر سم قرار بگیرد.

دشوار بود که تأثیری‌آنگاه​ فراتر از متوقف کردن‌هرچند​ لحظه‌ای آن‌ها مشاهده کرد.

در این میان،‌استادی​ رزمی‌کاران فرقه خون‌چشمانش​ بیهوده به زمین می‌افتادند.

«دست‌وپا زدنت تموم شد؟»

در مقابل‌بالایی​ او، سو‌حداقل​ ویریانگ پوزخند زد.

او شمشیرش را بالا‌آنگاه​ برده و مستقیماً به‌هرچند​ سمت او نشانه رفته بود.

او ابتدا حمله نکرده بود، نه به این دلیل که‌توانایی​ از او محتاط بود، بلکه به این دلیل که همیشه آماده‌صیقل​ بود تا در یک لحظه از بدن لیم هوایونگ محافظت کند.

جوک ایلریون در حالی که‌بگیرد​ از نگرش آسوده‌خاطر او لبش را‌همین​ گاز می‌گرفت، دستش را بالا برد.

«من هنوز‌بالایی​ حتی شروع‌حداقل​ هم نکردم، پیرمرد.»

«عجب شیطان پرشوری هستی. خیلی خب.‌چشمانش​ برو جلو، و منتظر بمون تا‌بدنشان​ رهبر فرقه‌ات هم بهت ملحق بشه.»

نوری به رنگ‌استادی​ خون سرخ در‌چشمانش​ چشمان جوک ایلریون درخشید.

اگر فرار می‌کرد‌پایین‌تر​ می‌مرد، و اگر‌معنای​ مبارزه می‌کرد هم می‌مرد.

تله مرگی که آماده‌حداقل​ کرده بود، حالا برای‌قلمرو​ خودش پهن شده بود.

اگر وضعیت این‌گونه بود،‌آنگاه​ اگر مرگ او در اینجا‌هنوز​ از قبل قطعی شده بود،

«زندگی جاودانه، شمن‌های سرخ‌فام.‌آنگاه​ شعله ابدی دگرگون می‌شود،‌هرچند​ آسمان‌ها بر جهان گشت می‌زنند.»

او نوک انگشت شستش را‌بگیرد​ گاز گرفت تا خون جاری‌بالایی​ شود و آن را نوشید.

یک دستش را بالا برد‌شرط​ و آن را در سینه خودش‌بدن​ فرو برد و قلبش را شکافت.

او جوهره حیات خود‌آنگاه​ را در هم شکست‌هرچند​ و آن را پراکنده کرد.

«مقام عالی جاودانه است، پس‌روح​ پیرمرد، بیا با هم بریم‌توانایی​ و منتظر شیطان آسمانیِ پرمدعات بمونیم.»

جوک ایلریون در حالی که قطعاتی از انرژی خون‌سرخ‌دانتیان​ را از تمام رگ‌های بدنش به بیرون پرتاب می‌کرد، خود‌بدن​ را مشتعل ساخت و به سمت سو ویریانگ هجوم برد.

نگاهی از گوشه چشم به هوایونگ انداختم که‌هرچند​ در کنارم در حال ساطع کردن انرژی بود‌جهان​ و آب دهانم را به سختی قورت دادم.

از آنجایی که آن‌قدر نزدیک بودم‌چشمانش​ که نفسش را حس کنم، دقیقاً‌بدنشان​ می‌دانستم الان دارد چه کار می‌کند.

در حالت عادی، محال بود‌بگیرد​ شخصی در سطح او بتواند به‌همین​ استادی مانند اون سجونگ آسیبی برساند.

در واقع، اون سجونگ در‌شرط​ حالی که انرژی هوایونگ را‌درون​ پراکنده می‌کرد، همچنان داشت نزدیک‌تر می‌شد.

به نظر می‌رسید‌استادی​ حتی یک خراش‌چشمانش​ هم برنداشته است.

انرژی هوایونگ نمی‌توانست‌استادی​ در سپر انرژی محافظ‌می‌کرد​ اون سجونگ نفوذ کند.

اما، یک‌سطوح​ چیز کاملاً‌نادیده​ روشن بود.

حرکت اون‌بالایی​ سجونگ مختل‌حداقل​ شده بود.

«خروجی خالص‌نامیده​ انرژی‌اش در‌آنگاه​ سطح دیگری است.»

هوایونگ یک استاد اعظم بود.

اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم،‌نادیده​ بهتر است او را‌کشیدن​ در مرحله میانی بدانیم.

او هنوز حتی سرنخی برای به چالش کشیدن‌قلمرو​ دانتیان بالایی پیدا نکرده بود، اما دست‌کم آنچه‌چشم‌انداز​ را که آموخته بود، به کمال رسانده بود.

با این حال، اگر قرار بود به تفاوت‌هرچند​ آشکار بین او و سایر اساتید اعظم معمولی‌جهان​ اشاره کنم، آن تفاوت در خروجی انرژی‌اش بود.

مقدار انرژی‌ای که می‌شد آن‌روح​ را تقریباً بی‌نهایت توصیف کرد،‌توانایی​ به طور پیوسته آزاد می‌شد.

قدرت هر رشته به تنهایی از‌معنای​ توپ قلعه‌شکن صاعقه من کمتر بود،‌حداقل​ اما تعدادشان به طرز مضحکی متراکم بود.

رشته‌های انرژی، یا دقیق‌تر بگویم، سیم‌های انرژی،‌تجلی​ چنان متراکم پخش شده بودند که بیشتر‌آفرینش​ شبیه به یک سطح جامد به نظر می‌رسیدند.

حتی پس از رها کردن این حجم عظیم،‌هرچند​ و حتی پس از قطع شدن تمام آن‌ها، او‌کوچک​ بدون هیچ نشانه‌ای از خستگی به کارش ادامه می‌داد.

«کالبد شیطانی مطلق...؟ با وجود‌روح​ چنین شخص جوانی، چه بر‌توانایی​ سر آینده دنیای رزمی خواهد آمد؟»

ژوگه یونگ در حالی‌نادیده​ که به هوایونگ نگاه‌کشیدن​ می‌کرد، با تأسف زمزمه کرد.

حق با او بود.

دانتیان میانی هوایونگ به حالتی‌روح​ رسیده بود که به خودی‌توانایی​ خود انرژی شیطانی تولید می‌کرد.

درست همان‌طور که مار آب می‌نوشد و زهر‌هرچند​ تولید می‌کند، او هم تنها با نفس کشیدن می‌توانست‌کوچک​ انرژی شیطانی را بیرون بکشد و به جلو براند.

استالین بود که‌پایین‌تر​ این را گفت؟ کمیت،‌چالش​ خودش نوعی کیفیت است.

علاوه بر آن خروجی‌حداقل​ سرسام‌آور، هوایونگ هنر الهی شیطان‌نیت​ آسمانی را نیز آموخته بود.

وقتی این دو عامل با هم ترکیب می‌شدند، او تنها در قلمرو یک‌نداشتند​ استاد اعظم و فقط با هفده سال سن، می‌توانست یک استاد اعظم متعالی‌فرآیند​ از نسل گذشته را که در اوج قدرت خود قرار داشت، زمین‌گیر کند.

«از این به‌استادی​ بعد باید سعی کنم‌می‌کرد​ سر به سرش نذارم.»

برای لحظه‌ای کوتاه به این فکر‌معنای​ کردم که آیا تا به حال در‌شرط​ حق هوایونگ کار اشتباهی کرده‌ام یا نه.

تعدادشان آن‌قدر زیاد بود که‌شرط​ قابل شمارش نبود، بنابراین از‌درون​ فکر کردن به آن دست کشیدم.

در عوض،‌نامیده​ یک قدم‌آنگاه​ به جلو برداشتم.

به سمت‌نامیده​ سجونگ که ذره‌روح​ ذره جلو می‌آمد.

«سجونگ. اگه‌سطوح​ خیلی برات سخته،‌بگیرد​ می‌تونی بی‌خیال بشی.»

«ای حروم‌زاده...! سگ پستی که حتی حریف یک حرکت من‌درون​ هم نمیشه جرأت می‌کنه حرف بزنه!! قایم شدن پشت سر شیطان‌کند​ آسمانی جوان برای نجات جونت تنها کاریه که از دستت برمیاد!!»

«آره، ولی آیا به بدی توئه که به فرقه خون‌توانایی​ چسبیدی و به هر کار پستی تن دادی فقط برای‌تزکیه​ اینکه سر بچه‌هایی رو بزنی که بیست سال ازت کوچیک‌ترن؟»

«ای حروم‌زاده!!»

ترق! رشته‌هایی که اون سجونگ‌بگیرد​ را در هم پیچیده بودند،‌بالایی​ همگی به یکباره پاره شدند.

انرژی طغیان کرد‌همین​ و مشت او درست‌تجلی​ مقابل بینی‌ام قرار گرفت.

حتی در آن لحظه هم فقط‌چشمانش​ همان‌جا ایستادم، در حالی که تیغه‌ام‌بدنشان​ روی شانه‌ام استراحت می‌کرد، تماشایش کردم.

—جرنگ!!

هوایونگ که کنارم‌پایین‌تر​ ایستاده بود، دوباره‌معنای​ دستش را دراز کرد.

پیش از آنکه مشت به‌شرط​ من برسد، شبکه‌ای بار دیگر‌درون​ دور تمام بدنش تنیده شد.

سرعتش کمی کاهش یافت.

و باز هم، از‌آنگاه​ سمت راستم، بادبزن ژوگه یونگ‌هنوز​ با صدای تقی باز شد.

جرقه‌ای آبی از میان چین‌های آن‌معنای​ فوران کرد و طلسم او به عقب‌شرط​ پرتاب شد و با صدای هیس سوخت.

اولین حرکت اون‌همین​ سجونگ مسیرش را گم‌تجلی​ کرد و منحرف شد.

با این حال، موج شوک انرژی از‌می‌کرد​ کنار پشتم عبور کرد و پیش از‌درونی​ محو شدن، شکاف عمیقی در زمین ایجاد کرد.

«اووه، اون دیگه چی بود؟»

«یک طلسم‌سطوح​ محافظ. سه تای‌بگیرد​ دیگه برام مونده.»

«می‌تونه ضربه یه‌همین​ استاد اعظم متعالی‌لازم​ رو دفع کنه؟»

«کمک شیطان آسمانی جوان‌آنگاه​ تأثیر زیادی داشت. من نمی‌تونم‌هنوز​ به این کار ادامه بدم.»

«نگران نباش.‌نامیده​ قبل از‌آنگاه​ اون تموم میشه.»

اون سجونگ چشمانش‌پایین‌تر​ را چرخاند تا‌معنای​ به هوایونگ نگاه کند.

به نظر می‌رسید متوجه شده بود تا زمانی که هوایونگ‌درون​ سر پا ایستاده است، هر چقدر هم که او را‌تحمیل​ تحریک کنم، نمی‌تواند ضربه کاری و مفیدی به من وارد کند.

بله، اگر بخواهم دقیق‌آنگاه​ بگویم، هنرهای انرژی هوایونگ هنوز‌هنوز​ نمی‌توانستند به او آسیبی برسانند.

اتفاقاً اگر می‌توانستند عجیب بود.

با در نظر گرفتن سن و مهارت هوایونگ،‌کشیدن​ همین لحظه هم چیزی شبیه به یک معجزه‌قلمرو​ بود که توسط کالبد او خلق شده بود.

اما من فرق داشتم.

نیروی درونی بی‌نهایت؟ یک‌آنگاه​ هنر الهی متعالی؟ من‌هرچند​ هیچ‌کدام از این‌ها را نداشتم.

خاندان من‌نامیده​ از پس‌آنگاه​ چنین کارهایی برنمی‌آمدند.

ما چنین‌سطوح​ هنرهای رزمی‌نادیده​ عمیقی نداشتیم.

فرم‌های تهاجمی که به‌حداقل​ ما آموزش داده می‌شد، تنها‌نیت​ در یک حرکت خلاصه می‌شدند.

ساده بگویم، یک مشت و‌روح​ یک برش رو به پایین،‌توانایی​ تمام چیزی است که وجود دارد.

البته، این در صورتی‌آنگاه​ است که درباره تیغه‌هرچند​ رعد آشوب نخستین صحبت کنیم.

اما دست‌کم، همان یک چیز.

فقط همان یک‌همین​ چیز، دست‌کمی از هنر‌تجلی​ الهی شیطان آسمانی ندارد.

نه، من کاملاً مطمئنم.

اگر قرار بود یک ضربه بین دو فرد برابر رد و بدل‌بدنشان​ شود، تنها در قلمرو همان یک حرکت، هنر رزمی جد بنیان‌گذار، پنگ‌بنابراین​ دانسان، از هنر نهایی و الهی شیطان آسمانیِ دوران باستان برتر بود.

هر چه باشد، این هنر مخفیانه‌ای‌معنای​ است که از بزرگ‌ترین فرد زیر آسمان‌شرط​ در یک دوران به جا مانده است.

«سجونگ. شنیدم آخرین کلمات‌حداقل​ پسرت این بود: "خواهش‌قلمرو​ می‌کنم، به من رحم کن."»

—شینگ.

تیغه را‌نامیده​ روی شانه‌ام‌آنگاه​ بالا بردم.

با شنیدن صدای من،‌نادیده​ چشمان اون سجونگ دوباره‌کشیدن​ از شدت خشم برگشت.

خشم او به انرژی تبدیل شد‌لازم​ و رشته‌های انرژی هوایونگ تار به تار‌رزمی‌کار​ پاره شدند و مانند جرقه شعله‌ور گشتند.

از میان شکاف ایجاد‌آنگاه​ شده، بدن اون سجونگ‌هرچند​ به جلو یورش برد.

«می‌کشمت!! گوشت تنت‌استادی​ رو می‌درم و‌چشمانش​ سرت رو می‌شکافم!!»

«اگه آخرین کلمات پدرت هم همین‌معنای​ باشه، ثابت می‌کنه که سه نسل‌حداقل​ از خاندان شما آموزش خوبی دیدن. پس.»

—جرنگ!

رشته جدیدی‌نامیده​ دور بازوی‌آنگاه​ اون سجونگ پیچید.

دو طلسم‌نامیده​ به نوک‌آنگاه​ مشت او چسبیدند.

بله، شیطان آسمانی‌پایین‌تر​ در سمت چپم،‌معنای​ ژوگه در سمت راستم.

هوایونگ مشت قلب ببر‌حداقل​ من است و ژوگه‌قلمرو​ یونگ تیغه زنجیره‌ای من.

من فرم‌های‌نامیده​ دفاعی‌ام را کاملاً‌روح​ به آن‌ها سپردم.

در حالی که تیغه‌ام را در‌چشمانش​ دست داشتم، تمام انرژی دانتیان میانی‌ام‌بدنشان​ را در یک نقطه متمرکز کردم.

—بوم، بوم، بوم.

طبل‌ها به صدا درآمدند.

قلبم صاعقه‌ای را رها می‌کند.

دسته‌های انرژی که به آذرخش تبدیل شده‌اند در‌هرچند​ رگ‌های تمام بدنم جریان می‌یابند، در کانال‌های انرژی‌جهان​ پراکنده شده و از منافذ پوستم فوران می‌کنند.

آذرخش در تیغه نفوذ می‌کند.

—ویییینگ—!

هر بار که بدن اون‌روح​ سجونگ تقلا می‌کرد، هوایونگ تلوتلو‌توانایی​ می‌خورد و دست ژوگه یونگ می‌لرزید.

تفاوتشان مانند تفاوت‌استادی​ بین یک انسان و‌می‌کرد​ یک جانور وحشی بود.

برای کسانی در سطح ما، او‌معنای​ استادی بود که در حالت عادی‌حداقل​ هرگز نباید می‌توانستیم با او روبرو شویم.

زخمی، خشمگین و در حال طغیان دیوانه‌وار؛‌تجلی​ آن جانور قدرتمندی که پوستش توسط شمشیرها‌آفرینش​ و تیغه‌های انسانی حتی خراشی برنداشته بود.

اما اکنون، در بند و فرسوده، به سوی‌هرچند​ آن جانوری که در قفس آهنین خود نفس‌نفس‌جهان​ می‌زد و در غل و زنجیر پیچیده شده بود.

«پس، تو هم‌استادی​ بگو. برای جونت التماس‌می‌کرد​ کن، درست مثل پسرت.»

—بززززززت!!

تیغه از‌بالایی​ شدت حرارت‌حداقل​ به سفیدی می‌گراید.

آذرخش می‌رقصد.

من آن را‌استادی​ هدایت می‌کنم و‌چشمانش​ مسیرش را شکل می‌دهم.

نوک تیغه‌سطوح​ گردن اون سجونگ‌بگیرد​ را لمس کرد.

—بوم!!

سپر انرژی‌نامیده​ محافظ او ضربه‌روح​ را دفع کرد.

این یک تقلا‌استادی​ و مبارزه ناامیدانه بود‌می‌کرد​ که ارزش تحسین داشت.

بدون اینکه بتواند فرم دفاعی اجرا کند،‌چالش​ ضربه رعد شکافنده آسمان‌ها را تنها با‌لازم​ عملکرد سپر انرژی محافظ خود مسدود می‌کرد.

بله، تفاوت بین یک‌حداقل​ استاد اعظم متعالی و یک‌نیت​ استاد اعظم باید همین باشد.

ژوگه یونگ چند طلسم دیگر‌روح​ داشت؟ هوایونگ تا کی می‌توانست‌توانایی​ این مرد را عقب نگه دارد؟

طولی نمی‌کشید.

نیازی هم‌سطوح​ نبود که‌نادیده​ طول بکشد.

—ترق!

انگشتانم را روی قلبم‌آنگاه​ گذاشتم و به یک‌هرچند​ نقطه کانال انرژی ضربه زدم.

انرژی را در دانتیان‌آنگاه​ میانی‌ام جمع کردم و با‌هنوز​ زور آن را بیرون کشیدم.

با استفاده از دقیقاً همان حسی که هنگام مصرف‌دانتیان​ اشک‌های خونین کرم ابریشم آسمانی داشتم، با این احساس که‌بدن​ دانتیان میانیِ از قبل فعال‌شده را بار دیگر شلاق می‌زنم،

اگر بخواهم آن را به زبان‌لازم​ یک انسان امروزی توصیف کنم، می‌شد این‌رزمی‌کار​ کار را نوعی اورکلاک در نظر گرفت.

بهای آن فشار عظیمی بر بدن است، اما این‌هنوز​ یک شتاب‌دهنده جریان خون بود تا تمام انرژی فرد‌آن‌ها​ را در یک لحظه در یک نقطه متمرکز کند.

نیازی نیست که‌استادی​ به مهارت یک‌چشمانش​ استاد اعظم متعالی برسم.

همین که بتوانم سپر انرژی محافظ‌معنای​ دشمنی را که نقطه ضعفی از‌حداقل​ خود نشان داده بشکافم، کافی است.

اگر فقط بتوانم‌همین​ یک ضربه کاری وارد‌تجلی​ کنم، فقط یک بار.

همین که بتوانم آن ضربه‌روح​ را همان‌جا که می‌خواهم و همان‌طور‌خارج​ که می‌خواهم فرو کنم، کافی است.

در واقع، نقطه‌استادی​ حیاتی تمام موجودات‌چشمانش​ زنده گردن است.

حتی پس از رسیدن به‌بگیرد​ قلمرو استاد اعظم متعالی، اگر گردن‌همین​ فرد قطع شود، باز هم می‌میرد.

«ای حروم‌زاده!!»

اضطرار و شتاب‌استادی​ به مشت اون‌چشمانش​ سجونگ رخنه کرد.

مشت او با در‌آنگاه​ هم شکستن مداخله هوایونگ،‌هرچند​ سرانجام به سرم نزدیک شد.

اما آیا می‌توانست سریع‌تر از‌بگیرد​ من باشد که از قبل تیغه‌ای‌همین​ را در گردنش فرو کرده بودم؟

—ترق.

اگر هوایونگ کیفیت‌استادی​ مهارتش را با کمیت‌می‌کرد​ نیروی درونی‌اش جایگزین می‌کند.

خاندان پنگ هبی می‌تواند‌آنگاه​ تمام آن مجموع را با‌هنوز​ یک لحظه کیفیت جایگزین کند.

—ترق!

چون ما چنین‌همین​ مهارت‌های متفرقه یا‌لازم​ حقه‌های پیش‌پاافتاده‌ای نداشتیم.

چون ما هنرهای رزمی خود را‌چشمانش​ با هدف ساده‌لوحانه ضربه زدن به‌بدنشان​ گردن حریف و کشتن آن‌ها تمرین کرده‌ایم.

—تتتررررق!!

ما در پایه و‌نادیده​ اساس هنرهای رزمی خود به‌دانتیان​ دنبال درستکاری و حق‌طلبی نیستیم.

به همین دلیل‌همین​ است که ما‌لازم​ را جناح نامتعارف می‌نامند.

هدف هنرهای رزمی‌استادی​ ما تنها بر‌چشمانش​ کشتن متمرکز است.

بنابراین، ما مسیر تاریک هستیم.

—تتتتررررررق!!

و از آنجا که عمق هنرهای رزمی‌تجلی​ که ما از این طریق ساخته‌ایم، از‌آفرینش​ تمام فرقه‌های دیگر مسیر تاریک فراتر می‌رود.

ما فرقه شماره‌استادی​ یک مسیر تاریک، خاندان‌می‌کرد​ بزرگ پنگ هبی هستیم.

—شلاپ.

تیغه سرانجام گوشت را شکافت، استخوان‌معنای​ را خرد کرد، تاندون‌ها را له‌حداقل​ کرد و از طرف دیگر بیرون آمد.

فیسسسس، تیغه به‌همین​ سفیدی گراییده در باد‌تجلی​ سرد زمستانی خنک شد.

در سکوت به مشت اون‌روح​ سجونگ که درست مقابل بینی‌ام متوقف‌خارج​ شده بود خیره شدم و گفتم:

«تو نتونستی‌نامیده​ تقاص خونت‌آنگاه​ رو بگیری.»

سر اون سجونگ‌پایین‌تر​ با صدای تلپی افتاد‌چالش​ و روی زمین غلتید.

سر را چنگ زدم و‌شرط​ بالا نگه داشتم و به‌درون​ رزمی‌کاران بازمانده خاندان اون نگاه کردم.

«پدرتون باید‌نامیده​ بهتر از‌آنگاه​ این عمل کنه.»

ارباب مشت‌نامیده​ تک‌ستاره، اون‌آنگاه​ سجونگ، مرده بود.

اکنون، تنها کسی که در‌بگیرد​ خط مستقیم خاندان اون باقی مانده‌همین​ بود، آن حرام‌زاده اون دوچون بود.

خاندان اون از جینجو‌حداقل​ پیش از پایان امسال‌قلمرو​ در آتش خواهد سوخت.

بدون شک.

ناولها | novelha.net