چپتر 122: فصل 122 - جنگ نابودی خاندان (۳)
0خاندان اون جینجو، طایفهای بود کهچیزی قرنها پیش از جینجو در استاندیرینگی هونان به سمت شمال کوچ کرده بود.
ریشههای این دودمان به دوران بهار و پاییزمنشین بازمیگشت و بنیانگذار خاندان، اون مون، یکی از ژنرالهایکتیبهٔ پادشاه گونگ از چو یعنی شیونگ شن شناخته میشد.
از همین رو،شمالی خودشان ادعا میکردند کهدست پیشینهای دوهزار ساله دارند.
آنها پس از جنگهای بیشمار،بنگرد سرزمین مادریشان را ترک گفتندنگاشته و در هبی سکنی گزیدند.
اینکه دوباره خاندان خود راکردند در جینجوی استان ژیلی شمالی برپاچنین کردند، چیزی جز دست تقدیر نبود.
خاندانی با چنین دیرینگی، ناگزیر زیارتگاهیاما نیاکانی داشت؛ مکانی مقدس که درچشمهایش آن لوحهای یادبود نیاکان نگهداری میشد.
اون دوچون با چشمانیبرپا بسته در معبد نیاکان برنبود جایگاه خود تکیه زده بود.
هیاهو و آشوبی کهزیارتگاه از دوردست به گوش میرسید،پرتوان آرام و قرار را میربود.
صدای لرزیدن اندک اعضای باقیماندهٔ خاندان از وحشت،تقدیر همهمهٔ شاگردانی که تلاش میکردند جلوی فرارِ خواهانِداشت رفتن را بگیرند، و شیون آشکار زنان از دوردست.
این، طنیننیز فروپاشی یکصدایی خاندان بود.
اون دوچون یک چرخهٔ شصتسالهکردند پیش نیز، یک بار چنینخاندانی صدایی را به گوش شنیده بود.
«خم شو، امادرون واپس منشین؛ بشکن،شعار اما افسوس مخور.»
چشمهایش را گشود وبرپا سرش را بالا آورد تانبود به کتیبهٔ درون زیارتگاه بنگرد.
شعار خاندان با خطیصدایی استوار و پرتوان برمنشین آن نگاشته شده بود.
این تنها کتیبهای بود که جان سالم به درنبود برده و در میان زبانههای آتشی که در آنمقدس روزگار تمام عمارت خاندان را بلعید، خاکستر نشده بود.
آنها اینگونه زیسته بودند.
تکتک رزمیکاران اینشمالی خاندان چنین راهیچیزی را پیموده بودند.
تمام کسانی که خون این خاندان درواپس رگهایشان جریان داشت، با چنان غروری زیسته،سرش سپس مرده و در آتش سوخته بودند.
به همین سبب بودبرپا که این زیارتگاه راتقدیر «تالار فراموشناشدنی» نامیده بودند.
نامی که این پیام را در سینه داشت:استوار هرگز نباید خون و مرگِ آن روز، و نهمیان کردارهای سترگ نیاکان درگذشته را به دست فراموشی سپرد.
نگاهش راژیلی به لوحهایبرپا یادبود نیاکانش دوخت.
حروف حکشده بربار روی لوحهای بیشمار راواپس یکبهیک از نظر گذراند.
باور اینکه اینشمالی دودمان دوهزار سالچیزی دوام آورده، ناممکن مینمود.
شجرهنامهها و اسناد خاندان بارها در کشاکش جنگهای پرشمار سوخته وشده از میان رفته بود؛ در حقیقت، بیشتر لوحهای این معبد بهعمارت دورهای تعلق داشت که حتی به یک چرخهٔ شصتساله پیش هم نمیرسید.
اینها لوحهای خویشاوندان همخونی بودندکردند که در جنگ بزرگ حقخاندانی و نامتعارف جان باخته بودند.
هر آنچه پیش از آنشنیده دوران وجود داشت، در همانافسوس روز سوخته و خاکستر شده بود.
البته که خاندانشمالی اون جینجو بار دیگردست قد علم کرده بود.
اما آیا خاندانی کهزیارتگاه امروز بر پا بود، همانپرتوان خاندان پیشین به شمار میرفت؟
نه. هرگز نمیتوانست چنین باشد.
«خاندانی که باید خم میشد، فراتر از زمانهٔمنشین خویش دوام آورد؛ و نوادهای که باید میشکست،آورد عمری را در حسرت و اندوه سپری کرد.»
خاندانی سترگ که زمانی یکی از پنج خاندانتقدیر بزرگ جناح حق به شمار میرفت، در جریانداشت جنگ بزرگ حق و نامتعارف نابود شده بود.
آری، بایدکتیبهٔ حقیقت رازیارتگاه اینگونه میدید.
پیکرهٔ خاندان فرو ریخته، هنرهایکردند محرمانهاش از دست رفته، وخاندانی درفشش شکسته و تارومار شده بود.
او دستوپا زده بود، تنهاشنیده به این دلیل که توانافسوس پذیرش این واقعیت تلخ را نداشت.
با تکیه بر حمایتهای اتحاد، خاندان رادست از نو بنا کرده و چنان رفتارزیارتگاهی کرده بود که گویی بنیانگذار دوم آن است.
به عنوان یک استاد اعظم متعالی بر دنیایاستوار رزمی فرمان رانده و تمام توان و همتشبرده را صرف احیای هنرهای رزمی گمشدهٔ خاندان کرده بود.
و حالا، تمام آنبرپا تلاشها بر باد رفتهتقدیر و هیچ شده بود.
گمان میکردنیز حسرتی درصدایی دل ندارد.
میپنداشت در تمامشمالی زندگیاش کاری نکردهچیزی که سزاوار پشیمانی باشد.
اما اکنون، در برابر این زیارتگاهیشعار که مقدر بود بار دیگر درتنها آتش بسوزد، در برابر لوحهای خاموش نیاکانش...
اون دوچون سر فرود آورد و با خود اندیشید:نبود «خاندان اون جینجو در این دیار، و این عمارتمقدس باشکوه، چیزی جز شبحی برجایمانده از آن روز سیاه نبود.»
بنابراین، این تن فانی، چونگوون، اون دوچون، رخصتمنشین میطلبد تا اعتبار پانزده ارباب دشتهای مرکزی و آیینکتیبهٔ عدالتِ چهار ستون جناح حق را بر زمین بگذارد.
خشخش.
موهایی را که از پشتبنگرد بسته بود برید و پیشنگاشته روی لوح یادبود پدرش قرار داد.
باور داشت که بزرگان خاندان، همان کسانیدست که پیکرشان هرگز پیدا نشد، با ارواحزیارتگاهی جاودانهشان همچنان از ورای جهان نظارهگر او هستند.
تق، تق، تق.
سر فرود آوردشمالی و پیشانیاش راچیزی به کف سنگی کوبید.
هرچند به لطف نیروی درونی و مهارت خارقالعادهاش حتیپرتوان یک قطره خون هم جاری نشد، اما ضربهها چنانزبانههای سهمگین بود که سنگ سخت زیر سرش ترک برداشت.
«اگر سجونگ زنده گریخته باشد، بقای خاندان را در گوشهای ازچنین این جهان حفظ خواهد کرد. و اگر نه... این نواده دستکمنگهداری کاری خواهد کرد که تمام عالم از نابودی خاندان اون باخبر شوند.»
اگر پسرش، اون سجونگ، جان سالم به در برده بود، خاندانمخور ژوگه ناچار میشد تا پایان روزگار از سایهٔ استادی از خاندان اوناستوار جینجو که در تاریکی در کمین نشسته، در وحشت به سر ببرد.
و اگر مرده بود، کاریکردند میکرد که ژوگه یونسون تاخاندانی مغز استخوان از کردهاش پشیمان شود.
مدتها بهکتیبهٔ این معمازیارتگاه اندیشیده بود.
ژوگه یونسون بیش از هر چیز از چهتقدیر واهمه داشت؟ آن دیوانهای که تشنهٔ آشوب و فتنهمکانی بود، از چه پیشامدی بیش از همه نفرت داشت؟
پاسخ روشننیز بود: فروپاشیِصدایی خودِ دنیای رزمی.
«چه مضحک و نامعقول.»
نمیدانست ژوگهکتیبهٔ یونسون در پیبنگرد چه هدفی است.
آیا میخواست ساختار دنیای رزمی را مطابق میل خود بازتعریف کند؟ یا قصد داشتزیارتگاهی خاندان ژوگه را به بلندمرتبهترین خاندان رزمیِ زیر آسمان تبدیل سازد؟ خب، او نهتکیه توان فهمیدنش را داشت و نه میلی به درک آن در دل احساس میکرد.
اما تمام آن آرزوها و اهداف،اما تنها تا زمانی ارزش داشتند که دنیایگشود هنرهای رزمی، یعنی خود موریم، پابرجا بماند.
پس اگر او این دنیا را یکبارهدست در کام نابودی میکشید، ژوگه یونسون چقدرزیارتگاهی از این روز خشمگین و پشیمان میشد؟
رسیدن به ایندرون هدف، در کمالشعار شگفتی چندان دشوار نبود.
در حقیقت،ژیلی بسیار سادهبرپا به نظر میرسید.
«ر-رهبر خاندان...»
«آمدی؟»
«بله، همینکتیبهٔ حالا، پشتزیارتگاه برجِ دروازه...»
«برو وژیلی همانجا بمان.برپا دیر نخواهم کرد.»
«اطاعت، اطاعت...»
خادم وحشتزده تعظیمیشمالی عمیق کرد وچیزی شتابان عقب نشست.
اون دوچون واپسین نگاهزیارتگاه را به لوحهای نیاکاناستوار انداخت و از جای برخاست.
درست در این هنگامبرپا که تمامی فرقههای رزمی هبینبود در اینجا گرد آمده بودند.
در وضعیتی که استاندار و حاکم جینجوواپس و تمامی صاحبمنصبان، مهر سکوت و رضایتسرش ضمنی بر جنایات اتحاد اژدهای شمالی زده بودند.
او قصد داشت تا جای ممکن،چیزی مردم عادی، مقامات دولتی و سربازاندیرینگی امپراتوری را از دم تیغ بگذراند.
در مقیاسی بسیار فراتر از آنچه مخفیانه در شهرستان چینگشیاننگاشته انجام شده بود؛ او میخواست این کشتار را در سپیدهٔروزگار روز روشن برپا کند، آنچنان عیان که تا ابد پنهانکردنی نباشد.
چنان بیرحمانه و آشکار، که اینچیزی کهنشهر حتی پس از گذشت یک چرخهٔناگزیر شصتساله نیز نتواند از زخمهایش التیام یابد.
چنان قطعی و دهشتبار، که بدگمانیاما دربار امپراتوری نسبت به دنیای رزمیچشمهایش و ساکنانش به ورطهٔ جنون کشیده شود.
تا همگان دریابند کسی که توان دستیابی بهتقدیر چنین قدرتی را دارد، دستِ تنها میتواند بهداشت آسانی بر دهها هزار سپاهی جنگدیده چیره شود.
تا مادامی که دنیای رزمیبنگرد پابرجاست، قدرت درباریان در برابرش شبیهشده شمعی در مسیر باد جلوه کند.
بنابراین، کاری میکرد که آن حاکمان بدگماندست و متوهم، این بار نابودی نیروهای دنیایزیارتگاهی رزمی را بسیار جدیتر به بحث بگذارند.
«کاری میکنم همهبار دنیا از نابودیاما خاندان اون باخبر بشن.»
و به این ترتیب، سقوطکردند خاندان اون را به آخرینخاندانی وصیتنامه دنیای رزمی بدل میکرد.
حتی اگر درهم میشکست وبنگرد خرد میشد، عقب نمینشست ونگاشته ذرهای پشیمانی به دل راه نمیداد.
به کسانی که از ما سوءاستفاده کردند وتقدیر بعد دورمان انداختند، همان آیندهای را پیشکش میکنمداشت که بیشتر از هر چیزی از آن وحشت داشتند.
اون دوچون با چنین عهدی از تالار فراموشنشدنی بیرون آمد؛افسوس درست همانطور که از نام تالار برمیآمد، عزمش را جزمبنگرد کرده بود تا نگذارد هیچکس این واقعه را به فراموشی بسپارد.
برادر سومم، پنگ هیونچون... چطورکردند بگویم، با اینکه برادرم است،خاندانی ولی آدم واقعاً رقتانگیزی است.
«مـ... منکتیبهٔ واقعاً میتونمزیارتگاه طلایهدار باشم؟ هان؟»
«جدی داری اینو میگی؟ بعد ازچیزی اینکه این همه راه رو تادیرینگی اینجا اومدی؟ نمیدونی این چه فرصت بزرگیه؟»
«میدونم! خوبمنیز میدونم! ولی...صدایی ولی آخه...!»
وقتی به پدربزرگ گفتم جایگاهکردند طلایهداری را به او واگذار میکنم،چنین آنقدر ذوقزده شده بود که نگو.
طوری که انگار داشت از شدت هیجان جلویاستوار دهانش را میگرفت و اشک در چشمانش حلقهبرده زده بود، اما حالا دوباره اینطور موشمردگی درآورده بود.
همین آدم مثلاً میان رزمیکارانکردند جوان تالار بیرونی حکم یکخاندانی چهره سرشناس و محبوب را دارد.
این همنیز از آیندهصدایی خاندان پنگ.
واقعاً کهژیلی تاریک وبرپا ناامیدکننده است.
میگویند رزمیکاران تالار بیرونی به خاطر خاکیخطی بودنش و کارهای جسورانهاش دورش جمع میشوند،جان ولی از نظر من، همهاش دروغ است.
مگر چیزی جز جمعیبرپا از بازندهها هستند کهتقدیر برادر دومم انتخابشان نکرده؟
به هر حال برادر دومم تمام تمرکزشواپس را گذاشته بود روی جمعآوری رزمیکاران ردهمتوسطیسرش که در تشکیل جناحش به کار میآمدند.
«درسته، باید انجامش بدم. کاریه کهچیزی حتماً باید بکنم. هیونچون... هیونچونِ من...دیرینگی من میتونم! آره، از پسش برمیام!»
«آخه تو اصلاًدرون نگران چی هستی؟ اینکهخطی زبونت رو گاز بگیری؟»
«اون دوچون اینجاست!شمالی اونجا! درست پشتچیزی اون برجک دروازه!»
«نه بابا.»
دیگر حتی من همبرپا نمیتوانستم با ذرهای دلسوزیتقدیر به این بشر نگاه کنم.
حتی عموی بزرگ پدربزرگمان، پنگ ایکچون همخطی که کنارمان ایستاده بود و گوش میداد،جان دستش را به نشانه درماندگی روی پیشانیاش گذاشت.
«پدربزرگ هم اینجاست. در هر صورت اوندست خودش با دوچون سرشاخ میشه، پس تو فقطنیاکانی برو جلو و شروع نبرد رو اعلام کن.»
«... آخ! هوی،بار داداش کوچیکه... یهاما ورد شجاعت برام بخون!»
«اه، برادر بیعرضه.»
«اوووووه!»
هیونچون بعد از کلی منمن کردن ودست زیر لب غرولند سر دادن، مهمیز بهزیارتگاهی اسبش زد و رو به جلو تاخت.
و بعد، اتفاقیبار افتاد که واقعاً مایهواپس شگفتی و حیرت بود.
«گوش فرا دهید!»
صدای رعدآسای هیونچون، آمیختهزیارتگاه با موجی از انرژیاستوار درونی، در هوا طنین انداخت.
انگار تمام آن مِنمِنهایبرپا بزدلانه چند لحظه قبلشتقدیر سرتاسر دروغ بوده است.
چنان با تسلطبار و مهارت نقابشاما را عوض کرد که—
«عجب.»
باید بگویم از آنزیارتگاه آدمهایی است که اگراستوار بخواهد، کارش را بلد است؟
یا اینکه درشمالی خودنمایی و جلب توجهدست یک پا شیطان است؟
احتمالاً همین اخلاق و رفتارششنیده بود که دل رزمیکاران جوانافسوس تالار بیرونی را برده بود.
وقتی پا پیش میگذارد سرشار از اعتمادبهنفسدست است، ولی پشت صحنه خاکی و بیادعا رفتارنیاکانی میکند... شاید آن ارزیابیها چندان هم بیراه نبود.
«برای چه هدفی اینجا گرد هم اومدیم؟ به چه دلیلی همگی باتنها یک اراده واحد در این پهنه گسترده هبی جمع شدید؟ اومدیم اینجاخاکستر تا مثل اون دانشوران ووشانگ به قضاوت و بحث و جدل بنشینیم؟»
«نه! هرگز!»
«پس، آیا ما پیروان راه تاریکاما جمع شدیم تا همونطور که مردمچشمهایش دنیا سرزنشمون میکنن، شرارت دیگهای رقم بزنیم؟»
«نه! ابداً!»
«درسته، نه! هرگز! رزمیکاران هبی! دلاورانی که دراستوار ولایات و فرقههای مختلف، زندگیهای متفاوتی رو پشتبرده سر گذاشتید! گوش بسپرید! پرچمهای جنگیتون رو برافرازید!»
پنگ هیونچونژیلی رویش را چرخاندکردند و فریاد زد.
با رگهایی که روی گردنش متورم شده بود و چشمانی که با درندگیگشود برق میزد، سوار بر باشکوهترین اسب جنگی اصطبلهای خاندان پنگ، تک و تنهاشده در پیشاپیش لشکر ایستاد و به رزمیکاران جناح تاریک حاضر در میدان فرمان داد.
دستش را بالا برد،برپا ابتدا به گوشهای و سپسنبود به گوشهای دیگر اشاره کرد.
نام فرقههای رزمیدرون یکی پس از دیگریخطی از دهانش بیرون میآمد.
اتحاد رعد آسمانی، لانه قاتلان کهن، دارودسته مارتقدیر سیاه، فرقه اژدهای آهنین، نیلوفر سیاه سرخ بزرگ،داشت فرقه آرامش جاودان، تالار سه رود، دژ ردای آبی—
هر بار که نام فرقهای خواندهاما میشد، رزمیکارانی که زیر پرچم آنچشمهایش گرد آمده بودند، فریاد پاسخ سر میدادند.
غرش جنگاوران به نعرههایی هیولاوار بدل شد و خیلی زودخاندانی سراسر جاده اصلی را لرزاند، و آنها جنونآمیز بیرقهایی رایادبود که هر فرقه همراه آورده بود در هوا تکان دادند.
دیدن اینکه تکتکشان اینچنین بهبنگرد وجد آمده بودند، تا حدینگاشته سرگرمکننده و جالب به نظر میرسید.
مردانی با چهرههای درنده و خشن،چیزی میلههای پرچم را تکان میدادند ودیرینگی چشمانشان از نوعی شادی سادهلوحانه برق میزد.
اما آیا این منظره ازشنیده دوردست هم خندهدار به نظرافسوس میرسید؟ نه، اصلاً و ابداً.
دیدن این خیل عظیم جمعیت که جاده اصلی رانبود پر کرده بودند و پرچمهای جنگیشان را به اهتزاز درمیآوردند،لوحهای بیشتر شبیه سونامی سهمگینی بود که به پایین هجوم میآورد.
درست درکتیبهٔ دل این زمستانبنگرد سرد و سوزان.
«ما امروزژیلی تنها با یککردند خواسته اینجا ایستادهایم!»
مگر گردهمایی جناحهای مسیرصدایی تاریک میتوانست چه آرمانمنشین و هدف والایی داشته باشد؟
«ما به اینجا اومدیم تا بکشیم! اتحاد اژدهای شمالی! اینخاندانی همون حکمیه که قراره بر سرشون نازل کنیم! جرم اونهایادبود زنده موندنه، و علت مرگشون هم اتحاد اژدهای شمالی خواهد بود!»
پنگ هیونچون بدنش را چرخاند.
پرچم اتحادژیلی اژدهای شمالی درکردند دستش بالا رفت.
بازویش را به عقب کشید، تماماما تنش را منقبض کرد و تیرکچشمهایش پرچم را مثل نیزه پرتاب نمود.
وووش.
تیرک پرچم با صدایی تیز که سینهخطی هوا را میشکافت، بر فراز برجک دروازهجان خاندان اون از جینجو به پرواز درآمد.
«به اقتدار وشمالی فرمان رهبر اتحادچیزی نامتعارف، سخن میگویم.»
کرااااش!
صدای فرو رفتن تیرکبرپا پرچم در نقطهای داخلتقدیر برجک دروازه طنینانداز شد.
و پیش ازدرون آن، پیام رهبرشعار خاندان پنگ فرو ریخت:
«این سرزمین رو بشویید وکردند پاک کنید، و حتی یکخاندانی نفر رو هم زنده نذارید!»
با ایننیز کلمات، آن سونامیشنیده خروشان یورش برد.
روی زین اسبم نشستهبرپا بودم و رزمیکارانی را تماشانبود میکردم که از کنارم میگذشتند.
هیچکدامشان راکتیبهٔ نمیشد سرباززیارتگاه منظم نامید.
رزمیکاران درجه سهشمالی و درجه دوچیزی درهم آمیخته بودند.
تکتک رزمیکاران مسیر تاریک که توانسته بودند پسمنشین از پخش شدن نامه سیاه در زمان تعیینشدهآورد خودشان را برسانند، اینجا گرد هم آمده بودند.
تمام رزمیکارانی که امکان اعزامشان وجود داشت،دست به گونهای که تنها حداقل نیرو برایزیارتگاهی محافظت از هر فرقه باقی مانده بود.
این بودکتیبهٔ اقتدار خاندانزیارتگاه پنگ هبی.
قدرتی برای بهشمالی حرکت درآوردن سراسر هبی،دست تنها با یک فرمان.
ناگهان، کلماتی را به یادشنیده آوردم که در شب پایانافسوس مجمع اژدها و ققنوس شنیده بودم:
«مهم نیستژیلی زمستون چقدر سختکردند و طاقتفرسا باشه.»
«خورشید دراومده،کتیبهٔ پس بهارزیارتگاه در راهه.»
تائوئیست دانهو گفته بود دلیل برگزاریچیزی مجمع اژدها و ققنوس در چلهٔدیرینگی زمستان، دادن یک هشدار بوده است.
هشداری به اشراری که تا وقتیاما اتحاد دنیای رزمی پابرجا و استوارچشمهایش ایستاده، جرئت دسیسهچینی به سرشان میزند.
رویکرد تحسینبرانگیزی بود،شمالی ولی ما اصلاًچیزی مثل آنها نبودیم.
بهویژه با تماشای آن مردانی که دروازهٔ اصلی و مستحکم برجشده دیدهبانی را در هم میشکستند، از دیوارها بالا میرفتند و باعمارت شمشیر، تیغه، تبر و زنجیرهای خاردار به خاک و خون میکشیدند.
اتحاد نامتعارف باشمالی این صحنه چنینچیزی پیامی را میرساند:
«زمستان فرا رسیده است.»
«همین حالا، سختترینشمالی زمستان به اینچیزی نقطه رسیده است.»
«درست مثلکتیبهٔ نود سالزیارتگاه پیش، امروز هم.»
«دنیا باید اتحادشمالی نامتعارف مسیر تاریکچیزی را به یاد بیاورد.»
رزمیکاری به هوا جهید و با چرخشواپس تبرش، کتیبهٔ خاندان اون جینجو کج شد،سرش روی زمین سقوط کرد و خرد شد.
از آنجا که تصمیم گرفته بودم بیشتر اعتبارتقدیر این ماجرا را به هیونچون واگذار کنم، قصدداشت داشتم عقب بکشم و منتظر تمام شدن کارها بمانم.
در همینکتیبهٔ حین، فردی بیصدابنگرد بهم نزدیک شد.
«گرگ خونی گردنزن.»
«آه، ارشد، ارباب آشیانهٔ قاتلان.»
«دربارهٔ نامهٔ سیاه صحبتی داشتم.»
حتی نگاهی بینمان رد و بدل نشدخطی و همانطور که کشتار خونین خاندان اونجان جینجو را تماشا میکردیم، به گفتگویمان ادامه دادیم.
حائل انرژیژیلی سونگ ریانگها دورمانکردند گسترده شده بود.
«بفرمایید.»
«شنیدم خاندان جونگری با خاندان اونچیزی جینجو دستبهیکی کرده. با این حساب، میتونمناگزیر نتیجه بگیرم این خواستهٔ رهبر خاندان پنگه؟»
«بله، مسلماً.»
حالت چهرهٔ هیچکداممان تغییر نکرد.
سونگ ریانگها آه عمیقیصدایی کشید، مهار اسبش رامنشین چرخاند و دور شد.
حرفهایش راژیلی میشد اینطوربرپا تعبیر کرد:
«آیا این خواستهٔ رهبر خاندان پنگ بوده کهاستوار تمام کسانی که بعد از پخش شدن نامهٔبرده سیاه جمع شدند، متعلق به اتحاد اژدهای شمالی باشن؟»
به عبارت دیگر:
«آیا رهبر خاندان پنگ دیگه قصداما نداره اتحاد دههزار روح چونگکینگ روچشمهایش جزو اتحاد نامتعارف به حساب بیاره؟»
یا به بیانی دیگر:
«آیا رهبر خاندان پنگ نامهٔبنگرد سیاه رو فرستاده تا بهنگاشته اتحاد دههزار روح چونگکینگ ضربه بزنه؟»
نامهٔ سیاه فراخوانی برای تمام رهبرانچیزی فرقههای متعلق به ده فرقهٔ بزرگ مسیرناگزیر تاریک، یعنی بخشی از اتحاد نامتعارف بود.
پیش از این تنها یک بار صادرواپس شده بود و قانون نامهٔ سیاه اینسرش بود که فقط برای اعلان جنگ فرستاده میشود.
آیا کسانی که برای چنین هدفی گرد هم آمده بودند، صرفاً به سرکوبناگزیر یک خاندان اون جینجو رضایت میدادند؟ خاندان اون جینجوی فعلی در سطحی بودمعبد که حتی نیروهای خصوصی تالار بیرونی خاندان پنگ هم بهراحتی میتوانستند نابودش کنند.
تازه از دیدگاه خاندان پنگ،بنگرد آن روش برای به رخنگاشته کشیدن قدرتشان مناسبتر هم بود.
اعتبارِ ریشهکن کردنِ خاندانی که زمانی جزو پنجتقدیر خاندان بزرگ به شمار میرفت، آن هم بهداشت تنهایی، چیزی نبود که آسان به دست بیاید.
اما آنهانیز عمداً نامهٔ سیاهشنیده را فرستاده بودند.
این یعنی داشتندشمالی خودشان را برای یکدست جنگ بزرگ آماده میکردند.
و فقط رزمیکاراندرون اتحاد اژدهای شمالیشعار را فراخوانده بودند.
معنایش این بود که ده فرقهٔچیزی بزرگی را که جزو اتحاد اژدهادیرینگی نبودند، به حال خود رها کردهاند.
در همین حال، هیچ فرقهٔ صالحی همواپس برای دفاع از خاندان اون جینجو وسرش عقب راندن مهاجمان سر و کلهاش پیدا نشد.
این نشان میداد اتحاد دنیایکردند رزمی، خاندان اون جینجو راخاندانی به حال خود رها کرده است.
وقتی تمامکتیبهٔ این شواهد کناربنگرد هم قرار میگرفت...
خاندان پنگ هبی و اتحادکردند دنیای رزمی بر سر نابودی خاندانچنین اون جینجو به توافق رسیده بودند.
این بدان معنا بود که حتیاما اگر یک جنگ بزرگ رخ میداد،چشمهایش لبهٔ تیغش به سمت اتحاد نخواهد بود.
بنابراین، سونگ ریانگها طبیعتاًبرپا معنای واقعی این جنگِتقدیر نابودی را استنباط کرده بود.
«جنگ نابودی خانداندرون اون جینجو چیزی جزخطی یک سنگ محک نیست.»
تا ببینند فرقههای رزمی اتحاد اژدهای شمالیدست که پس از نود سال نامهٔ سیاهزیارتگاهی را دریافت کردهاند، با چه سرعتی جمع میشوند.
چقدر زبده و کارکشتهاند.
و وقتی تمام قوایشان گردکردند هم آید، چه سطح ازخاندانی قدرت نظامی را به نمایش میگذارند.
و اگر همین حالازیارتگاه به سوی چونگکینگ لشکر بکشند،پرتوان شانس پیروزیشان چقدر خواهد بود.
«نامهٔ سیاه؟ وقتی نیروهای خودکردند خاندان پنگ کافی بود، چراخاندانی تا این حد زیادهروی کنیم؟»
«اگه هدفمون بابار خاندان اون جینجو بهواپس پایان میرسید، مشکلساز میشد.»
ژوگه یونگژیلی با صداییبرپا گرفته ادامه داد:
«بعد از اینکه قدرت اتحاد اژدهای شمالی رو باپرتوان سنگ محک قرار دادن خاندان اون جینجو سنجیدیم، بایدزبانههای سوار بر این موج بشیم و راهی چونگکینگ بشیم.»
مسیر هبی تاشمالی چونگکینگ از شانشیچیزی و شاآنشی میگذرد.
دنیای رزمی شانشی بهصدایی کنار، شاآنشی منطقهای بهشدتمنشین حساس برای ما محسوب میشد.
سرزمینی که کوهستانشمالی هوا و ژونگنانچیزی در آن قرار داشتند.
منطقهای که شکست در جنگبنگرد بزرگ جناح حق و نامتعارفنگاشته در آن رقم خورده بود.
جایی که ستمگر تیغهبرپا نابودگر آسمان، پنگ گوناک درنبود میدان نبرد جان باخته بود.
«اگه پنگ هیونهوی بتونه پیشروی کنه،اما راه رو باز کنه و حتی جلوترگشود بره، آیا این... واقعاً پرمعنی نخواهد بود؟»
البته، کسی که طلایهداران را رهبری میکرددست پنگ ایکچون بود و برجستهترین چهرهٔ نسلزیارتگاهی ما هم پنگ هیونچون به شمار میرفت.
اما این تنها تصویریزیارتگاه بود که درون خانداناستوار پنگ هبی به چشم میآمد.
از دیدگاه دنیایشمالی رزمی جناح حق،چیزی میشد اینطور توجیهاش کرد:
«تنها نوادهٔ مستقیم خاندان پنگ هبی که در مجمع اژدها و ققنوس شرکت کردهسرش و با ستارههای نوظهور دنیای رزمی پیوند دوستی بسته، شخصاً ارتش رو رهبری میکنه؛ بهجان همین خاطر اونا بدون ریختن حتی یک قطره خون از شانشی و شاآنشی رد شدن.»
بگذار فرقههای معتبر و بلندآوازهٔ جناح حق بفهمندتقدیر که اگر با خاندان پنگ روبهرو شوند، حداقلداشت در حضور پنگ هیونهوی امکان مذاکره وجود خواهد داشت.
و اینکه نیروهای گردآمده، بهجای راهانداختن جنگ علیه جناحپرتوان حق یا سوزاندن فرقههای صالح، تمام توانشان را وقفزبانههای بر زمین زدن اشراری کردهاند که در چونگکینگ جمع شدهاند.
«درستش اینهژیلی که با همینکردند قضیه شروع کنیم.»
ژوگه یونگ حرفش را تمامشنیده کرد و فنجانش را بالا بردمخور تا گلوی خشکش را تازه کند.
معنایش این بود که تنها به تسویهحساب با خاندان اونخاندانی جینجو و فروکش کردن این کینهٔ دیرینه بسنده نکنیم، بلکهیادبود به تصویر بسیار بزرگتری که ورای آن قرار داشت بنگریم.
این، قلمرو استراتژی نظامی بود.
واقعاً هم کاریشمالی بود که با ذائقهدست و مذاقم جور درمیآمد.
در واقع، ژوگه یونگ همهچیز را تنهاواپس در چند کلمه توضیح داده بود، اماسرش پر کردن جای خالیها چندان کار سختی نبود.
همکلام شدن با کسی کهکردند در همان مدار فکری سیرخاندانی میکند، دقیقاً همینقدر لذتبخش است.
بهخصوص اگر آندرون فرد به اندازهٔ کافیخطی مکار و خبیث باشد.
«نکنه تصادفاً یکیشمالی از اجدادت ازچیزی خاندان جونگری بوده؟»
«انگار از جونت سیر شدی.»
«من قویتر از اونیمبرپا که به دست یهتقدیر رزمیکار درجه یک کشته بشم.»
دیروقت، در اقامتگاهدرون رهبر خاندان درشعار عمارت خاندان پنگ.
پنگ ایکجین در سکوتبرپا به نوهای که در برابرشنبود زانو زده بود، چشم دوخت.
نوهاش که حالا دیگر کاملاً بزرگ شده بودمنشین و به سیسالگی نزدیک میشد، با همان قیافهیآورد گرفته و بادکردهی پسربچههای دهساله زانو زده بود.
مسلماً روزگاری بود کهبرپا چنین رفتاری به چشمشتقدیر فقط بامزه و دوستداشتنی میآمد.
الب
ته، از خون خودش بود.
پنگ ایکجین عاشق خاندانشصدایی بود و به همین خاطر،بشکن تمام نوههایش را عزیز میداشت.
اما دیگرژیلی اوضاع مثلبرپا گذشته نبود.
درست بود که او هنوز هم نوهاش به حسابپرتوان میآمد، از آن نوههایی که حتی اگر در چشمشزبانههای هم میگذاشت دردش نمیآمد و مثل نور چشمش عزیز بود...
ولی این علاقه هرگزبرپا در حدی نبود کهتقدیر رضایت خاطرش را جلب کند.
حالا که معیار مقایسه تا این اندازهواپس روشن و درخشان شده بود، کدام نوه اصلاًبالا میتوانست به چشمش بیاید و به دلش بنشیند؟
«چرا هیونچون؟ پدربزرگ. مگهبرپا برای همچین مسئلهٔ مهمی، نبایدنبود این نوه قدم جلو میگذاشت؟»
«تو؟»
پنگ ایکجینژیلی نتوانست جلوی پوزخندکردند تمسخرآمیزش را بگیرد.
با این پوزخند، پیشانیصدایی پنگ هیونجونگ از سر شرمبشکن و خفت در هم رفت.
حتی نمیتوانست احساساتششمالی را در برابر رهبردست خاندان خودش پنهان کند.
شکاف عمیق میان غرور بادکردهاش به عنوان یکی از نوادگان اصیلشده خاندان پنگ هبی، و عزتنفس لگدمالشدهاش زیر سایهٔ سنگین برادران بزرگترعمارت و کوچکترش که از او بهمراتب سرتر بودند، رقتانگیز و خفتبار مینمود.
«پدربزرگ...! اگه قرار بود از ارتشهای خصوصی تالار بیرونی کسی رو انتخاب کنیم، باید یگان ببر یشم، آرایش ببرلوحهای خشمگین و عمارت ببر خرسشکن انتخاب میشدن، نه عمارت ببر پرنده یا یگان ببر سیاه! بعد از اینهمه سالصدای که بالاخره یه نامهٔ سیاه صادر شده، چطور میشه آبرو و اعتبار خاندان پنگ رو سپرد دست همچین آدمهای ضعیفی؟»
«هیونجونگ.»
پنگ ایکجین در صندلیاشبرپا فرو رفت و نفستقدیر عمیق و کلافهای بیرون داد.
«دیگه هیچوقت جرئت نکنزیارتگاه جلوی من به یکیاستوار از اعضای خانواده بگی ضعیف.»
«پدربزرگ!»
«صدات رو بیاربار پایین. یادت رفتهاما جلوی کی ایستادی؟»
پنگ ایکجین از همان جاییکردند که نشسته بود، نگاه سنگینخاندانی و غضبآلودی به نوهاش انداخت.
فقط همین بود.
تنها با همان یک نگاه، نفس در سینهٔ پنگ هیونجونگ حبسچنین شد و دستش را روی قفسهٔ سینهاش فشرد تا خفگی ناگهانیاشنگهداری را مهار کند؛ به شماره افتاد و به نفسنفس زدن افتاد.
خشم یک استاد اعظم متعالی، گوشهای از نیروی هیبتانگیز کسانیافسوس که تنها با ارادهٔ محض خود قادر بودند هارمونی آسمان وشعار زمین را دگرگون سازند، بر فضای اقامتگاه رهبر خاندان آوار شد.
صدای پرصلابت و خردکنندهٔ رهبر خاندانچیزی بر سر پنگ هیونجونگ که بهدیرینگی سختی هوا را میبلعید فرود آمد:
«میدونی چراکتیبهٔ برادر بزرگت بهبنگرد حبس انفرادی رفت؟»
«... نـ...ژیلی نمیدونم... اصلاًبرپا خبر ندارم...!»
«احمق. برادرت با فرقهٔ نیلوفر سفید دستبهیکی کردمنشین و میخواست برادر کوچیکت رو ترور کنه. تاوان اونکتیبهٔ گناه نابخشودنی، یک سال حبس در انزوای مراقبهای بود.»
با شنیدن این کلمات، رنگکردند از چهرهٔ پنگ هیونجونگ پریدخاندانی و صورتش مثل گچ سفید شد.
«آره. من و ایکچون از همهچیز باخبر بودیم. میدونیم تو شانشی چه غلطی کردی، و از اون نقشهٔ رقتانگیزیآتشی هم که میخواستی با اتحاد پیاده کنی کاملاً مطلعیم. حالا میفهمی چرا برادرت فقط با یه سال حبس قسر درسپس رفت، و چرا تو هنوز اینجا جلوی چشمهای من زنده ایستادی و با این وقاحت این خزعبلات رو تحویلم میدی؟»
دستهای پنگ هیونجونگ در حالیکردند که سرش را با شرمساریخاندانی پایین میانداخت، به لرزه افتادند.
اگر بزرگان خاندان از همهچیز خبر داشتند، طبقمنشین قوانین سفتوسخت خانوادگی، حتی اگر همین لحظه سرآورد از تنش جدا میکردند هم نقض قانون محسوب نمیشد.
دندانهایش را محکم روی هم فشردچیزی و با تمام توان انگشتان رنگپریده وناگزیر یخزدهاش را جمع کرد تا مشت شوند.
«تاوان خونی کارهایی که تو و برادرت انجام دادید، چیزی نیست که من بخوام حسابش رو پس بگیرم. این سهم و بدهی بین خودخاکستر شما برادرهاست. هیونجونگ. وقتش نرسیده به خودت بیای و سر عقل باشی؟ تو الان تو موقعیتی نیستی که فقط نگران عقب موندن از برادرپیام بزرگت باشی؛ برادرهای کوچیکت هم دارن بهراحتی از روت رد میشن. فکر میکنی اگه کسی غیر از خودت به این مسند برسه، زنده میمونی؟»
«... اگه اینطوره...! اگه اوضاع واقعاً اینطوریه،دست پس چرا شما، رهبر خاندان... چرا به جاینیاکانی برادر کوچیکه، این ماموریت رو سپردید به هیونچون...؟!»
«فرصتها باید عادلانه باشن.»
فشار خردکننده وشمالی هالهٔ پرهیبت پنگچیزی ایکجین اندکی فروکش کرد.
در حالی که پنگ هیونجونگ بریدهبریده نفس میکشیداستوار و به زحمت تلاش میکرد بر تپشهای دیوانهواربرده قلبش چیره شود، صدای رهبر خاندان ادامه یافت:
«نوههای عزیزم همگی باید فرصت برابری داشته باشن. فکر میکنی من تهتغاری رو از همه بیشتر دوست دارم؟ نه، سخت در اشتباهی. من بچهای رو بیشترمعبد میپسندم که از همه لایقتر و برجستهتر باشه؛ و در اون لحظهای که داشتی نگاه میکردی، دست روزگار طوری چرخید که اون بچه هیونهوی باشه که بیشترآشکار از همه درخشید و به چشم اومد. مگه قانونی نوشته شده که بگه تو نمیتونی به اون جایگاه برسی؟ مگه آیهای نازل شده که برادر سومت نتونه؟»
پنگ ایکجیننیز در اعماقصدایی افکارش غرق شد.
روزگار جوانی او بابرپا دوران این پسربچهها زمینتقدیر تا آسمان تفاوت داشت.
سختی و تلخی طاقتفرسایزیارتگاه آن سالها، کشمکشهای بیپایان، ریاضتهایپرتوان سنگین و بیرحمی بیحدوحصر دنیا...
او هنوز همشمالی آن روزهای تاریک رادست موبهمو به یاد داشت.
به یاد میآورد که پس از شکستواپس در جنگ بزرگ جناح حق و نامتعارف،سرش چگونه سرتاسر هبی در کام آتش میسوخت.
زمانی را در خاطر داشت کهچیزی فریادهای التماس و بوی تند ودیرینگی لزج خون خویشاوندانش در تمام هبی میپیچید.
به همین سبب، در آن دورانشعار سیاه هرگونه نزاع داخلی و برادرکشیتنها برایشان گناهی نابخشودنی و ناممکن بود.
اگر حتی کوچکترین شقاقی میان اعضایچیزی خاندان پدید میآمد، کل این دودماندیرینگی کهن یکجا فرو میپاشید و خاکستر میشد.
به همین دلیل بود که برادر کوچکش، داوطلبانه ازبشکن تمام حقوق جانشینیاش دست شست تا به عنوان دستدرون راست وفادار و معتمد او در کنارش باقی بماند.
اما همهٔژیلی برادرها نمیتوانستند شبیهکردند به آنها باشند.
خوشبختانه، او فقط یکزیارتگاه پسر داشت، اما خداوند چهارپرتوان نوه به او بخشیده بود.
به لطف جریان نیرومند خون نیاکان پنگ درتقدیر رگهایشان، همگی از استعداد رزمی شگرفی برخوردار بودندداشت و هیچکدامشان از بلندپروازی و جاهطلبی چیزی کم نداشتند.
شاید باید سپاسگزاربار میبود که گردش ایامواپس ورق را برگردانده بود.
تا زمانی که پنگ ایکجین، یکی ازدست سه بزرگوار، نفس میکشید، حصارها و دیوارهای عمارتنیاکانی خاندان پنگ همچنان نفوذناپذیر و استوار باقی میماندند.
حالا دیگر حتی اگر نزاعی خانگی همخطی درمیگرفت، گرگهای دنیای بیرون هرگز جرئت نمیکردندجان نگاهی چپ به عمارت خاندان پنگ بیندازند.
اگر قرار بود روزی رقابتی بر سر بقا میان برادرانخاندانی رخ دهد، همان بهتر که در این مقطع و پیشیادبود از آنکه خاندان را به کام نابودی بکشاند حلوفصل میشد.
اگر شایستهترین و تیزهوشترین نوه از این میدان جان سالمافسوس به در میبرد و سکان خاندان را در دست میگرفت،بنگرد آیندهٔ خاندان پنگ یک بار دیگر بر پایههایی تزلزلناپذیر استوار میشد.
«هیونجونگ. من هنوز هیچکسبرپا رو برای تکیه زدنتقدیر بر این مسند مشخص نکردم.»
«بله، رهبر خاندان.»
«پس نه پات رو از گلیمت درازتر کن و نه تسلیم شو. از راه شرافتمندانه و درست جلو برو و ازنیاکان تمام برادرهات سرتر شو. اگه این کار رو بکنی، این صندلی مال خودت میشه. باز هم تکرار میکنم؛ تا وقتی کهباقیماندهٔ به عنوان نوهٔ من چشم به جهان گشودید، همهتون از فرصتی برابر برخوردارید. پس حواست باشه این شانس رو از دست ندی.»
پنگ هیونجونگ سرش را تا نزدیک زمین خممنشین کرد، با احترامی عمیق تعظیم نمود و آرامآورد به عقب گام برداشت تا از اتاق خارج شود.
پنگ ایکجین برای مدتی طولانی بهچیزی مسیر رفتن او چشم دوخت ودیرینگی آه عمیقی از سر خستگی کشید.
تنها در سکوتدرون سنگین اقامتگاه رهبر خاندان،خطی زیر لب زمزمه کرد:
«وقت خریدن برای اون پسربچه، و سرگرمدست کردن و دلداری دادن به یه بچهننهیزیارتگاهی دماغو تو این سنوسال، اصلاً کار راحتی نیست.»
اما از آنجا که آن پسر به تماممنشین قولهایش وفا کرده بود، او هم در جایگاهآورد یک پدربزرگ نمیتوانست عهدش را زیر پا بگذارد.
«ارباب تیغه... هاها... ارباب تیغه.»
نوهٔ امپراتورکتیبهٔ تیغه، لقبشزیارتگاه «ارباب تیغه» باشد.
چه عنوان دلنشین و رضایتبخشی.
و بدین ترتیب،
چین و شکنهای خندهای ازکردند سر رضایت در گوشهٔ چشمان وچنین لبهای رهبر کهنسال خاندان پدیدار شد.