چپتر 78: فصل 78 - دربار و دنیای رزمی، پیمان عدم دخالت (۲)
0تق.
مهرهای سفید روی صفحهٔ بازی گو،راحت که از مرغوبترین چوب آبنوس بابرده ظرافتی تمام تراشیده شده بود، قرار گرفت.
میدان نبردی بود که مهرههای سیاهتسلیم و سفید در آن پراکنده شدهبدون و با هم دستوپنجه نرم میکردند.
ماهیت بازی گو همین بود.
گو را فضیلت اهل ادب همکسی مینامیدند و نمادی از راهبرد نظامیجدی و هنر حکومتداری به شمار میآمد.
در قرن بیستویکم، شاید ادعای ژنرال بودن صرفاً به خاطر مهارت در یکبودم بازی رومیزی خندهدار به نظر برسد، اما در کمال تعجب باید در نظردرک داشت که هم سان تزو و هم موزی از استادان بازی گو بودند.
«سبک بازیت خیلی عجولانهست، هوی.»
«چطوری دقیقاً هموننگاهی حرفی رو میزنیتسلیم که پدربزرگم میگه؟»
«سبک خانوادگیتونه؟»
این بچهتسلیم رو باش، بهپذیرفتم خانوادهام تیکه میاندازه.
«نتیجه سه برد و دو باخته،تسلیم میدونی که؟ هر کی بشنوه فکربدون میکنه همه دستها رو تو بردی.»
«توی سه دست اول دستبهعصا بازی کردم تاباخت عیار مهارتت دستم بیاد. واسه همین نبود کهبرده دو دست بعدی رو پشت سر هم بردم؟»
«برای کسی که فقطبردم میخواست عیارم رو بسنجه،میخواست زیادی جدی به نظر میرسیدی.»
«من معمولاًتسلیم توی هرباخت کاری جدیام.»
بزنم ناکارش کنم یعنی؟
زیر لب غُرولندی کردم و نگاهیتسلیم به صفحهٔ گو انداختم، اما خیلیبدون زود تسلیم شدم و باخت را پذیرفتم.
دست اول را خیلیبردم راحت و حتی بدون نیازعیارم به شمارش امتیازها برده بودم.
دست دومتسلیم را با اختلافپذیرفتم پنج امتیاز بردم.
توی دست سوم،نگاهی این فاصله بهتسلیم نیمامتیاز کاهش پیدا کرد.
زیادی به خواندن حرکات،انداختم درک سبک طرف مقابل وپذیرفتم چیدن استراتژی بعدی عادت داشت.
هر بار که چشمان جوبرای اورین روی صفحه میچرخید، حسبسنجه میکردم نفسم توی سینه حبس میشود.
همین بخش ماجراشدم بود که واقعاًراحت آدم را کلافه میکرد.
من برای اینکه بتوانم هر سه ماه یکباخت بار حریف پدربزرگم شوم، حسابی و با جدیتبرده کتابهای ثبت بازیهای قدیمی را شخم زده بودم.
از گوانزیپو گرفتهنگاهی تا سانزیپو، سیزیپوتسلیم و حتی ییدوانپینگ.
هر کتاب ثبت بازیای را کهکسی در پکن پیدا میشد گیر آوردهجدی بودم و شب پشت شب میبلعیدم.
اما تمام آن دانشی که روی همحتی تلنبار کرده بودم، فقط ظرف سه بازیدوم کاملاً لو رفت و دستم خوانده شد.
باید بهغُرولندی این میگفتمانداختم اختلاف استعداد؟
«خیلی باغُرولندی اصول دهگانهٔ گوزود آشنا نیستی، نه؟»
«آره، آره،بعدی هر چیبردم تو بگی.»
«نه، واقعاً جدی میگم.»
چشمان جو اوریننگاهی از سر لذت خمشدم شد و نگاهم کرد.
همانطور کهغُرولندی مهرههای گو رازود جمع میکرد، گفت:
«خشن و سلطهجو، اما در عین حال اونقدر سرسخت که هیچوقت هدفت رومیرسیدی گم نمیکنی. این سبک و خلقوخوی توئه. برای یه رزمیکار بینقصه، و درتسلیم حقیقت، چنین اقتداری فضیلتیه که توی این دمودستگاه حکومتی هم باید داشته باشی، اما...»
اصول دهگانهٔ گو به دهپذیرفتم نکتهٔ کلیدی اشاره داشت کهشمارش باید در طول بازی رعایت میشدند.
بیشترشان توصیههایی دربارهٔنگاهی شیوهٔ دفاع کردن وشدم سازش نشان دادن بودند.
به عبارت دیگر، چیزهاییانداختم که در خانوادهٔ منباخت اصلاً آموزش داده نمیشد.
«چیزی رو که میخوای بیچونوچرا به چنگ میاری، و درست همون لحظهای که تصمیم بهکاری گرفتنش میکنی، مستقیم و بیپروا پیش میتازی. این مهارت که کل مسیرت رو با خشمراحت و درندگی بپوشونی تا دشمنات در یک نگاه قالب تهی کنن... تو همچین آدمی هستی.»
«الان اینتسلیم تعریف بودباخت دیگه، نه؟»
«معلومه.»
جو اورین ایننگاهی را گفت وتسلیم لبخند ملایمی زد.
«اگه کسی باشه که کمبودهایت رو جبران کنه، چیزی وجودبسنجه نداره که نتونی به دستش بیاری. پشت سر یه ژنرال درندهخوزیر باید شاهی عادل باشه؛ هم برای محافظت و هم برای حکومت.»
«اوهو.»
این خائنغُرولندی دوباره زبانانداختم ریختنش گل کرد.
خندهٔ کوتاهی سر دادم و سرم را تکانباخت دادم؛ جو اورین هم طوری حرفش را کشبرده داد و نیمهکاره گذاشت که انگار شوخی کرده بود.
بعد از آن، همزمانبردم با جمع کردن صفحهٔ گو،عیارم کمی با همدیگر کلکل کردیم.
روز آرام و بیدغدغهای بود.
جو اورین که بعد از مدتها خستگی در کرده بود، به نظر میرسیدنیاز کمکم دارد سرزندگیاش را بازمییابد، و وضعیت بدن من هم آنقدر روبهراه شدهپیدا بود که دیگر آرام و قرار نداشتم و تنم برای تکان خوردن میخارید.
«فکر کنم دیگه وقت رفتنه.»
«... همم؟»
«چی؟»
«رفتن؟»
«نمیتونم که تانگاهی ابد اینجا تلپتسلیم بشم و مفتخوری کنم.»
از وقتی بهپشت هوش آمده بودمکسی سه روز میگذشت.
حدود نه روز بود که یکجا افتاده بودم و دورهٔشمارش نقاهت را میگذراندم؛ بنابراین دیگر وقتش رسیده بود که گزارشهای عقبافتادهامکاهش به خاندان را تمام کنم و برگردم به فرقه جهان زیرین.
اگر میخواستم خلاصهاش کنم، باید میگفتم آن سه ابلهپذیرفتم از فرقه پنج سم، آسیبی به این تن خستهدوم زدند که دو هفته از وقت باارزشم را هدر داد.
«همم. درسته. مسلماً مهمانی روزود که راهی طولانی در پیشراحت داره، نمیشه زیاد معطل کرد...»
جو اورین با قیافهای کهبرای کمی پکر به نظر میرسید اینزیادی کلمات را زیر لب زمزمه کرد.
دیدن اینکه چطور بیهدف باپذیرفتم گوشهٔ تختهٔ گو ور میرفت،شمارش طعم تلخی در دهانم باقی گذاشت.
از بس بیخودی ادای آدمبزرگها راتسلیم درمیآورد و با لحنی خشک وبدون رسمی حرف میزد، سنوسالش یادم رفته بود.
تازه بیست سالش شده بود؟ طبق معیارهایشدم این دوره و زمانه، بیست سالگی سن کمیامتیازها به حساب نمیآمد، اما از نگاه من چرا.
هر چه باشد منبردم هجده سالم بود (بهمیخواست علاوهٔ بیستوهفت سال زندگی قبلی).
حالا یا به خاطر ترشح هورمونها بود یا ساختار بدنی خاندان پنگ،برده به نظر نمیرسید سن عقلیام پابهپای گذر زمان رشد کرده باشد، ولی درحرکات هر صورت، او هنوز در چشم من یک دختر جوان و بیتجربه بود.
چه باید میگفتم؟ تمام عمرش را داخل پکن حبس شده بود و فقط کارهایی را میکرد که بهدوم او دیکته کرده بودند؛ نیروی جوانی که از فرط اضافه کاری شدید، تمام مفاهیم حقوق نیروی کار برایشبار دود شده بود و به هوا رفته بود، آن هم متأسفانه فقط به این خاطر که زیادی نبوغ داشت.
همینطور که داشتم بهانداختم این موضوع فکر میکردم، ناگهانپذیرفتم سؤالی به ذهنم خطور کرد.
«تا حالا اصلاًپشت پات رو ازکسی پکن بیرون گذاشتی؟»
«همم...؟ نه. نذاشتم.»
«توی کلغُرولندی عمرت؟ حتی یکزود بار هم نه؟»
«مگه غیر از این انتظار میره؟ از همون لحظهای که اولین قدمهامبدون رو برداشتم، باید سفتوسخت ازم محافظت میشد. مقامات جناح محققان کنفوسیوسی هرنیمامتیاز چقدر هم نفوذ داشته باشن، بیرون از پکن نمیتونن امنیتم رو تأمین کنن.»
«هه.»
با این حرفش، سرمباخت را چرخاند و ازبدون پنجره به بیرون چشم دوختم.
زیر آسمان صاف پاییزی، ورای دیوارهای این اقامتگاهباخت شخصی، سایهٔ عظیم و سنگین شهر ممنوعه رابرده میدیدم که از بالا به پکن چشم دوخته بود.
«کل زندگیتغُرولندی رو توی اینزود خونه سر کردی؟»
«اوهوم. همینطوره.»
«عجب.»
واقعاً کهغُرولندی دردناک وانداختم رقتانگیز است.
میتوانستم حدس بزنم آن رفقایزود محقق کنفوسیوسی موقع انتخاب اینراحت اقامتگاه چه فکری در سر داشتند.
شهر ممنوعه هر چقدر هم باشکوهکسی بود، احساس کردن سنگینی سایهاش حتی درمیرسیدی حومهٔ پکن کار سادهای به شمار نمیآمد.
اما این نقطه فرق داشت.
محلهای مخصوص خاندانهاینگاهی اشرافی بود، چسبیدهتسلیم به بخش داخلی شهر.
به بیان دیگر، از اینجازود همیشه میشد بخش درونی شهرراحت ممنوعه را پیش چشم دید.
تا زیر سایهاش خرد شوند، هیبتش رافقط با تمام وجود لمس کنند و حس هدفیکاری دیوانهوار تا مرز وسواس در جانشان ریشه بدواند.
یک دستکاریتسلیم روانی کثیفباخت و وحشتناک بود.
عوضیهای خبیث.
این دختر در شرایطی زندگی میکرد که باید هر روز به شهر ممنوعهاینیاز چشم میدوخت که هر لحظه امکان داشت قصد جانش را بکند، و تازهپیدا خودش هم هر روز خدا با پای خودش قدم به درون آن میگذاشت.
«اینطوری فایده نداره.»
«چی فایده نداره؟»
«اسبسواری بلدی دیگه، نه؟»
«نه، فرصتغُرولندی یاد گرفتنشانداختم رو نداشتم.»
«تچ، یعنی قرارپشت نبوده حتی بتونیکسی فرار کنی؟ دنبالم بیا.»
«هم؟ ها؟ کجا؟ صبر کن!»
همانطور از جا بلندانداختم شدم، دستش را گرفتمباخت و دنبال خودم کشیدم.
جو اورین که انگار دستپاچه شده بود،شدم کمی این پا و آن پا کرد، اماامتیازها بدون هیچ مقاومت خاصی پشت سرم راه افتاد.
«یکی از آشناها بهم میگفت وقتیکسی دلت میگیره و کلافهای، یه کمجدی اسبسواری کمکت میکنه سرت خلوت بشه.»
«اون دوستتتسلیم احیاناً اهلباخت دشتهای شمالی نیست؟»
«امم... نهغُرولندی از اونانداختم تبار، ولی شبیهشونه.»
عجب نژادپرستیهها.
ناگهان چهرهٔ بیمیل وبردم تخس مورونگ چونگ یادممیخواست آمد و خندهام گرفت.
جو اورین در حالی که کیسهٔراحت کاغذی پر از شیرینی را تاببرده میداد، زیر لب آوازی زمزمه میکرد.
راستش را بخواهید، جوری به نظر میرسیدشدم که انگار وقار و هیبت یک عضوشمارش آکادمی هانلین را کلاً به باد داده است.
«چرا اینقدر زیاد خریدی؟»
«اگه از پکن بریم بیرون، ممکنهکسی یه وعده غذا جا بیفتیم، پسجدی نباید یه خوراکی همراه داشته باشیم؟»
«جوری رفتار میکنهشدم انگار بیرون پکنراحت هیچ مسافرخونهای وجود نداره.»
مگر بچه ناف پایتخت است؟زود فکر میکند هر جایی بیرونراحت از پایتخت، دهات کوره است؟
«همهشون کهغُرولندی به نظرانداختم شیرینی میان.»
«سیخ سرخشدهٔ شیرینپشت و دامپلینگ تند مثلثیفقط هم هست. یکی میخوای؟»
«اینا... میتوننتسلیم یه وعدهباخت غذا حساب بشن؟»
همهٔ اینها نوعی پیراشکی پیچپیچی بودندتسلیم که خمیر آرد را در شکربدون میجوشاندند و بعد در روغن سرخ میکردند.
خورهٔ شیرینی بود.
«هه هه، من خیلی کمخوراکم، واسه همین چندتاشمیخواست برام کافیه، اما تو بدجوری زخمی شده بودی، مگهبزنم نه؟ اگه یه وعده غذا نخوری به دردسر میافتی.»
جو اورین این را گفتپذیرفتم و دوباره مشغول زمزمه کردنشمارش شد و جلوتر قدم برداشت.
اسبی را که فرقه جهان زیرینتسلیم فراهم کرده بود، از یک روسپیخانهبدون در خیابان حصار چوبی بزرگ تحویل گرفتیم.
سوار شدن روی دو اسب جداگانه برایشدم مبتدیای که میخواست برای اولین بار اسبسواریشمارش یاد بگیرد، خیلی سنگین و سخت بود.
در این دوران خبری از کلاسهایکسی تجربهٔ سوارکاری نبود که فقط رویجدی زین بنشینی و دور یک پیست بچرخی.
خودم هم بعد از چند بار کلهپاحتی شدن یاد گرفته بودم، برای همین واقعاًدوم نمیدانستم چطور باید به یک مبتدی آموزش بدهم.
پس چاره چه بود؟
«...؟»
افسار اسب را در دست گرفته بودمفقط و قرار بود از طریق دروازهٔ آرامشمعمولاً درخشان از دیوار بیرونی پکن خارج شویم.
وقتی دیگر صدای قدمها یا زمزمههای پشت سرمبدون را نشنیدم، سرم را برگرداندم و دیدم جو اورینامتیاز درست داخل دروازه، خشکش زده و بیحرکت ایستاده است.
رهگذران در حال عبور، بهزود خاطر اینکه وسط راه را سدحتی کرده بود، با ناخشنودی نگاهش میکردند.
شاید از خوششانسی بود که دروازهٔ آرامش درخشان بیشتر موردراحت استفادهٔ رعایا و مردم عادی قرار میگرفت، بنابراین کسی به خاطرامتیاز لباسهایش به پر و پایش نپیچید و سر جنگ باز نکرد.
افسار را کشیدمپشت و اسب را بهفقط سمتش برگرداندم، سپس پرسیدم:
«چی شده؟»
«... هوی.»
جو اورین با چشمانیانداختم کمی مات و غبارگرفتهباخت به دروازه خیره شده بود.
مدتی در سکوت نگهبانانی را تماشا کرد کهمیخواست پایین دروازه ایستاده بودند و سربازانی را کهجدیام روی جانپناههای بالای برج و بارو قدم میزدند.
و بعد از چندباخت لحظه، با چشمانی مضطرببدون به پشت سرش نگاه کرد.
به همان سمتینگاهی که بخش باشکوهتسلیم شهر درونی قرار داشت.
با دیدن ایننگاهی صحنه، دستی به سرمشدم کشیدم و کلافه خاراندَمش.
به نظر میرسید آنقدر شیرهاشبرای را کشیده بودند که نصفونیمهبسنجه به یک ویرانه بدل شده بود.
برای پرندهای که تمام زندگیاشپذیرفتم را درون قفس گذرانده، آیاشمارش گشودن درِ قفس واقعاً محبت است؟
توی کتابیغُرولندی چنین جملهایانداختم دیده بودم.
همان زمانها،غُرولندی توی قرنانداختم بیست و یکم.
خب، مسلماً جای تأمل داشت.
این کار ممکنشدم بود فقط لطف وحتی دلسوزی یکطرفهٔ خودم باشد.
برای این دختر که مجبور بود سراسر زندگیاش را در ترسحتی از دربار امپراتوری و زیر سایهٔ سنگین آن سپری کند، حتیسوم یک قدم گذاشتن به آنسوی این دروازه میتوانست باری طاقتفرسا باشد.
اما آهنگی را به یادزود آوردم که همین چند لحظهراحت پیش زیر لب زمزمه میکرد.
و طرز راه رفتنش را، کهکسی بعد از خریدن مقداری بیش از حدمیرسیدی شیرینی از بازار، سلانه سلانه قدم برمیداشت.
درست است که دارمباخت فضولی میکنم و پایمبدون را از گلیمم درازتر میکنم.
اما، که چی؟ به درک!
توی خاندان مانگاهی از این ملاحظهکاریهاتسلیم یاد آدم نمیدهند.
مردان خاندان پنگ هبی همیشه از آنفقط دست آدمهایی بودهاند که محبت و کینهمعمولاً را یکطرفه و به شیوهٔ خودشان پس میدهند.
لطفاً ما را دوستانی سادهدلپذیرفتم به حساب بیاورید که فقط کمیامتیازها در آداب و معاشرت ناشی هستند.
«هوپ!»
«؟! چـ...غُرولندی چـی؟! داریانداختم چیکار میکنی؟!»
«این بچه مگه گرسنگی میکشیده؟برای این همه هم که شیرینیبسنجه میخوری، پس چرا اینقدر سبکی؟»
بدنش را بلندشدم کردم و رویراحت زین اسب نشاندمش.
در واقع، افراد بسیار اندکی اجازه داشتندشدم درون دیوارهای شهر پکن اسبسواری کنند، بنابراین اگرامتیازها قانونش را میخواستی، این کار کاملاً قدغن بود.
کاخ امپراتوری در پکن جامعهای به شدت تحت کنترلپذیرفتم بود که حتی دکمهٔ لباس یک نفر هم بایددوم در ساختار سلسلهمراتبی پیچیدهاش، از قوانین معینی پیروی میکرد.
سوارکاری در شهر چیزی بودبرای که حتی سربازان امپراتوری همبسنجه باید برای انجامش مجوز قبلی میگرفتند.
شاید به یاد آوردن همینپذیرفتم مسئله بود که باعث شدشمارش رنگ از چهرهٔ جو اورین بپرد.
سراسیمه به نگهبانان نگاه کرد.
به سربازان امپراتوری، کسانیانداختم که احتمالاً برایش نمادباخت رعب و وحشت بودند.
«...؟»
اما سربازان امپراتوری در برابر این هیاهو وبدون حرکتی که درست وسط دروازه رخ میداد، انگار کهامتیاز هیچ چیز ندیدهاند، فقط به رعایا چشم دوخته بودند.
«دیدی؟ چیز خاصی نیست.»
«... چطور... ممکنه...؟»
چند تن از نگهبانان نگاهی زیرچشمی به من انداختند،عیارم اما به محض آنکه چشمشان به چشمم افتاد، بلافاصلهناکارش سرشان را برگرداندند و دوباره روبهرو را نگاه کردند.
اگر از دروازهٔ کانال عریضپذیرفتم کمی بیشتر به سمت غربشمارش میرفتی، به عمارت خاندان پنگ میرسیدی.
به عبارت دیگر، اینانداختم منطقه تحت نفوذ مستقیم خاندانپذیرفتم پنگ هبی به حساب میآمد.
در چنین جایی بعید بود کسی به مردیباخت که ردای رزمی خاندان پنگ را به تنبرده داشت، بابت اسبسواری حرفی بزند یا اعتراضی کند.
گذشته از این، من حتی قصد نداشتم سوارهمیخواست وارد شهر بشوم؛ تازه درست قبل از خروججدیام از دروازه او را روی اسب نشانده بودم.
هیچ نگهبانی پیدا نمیشد که بهراحت خاطر چنین موضوع پیشپاافتادهای بخواهد با خاندانبودم پنگ دربیفتد و برای خودش دردسر بتراشد.
«هاه... آره، واقعاً راست میگی.»
تَپتَپ؛ افسار را در دستزود گرفتم و آرام قدم برداشتم، وحتی اسب هم پشت سرم راه افتاد.
دروازه پشتبعدی سرمان کمکمبردم دور شد.
در امتداد جادهٔ پهنی که ازراحت دیوار بیرونی قطور میگذشت و تابرده مسیر اصلیِ بیرون شهر امتداد مییافت.
«واقعاً... واقعاً هیچی نبود.»
جو اورین به دشتهای پهناور هبی که نور آفتاب پاییزی برحتی پهنهشان فرو میریخت، به افقی که تا دوردستها کشیده شده بود،سوم و به انبوه رعایایی که روی زمین در تکاپو بودند نگاه دوخت—
و چشمانشبعدی زیر تابش خورشیدبرای کمی باریک شد.
«فکرش رو بکن، نُه ایالت زیر آسمانحتی چقدر وسیعن. در مقایسه با این پهنه،دوم شهر ممنوعه چقدر کوچک و ناچیزه. هه هه...»
این بچه که داخل دیوارهای پکن به دنیا آمدهپذیرفتم و رشد کرده بود، کسی که تحت نظارت شدید واختلاف محافظت دائم، مطابق میل دیگران آموخته و بزرگ شده بود.
حالا با افقی روبهرو شده بود که هیچ شهرپذیرفتم درونیای از فرازش به او فخرفروشی نمیکرد و سنگینیاش رااختلاف به رخش نمیکشید، و هیچ دیوار بیرونیای سد راهش نمیشد.
مات و مبهوت به آن خط موازی ومیخواست گستردهای که در تمام زندگیاش ندیده بود خیره ماند؛بزنم چشمانداز فراخی که آسمان را از زمین جدا میکرد.
«ممنونم.»
و تنها، لبخند زد.