---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

نامزدم شیطان آسمانی جوانِ

چپتر 19: سرزمینی که ضعیفان در آن دوام نمی‌آورند (۲) • ⏱ 21 دقیقه

چپتر 19: سرزمینی که ضعیفان در آن دوام نمی‌آورند (۲)

0

در پکن سه آکادمی بزرگ برای محصلان‌تعجب​ وجود دارد و بزرگ‌ترین آن‌ها آکادمی پایتخت‌چنین​ یان است، جایی که من در آن هستم.

در کلاسی که فرزندان عالی‌رتبه‌ترین مهمانان در آن‌اصلاً​ حضور دارند، آن هم یک کلاس سه‌ساله، ندیدن‌آمدم​ یکی از اعضای خانواده سلطنتی سخت‌تر از دیدنشان است.

دقیقاً نمی‌دانم این کشور چند سال است که پابرجا مانده، اما‌اول​ فقط با نگاه کردن به خاندان خودم که حوالی زمان تأسیس‌کسی​ سلسله مینگ به‌عنوان یک خاندان بزرگ دسته‌بندی می‌شد، می‌توان حدس‌هایی زد.

تعداد کل افراد خاندان ما،‌یعنی​ با احتساب شاخه‌های فرعی، کمی‌می‌کند​ بیشتر از دویست نفر است.

این یعنی یک فرقه رزمی که با شمشیر زندگی می‌کند و می‌میرد،‌اینجا​ فرقه‌ای که حتی از جنگ بزرگ جناح‌های حق و نامتعارف در دو‌شورش​ نسل پیش جان سالم به در برده، تقریباً همین تعداد عضو دارد.

محاسبه تعداد اعضای خانواده سلطنتی کار سختی نیست؛‌اصلاً​ کسانی که به جز در موارد خیانت، تحت‌آمدم​ هیچ شرایطی بر اثر عوامل خارجی کشته نمی‌شوند.

برادران امپراتور فعلی‌ساده​ که جزو خاندان سلطنتی‌تعجب​ محسوب می‌شوند، هفت نفرند.

برادران امپراتور‌بیشتر​ قبلی شش‌نفر​ نفر بودند.

خود امپراتور‌اقامت​ فعلی هم حدود‌اصلاً​ دوازده فرزند دارد.

این یعنی حداقل بیست تا سی‌ساده​ شاهزاده سلطنتی زنده‌اند و حدود نیمی‌باشند​ از آن‌ها در پکن اقامت دارند.

ساده بگویم، اصلاً جای تعجب نیست که‌تعجب​ دو عضو از خانواده سلطنتی در یک‌چنین​ کلاس در آکادمی پایتخت یان حضور داشته باشند.

اصلاً از همان اول هم‌یعنی​ به اینجا آمدم تا با‌می‌کند​ چنین افراد عالی‌رتبه‌ای ارتباط برقرار کنم.

اما، با این وجود.

هیچ‌وقت قصد نداشتم با کسی‌اقامت​ که آرزوی خیانت و شورش‌تعجب​ در سر دارد، دوست شوم.

«جداً، چه بلایی سر آن قانون‌جای​ نانوشته آمد که می‌گفت دولت و‌اینجا​ دنیای رزمی کاری به کار هم ندارند؟»

این را در حالی‌نفر​ که سرم را می‌خاراندم، در‌زندگی​ اقامتگاهم زیر لب زمزمه کردم.

تختخواب... بیرون از اقامتگاهم خطرناک است. «یک عضو خانواده سلطنتی‌همان​ که قدرتش را مخفی می‌کند» یکی از بالاترین سطوح مخفی‌کنندگان قدرت‌نداشتم​ است که در چین قرون وسطی می‌توان با آن روبرو شد.

«آن دیگر چیست؟»

«یک چیزی هست برای خودش.»

نانگرانگ بدون اینکه‌دویست​ سؤالی درباره جوابم بپرسد،‌رزمی​ اتاق را ترک کرد.

در میان تمام نگهبانان و خدمتکارانی‌جای​ که از خاندان پنگ فرستاده شده‌اینجا​ بودند، نانگرانگ از همه سرش شلوغ‌تر بود.

نگاهی به او‌زنده‌اند​ انداختم و سپس‌ساده​ کتابی را باز کردم.

«دیگر در‌اقامت​ این مرحله باید‌اصلاً​ او را بپذیری.»

«گفتنش برای تو‌دویست​ راحت است، چون‌فرقه​ مشکل تو نیست.»

با نادیده گرفتن صدای پوزخند پنگ جونگون، چون اورین را‌همان​ هم که از بیرون پنجره برای سلام کردن دست تکان‌قصد​ می‌داد نادیده گرفتم و پنجره کاغذی اقامتگاهم را محکم بستم.

یک ماه از‌زنده‌اند​ ورودم به آکادمی‌ساده​ پایتخت یان می‌گذشت.

و من تبدیل شده بودم‌اصلاً​ به جوان‌ترین اربابی که یک شورشی‌اول​ آینده به او گیر داده بود.

بنابراین، تصمیم گرفتم با یکی از‌جای​ دوستانم در آکادمی که اخیراً با‌اینجا​ او صمیمی شده بودم، مشورت کنم.

این بنده خدا هم تا حد‌ساده​ زیادی طرد شده بود، برای همین‌باشند​ کمتر نگران پخش شدن حرف‌هایم بودم.

«پس، داری می‌پرسی با دوستی‌اصلاً​ که مدام به شکل آزاردهنده‌ای‌همان​ بهت نزدیک می‌شه، باید چیکار کنی؟»

«آره، دقیقاً. حتی وقتی با زبون خوش دکش می‌کنم،‌زندگی​ باز هم ول‌کن نیست. باعث می‌شه با خودم فکر‌پیش​ کنم نکنه به جز من هیچ دوست دیگه‌ای نداره.»

«که درباره‌اقامت​ من حرف‌بگویم​ نمی‌زنی، نه؟»

وونهو با چهره‌ای که‌نیمی​ عمیقاً آسیب دیده بود‌اصلاً​ به من نگاه کرد.

«چی می‌گی برای خودت؟ منم‌اصلاً​ که به تو چسبیدم. دارم درباره‌اول​ اون حرف می‌زنم، اونجا رو ببین.»

«آها، چون‌بیشتر​ اورین؟ اون که‌یعنی​ کلی دوست داره.»

«پس چرا این‌طوری رفتار می‌کنه؟»

«خب، اینو‌شاهزاده​ نباید از‌نیمی​ خودش بپرسی؟»

«جواب می‌دی؟»

محض اطلاع، جمله آخر را چون اورین‌رزمی​ گفت که در یک چشم به هم‌جنگ​ زدن فاصله‌اش را با ما کم کرده بود.

از ترس از‌ساده​ جا پریدم و‌جای​ از او فاصله گرفتم.

«هی، برو‌شاهزاده​ به کارت‌نیمی​ برس. کیش، کیش.»

«مگر رسم دوستان این نیست که یکدیگر را‌داشته​ به خاطر خطاهایشان نصیحت کنند و در هنگام توانمندی‌برقرار​ یاری‌رسان هم باشند؟ همان‌طور که در مکالمات کنفوسیوس آمده.»

«استاد کنفوسیوس این را‌نفر​ هم گفته که در‌شمشیر​ انتخاب دوستانتان دقت کنید.»

«می‌دونی که‌اقامت​ این حرفت‌بگویم​ آدم رو می‌رنجونه.»

چون اورین با لبخندی نزدیک‌اقامت​ شد، در حالی که چهره‌اش‌تعجب​ اصلاً نشان نمی‌داد که رنجیده باشد.

او به وونهو نگاه‌بگویم​ کرد و با لبخندی‌داشته​ متفکرانه سر تکان داد.

«عذر می‌خوام، اما یه مسئله خصوصی‌فرقه​ هست که دوستان باید درباره‌اش صحبت کنن.‌حتی​ ممکنه چند لحظه ما رو تنها بذاری؟»

«اوه...»

وونهو در برابر نگاه ملتمسانه من‌ساده​ و نگاه ملایم چون اورین، مثل‌باشند​ یک حیوان ترسیده خودش را جمع کرد.

در یک چشم به هم زدن، دو‌تعجب​ راهی "دوستی با خاندان پنگ در برابر دوستی‌عالی‌رتبه‌ای​ با بازرس آکادمی هانلین" از ذهنش عبور کرد.

«فهمیدم! بعداً می‌بینمت، هیونهوی!»

«هی!»

خاندان پنگ هبی شکست خورد.

هر چه‌اقامت​ نباشد، اینجا دنیای‌اصلاً​ محصلان کنفوسیوس است.

در چشمان او، من فقط کسی بودم که بعد از آزمون کودکان‌فرقه‌ای​ از اینجا می‌رفت، در حالی که چون اورین با احتمال بالا، مقام آینده‌ای‌محاسبه​ بود که پس از قبولی در آزمون دربار، در آکادمی هانلین خدمت می‌کرد.

برای همین‌اقامت​ است که از‌اصلاً​ تاجر جماعت متنفرم.

رفتن وونهو را بدون اینکه حتی‌ساده​ یک بار به پشت سرش نگاه کند‌همان​ تماشا کردم و سپس سرم را خاراندم.

با وجود برخورد بی‌ادبانه من، این عضو خانواده‌داشته​ سلطنتی که قدرتش را مخفی می‌کرد، همچنان چهره‌ای‌ارتباط​ ملایم شبیه به لیو بی به خود گرفته بود.

«چی می‌خوای بگی؟»

«تا حالا‌اقامت​ به عمارت‌بگویم​ شراب رفتی؟»

«من اون‌قدرها‌شاهزاده​ با فرقه جهان‌اقامت​ زیرین صمیمی نیستم.»

«برای همینه که‌ساده​ ازت خوشم میاد، خیلی‌تعجب​ زود می‌گیری قضیه چیه.»

بچه‌های ده‌ساله که‌دویست​ نمی‌توانند در عمارت‌فرقه​ شراب بنشینند و بنوشند.

پس عمارت شرابی که او پیشنهاد می‌داد، باید همان جایی می‌بود که‌اینجا​ آن زن روسپی به نام هیانگ‌هیانگ در آنجا حضور داشت؛ همان کسی‌شورش​ که دفعه قبل دیدم، و هیانگ‌هیانگ از اعضای فرقه جهان زیرین است.

به عبارت دیگر، من همین الان به نوعی توطئه دعوت‌تعجب​ شده بودم که توسط فرقه جهان زیرین و یک عضو‌برقرار​ خانواده سلطنتیِ مخفی‌کننده قدرت، در پکن در حال پخت‌وپز بود.

توانایی او‌اقامت​ در درک حرف‌های‌اصلاً​ من فوق‌العاده بود.

پس از اینکه افکارم‌نفر​ را کمی مرتب کردم،‌شمشیر​ تصمیم گرفتم با او بروم.

هر نقشه‌ای که در سر‌اصلاً​ داشتند، بعید بود فوراً به‌همان​ یک رسوایی مرگبار ختم شود.

او فقط ده سال داشت و از آنجا که فقط برای‌داشته​ شرکت در آزمون کودکان در آکادمی ثبت‌نام کرده بود، سعی نمی‌کرد‌هیچ‌وقت​ درست دو ماه قبل از امتحان دست به کار عجیبی بزند.

من هم کنجکاو بودم ببینم‌اصلاً​ یک عمارت شراب در چین‌همان​ قرون وسطی چه شکلی است.

عمارت عطر آلو یکی‌بگویم​ از باشکوه‌ترین عمارت‌های شراب‌داشته​ در خیابان دیوان اسناد بود.

عمارت‌های شراب در این دوران عمدتاً به دو دسته تقسیم می‌شدند:‌داشته​ خانه‌های موسیقی ناب که با حروف یوان، گوان و گه شناخته‌هیچ‌وقت​ می‌شدند، و خانه‌های لذت که با لو و شی مشخص می‌شدند.

ساده بگویم، دسته اول‌بگویم​ سالن‌های کنسرت بودند و دسته‌باشند​ دوم مکان‌های تفریحی مخصوص بزرگسالان.

طبیعتاً در خیابان دیوان اسناد که‌فرقه​ پر از اشراف پکن و محصلان‌فرقه‌ای​ کنفوسیوس بود، هیچ خانه لذتی وجود نداشت.

عمارت عطر آلو یک خانه موسیقی ناب بود که با شعارهای "تالار‌اینجا​ موسیقی ناب" و "هنر بفروش، نه بدن" افتتاح شده بود. به یک‌شورش​ معنا، همان کارکرد یک بار روی پشت‌بام در یک هتل پنج‌ستاره را داشت.

«اوه.»

بنابراین، هیچ‌کدام از آن مناظر فاسد، چسبناک و از‌باشند​ نظر بهداشتی مشکوک که ممکن است با شنیدن نام‌کنم​ عمارت شراب به ذهن خطور کند، در اینجا وجود نداشت.

از دیدگاه یک انسان امروزی، این ساختمان‌رزمی​ سه‌طبقه حس و حال بسیار مدرنی داشت‌جنگ​ و نمای بیرونی‌اش تمیز و شیک بود.

شاید به این دلیل که در طول روز‌داشته​ آمده بودیم، حتی می‌توانستم محصلانی را ببینم که‌ارتباط​ در طبقه اول از نوشیدن چای لذت می‌بردند.

اصلاً شبیه مکانی برای عیاشی و نوشیدن‌بگویم​ نبود، بلکه بیشتر شبیه کافه‌ای بود که‌اول​ دوستان در آن دور هم جمع می‌شدند.

«این اولین باریه‌ساده​ که به یه‌جای​ عمارت شراب میای؟»

«فراموش کردی‌بیشتر​ خاندان پنگ هبی‌یعنی​ چه جور خاندانیه؟»

«آه، اوه، امم. حرف‌بگویم​ نسنجیده‌ای زدم. فقط... بهت‌داشته​ نمیاد، برای همین گیج شدم.»

چون اورین‌شاهزاده​ سرخ شد و‌اقامت​ سرش را برگرداند.

خاندان پنگ یک جناح نامتعارف است و‌تعجب​ بخش عمده‌ای از بودجه یک جناح نامتعارف‌چنین​ در شهر، از طریق عمارت‌های شراب تأمین می‌شود.

عمارت‌های شرابی که‌دویست​ ما مدیریت می‌کردیم،‌فرقه​ اکثراً خانه‌های لذت بودند.

خانه‌های موسیقی ناب در دست فرقه جهان‌تعجب​ زیرین بود و مدیریت آن‌ها نیازمند توجه‌چنین​ بیش از حد به چشمان تیزبین دولت بود.

بنابراین، عمارت‌های شراب‌زنده‌اند​ یکی از کسب‌وکارهای اصلی‌بگویم​ خاندان ما محسوب می‌شد.

به نظر می‌رسید چون اورین تازه متوجه شده‌داشته​ بود که من، به‌عنوان عضوی از یک خاندان‌ارتباط​ رزمی نامتعارف، احتمالاً با خانه‌های لذت آشنایی دارم.

اخم روی صورتش نشان‌نفر​ می‌داد که اصلاً از‌شمشیر​ این موضوع خوشنود نیست.

من هم به خودم زحمت ندادم‌جای​ بهانه بیاورم که تا به حال‌اینجا​ پایم را در چنین جاهایی نگذاشته‌ام.

در حالی که به سمت‌اقامت​ بالاترین طبقه عمارت عطر آلو راهنمایی‌داشته​ می‌شدیم، در سکوتی معذب‌کننده باقی ماندیم.

روی پله‌هایی که از‌بگویم​ طبقه دوم می‌گذشت، چون اورین‌باشند​ با احتیاط دهان باز کرد.

«چنین مکان‌هایی برای رفت‌وآمد‌نفر​ یک نجیب‌زاده مناسب نیستند.‌شمشیر​ عاقلانه است که خویشتن‌داری کنی.»

«چی؟»

«اهم. هوم. بیا عجله‌نیمی​ کنیم. نباید بانوی عمارت‌اصلاً​ رو زیاد منتظر بذاریم.»

به نظر می‌رسید چون اورین چند بار دیگر‌داشته​ هم چیزی زیر لب زمزمه کرد، پیش از‌ارتباط​ آنکه پرده بامبوی اتاق طبقه آخر را کنار بزند.

هنرمندان رزمی که در اطراف ایستاده بودند، با‌شمشیر​ دیدن چون اورین تنها سرشان را به نشانه‌نامتعارف​ احترام عمیقاً خم کردند و مانع او نشدند.

'این‌ها از‌اقامت​ افراد تالار اژدهای‌اصلاً​ سیاه خیلی منظم‌ترند.'

البته، فرقه جهان زیرین یک مشت‌ساده​ اوباش خیابانی نبودند، بلکه یکی از ده‌همان​ فرقه برتر مسیر تاریک به شمار می‌رفتند.

تالار اژدهای سیاه یک جناح نامتعارف درجه سه و معمولی در کوچه‌پس‌کوچه‌ها بود؛‌آمدم​ متشکل از اراذل و اوباشی که آن‌قدر تنبل بودند که نمی‌توانستند از راه‌شوم​ درست پول دربیاورند و فقط با شمشیر در خیابان‌ها پرسه می‌زدند و فخرفروشی می‌کردند.

ده فرقه برتر مسیر تاریک.

این اولین برخورد من با‌اصلاً​ آن‌ها بود، البته اگر اعضای‌همان​ خاندان خودم را فاکتور می‌گرفتم.

«بانوی کوچک،‌اقامت​ و ارباب جوان.‌اصلاً​ لطفاً راحت باشید.»

اتاق بانوی عمارت در بالاترین طبقه این خانه موسیقی ناب، یک‌می‌میرد​ چای‌خانه آرام و دنج بود که از هر طرف کاملاً باز‌تقریباً​ بود و منظره‌ای وسیع از خیابان دیوان اسناد را به نمایش می‌گذاشت.

نسیم ملایم پاییزی به آرامی‌اصلاً​ پرده‌ها را به حرکت درمی‌آورد‌همان​ و صدای آرامش‌بخشی ایجاد می‌کرد.

زنی که آنجا‌زنده‌اند​ نشسته بود، با گرمی‌بگویم​ به ما لبخند زد.

دو فنجان چای‌ساده​ به صورت وارونه‌جای​ روبروی او قرار داشتند.

او با حرکتی راحت و‌یعنی​ بی‌تکلف، فنجان‌ها را برگرداند و‌می‌کند​ شروع به ریختن چای کرد.

«لطفاً به کسانی که بیرون‌اصلاً​ هستند هم بگویید داخل شوند.‌همان​ برایشان کمی تنقلات سفارش می‌دهم.»

«می‌تونم مقام شما رو بپرسم؟»

«نام من دان سوهیه است و به‌عنوان مباشر ارشد‌باشند​ شعبه پکنِ فرقه جهان زیرین خدمت می‌کنم. مایه افتخار‌کنم​ است که با چنین ارباب جوان نامداری ملاقات می‌کنم.»

مباشر ارشد شعبه پکن.

در خاندان من، این‌بگویم​ مقام حداقل معادل سطح‌داشته​ یک ارباب تالار درونی بود.

این جایگاه بدون شک‌نیمی​ از مقام پسر چهارمِ رهبر‌جای​ جوان خاندان پنگ بالاتر بود.

مؤدبانه روبروی او‌ساده​ نشستم و فنجان‌جای​ چای را برداشتم.

«لطفاً راحت صحبت‌دویست​ کنید، ارشد. من هیونهوی‌رزمی​ از خاندان پنگ هستم.»

«شما بسیار خوش‌برخوردتر‌ساده​ از شایعاتی هستید‌جای​ که درباره‌تان شنیده‌ام.»

«خب، قطعاً شایعات‌زنده‌اند​ گمراه‌کننده زیادی درباره‌ساده​ خاندان من وجود داره.»

«آهاهاها!»

دان سوهیه دهانش را پوشاند‌یعنی​ و برای مدتی طولانی خندید‌می‌کند​ و سپس سر تکان داد.

طولی نکشید که هنرمندان رزمی‌اصلاً​ پشت پرده بامبو حضورشان را‌همان​ اعلام کردند و سپس ناپدید شدند.

به نظر می‌رسید آن‌ها حتی به‌ساده​ کسی با مهارت پایینِ من هم‌باشند​ اطلاع می‌دادند که در حال عقب‌نشینی هستند.

پس از اینکه برای لحظاتی از‌جای​ نوشیدن چای لذت بردیم، دان سوهیه‌اینجا​ به چون اورین نگاه کرد و گفت.

«اوه، راستی بانوی من، من‌یعنی​ هیانگ‌هیانگ را با دستان خودم مجازات‌می‌میرد​ کرده‌ام، پس لطفاً او را ببخشید.»

«چیزی برای بخشیدن وجود نداره. در‌جای​ جایگاه من، به‌سختی می‌تونم یکی از‌اینجا​ شاگردان فرقه جهان زیرین رو مجازات کنم.»

«این چه حرفیه؟ ما فقط چند تا روسپی ساده تو‌تعجب​ یه عشرتکده‌ایم. چطور جرئت می‌کنیم به کسی با خون و‌برقرار​ تبار والا توهین کنیم و انتظار داشته باشیم قِسِر در بریم؟»

«دیگه حتی‌اقامت​ سعی نمی‌کنی‌بگویم​ پنهانش کنی.»

شنیدن کلماتی مثل «تبار والا» اون‌فرقه​ هم به این راحتی، باعث می‌شد‌فرقه‌ای​ تو این مکان احساس ناآرامی شدیدی بکنم.

لب‌هام رو تر‌ساده​ کردم و به‌جای​ اطراف نگاهی انداختم.

تو این چای‌خانه باز و‌اقامت​ وسیع، جز دان سوهیه نمی‌تونستم‌تعجب​ حضور هیچ‌کس دیگه‌ای رو حس کنم.

اما جایگاه خودم رو می‌دونستم.

من به‌زور در سطحی بودم که بتونم‌رزمی​ رتبه درجه سه رو بگیرم، و اگه‌جنگ​ بخوام دقیق‌تر بگم، فقط یه بچه ده‌ساله بودم.

سه سال تمام با پشتکار گردش انرژی رو‌داشته​ تمرین کرده بودم، اما با این سطح از نیروی‌برقرار​ درونی، نمی‌تونستم تکنیک پنهان‌سازی یه استاد رو تشخیص بدم.

مگه اینکه دان سوهیه دیوونه باشه، وگرنه‌بگویم​ حتماً حداقل یه محافظ شخصی داشت که‌اول​ یه جایی تو این اتاق کمین کرده بود.

چون...

«منم دارم.»

فقط محافظ‌های مخفی‌ساده​ فرقه جهان زیرین نبودن‌تعجب​ که نمی‌تونستم حسشون کنم.

من از خط خونی مستقیم خاندان پنگ هبی هستم‌جای​ و خاندان پنگ هبی در حال حاضر درگیر یه‌عالی‌رتبه‌ای​ جنگ زیرزمینی با فرقه نیلوفر سفید تو پکن بود.

می‌دونستم که حداقل به‌بگویم​ اندازه یه ارتش خصوصی،‌داشته​ محافظ دور و برم ریخته.

حتی پنگ جونگون، ارشد تالار‌یعنی​ داخلی، به بهانه اینکه مربی‌می‌کند​ هنرهای رزمی منه، بهم چسبیده بود.

همین الانم باید‌ساده​ یه جایی همین‌جای​ دور و بر باشه.

«نیازی نیست این‌قدر نگران باشی. بانوی من‌بگویم​ و ما خیلی بیشتر از اون چیزی که‌اینجا​ فکر می‌کنی با هم دست به یکی کردیم.»

«این دقیقاً مناسب‌ترین حرفی‌بگویم​ نیست که بشه تو مکانی‌باشند​ با چشم‌انداز شهر ممنوعه زد.»

«رسم عمارت‌های شراب همیشه همین بوده که حتی‌شمشیر​ انتقاد از پادشاه هم مجازاتی نداره. ارباب جوان،‌نامتعارف​ نظرت در مورد فرقه جهان زیرین ما چیه؟»

«بذار ببینم.‌اقامت​ مگه جایی نیست‌اصلاً​ که داستان می‌فروشه؟»

«خیلی‌ها این سوءتفاهم رو دارن. درست مثل شایعات‌اصلاً​ گمراه‌کننده‌ای که دنباله‌روی خاندان پنگ هستن. ارباب جوان،‌آمدم​ ما استعدادهای خودمون رو می‌فروشیم، اما داستان نمی‌فروشیم.»

دان سوهیه لبخند‌ساده​ محوی زد و فنجان‌تعجب​ چایش رو پایین گذاشت.

«ما داستان می‌خریم.‌دویست​ می‌بینی که، تفاوت‌فرقه​ خیلی بزرگی داره.»

«اینکه فقط داستان‌هایی رو بخرید که‌جای​ حتی نمی‌تونید بفروشید، نشون می‌ده که نباید‌آمدم​ زیاد تو حساب و کتاب خوب باشید.»

«بعضی داستان‌ها فقط‌زنده‌اند​ وقتی قدرتمند هستن که‌بگویم​ صرفاً نگه داشته بشن.»

«فرض می‌کنم این حقیقت‌بگویم​ که این "خانم کوچولو"‌داشته​ از خانواده امپراتوریه هم جزوشونه؟»

«دقیقاً همون‌طور که می‌گن تیزهوشی.»

دان سوهیه مستقیم‌ساده​ تو چشم‌هام نگاه‌جای​ کرد و لبخند زد.

لبخندی چنان لطیف بود که می‌تونست دل آدم‌اصلاً​ رو آب کنه، درست برازنده روسپی‌ای که بهترین‌آمدم​ عمارت شراب تو خیابون بایگانی رو اداره می‌کرد.

با این حال، یه‌بگویم​ پسر ده‌ساله هنوز حتی‌داشته​ به بلوغ هم نرسیده.

برای من، یه زن زیبا چیزی‌فرقه​ بیشتر یا کمتر از زنی نیست‌فرقه‌ای​ که از نظر بصری جذاب باشه.

هورمون‌ها چیزهای ترسناکی هستن.

وقتی حالت چهره‌ام حتی یه ذره هم تغییر نکرد، دان سوهیه قیافه بی‌ادبانه‌ای‌همان​ به خودش گرفت که انگار می‌گفت: «اصلاً دارم با یه الف‌بچه مثل این چیکار‌شورش​ می‌کنم؟» خوشبختانه، تو یه چشم به هم زدن ناپدید شد، بنابراین زیاد بهِم برنخورد.

که یعنی‌اقامت​ یه کوچولو‌بگویم​ بهِم برخورد.

«اهم. همم. بله، این حقیقت که بانوی من از تبار‌می‌کند​ والایی هستن، یکی از همون داستان‌هاییه که ما جمع‌آوری می‌کنیم.‌سالم​ اما این تنها دلیلی نیست که داریم بهشون کمک می‌کنیم.»

«داری حاشیه می‌ری. آموزش‌های‌بگویم​ من هنوز ناقصه، برای همین‌باشند​ درک منظور اصلیت برام سخته.»

«این یه داستان نسبتاً‌نیمی​ خصوصیه. همم. احیاناً در مورد‌جای​ فرقه نیلوفر سفید چیزی می‌دونی؟»

چطور می‌تونستم ندونم وقتی پدربزرگم سر یکی از ارشدهای اون‌ها‌همان​ رو درست جلوی چشم‌هام از تنش جدا کرد؟ بعد از اون‌نداشتم​ اتفاق، وقت زیادی داشتم تا درباره فرقه نیلوفر سفید تحقیق کنم.

اون حرومزاده‌ها حتی تو کره‌یعنی​ مدرن قرن بیست و یکم‌می‌کند​ هم یه مذهب معروف هستن.

تو دنیای هنرهای رزمی، قطعاً اولین بار بود که‌باشند​ اسمشون رو اینجا می‌شنیدم، اما شنیده بودم که فرقه عظیمی‌هیچ‌وقت​ هستن و حتی تو تأسیس سلسله مینگ هم نقش داشتن.

فرقه شکوفه نیلوفر‌زنده‌اند​ سفید، یا به‌ساده​ اختصار فرقه نیلوفر سفید.

که به‌اقامت​ عنوان فرقه مینگ‌اصلاً​ هم شناخته می‌شه.

خود اسمش هیچ فرقی با این نداره که بگی: «ما سلسله مینگ رو‌حتی​ تأسیس کردیم.» اشتباه هم نبود، چون جو وونجانگ، امپراتور درخشش رزمی سلسله مینگ، کارش‌سختی​ رو به عنوان یکی از ژنرال‌های ارتش دستار سرخِ فرقه نیلوفر سفید شروع کرد.

و بعد جو وونجانگ به فرقه‌جای​ نیلوفر سفید خیانت کرد و پایه‌های کشور‌آمدم​ رو بر اساس آیین کنفوسیوس بنا کرد.

او بیشتر دستار سرخ‌ها رو تو یه لشکرکشی‌اصلاً​ عظیم در هم شکست و از اون زمان‌آمدم​ فرقه نیلوفر سفید از دشت‌های مرکزی ناپدید شد.

این بیشترین‌اقامت​ چیزی بود‌بگویم​ که می‌تونستم بفهمم.

داستان‌های مربوط به سه‌گانه گروه‌های مذهبی ضدحکومتی — سه شر بزرگ سرزمین‌های‌فرقه‌ای​ آن‌سوی گذرگاه، فرقه شیطانی، فرقه خون و فرقه مینگ — اکثراً تو‌عضو​ هاله‌ای از شایعات و شنیده‌ها پنهان شدن که فهمیدن حقیقت رو سخت می‌کنه.

«پسر ارشد امپراتور‌ساده​ فعلی، ولیعهد دوگونگ، عروسک‌تعجب​ خیمه‌شب‌بازی فرقه نیلوفر سفیده.»

«اوه.»

بلافاصله از جام پریدم.

عرق سردی‌بیشتر​ از تیره‌پشتم‌نفر​ سرازیر شد.

ولیعهد عروسک‌اقامت​ خیمه‌شب‌بازی فرقه‌بگویم​ نیلوفر سفیده.

و خاندان پنگ‌زنده‌اند​ در حال جنگ‌ساده​ با فرقه نیلوفر سفیده.

اینجا پکن بود.

این دنیا، چین قرون وسطایی بود که قدرت‌شمشیر​ امپراتوری توش اون‌قدر متورم و بی‌حد و مرز بود‌نسل​ که کلمه‌ای مثل «عدم مداخله» اصلاً توش وجود نداشت.

این کلمات تو‌ساده​ یه لحظه تو ذهنم‌تعجب​ به هم متصل شدن.

بدبخت شدم.

باید فوراً به خاندان اصلی خبر‌جای​ می‌دادم و یه مسیر عملیاتی انتخاب می‌کردم،‌آمدم​ حالا می‌خواست مذاکره باشه، عقب‌نشینی یا جابه‌جایی.

اصلاً نمی‌فهمم چرا‌دویست​ دارن این‌ها رو به‌رزمی​ یه بچه ده‌ساله می‌گن.

مگه این چیزی‌ساده​ نیست که پدر‌جای​ یا پدربزرگم باید بشنون...

صبر کن...

«هاها، ارباب جوان. حداقل تو‌اصلاً​ قصر امپراتوری، اون فرقه‌ای‌ها نمی‌تونن قدرتی‌اول​ بیشتر از این اعمال کنن. فعلاً.»

«به توضیح بیشتری نیاز دارم.»

«فرقه‌ای‌ها تمام کارت‌هایی که برای دست گذاشتن روی ولیعهد دوگونگ داشتن رو سوزوندن. همسر امپراتوری‌عالی‌رتبه‌ای​ یونگجینگ به عنوان یه خدمتکار قصر متولد شده؛ جدا از دریافت لطف امپراتور، زنیه که هیچ‌آمد​ خانواده قدرتمندی پشتش نیست. کارهایی که این فرقه‌ای‌ها می‌تونن تو پکن انجام بدن به شدت محدوده.»

به عبارت دیگه، حد نهاییشون نفوذ به ولیعهدی‌اصلاً​ بود که هنوز فقط یه پسر جوونه، و‌آمدم​ مادرش، همسر امپراتوری، صرفاً یه خدمتکار سابق قصره.

به این معنیه که نمی‌تونن بار‌جای​ سیاسیِ مثلاً یه پاکسازی گسترده خانواده‌های اشرافی‌آمدم​ رو بدون دلیل موجه به دوش بکشن.

حداقل فعلاً.

وقتی ولیعهد به سن‌بگویم​ قانونی برسه، طبیعتاً می‌تونه قدرت‌باشند​ مطلق رو به دست بگیره.

«برای همین ما تصمیم‌نیمی​ گرفتیم با فرقه جهان زیرین‌جای​ دست به یکی کنیم. هیونهوی.»

«ما؟»

«علمای کنفوسیوس. مگه قبلاً‌نفر​ خودم رو معرفی نکردم؟ برادرزاده‌زندگی​ یه بازرس از آکادمی هانلین.»

آکادمی هانلین‌اقامت​ قلب کابینه‌بگویم​ امپراتوری بود.

یه نهاد اداری بود‌نیمی​ که با قبولی تو‌اصلاً​ امتحانات امپراتوری می‌شد واردش شد.

و چنین افرادی داشتن یه دختر‌جای​ جوان از خانواده امپراتوری رو در‌اینجا​ لباس یه پسر برای امتحانات آماده می‌کردن.

دلیل آماده‌بیشتر​ شدن برای امتحانات‌یعنی​ چی می‌تونه باشه؟

تو این مقطع،‌ساده​ هدف موفقیت شخصی‌جای​ و شهرت نیست.

اگه یه عضو خانواده امپراتوری در حالی که‌اصلاً​ هویتش رو پنهان کرده تو امتحانات شرکت کنه و‌چنین​ وارد مقامات رسمی بشه و گیر بیفته، کشته می‌شه.

تمام کسانی که‌ساده​ کمک کردن، سه نسل‌تعجب​ از خانواده‌شون اعدام می‌شن.

علمای آکادمی هانلین‌دویست​ نمی‌تونستن از این‌فرقه​ موضوع بی‌خبر باشن.

پس این‌اقامت​ یعنی خود‌بگویم​ امتحان هدف نیست.

ریسکش برای‌شاهزاده​ چنین پاداشی‌نیمی​ خیلی زیاده.

خیلی زود‌اقامت​ به یه‌بگویم​ نتیجه رسیدم.

فنجان چایم رو پایین گذاشتم‌یعنی​ و تا جایی که می‌شد طبیعی،‌می‌میرد​ عرق کف دستم رو پاک کردم.

پایه و‌اقامت​ اساس این‌بگویم​ کشور آیین کنفوسیوسه.

آیین کنفوسیوس تو‌زنده‌اند​ این دوره فقط‌ساده​ یه رشته تحصیلی نیست.

یه جهت‌گیری‌اقامت​ سیاسی و‌بگویم​ دانشی برای حاکمانه.

معنی سیاست «حکمرانی عادلانه» است و‌فرقه​ از این منظر، آیین کنفوسیوس بیشتر‌فرقه‌ای​ از هر چیز دیگه‌ای یه مکتب سیاسیه.

دلیلی که باید از‌بگویم​ سن کم یادش می‌گرفت، اون‌باشند​ هم تو لباس یه مرد.

دلیلی که یه دختر‌نیمی​ از خانواده امپراتوری باید‌اصلاً​ مثل یه پسر بزرگ می‌شد.

دلیلی که علمای کنفوسیوس، علمای آکادمی هانلین، حاضر شدن با یه‌اول​ فرقه نامتعارف دست به یکی کنن، تا این حد پیش برن‌کسی​ و جونشون رو به خطر بندازن تا چنین آمادگی کاملی داشته باشن.

ولیعهدی که‌بیشتر​ فرقه‌ای‌ها بهش‌نفر​ نفوذ کردن.

خاندان پنگ هبی‌ساده​ که در حال‌جای​ جنگ با همون فرقه‌ای‌هاست.

و درست به موقع.

جوان‌ترین ارباب خاندان پنگ، که برای یادگیری‌تعجب​ آیین کنفوسیوس به آکادمی اومده بود و با‌عالی‌رتبه‌ای​ یه نگاه هویت عضو امپراتوری رو تشخیص داد.

مگه اینکه یه انقلاب خاندانی باشه،‌فرقه​ وگرنه تمام اقدامات خیانت‌آمیز، پادشاهی رو‌فرقه‌ای​ به تخت می‌نشونن که مشروعیت داشته باشه.

مشروعیت یعنی خط خونی.

اگه فقط به یه عضو‌اقامت​ امپراتوری نیاز داشتن، پسرهای امپراتوریِ‌تعجب​ «امن‌تر» زیادی در دسترس بودن.

با این حال، اون‌ها این قدم غیرمنطقی‌تعجب​ رو برداشتن و یه دختر رو به شکل‌عالی‌رتبه‌ای​ یه پسر درآوردن تا نقشه‌شون رو عملی کنن.

فقط یه نتیجه وجود داره.

«به والاحضرت...‌اقامت​ پرنسس ادای‌بگویم​ احترام می‌کنم.»

«بله، از دیدنت خوشحالم.»

چون اورین با‌ساده​ لبخندی شبیه به یه‌تعجب​ روباه بهم نگاه کرد.

می‌تونستم به صورت‌دویست​ محو، انعکاس چهره خودم‌رزمی​ رو تو چشم‌هاش ببینم.

«پرنسس یونهوا. من... جو‌بگویم​ اورین هستم، کسی که‌داشته​ باید اون اسم رو می‌داشت.»

وارث مشروع‌شاهزاده​ امپراتور فعلی داره‌اقامت​ بهم لبخند می‌زنه.

عضو خانواده امپراتوری که این انتخاب جسورانه رو کرده‌باشند​ تا با فرقه جهان زیرین دست به یکی کنه‌کنم​ و پسر ارشد امپراتور رو پایین بکشه، داره لبخند می‌زنه.

نه به رهبر خاندان‌نفر​ پنگ هبی، و نه‌شمشیر​ به پدرم، رهبر جوان خاندان.

حتی نه به برادر ارشد یا برادر‌تعجب​ دومم، بلکه مستقیماً به من، که فقط‌چنین​ پسر چهارمم، این حقیقت رو فاش می‌کنه.

داره سعی‌شاهزاده​ می‌کنه ازم‌نیمی​ استفاده کنه.

حتماً به این نتیجه رسیده که درخواست کمک مستقیم از خاندان پنگ پذیرفته‌آمدم​ نمی‌شه، و حتی اگه دست به یکی هم می‌کردن، نگران بود که تحت کنترل‌جداً​ خاندان پنگ قرار بگیره و به عنوان یه عروسک خیمه‌شب‌بازی جدید ازش استفاده بشه.

اگه تا این حد قدرت قضاوت‌فرقه​ داره، فقط یه دلیل وجود داره که‌حتی​ همه این‌ها رو به من فاش کرده.

قصد داره از درون خاندان پنگ ازم‌تعجب​ حمایت کنه، چون هنوز زمان زیادی تا‌چنین​ به سن قانونی رسیدن ولیعهد باقی مونده.

تا جایی که بتونم‌نیمی​ برادر ارشدم رو برای جانشینی‌جای​ رهبر خاندان به چالش بکشم.

در عوض، می‌خواد قدرت‌بگویم​ خاندان پنگ رو برای‌داشته​ نقشه بزرگش قرض بگیره.

تو سرزمین پکن، به جز گاردهای‌فرقه​ امپراتوری، هیچ گروه مسلح دیگه‌ای قدرتمندتر‌فرقه‌ای​ از خاندان پنگ هبی وجود نداره.

حمایت جامعه علمای کنفوسیوس.

شبکه اطلاعاتی فرقه جهان زیرین،‌اقامت​ خط خونی مشروع خودش، و‌تعجب​ قدرت رزمی خاندان پنگ هبی.

با این پشتوانه،‌ساده​ حتی خیانت هم‌جای​ یه رویای توخالی نیست.

با در‌بیشتر​ نظر گرفتن‌نفر​ این مفاهیم.

به نظر می‌رسه می‌دونه‌بگویم​ چی فهمیدم و افکارم‌داشته​ تا کجا پیش رفته.

هم دان‌شاهزاده​ سوهیه و‌نیمی​ هم چون اورین.

لبخند دوستانه‌ای‌اقامت​ رو لب‌هاشون‌بگویم​ نقش می‌بنده.

تو همچین موقعیتی،‌دویست​ یه بچه ده‌ساله معمولی‌رزمی​ از ترس زهره‌ترک می‌شه.

یه آدم بالغ، کسی مثل برادر ارشدم، ممکنه‌داشته​ اینجا با اعتماد به نفس لبخند بزنه و از‌برقرار​ اینکه اعتبار خاندان پنگ این‌قدر بالاست احساس غرور کنه.

اما یه تناسخ‌یافته متفاوته.

باید متفاوت باشه.

«بیاین در‌بیشتر​ مورد شرایط‌نفر​ صحبت کنیم.»

اگه می‌خوان از من‌بگویم​ استفاده کنن، طبیعتاً من هم‌باشند​ باید از اون‌ها استفاده کنم.

یه شراکت،‌شاهزاده​ نه یه‌نیمی​ رابطه زیردستی.

این می‌تونه ایده‌آل‌ترین رابطه‌ای باشه که‌جای​ می‌تونم با این بچه‌ای که ممکنه‌اینجا​ یه روز امپراتور بشه، داشته باشم.

ناولها | novelha.net