چپتر 45: شهر صلح و عشق (۲)
0وقت برای مسمومعجله کردن شراب و غذااجازه به اندازه کافی بود.
تیانجین یکی از شهرهای اتحاد اژدهای شمالیتشنه است و برادر بزرگم در حال حاضرفکرش به عنوان ارباب موقت آن خدمت میکند.
به نظر میرسدباید شهرت کاملاً خوبی همترس به هم زده است.
به عبارت دیگر، هر کاری هم که میکردم، تا زمانیاجازه که در این شهر بودم، اگر برادرم اراده میکرد، همان روزشوم یک وعده دیگر به غذای ماهیهای دریای بندر تیانجین اضافه میشد.
پس در این موقعیت باید چه کاراجازه میکردم؟ رد کردن جام به خاطر ترسبکن از سم و ترور، حرکت یک تازهکار بود.
واکنش یک جوان هفدهساله معمولی.
طول دادن لحظهباید تردید هم حرکتخاطر یک تازهکار است.
خود تردید کردن،لبخند نشانهای از شک داشتننمینوشی به طرف مقابل است.
اصلاً در وهله اول، نه وقتشتشنه را دارم و نه در شرایطی هستمفکرش که بخواهم به انتخاب دیگری فکر کنم...!
قلپ.
زمانی که طول کشید تا اینخاطر افکار پراکنده مثل یک پازل کنارجوان هم قرار بگیرند، تنها یک لحظه بود.
تقریباً همزمان با اینکه پنگ هیونریانگ جامم راخیلی پر کرد و دستش را عقب کشید، جامفکرش را بالا بردم و در یک نفس سر کشیدم.
«عجب.»
پنگ هیونریانگ لبخند ملایمی زد.
«زیادی با عجله نمینوشی؟»
«خیلی تشنه بودم. اجازهملایمی بدهید این برادر کوچکتر همتشنه یک جام برای شما بریزد.»
«هاها، فکرش را بکن روزی برسدتشنه که با تو همپیاله شوم. آدمهاها هرگز از کار دنیا سر در نمیآورد.»
«دقیقاً. همین حالا هم زمان زیادی گذشتهتشنه و من پر از احساساتم. فقط خوشحالمفکرش که حالا میتوانم کمکی برای شما باشم، برادر.»
«این واقعاً... مایهباید دلگرمی است. برادرخاطر کوچک و عزیزم.»
انگار داشتمعجب به لبخند یکزیادی مار نگاه میکردم.
همین الان، پنگ هیونریانگ خیلی کوتاه مرا محک زد. 'فکرش را بکن روزیفکرش برسد که با تو همپیاله شوم.' این بازتابی از شکست او در کشتنزمان من به دست دیگری در پکن بود، زمانی که هفت سال بیشتر نداشتم.
نباید بهملایمی این حرفعجله واکنشی نشان دهم.
باید وانمود میکردم که آنجام زمان فقط یک بچه فینفینوتازهکار بودم و هیچ چیز نمیدانستم.
و.
موفق هم شدم.
میتوانستم ببینم که خصومت درنمینوشی چشمان پنگ هیونریانگ به آرامیکوچکتر در حال محو شدن است.
«روز اولتموقعیت جای جالبیکار هم رفتی؟»
«بله، همین الانلبخند از دیدار باعجله ارباب لانه قاتلان برگشتم.»
«هوه. ارباب لانه قاتلان؟»
نباید فراموش کنیم که راهنماهای مهربانیخیلی که به من اختصاص داده شدهاند،بریزد از اعضای اتحاد اژدهای شمالی هستند.
این افرادموقعیت چشم وکار گوش برادرم هستند.
با دانستن این موضوع،ملایمی هیچ راهی برای دستخیلی به سر کردنشان نداشتم.
اگر بدونزیادی آنها میرفتم،نمینوشی قطعاً مشکوک میشدند.
از آنجا که ادای احترام به استاد پیر لانهبدهید قاتلان در وهله اول معنا و مفهوم خودش راهمپیاله داشت، چارهای نداشتم جز اینکه مستقیماً با آن روبرو شوم.
جام برادرم را پر کردم،جام سپس جام خودم را تاتازهکار لبه ریختم و لبخند زدم.
«الان دیگر هفت سال از آن ماجرا میگذرد، نه؟ من شخصاً پسر دوم استادبریزد پیر لانه قاتلان را با دستهای خودم کشتم. از آنجا که در تیانجین هستم،حالا میخواستم به استاد پیر ادای احترام کنم و کینه قدیمی را حل و فصل کنم.»
«کارت عالی بود. ارباب لانه قاتلان کسی است که بیشترین پتانسیل را برای رسیدن به قلمروبرسد استاد اعظم متعالی در آینده دارد و به عنوان یکی از ستونهای اتحاد اژدهای شمالی حکمرانیکمکی میکند. بهتر است هرگونه بذر درگیری را قبل از اینکه فرصت جوانه زدن پیدا کند، قطع کنی.»
حالا، نور شکزیادی در چشمان برادرمخیلی کاملاً ناپدید شده بود.
شکی که اگر این واقعیت را پنهان میکردمترور که تازه با استاد پیر لانه قاتلان ملاقات کردهام،لحظه یا اگر دربارهاش مبهم حرف میزدم، هرگز برطرف نمیشد.
حادثه هفت سال پیش، زمانی که سر دوست عزیزتشنه و همبازی دوران کودکیام، نیمهاستاد اعظم سونگ وونهو را قطعبرسد کردم، در سراسر جامعه مسیر تاریک کاملاً شناخته شده بود.
این یک رویداد مهم بود کهتشنه به خاطرش خود ارباب لانه قاتلانهاها برای عذرخواهی به خاندان پنگ آمده بود.
اشاره بهملایمی آن حادثهعجله مؤثر بود.
حتی از دیدگاه خودم هم،جام این یک عمل شفاف بودتازهکار و هیچ جای شکی باقی نمیگذاشت.
درست مثل وجدانلبخند و اخلاقیاتم کهعجله همیشه همینطور بودهاند.
یک نجیبزادهزیادی همیشه در مسیرخیلی اصلی قدم برمیدارد.
تنها کاری که بایدعجله بکنم این است کهاجازه طبق فرمان وجدانم عمل کنم.
بنابراین، در حالی کهکار حواسم به قبضه تیغهام بود،حرکت به برادر بزرگترم نگاه کردم.
هوم، میتوانم او را بکشم؟
«هوم. هویآ. درستعجله نیست که در ایناجازه شهر اینگونه رفتار کنی.»
«بله؟»
«ارزیابی حریف و سنجش شانس پیروزی، فضیلتی است که هر هنرمند رزمی از خاندان پنگ باید داشته باشد،تردید اما اگر به خاطر آن درگیری با تیغه در تیانجین رخ دهد، کمک کردن به تو برایم دشوارقلپ خواهد بود. قوانین این شهر شخصاً توسط رهبر خاندان نظارت میشود. حتی تو هم نمیتوانی آنها را نادیده بگیری.»
«آه، بله،عجب ممنونم برادر.ملایمی مراقب خواهم بود.»
بسیار خب.
غیرممکن است.
اینکه فقطموقعیت از ارزیابی کردنم،جام بلافاصله متوجه شد.
برخلاف زمانی که خواننده بینظیر،زیادی پدربزرگ یانگ جوکیو را دیدم،اجازه آن احساس اصلاً به سراغم نمیآمد.
آن احساسِ 'هوم، شاید بشود کاریشتشنه کرد.' حداقل، در مورد برادرم کههاها مقابلم نشسته بود، اصلاً چنین حسی نداشتم.
این آن تفاوت قدرت کوبندهای نبودخیلی که هنگام روبرو شدن با پدربزرگمبریزد یا دیگر ارشدهای خاندان احساس میکردم.
چطور بگویم؟
او بیرنگ و شفاف بود.
درست مثل موج انرژی منحصربهفردخیلی یک قاتل که از استادشما پیر لانه قاتلان ساطع شده بود.
«برای کارهای فرقه جهان زیرین بهخیلی تیانجین آمدهای؟ شنیدهام که اعضای فرقهبریزد جهان زیرین در تیانجین کم نیستند.»
«بله، استادم به من گفت دوری بزنم و برگردم. مأموریت خاصی به من محولمعمولی نکرد، بنابراین فکر کنم منظورش این بود که مدتی استراحت کنم. اخیراً آنقدر مشغولدارم یادگیری امور فرقه جهان زیرین بودهام که حتی یک لحظه هم فرصت نفس کشیدن نداشتهام.»
«هوم. که اینطور؟ قصدملایمی نداری کسبوکار خاندان پنگخیلی را به ارث ببری؟»
«من فقط یک بدن دارم. تا زمانی که برادران بزرگترم حالشان خوبهاها است، هیچ نگرانیای بابت کسبوکار خاندان ندارم. از آنجا که استادم با لطفحالا و مرحمت از من خوشش آمده، قصد دارم روی همین مسیر تمرکز کنم.»
«همم. با این حال، نباید از امور خاندان غافلبدهید شوی. شاید الان جوان باشی، اما اگر خون ما درشوم رگهایت جاری است، موظفی با وفاداری به خاندان خدمت کنی.»
چه کلمات ریاکارانهای.
همین که ارادتم را بهزیادی فرقه جهان زیرین اعلام کردم،اجازه گوشههای لبش از خوشحالی میپرید.
چشمانش شبیه کسی شد که به یک آدم بیمصرف نگاه میکند،بریزد کوچکترین پسری که بدون هیچ علاقهای به جانشینی خاندان، زندگیاش رانمیآورد با پرسه زدن بین عمارتهای شرابنوشی، خانههای عشرت و قمارخانهها هدر میدهد.
در هر صورت، این حقیقت داشتخیلی که حالا تا حدودی از شکبریزد فوری پنگ هیونریانگ رها شده بودم.
جای شکرش باقی بود.
«اما با این حال... اگر خواستهات این است، پس همینطور باشد. فرقه جهان زیرینبریزد به هیچ وجه جناح کوچکی نیست، پس باید تمام تلاشت را بکنی. و بعداً،حالا وقتی به موفقیتهای بزرگی رسیدی، شاید بتوانی کمی به این برادر بزرگترت هم کمک کنی.»
«اگر خاندان بخواهد، بایدنمینوشی با روحیه خدمت فداکارانهبدهید عمل کنم. نگران نباشید، برادر.»
«بسیار خب، هاها. در این وقت شب تو را خیلی معطل کردم.بریزد حتماً از سفرت خستهای، پس برو داخل و استراحت کن. بیا قبلدقیقاً از رفتنت زودتر همدیگر را ببینیم و یک نوشیدنی با هم بخوریم.»
«بله، برادر.»
پنگ هیونریانگ پسلبخند از تمام کردن شرابش،نمینوشی بدون هیچ هیاهویی رفت.
وقتی پس از تعظیمنمینوشی کردن برگشتم، بوی شراببدهید در هوا باقی مانده بود.
آن عوضی، همانطور کهعجله مینوشید داشت سم الکلاجازه را از بدنش دفع میکرد.
«هیچکدامشان آدمهای سادهای نیستند.»
بدون اینکه حتی نگاهی بهزیادی شراب و غذای باقیمانده رویاجازه میز بیندازم، از پلهها بالا رفتم.
قبل از بازعجله کردن در، چارچوبتشنه در را بررسی کردم.
سوزن نازکی کهزیادی مخفیانه قرار دادهخیلی بودم، هنوز همانجا بود.
در را باز کردم،کار وارد شدم و دوباره بهحرکت آرامی اتاق را بررسی کردم.
همهچیز دقیقاً مثل زمانی بود کهعجله برای اولین بار وسایلم را بازکوچکتر کرده بودم، حتی تا کوچکترین جزئیات.
سپس بهزیادی در بسته پشتخیلی سرم نگاه کردم.
سوزنی که در شکاف بالاینمینوشی در گیر داده بودم، شکستهکوچکتر بود و روی زمین میغلتید.
«این دیگهموقعیت چه جورکار روم سرویسیه؟»
پوزخندی زدمعجب و بهملایمی سمت پنجره رفتم.
حتماً بعد از آننمینوشی همه گشتن دقیق و پیداکوچکتر نکردن هیچچیز، حسابی دستپاچه شدهاند.
در حالی که بهعجله خیابانهای شبانه تیانجین خیره شدهبدهید بودم، پیپای خود را برداشتم.
کنار پنجره نشستمباید و دستم راخاطر روی سیمها گذاشتم.
فشار دادن سیمها «اوم»، زخمه زدن «تان»، کشیدنخیلی به بالا «دو»، فشار دادن به پایین «چو»فکرش و فشار دادن همزمان چند سیم «ریون» نامیده میشود.
این پنج تکنیک،عجله پایه و اساستشنه تئوری موسیقی سنتی هستند.
در فرقه جهان زیرین، این پنج روشتشنه نواختن به ترتیب متعلق به قماربازان، روسپیها، خدمتکارانبکن مسافرخانهها، قاچاقچیان و کارگران در نظر گرفته میشد.
چرا که این پنج قشرجام پایینرده، پایه و اساس فرقهتازهکار جهان زیرین را تشکیل میدادند.
توینگ.
تینگ.
ترفند سادهای در کار بود: تزریقخیلی انرژی درونی هنگام کشیدن سیمها برای اینکههاها موج انرژی مسافت بیشتری را طی کند.
این تکنیک برای روسپیها و نوازندگانی ساخته شده بود کهتازهکار باید از طریق موسیقی امرار معاش میکردند و اصول آن آنقدرهاداشتن هم مهم نبود که بخواهد در دسته هنرهای رزمی قرار بگیرد.
هر نوازندهای که عضو فرقه جهان زیرین بود میتوانستتشنه آن را یاد بگیرد، بنابراین در خیابانهای شبانه شهرروزی شلوغی مثل تیانجین، شنیدن چنین ملودیهایی کار سختی نبود.
دینگ.
تینگ...
روش نواختن با کشیدن سیمها.
صدای شفاف در فضا پخش شد،عجله از پنجره عبور کرد، در خیابانهایکوچکتر دوردست پراکنده شد و سپس محو گردید.
کشیدن، جاروب کردن، فشردن وخیلی هل دادن سیمها را باشما یک الگوی مشخص تکرار کردم.
این رمزملایمی اختصاصی فرقهعجله جهان زیرین بود.
هیچ ردی از خودش به جا نمیگذاشت چون جاییحرکت نوشته نمیشد، و با اینکه همه میتوانستند آن راتردید بشنوند، هیچکس به این راحتیها به آن شک نمیکرد.
یک موسیقی سادهلبخند و بیآلایش، ناشیانه ونمینوشی بیهنر، و کاملاً یکنواخت.
رمزی که نماد فرقهاینمینوشی بود که برای افرادبدهید فرودست ساخته شده بود.
وقتی ملودی تمام شد،عجله آن را پنج باراجازه دیگر از اول تکرار کردم.
این روشی بود که برای ارسال دستورات بهترور اعضای فرقه جهان زیرین در مأموریتهایی که نیازدادن به جلوگیری از تماس مستقیم داشتند، استفاده میشد.
نت پایانی قطعه را با تکنیکعجله کشیدنی مشخص کردم که فقط توسط افرادشما عالیرتبه در فرقه جهان زیرین استفاده میشد.
==SYSTEM==
[اتحاد اژدهای شمالی، داخلی، فرقه نیلوفر سفید، درخواست ردیابی]
==SYSTEM==
چند نفس بعد، آهنگ بسیار ضعیف و آرامی از جایی در دوردست به گوش رسید.
دلیلش ضعیف بودن انتقال انرژی درونی نبود.
برخلاف من که مجبور بودم صدا را در سطح گستردهای پخش کنم، طرف مقابل که موقعیتم را دقیقاً پیدا کرده بود، جهت صدا را مستقیماً روی من متمرکز کرده بود.
==SYSTEM==
[دریافت شد، در حال اجرا.]
==SYSTEM==
ملودی کوتاه پنج بار تکرار شد و سپس قطع شد.
کمی دیگر به خیابان پایین نگاه کردم، سپس پیپایم را کنار گذاشتم و به سمت تخت رفتم.
بعد از یک گردش انرژی کوتاه، چشمانم را بستم و به خواب رفتم تا منتظر روز بعد بمانم.
حس کمی بهتری داشتم، انگار که به یک مأمور مخفی در دنیای رزمی تبدیل شده بودم.
«مامور ۰۰۷ از لانه قاتلان بود یا پادگان شرقی؟ جان ویک که قطعاً به نظر میرسه از لانه قاتلان باشه.»
در حالی که با جدیت به چنین افکاری فکر میکردم، خوابم برد.
«هوی این روزها چیکار میکنه؟»
«دیر بیدار میشه، غذاش رو میخوره و بعد میره بیرون تا تو خیابونها بگرده. شعر میگه یا در حالی که به آبراه نگاه میکنه با یه روسپی نوشیدنی میخوره. و اخیراً هم به تمام قمارخانههای بزرگ شهر سر زده و شمشهای نقره پخش میکنه.»
«هاها، به نظر میرسه واقعاً داره از زندگی لذت میبره.»
پنگ هیونریانگ برای مدتی زیر خنده زد و بعد طوری که انگار موضوع مهمی نیست، پرسید:
«فرض میکنم تمام روسپیها، قماربازهای توی قمارخانهها و حتی خدمتکارهای مسافرخانههایی که هوی باهاشون در تماس بوده رو بررسی کردی، درسته؟»
«بله، همهشون کارگرهای معمولی بودن و هیچ چیز مشکوکی نداشتن. ما از قبل تمام اعضای فرقه جهان زیرین که تو تیانجین فعالیت میکنن رو شناسایی کردیم.»
«گاردت رو پایین نیار. به بررسیشون ادامه بده.»
«بله، با تمام توانم در خدمتتون هستم.»
مرد با چاپلوسی لبخندی زد و در حالی که دستهایش را به هم میمالید، آنجا را ترک کرد.
مقر اصلی اتحاد اژدهای شمالی، دفتر ارباب.
در مرکز این اتاق جادار، پنگ هیونریانگ با یک فنجان چای بازی میکرد و لبخند میزد.
«یعنی واقعاً راضیه که روزهاش رو فقط به عنوان یه ارباب جوان خوشگذران سپری کنه؟ هوم.»
«چند باری بهش سر زدم، اما به جز نواختن پیپا و نوشیدن تو شب، واقعاً داره با پشتکار تمام زندگیش رو روز به روز هدر میده.»
«پس از قبل بهش سر زدی.»
«ژانگ وولسانگ موقع تلاش برای مقابله با اون پسر کشته شد. نتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم تا ببینم به چه آدم خارقالعادهای تبدیل شده.»
صدایی که از بالای سر پنگ هیونریانگ و از آنسوی سقف میآمد، با آرامش ادامه داد:
«قصد داری بکشیش؟»
«دارم میزان مفید بودنش رو در برابر دردسرهایی که میتونه ایجاد کنه، میسنجم.»
«چه فایدهای داره و دردسرش چیه؟»
«در مورد فایدهاش، فقط یک مورد وجود داره. اگه اون رهبر بعدی فرقه جهان زیرین بشه، خیلی مفید نخواهد بود؟»
«رهبر فعلی فرقه جهان زیرین دوازده شاگرد داره و هفت نفر از اونا به شدت جاهطلب هستن. فکر میکنی اون پسر شانسی داشته باشه؟ خب، دردسرش چیه؟»
«اتفاق ده سال پیش. نمیدونم اون بچه دماغوی هفتساله با تائوئیست ژانگ در مورد چی بحث کرده. اگه تائوئیست ژانگ دهنلقی کرده باشه، اون پسر میدونه که من پشت ترور اون روز بودم.»
ده سال پیش، پنگ هیونریانگ با فرقه نیلوفر سفید دست به یکی کرده بود تا کوچکترین برادر هفتسالهاش را به قتل برساند.
او تلاش کرده بود تا قبل از اینکه برادر کوچکش با برقراری ارتباط با دختر شیطان آسمانی، پشتوانه تهدیدآمیزی به دست بیاورد، او را به دست شخص دیگری بکشد.
اما برخلاف انتظار، خود رهبر خاندان در آن مکان ظاهر شده بود.
و باز هم برخلاف انتظار، نامزد آن پسر به شیطان آسمانی جوان تبدیل شده بود.
«اگه فقط به حال خودش رهاش میکردم، به طور طبیعی به فرقه شیطانی میرفت.»
کوچکترین دختر شیطان آسمانی میتوانست به خاطر یک اتحاد ازدواج، عروس خاندان پنگ شود.
در آن صورت، پنگ هیونهوی میتوانست با حمایت فرقه شیطانی برای جانشینی رهبر خاندان رقابت کند.
با این حال، تنها وارث شیطان آسمانی هرگز نمیتوانست عروس خاندان پنگ شود.
حتی اگر این ازدواج سر میگرفت، این پنگ هیونهوی بود که در عوض باید به کوههای آسمانی میرفت.
او در مسئلهای دخالت کرده بود که اگر به حال خود رها میشد، خودبهخود حل میشد.
این فکر طعم تلخی در دهانش به جا گذاشت.
مگر از آن روز به بعد، تفالههای فرقه نیلوفر سفید با سرسختی بیشتری به او نچسبیده بودند؟
مثل همین مرد میانسالی که الان روی سقف اتاقش بود.
«اگه اون پسر همهچیز رو بدونه، دردسرساز میشه. خشم رهبر خاندان نسبت به فرقه محترم شما هنوز فروکش نکرده.»
«از طرف دیگه، اگه اون پسر به عنوان یه مهمان تو تیانجین بمیره، خاندان پنگ و فرقه جهان زیرین تحقیقاتی رو شروع میکنن. در هر صورت، چشمانداز خوشایندی نیست.»
«پس فقط کافیه از تیانجین بکشونیمش بیرون و بکشیمش، اینطور نیست؟»
«خب... هوم. آیا شما، ارشد محترم، خودتون به این موضوع رسیدگی میکنید؟»
«کمی احساس بیحوصلگی میکردم، پس این عالیه.»
به زودی، حضور مرد میانسال محو شد.
پنگ هیونریانگ بعد از شمردن ده نفس، فنجان چایش را پایین گذاشت و برای مدت طولانی از ته دل خندید.
ادامه استفاده از فرقه نیلوفر سفید کار بسیار خطرناکی بود.
تا زمانی که رهبر خاندان از فرقه نیلوفر سفید متنفر بود، اگر دستش رو میشد، ضربه بزرگی به اعتبار پنگ هیونریانگ وارد میآمد.
پس چطور باید روابطش را با فرقه نیلوفر سفید قطع میکرد؟ پس از شروع جنگ بین خاندان پنگ هبی و فرقه نیلوفر سفید در پکن، آنها مثل زالو به او چسبیده بودند.
اگر در این شرایط، پنگ هیونهوی به دست فرقه نیلوفر سفید کشته میشد...
اگر او اعلام انتقام میکرد و اتحاد اژدهای شمالی را به حرکت درمیآورد...
«به نظر میرسه که دردسرش واقعاً بیشتر از فایدهاش باشه. برادر عزیزم.»
و دستاوردهای ناشی از بین بردن این دردسر، دو برابر خود دردسر بود.
او با خودش فکر کرد: اون واقعاً یه توفیق اجباریه.
این اتفاق زمانی افتاد که داشتم زندگی شاد یک عیاش را در شهر صلح و عشق، تیانجین، میگذراندم.
«هاه.»
آبراه بزرگ منظرهای بود که آدم هرگز از دیدنش خسته نمیشد، بنابراین امروز هم میخواستم در کنار کشتیهای بزرگ روی آبراه، برای خودم نوشیدنی بریزم.
اما در میان جمعیت افرادی که در دوردست از یک کشتی پیاده میشدند، چشمم به شخص چنان آشنایی افتاد که نزدیک بود بطری شرابم را بیندازم.
«چرا اون اینجاست.»
موهای بلوطی روشن و چشمان آبی که زیر آسمان تابستانی به زیبایی میدرخشیدند.
حتی برای یک بندر تجاری که در آن افراد چشمرنگی غیرمعمول نبودند، او ظاهر خیرهکنندهای داشت.
مورونگ چونگ به همه طرف نگاه کرد، سپس از کشتی پایین پرید و روی اسکله فرود آمد.
«یادش رفته که از جناح حقه؟»
چرا یک ستاره نوظهور از پنج خاندان بزرگ باید در بهشت جناحهای مسیر تاریک ظاهر شود؟
سریع پایم را به نرده کوبیدم و پایین پریدم.