چپتر 41: پادشاهساز (۱)
0برادر سومم، پنگ هیونچون، در نامش دو بخش مشترکبگیرد با عموی بزرگمان، پنگ ایکچون داشت، اما تنها نقطهباید اشتراکشان، ظاهر متمایز خط خونی مستقیم خاندان پنگ بود.
او یک آدم بیمصرف بود.
آیا استعدادی دربرای هنرهای رزمی داشت؟شخصیتش البته که بیبهره نبود.
در تاریخ خاندان پنگ هبی،شخصیتش هیچ عضوی از خط خونی مستقیمدانشمندی بدون استعداد به دنیا نیامده بود.
آیا پتانسیلی را که از یککاراکترهای رزمیکار خاندان پنگ انتظار میرفت، داشت؟چهار قطعاً ارزش انتظار کشیدن را داشت.
او به اندازهبرای کافی درنده، خشنشخصیتش و صیقلیافته بود.
هم جسم و همبهینهسازی ذهن او برای هنرهای رزمیچنین خاندان پنگ بهینهسازی شده بود.
شخصیتش... خب.
در خاندان پنگ هبی، هیچکس نمیتوانست چنین چیزی را ازیعنی کسی جز من، دانشمندی که مسیر حق را مطالعه کردهبداند بود، انتظار داشته باشد، پس میتوانیم از این مورد بگذریم.
مشکل این بود.
پنگ هیونچون فقط یکبهینهسازی بچه کوچک بود که سهچنین سال از من بزرگتر بود.
و برخلافبرای من، اوشده یک تناسخیافته نبود.
او یکساده کودک صد درصدزحمت خالص هان بود.
بیایید برای لحظهایبرای از دیدگاه برادر سوممهیچکس به قضیه نگاه کنیم.
درست زمانی که تازه توانسته بود روی پاهایش بایستد، بهچیزی این طرف و آن طرف بدود، کلمات ساده را بهمورد زبان بیاورد و با زحمت کاراکترهای آسان را یاد بگیرد.
یعنی درست زمانیبهینهسازی که برادرم تازههیچکس چهار ساله شده بود.
-این غریزهست... عالیه.
یک توله ببر باید همیشهشده بداند کی پنهان شود وچیزی کی چنگالهایش را نشان دهد.
-ریانگ-آ همذهن تو اینبهینهسازی سن میخندید؟ میخندید؟
-بعید میدونم... هیچ بچهایشده نبود که وقتی شماچنین پیداتون میشد گریه نکنه، پدر.
-خدای من...
یک تناسخیافته پست و مکار، درستشخصیتش جلوی چشمان ارشدهای خاندان پنگ ودانشمندی پدربزرگم، ضربهای نفسگیر وارد کرده بود.
آیا همهچیز همین بود؟
-میگن هوی-آ کلاسیک هزار واژه روهیچکس تموم کرده! خدای من، فکر میکردممسیر فقط زود به حرف افتاده، اما...!!
-این یک موهبت برای خاندانه.
هیچکس از هیچکدام از خاندانهای بزرگشخصیتش رزمی تا به حال نتوانسته بوددانشمندی در آن سن بخواند و بنویسد.
درست زمانی که او باید شروع به جمعآورینمیتوانست انرژی درونی میکرد و آموزشهای نزدیک پدرمان را دریافتباشد میکرد، بچه تناسخیافته، کلاسیک هزار واژه را تمام کرد.
برای مقایسه، پنگ هیونچونشده در سه سالگی فقطچنین یک کودک نوپای معمولی بود.
سپس زمانی فرا رسید کهزحمت او تازه در ده سالگی داشتبرادرم به تیغه آشوب نخستین عادت میکرد.
پنگ جونگون که به دو برادر بزرگترشهیچکس آموزش داده بود، او را فاقد استعدادمطالعه ارزیابی کرد و از آموزشش دست کشید.
هرچند او نظرات منفی متعددی در مورد استعداد دو برادر بزرگترکسی هم به جا گذاشته بود و تا زمانی که به برادرمشکل سوم رسید، دیگر کاملاً به ستوه آمده بود، اما باز هم.
باز هم نمیشد انکار کرد کههیچکس این اتفاقی بود که غرور یکمسیر پسر جوان را بیرحمانه در هم شکست.
در آنساده وضعیت، «آن اتفاق»زحمت دوباره رخ داد.
پنگ جونگون، مردی که او راشخصیتش رها کرده بود، حالا هر روزدانشمندی به اقامتگاه کوچکترین برادرش سر میزد.
و ظاهراً، حتی بابهینهسازی نادیده گرفتن کامل او، داشتچنین برای یک نامزدی فشار میآورد.
آن همبرای با دختر دردانهشخصیتش رهبر فرقه شیطانی.
اگرچه او فقط کودکی بود که هنوزآسان هیچ درکی از ازدواج نداشت، اما دقیقاًغریزهست به همین دلیل احساس محرومیت بسیار بیشتری میکرد.
نسبت به آن بچه کوچکی که تمام توجهینمیتوانست را که او هرگز دریافت نکرده بود و تمامباشد چیزهایی را که هرگز نمیتوانست داشته باشد، دزدیده بود.
او حتی وقتی شنید که آن بچههیچکس در پیشرفت اولیه خود در هنر آشوبمطالعه نخستین کند است، احساس خوشحالی کرده بود.
-اون تالاربرای اژدهای سیاهشده رو نابود کرده...؟
-میگن تنهایی، فقط بابیاورد یک تیغه تو دستش رفتهبگیرد تا نامزدش رو پس بگیره.
-این...؟ اصلاً با عقلبهینهسازی جور درمیاد؟ مگه اوننمیتوانست فقط هفت سالش نیست؟!
-به خاطر همین،برای خود رهبر خاندانشخصیتش مجبور شد بره.
میگویند استان شونچونبهینهسازی در پکن برایهیچکس مدتی در غوغا بود.
خودتان را آماده کنید.
او قصد دارد برایبهینهسازی جنگ با بازماندگان فرقهنمیتوانست نیلوفر سفید آماده شود.
آن برادر کوچکتر «فاقد استعداد» کاری کرده بود که نهچیزی او و نه برادران بزرگتر به اصطلاح برجستهاش هرگز نمیتوانستندمورد تصور کنند، و او توجه پدربزرگشان را جلب کرده بود.
در ده سالگی، او مقام اول را در آزمونچیزی کودکان در پکن کسب کرد و به عنوان بهتریناین در میان تمام دانشمندان همسن خود مورد تحسین قرار گرفت.
در همان سال، گفته میشد که او پسر دوم اربابیعنی لانه قاتلان را که پسری همسن و سال خود پنگ هیونچونپنهان بود، در یک دوئل مرگ و زندگی از پا درآورده است.
-مگر مراسم بستن تیغه زمانی برای اعلام ایننمیتوانست نیست که شخص به یک رزمیکار تبدیل شده است؟باشد بنابراین، این نوه جرئت میکند از ارشدهای محترم بپرسد.
-آیا کسی اینجابرای هست که بخواهد رشدهیچکس مرا شخصاً آزمایش کند؟
وقتی اتفاقات آن سالشده به مراسم بستن تیغهچنین ختم شد، واقعاً و کاملاً...
او از هر لحظهای کهزحمت از بدو تولد به یاد میآورد،برادرم از توجه خاندان محروم شده بود.
این همانذهن کودکیای بودبهینهسازی که او داشت.
دو برادر بزرگترش آنقدر ازشده او بزرگتر بودند که ازچیزی همان ابتدا از معادله خارج بودند.
و کوچکترین برادر که تنها سه سال از او کوچکتر بود، نابغهای بود که بهداشته زبان قرن بیست و یکم، تقریباً شش پایه را جهشی خوانده بود، بلافاصله پس ازدرصد فارغالتحصیلی زودهنگام از دبستان، راهنمایی را رد کرده و در یک دبیرستان تیزهوشان ثبتنام کرده بود.
پنگ هیونچون که در این میان گیر افتاده بود، تمام توجهاتبرادرم را حتی در فارغالتحصیلی راهنماییاش (مراسم بستن تیغه) از دست دادشود و پس از آن، کاملاً طبیعی بود که به بیراهه برود.
«بیشتر! برام بیشتر بیارید!»
«ارـارباب جوان!ذهن امروز، روزبهینهسازی خیلی... آخ!!»
من دیر کردم.
«تو همساده جرئت میکنیبیاورد منو نادیده بگیرییی!!»
او سالهای طوفانی نوجوانیاش را در محیط خاندانینمیتوانست گذراند که نشان دادن هرگونه طوفان یا استرسیداشته باعث میشد او را به شدت کتک بزنند.
حالا، در بیست سالگی.
در اوج جوانیاش،بهینهسازی زمانی که خونهیچکس در رگهایش میجوشید.
اتحاد اژدهای شمالیزبان محکم در چنگکاراکترهای برادر بزرگترش بود.
ارتشهای خصوصی تالاربرای بیرونی به شدت بههیچکس برادر دومش چسبیده بودند.
و ارشدهای تالار درونیبهینهسازی به طرز وحشتناکی استعداد ذاتیچنین کوچکترین برادر را گرامی میداشتند.
او بابرای وضعیتی روبروشده بود که...
-اون قبل از اینکه حتی بهکاراکترهای سن قانونی برسه، سر یانگ جوکیو، رهبرساله خاندان نیزه الهی یانگ رو قطع کرده؟
-فرقه گدایان اونقدر اینبهینهسازی شایعه رو پخش میکنننمیتوانست که دهنشون کف کرده.
بهش میگن گرگ خونی گردنزن.
-هاها! عجب لقب جسورانهای!
واقعاً... اینطوره؟
به عنوان پسر سوم خط خونی مستقیم که درچنین این میان گیر افتاده بود، مسیرهای شغلیای که میتوانستمیتوانیم پس از مراسم بستن تیغهاش انتخاب کند، کاملاً پیشپاافتاده بودند.
«هوو، هوو...!! کسیبرای اونجا نیست! نشنیدیدشخصیتش گفتم مشروب بیشتری بیارید!!»
یک خویشاوند خونیبهینهسازی مستقیم که بدون انتظارنمیتوانست هیچکس بزرگ شده بود.
از آن بدتر، او یک خویشاوند خونی مستقیم بود که فارغ از اینکه چقدر دست وتوله پا میزد، در نسل بعدی به وضوح به یک شاخه فرعی رانده میشد... او در چنان موقعیتپیداتون مبهمی قرار داشت که حتی معلوم نبود در آینده بتواند جایگاهی در میان ارشدها به دست آورد.
و با این حال، با وجود تمام اینها، اوچنین بدون شک هنوز یک «نواده مستقیم» بود که میتوانست صدایشاین را بالا ببرد و بر رزمیکاران درون خاندان ریاست کند.
به عبارت دیگر.
«آروم باش، هیونچون.بهینهسازی چرا اینقدر عجله داری؟نمیتوانست این جام رو بگیر.»
«آخ... چرا، چرا تو اینجایی؟»
«چطور میتونستم وقتی شنیدم دوست عزیزم کسی رونمیتوانست نداره که باهاش بنوشه، دست روی دست بذارم؟داشته بیا، بیا امروز تا جایی که کج بشیم بنوشیم.»
«اوغ! هیک...!»
این یعنی اوبهینهسازی یک طعمه بینقصهیچکس برای سوءاستفاده بود.
اگر این حرفزبان کمی تند به نظرآسان میرسد، چطور باید بگویم؟
میخواهم بگویم موقعیتبرای او برای بهرهبرداری بیشهیچکس از حد آسان بود.
امروز، در حیاط درونی آرام تالار ماههیچکس کوهستان در عمارت خاندان پنگ، چشمانم رامطالعه بسته بودم و تنفسم را تنظیم میکردم.
نه، صبر کن، چهشده کوفتی بود؟ آنقدر گذشتهچنین که الان حافظم تار شده.
از نظر زمان درکشده، خیلی وقتکاراکترهای پیش بود، اما از نظر فیزیکی، کمیساله بیشتر از ۵۰۰ سال در آینده است.
این سردرگمیای بود کهبهینهسازی تمام تناسخیافتگانی که درنمیتوانست زمان سفر میکردند، تجربه میکردند.
«دقیقاً داری چه کار میکنی...؟»
«دارم بینشهامبرای رو مرتبشده میکنم، ارشد.»
«میخوای منو از خنده بکشی؟زحمت بینش؟ تو سطح تو، چهیعنی نوع بینشی ممکنه داشته باشی؟»
«من یانگ جوکیو، حاکم مطلق شانشی، مردی که روزی به مقام پانزده ارباب دشتهای مرکزیکرده میرسید، یک استاد بینظیر در مرز مرگ و زندگی رو از پا درآوردم، و هنوز فرصتدرصد نکردم روشنایی حاصل از اون رو به درستی پردازش کنم، پس لطفاً با من حرف نزنید.»
«تو واقعاً دیوونه شدی...»
عموی بزرگم، پنگ ایکچون، متأسفانه بیش از حد پیرچیزی شده بود و به نظر میرسید بخش زیادی ازاین بینشی را که در جوانی داشت از دست داده است.
من یک تناسخیافته بودم که میدانستم چگونه باید دربگیرد برابر زوال عقل یک پیرمرد صبور باشم، بنابراین بهباید او توجهی نکردم و بیصدا دسته تیغهام را فشردم.
جرقهای با صدای ترقوتوروق پرید.
حس بیدار شدن هنربهینهسازی رعد از درون غلافی کهچنین تیغه در آن خوابیده بود.
پسمانده آن موج انرژی مانند یکهیچکس درفش در کمرم فرو رفت ومسیر با تیزی غافلگیرکنندهای سوزش ایجاد کرد.
اما نادیدهاش گرفتم.
کمرم راذهن خم کردم، زانوهایمشده را خم کردم—
تیغه، من میشود...!
«درخشش صاعقه!!»
بوم! غلافی که با دقت ازکاراکترهای چوب آبنوس تراشیده شده بود، منفجر شدساله و به شدت کمرم را خراش داد.
تیغهای که با هنر رعد آمیخته شدههیچکس بود، به نرمی بیرون کشیده شد و بهکرده آرامی چوبدستی چوبی را به دو نیم کرد.
یک برش تمیز بود.
با تماشای اینبهینهسازی صحنه، غرغرهای پیرمردهیچکس پنگ ایکچون فوران کرد.
«آخه چرا وقتی هنوز تو غلافه تکونش میدی؟ اگه میخواستی یه تیغه سریع رو تمرین کنی، طبیعتاً باید بعد از بیرون کشیدنششود اون رو تاب میدادی. تاب دادن تیغه در حالی که تو غلافه فقط زمانی مفیده که پیشفرضت یک حمله غافلگیرانه باشه. میخوایپدربزرگم قاتل بشی؟ اون هم با هنر تابلویی مثل هنر رعد، و در حالی که موقع بیرون کشیدن تیغه اسم فرم رو فریاد میزنی؟»
«من فقط سعی داشتم یک هنرشخصیتش تیغه رو کامل کنم که حتیدانشمندی بتونه ارواح رو هم از پا دربیاره.»
«فکر کنم دیگه خیلی پیرشده شدم. سخته که با حرفهاچیزی و کارای جوونا همگام بشم.»
«هوو... زمان منتظر هیچکس نمیمونه.»
راستش را بخواهید، من در تلاش بودم تایاد توپ قلعهشکن صاعقه را بازسازی کنم، و این فقطببر کاری بود که بعد از شکست خوردن انجام دادم.
غرولند کوتاهی کردمبرای و تیغه را درونهیچکس یک غلاف جدید لغزاندم.
تیغه تازه آهنگریشده، هنگامبهینهسازی قرار گرفتن در غلافشنمیتوانست صدای تیزی ایجاد کرد.
این تیغهای بود کهشده با ذوب کردن و افزودنچیزی سلاحهای مردگان ساخته شده بود.
تیغههای خاندانساده پنگ اینگونهبیاورد ساخته میشوند.
یک عضو خاندانبرای پنگ باید قدرشخصیتش تیغهاش را بداند.
اما مشکلی نیست.
تعداد استادانی در زیر آسمانشخصیتش که بتوانند تیغه مرا بشکنند، اکنوندانشمندی به تعداد انگشتان یک دست میرسد.
من کیستم؟ نابغهایزبان که به شکلدهی انرژیآسان شمشیر دست یافته است.
به شما میگویم، میتوانم گوشتشده را بدون اینکه تیغه حتیچیزی به آن برخورد کند، برش دهم.
تکنولوژی چینذهن قرون وسطی دیوانهکنندهشده است یا چی؟
«با دیدنت تو این وضعیت،شخصیتش متوجه شدم. به نظر میرسه تودانشمندی تمرین توپ قلعهشکن صاعقه شکست خوردی.»
«اما من مطمئنم که کمر نیزه الهیآسان شانشی، یانگ جوکیو رو با همون حرکتغریزهست تو یک ضربه شکستم. چرا کار نمیکنه؟»
«اول ازذهن همه، سطحبهینهسازی مهارتت خیلی پایینه.»
«حتماً داری شوخی میکنی.»
پنگ ایکچون طوری به نظر میرسید کهنمیتوانست انگار داشت از ناامیدی میمرد، چند بار بهداشته سینهاش کوبید و سپس با صدایی بیمارگونه گفت.
«توپ قلعهشکن صاعقه یک هنر انرژی شمشیره...!! مگه خودت نگفتی؟ تو با دریافت انرژی رهبر فرقه جهانببر زیرین از طریق انتقال، ازش استفاده کردی! اون تکنیکی بود که فقط به خاطر استفاده از انرژی قلمروگریه انرژی شمشیر امکانپذیر شد. اون یک هنر رزمی نیست که بشه تو سطح تو در موردش بحث کرد!»
«پس هر کسی میتونه یک هنر انرژی شمشیر روچنین متجلی کنه، اگه انرژی درونی رو از یک رزمیکارمیتوانیم که میدونه چطور از انرژی شمشیر استفاده کنه، دریافت کنه؟»
نه، اگر به این آسانی بود، آیا سد ورود به هنرهای انرژی شمشیر بیش از حد پایینباشد نبود؟ این بدان معنا بود که یک رزمیکار که به قلمرو استاد اعظم رسیده است، میتوانست هربیایید از گاهی نیروی درونی خود را با شاگردش به اشتراک بگذارد و شاگرد به درک آن دست یابد.
«معلوم است که نه. این یعنی هنرهای رزمی رهبر فرقه جهان زیرین به قلمرو الهی نزدیک است. اصلاً انتقال انرژی تکنیکی نیستفقط که به این شکل استفاده شود. از آنجایی که حتی در حالت آرامش و با تمرکز کامل هم هشتاد درصد از نیرویپاهایش درونی فرد از دست میرود، حتی اساتیدی که در سالهای آخر عمرشان و در آستانه مرگ هستند هم بیگدار به آب نمیزنند.»
تا جایی که منبیاورد فهمیده بودم، انتقال انرژی نوعیبگیرد میراث در دنیای رزمی بود.
این اتفاقی بود که گاهی در رابطه استاد و شاگردی رخ میداد، آنمسیر هم زمانی که هر دو یک قانون درونی مشابه را یاد گرفته بودند،سال و حتی در آن حالت هم بیشتر انرژی در طول فرآیند انتقال هدر میرفت.
از این گذشته، یک اشتباهشده کوچک میتوانست انرژی ذاتی فرد راکسی هم با خود از بین ببرد.
این یعنی تلاش برای انتقال کمیهیچکس انرژی درونی به یک شاگرد، میتوانستمسیر به معنای دریافت یک تشخیص مرگبار باشد.
آسیب به انرژیزبان ذاتی، طول عمر راآسان به شدت کوتاه میکند.
برای گیرنده هم، اگر اوضاع خوب پیشهیچکس نمیرفت، گره خوردن کانالهای انرژی و رنجمطالعه بردن از انحراف چی اتفاقی کاملاً عادی بود.
بیدلیل نبود که انتقالبهینهسازی انرژی به عنوان یکنمیتوانست تکنیک عظیم دستهبندی میشد.
با این حال، رهبر فرقه جهان زیرین فقط با یک ضربهدانشمندی آرام به پشتم، آنقدر انرژی به من منتقل کرده بود که بتوانمبچه حتی برای یک لحظه، یک هنر انرژی شمشیر را به نمایش بگذارم.
این چیزی بود کهبیاورد با هنرهای درونی معمولییاد کاملاً غیرممکن به نظر میرسید.
«فرصت آموزش دیدن زیربهینهسازی نظر چنین استاد بینظیری خیلیچنین کم پیش میآید. بنابراین... آخ...»
«اینطوری نکن. مگه خودتبهینهسازی نگفتی که به کارهای تالارچنین ماه کوهستان هم رسیدگی میکنی؟»
«اگر قرار بود اینطور بشود،شخصیتش پس من برای چه اینهمهکسی مدت به این بچه آموزش دادم...»
«پس قضیه این بود.»
چقدر مسخره.
پیرمرد خرفتی مثل پنگ ایکچونشده کمی دیگر غرولند کرد وچیزی بعد بقچهای را به سمتم انداخت.
حسابی سنگین بود.
«اوه، این پول توجیبی منه؟»
«فرقه جهان زیرین فرقهای است که طلا از سرچنین و رویش میبارد. هیچوقت لازم نیست نگران از گرسنگیمیتوانیم مردن باشی، پس اصلاً به این چیزها فکر نکن.»
«پس...؟»
«محافظ ساعدت آسیب دیده بود. از آن موقع تا حالا هم بزرگتر شدهای، پس حتماً برایت ناراحتکننده است. دادم یک جدیدش را برایتبچه بسازند. روغن و پارچه هم همراهش گذاشتهام، پس هر جا که رفتی، نباید از سلاحت غافل شوی و باید با صیقل دادن آنطرف تمرین کنی. نمیتوانی از هر سنگسابی برای تیز کردن تیغهات استفاده کنی. حتی وقتی یک بار آن را میسابی، خون و عرق پیشینیانت...»
«میخوای بغلت کنم؟زبان نه، اصلاً میخوام بغلتآسان کنم، عموی بزرگ عزیزم.»
«مورمورم میشه. گمشو.»
عموی بزرگ و بسیار محترمشده من با کلماتش غرغر میکرد،چیزی اما دست رد به آغوشم نزد.
پس از یک آغوش گرم بین عموی بزرگ وچیزی برادرزاده، در یک حرکت رسمی برای ادای احترام سرماین را پایین آوردم و تالار ماه کوهستان را ترک کردم.
این یک خداحافظی نبود، چون به هرآسان حال قرار بود هر ماه دستورالعملهای مأموریت وعالیه گزارشها را با هم رد و بدل کنیم.
من باید حتی در حین دریافت آموزشهایهیچکس رهبر فرقه جهان زیرین، به انجام وظایفم بهکرده عنوان یک رزمیکار تالار ماه کوهستان ادامه میدادم.
این چیزی بود که خودم درخواست کرده بودم وچنین در عین حال شرطی بود که رهبر فرقه جهانمیتوانیم زیرین برای بردن من از خاندان پنگ گذاشته بود.
من به نوعی نماد پیمان عدمهیچکس تجاوز بین اتحاد اژدهای شمالی ومسیر گروه ماه هفتم تبدیل شده بودم.
استان شونچون، پکن، بالاترینبهینهسازی طبقه عمارت عطر آلو،نمیتوانست شعبه پکن فرقه جهان زیرین.
با راهنمایی دان سوهیه کهشده مدتها بود او را ندیدهچیزی بودم، از پلهها بالا رفتم.
با اینکه عصر شده بود،شخصیتش اما عمارت عطر آلو درکسی سکوت کامل به سر میبرد.
با وجود اینکه اینجا باشکوهترین عمارتکاراکترهای شراب در خیابان اداره بایگانی پکنچهار بود، اما امروز تعطیل شده بود.
دلیلش این بود که امروز همان لحظههیچکس تاریخیای بود که این شخص شخیص قرار بودکرده به شاگرد رهبر فرقه جهان زیرین تبدیل شود.
روی پلهها، دانبرای سوهیه از طریقشخصیتش انتقال صدا زمزمه کرد.
[حالا، چه چیزیبهینهسازی رو نباید بههیچکس خواهر ارشد بزرگمون بگی؟]
«مگه غیر اززبان اشاره کردن به سنشآسان چیز دیگهای هم هست؟»
[لطفاً ساکت شو...!! حواس خواهر ارشد بزرگ میتونهنمیتوانست صدای بال زدن یه پروانه رو تو طبقهداشته اول عمارت عطر آلو هم تشخیص بده!! دیوونه شدی؟]
«خودت پرسیدی.»
[انتقال صدا! باید ازشده انتقال صدا استفاده کنی!! هفتچیزی سال پیش هم همینطوری بودی!]
«من همچینساده مهارتهای پیشپاافتادهایبیاورد رو یاد نگرفتم.»
[اگه حتی همین یه چیزشده رو هم یاد نگرفتی، پسچیزی تو این مدت داشتی چیکار میکردی!]
«کشتن نیزهذهن الهی آسمانها،بهینهسازی یانگ جوکیو؟»
دان سوهیه حرفمبهینهسازی را نادیده گرفت ونمیتوانست به راهش ادامه داد.
«خواهر ارشد بزرگ در تمام زمینههای هنری، نه فقط هنرهای رزمی، به استادی رسیده. طبیعتاً ما شاگردانش همباید باید حداقل تو یکی از اونها به کمال برسیم. من نواختن ساز زیتر رو یاد گرفتم، پس نباید اونپدر رو یه مهارت پیشپاافتاده بدونی و باید با تمام وجودت خودت رو وقف هر چیزی که یاد میگیری بکنی.»
«البته. نگران نباش.»
«این لحن صداتبرای اصلاً حس اطمینانشخصیتش به آدم نمیده.»
دان سوهیه این را زیرشخصیتش لب غرغر کرد و جلوی دردانشمندی اتاق چای در بالاترین طبقه ایستاد.
او باساده احترام تعظیمبیاورد کرد و گفت:
«خواهر ارشدذهن بزرگ، کوچکترینبهینهسازی عضو رسید.»
«بیا داخل.»
صدایی کوتاه و قاطع بود.
به محض باززبان شدن در، اتاقی باآسان تزئینات مجلل نمایان شد.
خیلی بیشتر ازبرای آخرین باری که دیدههیچکس بودمش مبله شده بود.
از آنذهن زمان هفتبهینهسازی سال میگذشت.
به نظر میرسید درشده این مدت کسب وچنین کارشان حسابی رونق گرفته بود.
و رهبر فرقه جهان زیرین، انگار کهآسان تمام این مدت را به تنهایی جا گذاشتهعالیه باشد، همان ظاهر جوان آن زمان را داشت.
چپق بامبوی بلندی در دست داشتشخصیتش و با حالتی شیک و باکلاسدانشمندی به خیابانهای پکن در پایین نگاه میکرد.
«مراسم شاگردیذهن رو بهبهینهسازی جا بیارم؟»
«فکر میکنم خاندانهایبهینهسازی بزرگ معمولاً مراسمهیچکس شاگردی را انجام نمیدهند.»
در مورد خاندانهای رزمی،بیاورد استاد معمولاً پدر یا یکیبگیرد دیگر از بستگان نزدیک است.
در چنین مواردی،برای مراسم شاگردی برای درخواستهیچکس آموزش معمولاً انجام نمیشود.
انگار که آنها ازبهینهسازی بدو تولد در حالنمیتوانست یادگیری هنرهای رزمی بودهاند.
در موردبرای فرقههای رزمیشده دیگر مطمئن نیستم.
آیا آنها چیزی شبیه به مراسمکاراکترهای نُه تعظیم را انجام میدهند؟ اماچهار این یک آداب بسیار اشتباه است.
بر اساس کتاب آداب، روش سنتی تعظیم شامل سهچنین تعظیم و نُه سجده است، اما این صرفاً آموزشی دربارهاین سه روش تعظیم کردن و نُه روش ادای احترام بود.
مراسمی که از این به وجودشخصیتش آمد، پنج تعظیم و سه سجدهایدانشمندی است که در برابر امپراتور انجام میشود.
یکی از نمادینترین چهرههایی که از این روش استفاده کرد، پادشاهدانشمندی اینجوی چوسان بود که با سه بار زانو زدن و نُه باربچه سجده کردن، به طرز چشمگیری کمرش را جلوی چشم همه خم کرد.
بگذریم.
مراسم نُه تعظیم که در رمانهای هنرهای رزمینمیتوانست رایج است، رسم عجیبی است که تمام نُهداشته شکل ادای احترام را در یک حرکت میگنجاند.
این حرکتی بودبرای که بیشتر برازنده یکهیچکس خائن به فرقه بود.
«تعظیم در برابر زیارتگاه بنیانگذار فرقه؛ از آنجایی که فرقه اصلی زیارتگاه جداگانهای برای گرامیداشت بنیانگذارشباشد ندارد، از آن میگذریم. مراسم درخواست آموزش؛ من هیچ قصدی برای گرفتن هدیه یا نوعی شهریههان از تو ندارم، پس از آن هم میگذریم. تو فقط باید یک قول به من بدهی.»
«چه قولی؟»
تعظیم در برابر زیارتگاه و مراسم درخواست آموزش،نمیتوانست بخشی از مراسم ورودی کنفوسیوسی بودند؛ آدابی کهداشته هنگام اولین ملاقات با یک معلم انجام میشد.
همین که او به خوبی با اینهیچکس مسائل آشنا بود، احترامم به رهبر فرقهمطالعه جهان زیرین را یک درجه بالاتر برد.
«به فرقه اصلیبهینهسازی وفادار باش. این تمامنمیتوانست چیزی است که میخواهم.»
«من نمیتونم برخلاف جایگاهمبیاورد به عنوان یکی از اعضایبگیرد خاندان پنگ هبی عمل کنم.»
«همینطور باشد. تا زمانی که رهبر خاندان پنگ در مقابل گروه ماه هفتممسیر نایستد، گروه ماه هفتم هم سد راه خاندان پنگ نخواهد شد. وجود تو،سال مدرکی بر حسن نیت بین اتحاد اژدهای شمالی و گروه ماه هفتم خواهد بود.»
یک نواده مستقیم از خاندانشده پنگ هبی، به شاگرد مستقیمچیزی رهبر فرقه جهان زیرین تبدیل میشود.
عواقب وبرای پیامدهای این موضوعشخصیتش اصلاً کوچک نیست.
در این دوران، تمامبیاورد جناحهای مسیر تاریک به اتحادبگیرد نامتعارف مسیر تاریک تعلق دارند.
درست مثل فرقه گدایان، چه یکشخصیتش فرقه مسیر تاریک بخواهد چه نخواهد، بهمسیر طور خودکار در این اتحاد ثبتنام میشود.
بهتر است به آنبهینهسازی به چشم یک سازمان تأمینچنین اجتماعی بسیار فعال نگاه کنید.
و تمام فرقههای اتحاد نامتعارف، بر اساس منطقه بهچیزی جناحهای مختلفی تقسیم میشوند: اتحاد اژدهای شمالی از هبی،این اتحاد ارواح بیشمار چونگچینگ، و گروه ماه هفتم جنگل سیاه.
درون آنها، این گروهها زیر پرچمکاراکترهای فرقههای بزرگی که به ده فرقهچهار بزرگ مسیر تاریک تعلق دارند، سازماندهی میشوند.
به همین دلیل،برای رقابت بین اینشخصیتش جناحها بسیار شدید بود.
اگر گروه ماه هفتم جنگل سیاه را که به خاطر موقعیتش بیندانشمندی جناح حق و نامتعارف متمایز بود کنار بگذاریم، دو جناح چونگچینگ وبچه هبی که قلمروهای مسیر تاریک محسوب میشدند، عملاً دشمنان خونی یکدیگر بودند.
درست بعد از پایان جنگ بزرگ حق و نامتعارف، درست قبل ازمسیر اینکه اتحاد اژدهای شمالی در اثر درگیریهای داخلی از هم بپاشد، اتحادکوچک ارواح بیشمار چونگچینگ تلاش کرده بود تهاجم گستردهای به منطقه هبی انجام دهد.
شنیده بودم که بسیاریبیاورد از فرقههای مسیر تاریک دربگیرد آن جنگ داخلی متلاشی شدند.
اگرچه با ورود جدی پدربزرگم به میدان، درگیریهای داخلیچنین تحت کنترل درآمد، اما رابطه بین این دو جناحمیتوانیم تا به امروز به شدت خصمانه باقی مانده است.
علاوه بر این، در حال حاضر رهبری سه فرقهچنین بزرگ از اتحاد ارواح بیشمار در چونگچینگ، بر عهده اساتیداین بینظیری بود که به پانزده ارباب دشتهای مرکزی تعلق داشتند.
چونگچینگ لانه شیاطینیبهینهسازی بود که ازهیچکس هبی هم فراتر میرفت.
اگر دنیای رزمی شانشی یکزحمت شکارگاه برای تازهکارها بود، آنجا عملاًبرادرم قلعه پادشاه شیاطین به حساب میآمد.
محله خشنی بود که ممکن بودشخصیتش فقط به خاطر یک نفس کشیدندانشمندی اشتباه، سرت را از دست بدهی.
«اگه تو همچین وضعیتی معلوم بشهشخصیتش که گروه ماه هفتم و اتحاد اژدهایمسیر شمالی با هم دست به یکی کردن.»
بدون شک اتحاد ارواحشده بیشمار چونگچینگ نسبت به اینچیزی موضوع محتاط و حساس میشد.
این موضوع از آن جهت اهمیت بیشتری داشت که دنیای رزمیبرادرم مسیر تاریک، همین حالا هم به خاطر اتحاد ازدواج بین خاندانشود پنگ هبی و فرقه الهی شیطان آسمانی در تنش به سر میبرد.
مشکل اینجاست که منبهینهسازی در هر دوی ایننمیتوانست اتفاقات، شخصیت اصلی ماجرا هستم.
لعنت به اینبرای چین قرون وسطاییشخصیتش پر از گنگهای چینی.
حتی موقعبرای نفس کشیدن همشخصیتش باید مراقب باشم...
«بله، خواهر ارشد بزرگ. به شما قول میدم. تابگیرد زمانی که اهداف خاندان پنگ و فرقه جهان زیرین همسوهمیشه باشن، من همیشه به فرقه جهان زیرین وفادار خواهم موند.»
«پس از حالا به بعد تو شاگرد مننمیتوانست میشوی. دوازده برادر و خواهر بزرگتر از خودتداشته داری؛ آنها را برادران و خواهران قسمخورده خودت بدان.»
«بله، خواهر ارشدبرای بزرگ. لطفاً تعظیمشخصیتش من رو بپذیرید.»
به چهره راضی رهبر فرقهشخصیتش جهان زیرین نگاه کردم وکسی سرم را عمیقاً پایین آوردم.
این یک ادای احترام بینقصزحمت چهار تعظیمی بود که دقیقاًیعنی مطابق با آداب کنفوسیوسی انجام شد.
همانطور که معمولاً بزرگان اینطور هستند،شخصیتش رهبر فرقه جهان زیرین هم بهدانشمندی نظر میرسید به شدت راضی شده است.
با چهره مغرور وبهینهسازی مفتخر رهبر فرقه جهان زیرین،چنین مراسم شاگردی به پایان رسید.
من به سیزدهمینبهینهسازی شاگرد رهبر فرقه جهاننمیتوانست زیرین تبدیل شده بودم.
«کوچکترین عضو، به نظربهینهسازی میرسه خودت باید بری وچنین به این قضیه رسیدگی کنی.»
یک هفته بعدبرای بود که دانشخصیتش سوهیه صدایم کرد.
او چهرهبرای بسیار ناراضیشده و کلافهای داشت.
«برادرت همین الان دارهبیاورد تو عمارت شراب مایاد جهنم به پا میکنه.»
بالاخره.
یک هفتهذهن زمان زیادی برایشده صبر کردن بود.
احتمالاً از وقتی شنیدهشده بود به پکن آمدهام،چنین خودش را نگه داشته بود.
برادر سومم از اعتیاد شدیدی به عمارتهایآسان شراب رنج میبرد، بنابراین همین که تاغریزهست الان دوام آورده بود هم جای تحسین داشت.
جهت اطلاع، اعتیاد به عمارت شرابشخصیتش یک بیماری واقعی بود که دردانشمندی بین مردان این دوره بسیار رواج داشت.
از آنجایی کهبرای سرگرمیهای کمی وجود داشت،هیچکس کاری هم نمیشد کرد.
«فقط درستهبرای که این برادرشخصیتش کوچکتر خودش بره.»
در حالی که جواب میدادم،زحمت تیغهام را در کمرم جابهجا کردمبرادرم و ناگهان از جا بلند شدم.