---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

نامزدم شیطان آسمانی جوانِ

چپتر 80: استاد اعظم حقیقی پنگ هیونهوی (۱) • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 80: استاد اعظم حقیقی پنگ هیونهوی (۱)

0

شبی تاریک در‌همیشه​ اواخر پاییز، درون تالار‌الان​ داخلی عمارت خاندان پنگ.

در تالار ببر بنفش.

«آه، سلام...؟»

با احتیاط فراوان، طوری که‌همیشه​ انگار می‌ترسیدم طرف مقابل را‌زندگی​ بترسانم، با ملایمت سلام کردم.

تنشی آن‌قدر شدید‌همیشه​ که باعث می‌شد‌خوب​ نوک انگشتانم بلرزد.

با ظرافتی شبیه‌اگر​ به در دست گرفتن‌دهید​ یک وسیله شیشه‌ای پیچیده...

«کی به دنیا اومدی؟»

به این کودک کوچک و‌همیشه​ ارزشمند که جایی در اطراف‌زندگی​ قلبم برای خودش باز کرده بود.

«دانتیان میانی عزیزم.»

بیا از این‌اگر​ به بعد برای‌پاسخ​ همیشه با هم باشیم.

چقدر خوب شد‌می‌شود​ که تا الان‌درونی​ زندگی سالمی داشتم.

از این به‌بیا​ بعد، در دشت‌های مرکزی‌چقدر​ قد علم خواهم کرد.

۳۰. استاد‌بعد​ اعظم حقیقی‌باشیم​ پنگ هیونهوی

برای رزمی‌کاران،‌کنم​ بلوغ در زمان‌های‌سؤال​ متفاوتی اتفاق می‌افتد.

ما این بلوغ‌می‌شود​ را با اصطلاحی باکلاس‌تر،‌وارد​ یعنی «قلمرو» صدا می‌زنیم.

با گذر از دوران کودکی یک رزمی‌کار که در زمان شکل‌گیری اولیه دانتیان فقط‌مرکزی​ پر از هیجان و خوشحالی است، سردرگمی از لحظه‌ای آغاز می‌شود که به او‌اصطلاحی​ می‌گویند انرژی درونی را وارد شمشیر یا تیغه‌اش کند و آن را تاب بدهد.

آخه چطور از من می‌خواید‌چقدر​ انرژی داخل بدنم رو به‌داشتم​ یک جسم بی‌جان منتقل کنم؟

اگر بتوانید به این‌بتوانید​ سؤال پاسخ دهید، یعنی وارد‌شده‌اید​ مرحله شکل‌گیری انرژی شمشیر شده‌اید.

در آن نقطه،‌می‌شود​ یک رزمی‌کار به‌درونی​ سطح درجه دو می‌رسد.

و از آنجا،‌بیا​ همه‌چیز دوباره از‌باشیم​ نو شروع می‌شود.

سرمستی ناشی از‌همیشه​ این افزایش قدرت‌خوب​ ناگهانی، بسیار کوتاه است.

حالا به شما می‌گویند که باید بتوانید‌دهید​ فقط با انرژی شمشیر، حتی بدون بالا‌آنجا​ بردن تیغه، همه‌چیز را از هم بدرانید—

نه جدی. آخه‌می‌شود​ چطور می‌شه فقط با‌وارد​ انرژی همچین کاری کرد؟

«محدودیت عقل سلیم» که در اصطلاحات قدیمی به آن «دیوار» می‌گویند. برای غلبه بر آن، باید‌خواهم​ مدام فکر کنید، تمرین کنید و به جز زمان‌هایی که غذا می‌خورید یا به دستشویی می‌روید، تمام‌می‌زنیم​ روز پروسه در دست گرفتن و تاب دادن تیغه را تکرار کنید تا فرم‌هایتان را صیقل دهید.

بعد از گذشت‌همیشه​ روزها، ماه‌ها و‌خوب​ سال‌های متمادی، بالاخره...

زمانی متوجه می‌شوید که می‌بینید یک برگ در حال‌شده‌اید​ سقوط، فقط با نزدیک کردن تیغه و قرار دادن‌سرمستی​ ملایم آن روی برگ، دقیقاً به دو نیم تقسیم می‌شود.

مجروح کردن با انرژی شمشیر.

قلمرویی که از آن‌بعد​ به بعد رسماً به‌خوب​ عنوان یک «استاد» شناخته می‌شوید.

به عبارت دیگر، درجه یک.

نهایت رشد یک انسان معمولی.

آخرین مسیری که اگر با استعدادهای معمولی به‌شمشیر​ دنیا آمده باشید، حتی با یک عمر تفکر‌داخل​ و تمرین هم نمی‌توان از آن عبور کرد.

چون از آن به بعد،‌همیشه​ به نوعی استعداد نیاز است‌زندگی​ که برای «انسان‌های عادی» مجاز نیست.

برخلاف دانتیان پایینی که از همان ابتدا به عنوان‌سالمی​ یک عضو خاموش در بدن انسان وجود دارد، فرد‌حقیقی​ باید دانتیان میانی را با تلاش خودش «شکل» دهد.

«نه، آخه‌کنم​ چطور باید یه‌سؤال​ دانتیان میانی ساخت؟!»

وقتی این‌طور می‌پرسیدم، چه ارشد پنگ جونگون‌وارد​ و چه ارشد پنگ ایکچون، همگی چهره‌ای به‌می‌خواید​ طرز غیرانسانی نفرت‌انگیز به خود می‌گرفتند و می‌گفتند:

«آه، هنوز متوجه نشدی...؟»

«در این‌بعد​ صورت، هنوز برای‌چقدر​ تو خیلی زوده.»

«هوهو...»

آن‌ها با گفتن چنین‌می‌گویند​ حرف‌هایی، کاری می‌کردند که‌شمشیر​ دلم می‌خواست دیوانه شوم.

در میان آن تحقیر و خفت، تنها کاری که می‌توانستم انجام‌سالمی​ دهم این بود که یا کتاب‌های کالبدشکافی نقاط کانال انرژی در‌رزمی‌کاران​ چین باستان را حفظ کنم، یا به تمرین هنرهای رزمی بپردازم.

بعد از مراسم شمشیرپوشان‌باشیم​ به شدت سرم شلوغ‌زندگی​ بود، اما با این حال...

با اطمینان می‌توانم بگویم از لحظه‌ای که هنر رعد آشوب نخستین‌سطح​ را کامل کردم، واقعاً هر زمان که وقت آزادی پیدا می‌کردم،‌ناگهانی​ دور از چشم بقیه تا سرحد مرگ تیغه‌ام را تاب می‌دادم.

شاید من‌آغاز​ یک نابغه در‌انرژی​ تلاش کردن بودم.

و حالا،‌عزیزم​ ثمره آن‌بعد​ تلاش‌ها اینجا بود.

«من در‌بعد​ دشت‌های مرکزی قد‌چقدر​ علم خواهم کرد.»

نسیم خنک پاییزی‌اگر​ از روی بدن غرق‌دهید​ در عرقم عبور کرد.

وقتی به آسمان صاف و بلند شب‌وارد​ نگاه کردم، احساس کردم جاه‌طلبی عظیمی در‌چطور​ درونم اوج می‌گیرد، گویی می‌خواست آسمان را بشکافد.

من نگاه یک موجود مطلق‌همیشه​ را به دست آورده بودم‌زندگی​ که از بالا به دنیا می‌نگرد.

«یک سال‌بعد​ از هوایونگ‌باشیم​ عقب‌تر بودم؟»

هوایونگ یک سال از من‌سؤال​ کوچک‌تر است، اما او در‌نقطه​ قلمرو استاد اعظم قرار داشت.

اگر با تقریب در نظر بگیریم‌درونی​ که او امسال به قلمرو استاد اعظم‌آخه​ رسیده، من حدود یک سال دیرتر رسیدم.

با این حال،‌بیا​ نمی‌توان انکار کرد که‌چقدر​ این سرعتی باورنکردنی است.

هوایونگ که از زمان راه افتادنش طوری انرژی شیطانی را کنترل می‌کرد‌مرکزی​ که انگار در حال ورز دادن خمیر است، و من که تازه‌اتفاق​ در هفت سالگی دانتیان پایینی‌ام را بیدار کردم، خط شروع متفاوتی داشتیم.

اگر توانسته‌ام این فاصله را‌سؤال​ به یک سال کاهش دهم،‌نقطه​ به هیچ وجه دیر نیست.

بیایید به یاد داشته‌می‌گویند​ باشیم که من در بین‌تیغه‌اش​ خواهر و بردارهایم سریع‌ترین بودم.

«هوو، هوو...»

در حالی که دانتیان میانی کوچک و بامزه‌ام را که‌داشتم​ به سختی در اطراف قفسه سینه‌ام حس می‌کردم در ذهنم‌رزمی‌کاران​ نگه داشته بودم، بلافاصله در فرم هنر آشوب نخستین ایستادم.

سوو— هااا.

با دم، نیروی درونی را در آغوش‌وارد​ کشیدم و با بازدم، انرژی حقیقی را‌چطور​ در کانال‌های انرژی تمام بدنم به گردش درآوردم.

پایه و‌عزیزم​ اساس هنر‌بعد​ آشوب نخستین.

در امتداد کانال ادراک، به‌چقدر​ سمت همگرایی روح، سد قطعی، همگرایی‌دشت‌های​ انرژی، پایان حیات و تالار جسم.

وقتی صورت فلکی‌ای که از دانتیان شروع شده بود،‌شده‌اید​ در حال کشیدن یک خط طولانی و پیوسته بود،‌سرمستی​ نقطه پایانی آن را به سمت دانتیان میانی هدایت کردم.

آغاز حقیقی هنرهای انرژی شمشیر.

جرق.

جریان الکتریکی‌بعد​ کوتاهی از‌باشیم​ بدنم جرقه زد.

وقتی انرژی حقیقی را‌بتوانید​ در امتداد رگ‌های هنر رعد‌شده‌اید​ هدایت کردم، جرق، جرق، جرق.

انرژی‌های حقیقیِ تکه‌تکه‌شده کم‌کم از منافذ تمام‌وارد​ بدنم به بیرون جریان یافتند، شکل صاعقه به‌می‌خواید​ خود گرفتند و شروع به جرقه زدن کردند.

تا اینجا همه‌چیز موفقیت‌آمیز بود.

من جوهره حقیقی‌همیشه​ هنر رعد آشوب نخستین‌الان​ را تجسم بخشیده بودم.

«هنر رعد آشوب‌اگر​ نخستین، یک هنر‌پاسخ​ انرژی شمشیر است.»

از همان ابتدا، این یک هنر رزمی‌وارد​ بود که بدون توانایی استفاده از انرژی‌چطور​ شمشیر، نمی‌شد ارزش واقعی آن را بیرون کشید.

در قلمرو ساده مجروح کردن با‌باشیم​ انرژی شمشیر، هنر رعد و هنر‌داشتم​ آشوب نخستین نمی‌توانستند با هم ترکیب شوند.

هنر رزمی‌ای که تا الان با‌خوب​ کمک اشک‌های خونین کرم ابریشم آسمانی‌مرکزی​ به زور از آن استفاده می‌کردم.

با این حال، هنر رزمی‌ای‌سؤال​ بود که تئوری و درک آن‌سطح​ را سال‌ها پیش کامل کرده بودم.

یک قلمرو ناشناخته.

اما حالا، با در اختیار داشتن‌باشیم​ تمام نقشه‌ها، بالاخره در خط شروع‌داشتم​ ایستاده بودم و موتور را روشن کردم.

فووش.

انرژی حقیقی که به‌بتوانید​ آرامی لمس شده بود،‌مرحله​ دانتیان میانی را بیدار کرد.

با یک تپش، انرژی حقیقی‌انرژی​ دوباره در امتداد جریان خون‌کند​ قلب به بیرون فوران کرد.

اگر عملکرد نیروی درونی از طریق دانتیان‌چقدر​ پایینی، به معنای ردیابی در امتداد نقاط‌مرکزی​ کانال انرژی هر قسمت از بدن بود...

در مقابل، عملکرد نیروی درونی از طریق‌الان​ دانتیان میانی، تمام بدن را در امتداد جریان‌کرد​ خون از قلب، یعنی رگ‌های خونی، تقویت می‌کند.

این چیزی بود‌اگر​ که من دیده‌پاسخ​ و یاد گرفته بودم.

احساس قدرت مطلقی که هنگام مصرف اشک‌های خونین کرم ابریشم آسمانی‌تاب​ تجربه کردم، حس تپش انرژی حقیقی در رگ‌های خونی تمام بدنم،‌اگر​ که نیروی درونی را در امتداد استخوان‌بندی و اعصاب منعکس می‌کرد.

زمان تار و کند‌بعد​ می‌شود و دیدم به‌خوب​ تدریج تاریک و مخدوش می‌گردد.

این دیدگاه یک‌همیشه​ رزمی‌کار در قلمرو‌خوب​ استاد اعظم است.

در میان آن، تکنیک‌های بینایی‌ام‌سؤال​ را تیزتر کردم و فرم‌نقطه​ ایستادنم را دوباره تنظیم کردم.

حالا باید ممکن باشد.

کوادددوک!!

دستی که قبضه را گرفته بود فشردم‌الان​ و سریع‌ترین، کوتاه‌ترین و عظیم‌ترین ضربه‌ای که‌خواهم​ می‌توانستم رها کنم را در ذهنم مجسم کردم.

یک نفسِ تقسیم‌شده، یک بخش‌سؤال​ است، و تقسیم دوباره آن،‌نقطه​ به نازکی یک تار مو است.

آن را‌آغاز​ به ظرافت یک‌انرژی​ نخ ابریشم بشکاف.

سریع‌تر از‌عزیزم​ آن، یک‌بعد​ لحظه ناگهانی.

یک لحظه‌بعد​ گذرا، تبدیل به‌چقدر​ یک ظرافت می‌شود.

و—

تِززز—!!

صدای پیچ‌خوردگی از آرنجم، جایی‌همیشه​ که نیروی درونی‌ام را متمرکز‌زندگی​ کرده بودم، به گوش رسید.

و در همان لحظه، وقتی‌چقدر​ سعی کردم تیغه را با‌داشتم​ آن شتاب به جلو بکشم.

اودودودوک!!

«......؟»

بدنم خشک شد.

«؟»

تمام بدنم هنوز آن‌قدر داغ‌سؤال​ بود که انگار دمای بدنم‌نقطه​ از کنترل خارج شده بود.

در باد سرد پاییزی، نفسم دیده‌درونی​ می‌شد و اعصابِ به شدت حساس‌شده‌ام می‌تپیدند،‌آخه​ حسی شبیه به جذب تمام اطلاعات پیرامونم.

در زمانی آن‌قدر کند که می‌توانستم حرکت هر‌خوب​ شاخه‌ای که در باد تاب می‌خورد و برگ‌هایی‌خواهم​ که در انتهای آن آویزان بودند را بشمارم.

انگار که شعله اجاق گاز روشن‌خوب​ مانده باشد، رگ‌هایم شروع به جوشیدن‌مرکزی​ کردند و چیزی از معده‌ام بالا آمد.

«سرفه... اوغ!»

در آن لحظه،‌می‌شود​ لخته خونی از دهانم‌وارد​ به بیرون پرتاب شد.

قبل از اینکه بتوانم چیز دیگری‌باشیم​ حس کنم، ناگهان این فکر به ذهنم‌دشت‌های​ خطور کرد: اوه، این یه دردسر بزرگه.

نگاهی به دست‌همیشه​ بی‌حرکتم انداختم، سپس به‌الان​ پای بی‌حسم، و بعد.

گرومب—!!

«کهوک!!»

در حالی که دوباره خون بالا آوردم و روی زمین‌زندگی​ افتادم، اعصاب تحریک‌شده‌ام همچنان با چنان دقتی وضعیتم را زیر‌حقیقی​ نظر داشتند که انگار داشتم شخص دیگری را تماشا می‌کردم—

نه، در واقع، انگار‌باشیم​ مغزم آن درد غیرقابل‌تحمل‌زندگی​ را مسدود کرده بود.

حتی وقتی بدنم روی زمین غلت می‌خورد‌دهید​ و به خود می‌پیچید، احساس می‌کردم دارم‌آنجا​ از فاصله‌ای دور به خودم نگاه می‌کنم.

«هوک!! کهوک!!»

می‌توانستم تک‌تک رگ‌های خونی‌ام را‌همیشه​ که مثل ریشه در دست و‌سالمی​ پایم پخش شده بودند، حس کنم.

تک‌تک آن‌ها به‌همیشه​ شدت می‌تپیدند، انگار که‌الان​ در حال جوشیدن بودند!

در نقاطی که رگ‌های خونی‌سؤال​ به هم می‌رسیدند، روی نقاط‌نقطه​ انرژی که در امتدادشان قرار داشتند—.

'این... این...!!'

فکری که درست قبل از کف کردن‌چقدر​ دهانم و بی‌هوش شدن از درد شدید درون‌علم​ نقاط انرژی به ذهنم خطور کرد، این بود.

'دویدن آتش.'

آتش می‌دود.

به معنای واقعی کلمه، دردی سوزان،‌درونی​ انگار که گلوله‌ای از آتش در‌بدهد​ رگ‌هایم می‌دوید و درونم را می‌سوزاند.

'ورود شیطان—!!'

شیطانی وارد‌بعد​ می‌شود و‌باشیم​ جولان می‌دهد.

بدنم خارج از کنترلم شروع به‌پاسخ​ دست و پا زدن کرد، انگار که‌می‌رسد​ توسط یک روح شیطانی تسخیر شده باشم.

با حس کردن خونی‌می‌گویند​ که از دهانم می‌چکید، چشمانم‌تیغه‌اش​ را بستم و سیاهی مطلق.

نانگرانگ خدمتکاری باتجربه بود که بیش از بیست سال به خط‌دشت‌های​ اصلی خاندان پنگ خدمت کرده بود و زمانی که تنها پانزده سال‌متفاوتی​ داشت، نقش دایه پنگ هیونهوی دو ساله را بر عهده گرفته بود.

اگرچه او کوچک‌ترین فرزند‌بتوانید​ خط اصلی بود، اما همچنان‌شده‌اید​ به خط اصلی تعلق داشت.

دایه چنین‌آغاز​ کودکی نمی‌توانست‌می‌گویند​ بی‌تجربه باشد.

و او کسی بود که پانزده سال دیگر را‌الان​ با تماشای زندگی سلطه‌جویانه پنگ هیونهوی گذرانده بود، کسی که‌اعظم​ متن هزار واژه را در سه سالگی تمام کرده بود.

بنابراین، از لحظه‌ای که پنگ هیونهوی‌خوب​ پس از غیبتی طولانی به عمارت ببر‌علم​ بنفش بازگشت، نانگرانگ از کنارش تکان نخورد.

زیرا با شناختی که از شخصیت‌پاسخ​ ارباب جوان داشت، احساس می‌کرد وقتش‌درجه​ رسیده که او دوباره دردسری درست کند.

و همین اتفاق هم افتاد.

«کواااااااااه!»

فریادی در‌بعد​ دل شب‌باشیم​ طنین‌انداز شد.

نانگرانگ بلافاصله بلند‌اگر​ شد و به سرعت‌دهید​ به حیاط اندرونی رفت.

پنگ هیونهوی در حیاط‌می‌گویند​ کوچک تمرین در حال‌شمشیر​ گرم کردن خودش بود.

فریادی از‌عزیزم​ سر استیصال از‌همیشه​ دهانش بیرون زد.

صورتش کاملاً سرخ شده بود‌چقدر​ و رگ‌ها و عضلاتش به‌داشتم​ شکل نامنظمی متورم شده بودند.

به عنوان خدمتکار باسابقه‌ی‌بتوانید​ یک خاندان رزمی، نانگرانگ توانست‌شده‌اید​ فوراً وضعیت را درک کند.

«کسی آنجا نیست!‌می‌شود​ همین الان بروید‌درونی​ و ارشد را بیاورید!»

«کـ-کدامشان را...؟»

«هر کدام از‌همیشه​ ارشدها که حضور‌خوب​ دارند! زود باشید!!»

«چشم!»

یکی از خدمتکاران‌می‌شود​ عمارت ببر بنفش با‌وارد​ وحشت دوید و رفت.

بدون اینکه حتی به پشت‌همیشه​ سرش نگاه کند، نانگرانگ به‌زندگی​ آرامی به پنگ هیونهوی نزدیک شد.

«کررررک!!»

او برای لحظه‌ای به پنگ هیونهوی‌پاسخ​ که از دهانش کف می‌آمد نگاه‌درجه​ کرد و سپس لبش را گاز گرفت.

علائم اولیه انحراف چی.

تشنج ناشی از درد شدید.

در چنین مواقعی، او که‌چقدر​ هنرهای رزمی نیاموخته بود، نمی‌توانست‌داشتم​ به بدن ارباب جوان دست بزند.

یکی از ارشدها باید‌بتوانید​ می‌آمد و انرژی حقیقی‌مرحله​ او را تثبیت می‌کرد.

درست همان‌طور که این فکر از ذهنش‌وارد​ می‌گذشت، درِ عمارت ببر بنفش با صدای‌چطور​ بلندی باز شد و بادی به داخل وزید.

«این پسر احمق.»

«ارشد پنگ جونگون...!»

«عقب بایست.»

نیازی نبود بپرسد که‌می‌گویند​ او چطور توانسته بود‌شمشیر​ به این سرعت برسد.

این پیرمرد از هفت سالگی معلم ارباب جوان‌خوب​ نیز بود، بنابراین حتماً پیش‌بینی کرده بود که‌خواهم​ ارباب جوان به زودی دردسری درست خواهد کرد.

پنگ جونگون بدون تردید‌باشیم​ دستش را روی کمر‌زندگی​ پنگ هیونهوی گذاشت و.

«؟»

او با نگاهی پر‌می‌گویند​ از وحشت سعی کرد انرژی‌تیغه‌اش​ حقیقیِ طغیان‌کرده را مهار کند.

«!!!»

در حالی که رنگ‌باشیم​ از رخش پریده بود، سعی‌سالمی​ کرد دستش را کنار بکشد.

«...این دیگر چه کوفتی است...!؟»

با دیدن کف‌می‌شود​ دستش که از کمر‌وارد​ پنگ هیونهوی جدا نمی‌شد.

و او احساس کرد که‌همیشه​ نیروی درونی‌اش از طریق همان‌زندگی​ دست در حال مکیده شدن است.

و همچنین،

او دید طوفانی که توسط انرژی حقیقی در بدن‌شده‌اید​ پنگ هیونهوی ایجاد شده بود و نیروی درونی خودش‌سرمستی​ در حال درنوردیدن آن بود، به تدریج فروکش می‌کند.

نه، به‌آغاز​ جای فروکش‌می‌گویند​ کردن، بیشتر شبیه...

'شبیه خرده‌سفال‌های شکسته‌ای است‌بعد​ که دارند خودشان را‌خوب​ دوباره سر هم می‌کنند...؟'

مثل یک ظرف سرامیکی خرد شده‌خوب​ که انگار زمان به عقب برگشته‌مرکزی​ باشد، در حال بازیابی شکل اولیه‌اش بود.

از تک‌تک اعضای بدن که توسط انرژی شمشیرِ خارج‌شده‌اید​ از کنترل نابود شده بودند، تا دانتیان و جوهره‌سرمستی​ حیاتِ شکسته و آسیب‌دیده، تا اندام‌های داخلیِ پاره و فرسوده.

تکه به تکه.

اما با سرعتی که به‌همیشه​ هیچ وجه کند نبود، شاهد‌زندگی​ سر هم شدن دوباره آن‌ها بود.

«نانگرانگ.»

«بله، ارشد.»

«برو و ارباب‌می‌شود​ کوهستان، ارشد پنگ ایکچون‌وارد​ را بیاور. همین الان.»

«چشم، چشم!»

تا زمانی که نانگرانگ رفت و‌خوب​ دوباره بازگشت، دست پنگ جونگون از‌مرکزی​ روی کمر پنگ هیونهوی جدا نشد.

در آن لحظه، آنچه در دانتیان‌درونی​ پنگ هیونهوی در حال رخ دادن بود‌آخه​ را می‌شد به سادگی این‌گونه تصویر کرد.

اول، دانتیان پایینی مثل‌بعد​ همیشه دستوری برای پرورش هنر‌الان​ رعد آشوب نخستین دریافت می‌کند.

«چی؟ من؟‌بعد​ هنرهای انرژی‌باشیم​ شمشیر؟ آخه چطوری؟»

نکند احیاناً اشک‌های خونین کرم ابریشم آسمانی را مصرف‌شده‌اید​ کرده‌ای؟ این را از معده و کبد می‌پرسد، اما‌سرمستی​ تنها جوابی که از آن‌ها می‌گیرد یک «نمی‌دونم؟» است.

خب، کاری که‌می‌شود​ باید انجام شود،‌درونی​ باید انجام شود.

با این طرز فکر، انرژی حقیقی‌باشیم​ را هدایت کرد و نیروی درونی را‌دشت‌های​ در امتداد نقاط انرژی به گردش درآورد.

تقریباً در نیمه‌های کانال ادراک، مهمان‌ها‌خوب​ ناگهان پیشنهاد می‌دهند که مسیر اصلی را‌علم​ تغییر دهند و به جای دیگری بروند.

چه کار می‌شد کرد؟‌بتوانید​ باید هر کاری که‌مرحله​ مهمان می‌خواهد را انجام دهی.

نقاط انرژی همان‌طور که مهمان‌ها‌انرژی​ می‌خواستند، مسیر تور را به سمت‌تاب​ قلب، یعنی دانتیان میانی، تغییر دادند.

در آن لحظه،‌بیا​ دانتیان میانی با‌باشیم​ دریافت سیل مهمان‌ها می‌گوید.

«اِنگا؟»

به دلیل دوزهای مکرر اشک‌های خونین کرم ابریشم آسمانی،‌شده‌اید​ سوءمصرف دارویی که اصلاً با یک داروساز در میان گذاشته‌ناشی​ نشده بود، نقاط انرژی آن به زور باز شده بودند.

هنوز حتی نمی‌توانست به عنوان یک دانتیان‌وارد​ عمل کند و در یک حالت عادی، طبیعی‌می‌خواید​ بود که قلب اول از همه منفجر شود.

در چنین مخمصه‌ای.

از روی‌بعد​ شانس، با‌باشیم​ یک اقبال آسمانی،

شاید به خاطر ساختار بدنی‌اش.

یا، به دلیل نوعی ویژگی ژنتیکی‌درونی​ که از طریق خط خونی خاندان‌بدهد​ پنگ هبی به ارث رسیده بود.

یا شاید،‌عزیزم​ در همان‌بعد​ سال اول تناسخ.

لحظه‌ای که یک روح جدید به‌خوب​ زور پذیرفته شد، آن هم قبل از‌علم​ اینکه نقطه همگرایی صدگانه حتی بسته شود.

به دلیل 'یک اراده شدید' که در آن لحظه‌شده‌اید​ مداخله کرد، دانتیان میانی در قلمرویی شکل گرفت که‌سرمستی​ اصلاً مناسب نبود، قلمرویی که هنوز برایش خیلی زود بود،

و بنابراین، اگرچه هنوز‌می‌گویند​ به اندازه کافی برای‌شمشیر​ عملکرد بالغ نشده بود.

«آه، بهت که‌بیا​ گفتم قبلاً ازش‌باشیم​ استفاده کردم، مگه نه؟»

بر اساس تجربه دوپینگ دارویی غیرقانونی (اشک‌های‌الان​ خونین کرم ابریشم آسمانی)، شکایات مشتریان بدجنسی که‌کرد​ از دانتیان میانی استفاده کرده بودند، باریدن گرفت.

دانتیان میانی فریاد زد: «غیرممکنه،‌سؤال​ غیرممکنه، غیرممکنه—! هاه، غیرممکن نبود؟»‌نقطه​ و انرژی شمشیر را بیرون ریخت،

«کوووووووک~؟!!»

وضعیتی شبیه به بستن یک موتور هشت‌چقدر​ سیلندر به یک کودک، قبل از اینکه‌مرکزی​ حتی راه رفتن را یاد گرفته باشد.

لحظه‌ای که انحراف چی به‌چقدر​ شدت فوران کرد و می‌رفت‌داشتم​ تا کل بدن را تکه‌تکه کند.

ستاره‌ای در آسمان می‌درخشد.

نقطه همگرایی‌آغاز​ صدگانه واکنش‌می‌گویند​ نشان می‌دهد.

یک اراده.

خیر و‌بعد​ شر، صالح‌باشیم​ و نامتعارف.

سیاه و سفید.

هر چه که باشد.

حضوری از آن آسمان دوردست، چیزی که با‌خوب​ اراده انسانی قابل تفسیر نیست، چیزی که هرگز‌خواهم​ قادر به درک یکدیگر نخواهند بود، سایه‌اش را انداخت،

کلیک.

نگاهی از فراز‌اگر​ آسمان شب با‌پاسخ​ رضایت لبخند می‌زند.

نقاط انرژیِ داغ‌شده خنک می‌شوند—

سوواپ.

هوووو—

بدن در هم پیچیده‌بتوانید​ پنگ هیونهوی به تدریج ثبات‌شده‌اید​ خود را به دست آورد.

«...»

«...»

پنگ جونگون و‌همیشه​ پنگ ایکچون داشتند به‌الان​ آن صحنه نگاه می‌کردند.

«سی و شش‌می‌شود​ ستاره قدرت آسمانی...؟‌درونی​ دارم، دارم درست می‌بینم؟»

«در مورد این‌بیا​ موضوع با هیچ‌کس، در‌چقدر​ هیچ کجا صحبت نکن.»

پنگ ایکچون دستور داد، سپس،‌چقدر​ پس از آخرین نگاه به بدن‌دشت‌های​ پنگ هیونهوی، از جا بلند شد.

«باید به‌کنم​ رهبر خاندان‌بتوانید​ گزارش دهم.»

«من اینجا‌آغاز​ نگهبانی می‌دهم.‌می‌گویند​ لطفاً بروید.»

خاندان پنگ هبی‌بیا​ ساختار بدنی پنگ هیونهوی‌چقدر​ را تشخیص داده بود.

ناولها | novelha.net