چپتر 40: هنرمند رزمی درجه یک، پنگ هیونهوی (۳)
0اقامتگاه رهبر خاندانشدن مثل همیشه سوتکرده و کور بود.
اوایل تابستان گذشته بود و حالا در چله تابستان،ثابت آفتاب پکن با شدت میتابید، با این حال باغمگه کوچک اقامتگاه رهبر خاندان چیزی جز چند درخت خشکیده نداشت.
احتمالاً موقعیتشناور این مکانپرواز اصلاً خوب نبود.
در همین فکر بودم و بهپیچیده سمت تالار میرفتم که درِ زیرسمتم آن تابلوی ترسناک، بیصدا باز شد.
این در نه اتوماتیکپرتاب بود و نه توسطهیچ خدمتکاری باز شده بود.
پدربزرگم با حس کردن موجپیرمرد انرژیِ نزدیک شدن من، آن راداشتم با پرتاب انرژی باز کرده بود.
به همین دلیل،سمتم اقامتگاه رهبر خاندان هیچگرفتم نگهبان یا خدمتکاری نداشت.
تنها کسی که میتوانست در تالار اقامتگاه رهبر خانداناتاقِ ساکن باشد، پنگ ایکجین، پدربزرگم بود و اجازه ورودلرزید را هم خود پدربزرگ از طریق حس انرژیاش صادر میکرد.
از فضای داخل تالار که به سردی چله زمستاننگهبان بود عبور کردم و به پدربزرگم که روی صندلیورود بزرگی در انتهای عمارت اصلی نشسته بود، نزدیک شدم.
«شنیدم احضارم کردید.»
«رهبر فرقه جهانسمتم زیرین نامه خیلیلحظهای خندهداری برام فرستاده.»
پدربزرگ بدون هیچ مقدمهای،داد دستش را به آرامیاعلا به سمت من تکان داد.
نامهای پیچیده در کاغذی اعلا، بهکرده آرامی در اتاقِ بدون باد شناورمیتوانست شد و به سمتم پرواز کرد.
لحظهای کهگرفتم آن رالرزید گرفتم، بدنم لرزید.
پیرمرد آنشناور را با انرژیاشکرد پرتاب کرده بود.
سریع دست لرزانمتکان را ثابت نگه داشتمکاغذی و نامه را گرفتم.
«مشکلی ندارهنزدیک این نوهپرتاب نامهتون رو بخونه؟»
«دادمش بهگرفتم تو، مگهلرزید نه؟ بخونش.»
فعلاً که بهسمتم نظر میرسید پدربزرگلحظهای اصلاً اعصاب ندارد.
همانطور که به آرامی نامهنامهای را باز میکردم، پیامی با خطیشناور فوقالعاده زیبا و استاندارد نمایان شد.
حتی از دیدگاه یک محقق، این خطیدلیل بسیار باوقار بود که با یک حرکتباشد پیوسته و بدون تردید نوشته شده بود.
و اما محتوای آن...
«نظرت چیه؟»
«خیلی... خلاصهست.»
با فاکتور گرفتن تمام تزئیناتانرژی شاعرانه معمول در چین قرونتنها وسطی، محتوای نامه این بود:
-درود.
فرقه جهان زیرین برای خاندانکرد شما آرزوی خوشبختی کامل وپیرمرد خانهای پر از هماهنگی دارد.
-نوه شماآرامی حالا مالداد من است.
-قدردان باشید.
-از طرف ویجی چونیونگ،لرزید رهبر گروه ماه هفتم جنگلثابت سیاه و فرقه جهان زیرین.
وقتی رهبر فرقه جهان زیرینکرد گفت که نامهای میفرستد، حدس میزدمسریع که ممکن است چنین اتفاقی بیفتد.
به هر حال، او رهبر یکی از ده فرقهاتاقِ بزرگ مسیر تاریک بود و وابستگیاش به جناحی متفاوتلرزید از خاندان ما بود، بنابراین این اتفاق اجتنابناپذیر بود.
و از دیدگاه پدربزرگم... خب.
به نظر میرسیدبدنم هم خوشحال است ودست هم به شدت عصبانی.
راستش راشناور بخواهید، تشخیصشپرواز کمی سخت بود.
«اگه قبل از اینکه سر یانگپیچیده جوکیو رو بزنی این اتفاق میافتاد، شایدپرواز اوضاع فرق میکرد، اما حالا دردسرساز شده.»
«شورای ارشدها اصرار دارن که نامزدیت باید به همنگهبان بخوره. علناً حرفش هست که فرستادن تو به یکورود خاندان خارجی، حیف و میل کردن یک استعداد بزرگه.»
«باید هم همینطور باشه. حالا که هوایونگ تنها وارثثابت مستقیم فرقه شیطانی شده، اگه این ازدواج سر بگیره،مگه من قطعاً باید به عنوان داماد سرخانه برم اونجا.»
«اوضاع پیچیده شده. اتحاد از طریق ازدواج با فرقه شیطانی چیزی بوددست که مدتها براش آماده شده بودیم و وضعیت دنیای رزمی هم اخیراًبخونش خطرناکتر شده. آدم برای عبور از دوران خطرناک به دوستان خوبی نیاز داره.»
پدربزرگ باآرامی چهرهای درهم بهنامهای من نگاه کرد.
معمولاً این مکالمه را باید سر یکدلیل فنجان چای و بازی گو انجام میدادیم،باشد اما اصلاً جو مناسبی برای این کار نبود.
«در چنین وضعیتی، اگه قراره آیندهات خارج از خاندان رقم بخوره، باید با فرقهنوه شیطانی باشه نه فرقه جهان زیرین. گروه ماه هفتم جنگل سیاه جماعت قابل اعتمادی نیستنفوقالعاده و در داخل اتحاد نامتعارف هم، تحرکات اتحاد ارواح بیشمار در این مقطع زمانی مشکوکه.»
«این نوه به رهبر فرقه جهان زیرینگرفتم دو بار بدهکار شده. بر اساس فضایل خانداننگه پنگ، آیا این مسئله جبران یک لطف نیست؟»
«داری درآرامی مورد چیداد حرف میزنی؟»
«بله؟»
حالت چهره پدربزرگ عجیب بود.
وقتی دوبارهشناور پرسیدم، آهیپرواز کشید و گفت:
«فکر میکنی ما یهداد فرقه صالحیم؟ چون لطفی دراتاقِ حقمون شده باید جبرانش کنیم؟»
«نه، مگه نگفتید ماپرتاب هرگز کینهها رو فراموش نمیکنیم؟نگهبان همون قضیه لطف و دشمنی.»
«اون قضیهاش فرق داره. پنگ ایکچون بهت اشتباه یاد داده. تو قوانین خانداننداره ما، حرفهایی در مورد جبران کینه با بدهی خون هست، اما تا جاییمیکردم که من میدونم، هیچ چیزی در مورد اجبار برای جبران لطف وجود نداره.»
«اگه.»
اینها واقعاً روانیاند؟
در حالی که حرفی برایانرژی گفتن نداشتم و با گیجیتنها سرم را تکان میدادم، پدربزرگم خندید.
«نمیتونم تو رو به فرقه جهان زیریندست بفرستم. اصلاً مگه نگفتی هدفت نشستن روینوه این صندلیه؟ تو این مدت نظرت عوض شده؟»
طوری که پدربزرگ موقعپرواز گفتن این حرف نگاهم میکرد...لرزید انگار به نوعی مضطرب بود.
این احساسیآرامی تا حدودیداد دوگانه بود.
پدربزرگ هرگز قرار نبودپرتاب آن صندلی را همینطوریهیچ به من واگذار کند.
آن مرد تابدنم آخرین نفسش نوههایش رادست وادار به رقابت میکرد.
چون باور داشتسمتم که بهترین شخصلحظهای باید وارث خاندان شود.
بنابراین، پدربزرگ اجازهتکان نمیداد بدون رقابتپیچیده وارث خاندان شوم.
اما در عین حال، او در حال حاضر مرا بهترینتنها شخص میدانست. او معتقد بود که من باید به حقپدربزرگ وارث خاندان شوم یا حداقل برای رسیدن به آن تلاش کنم.
او مردی بود کهلرزید هرگز از چیزی کهلرزانم به دستش میرسید دست نمیکشید.
مردی که با وسواس از هر چیزی کهبدنم به تملکش درمیآمد محافظت کرده بود و درداشتم نتیجه، خاندان پنگ هبی امروزی را ساخته بود.
بنابراین، برای او غیرممکن بود که استثناییترینکاغذی نوهاش را که در حال رشد و دستیابیلحظهای به موفقیتهای بزرگ بود، از خود دور کند.
«بسیار خب، پس حالا ارائهام روکرده در مورد اینکه چرا باید بهمیتوانست فرقه جهان زیرین برم، شروع میکنم.»
وقت یک ارائهبدنم به سبک قرنسریع بیست و یکم بود.
کمرم را صافسمتم کردم و بهلحظهای پدربزرگم خیره شدم.
پنگ ایکچون، رئیس بخشپرتاب ماه کوهستان، به ندرتهیچ تا این حد عصبانی میشد.
این خشمی جدی بود، کاملاًپیرمرد متفاوت از رفتار رک ونگه تمسخرآمیز همیشگیاش نسبت به ارشدها.
«چطور جرئت میکنن، چطورپرواز اون اراذل شانکسی جرئت میکنن...لرزید اون پادوهای اتحاد دنیای رزمی...!!»
میدانست که همهچیزتکان تمام شده است،پیچیده اما دست خودش نبود.
سونگ چوسان که شخصاً گزارش را تحویلدلیل داده بود، به سرعت جیم شده وباشد عمارت خاندان پنگ را ترک کرده بود.
حرکت عاقلانهای بود.
انرژی درونی از دستی که گزارش را میخواندبدنم به بیرون نشت کرد و باعث شد کاغذداشتم خود به خود مچاله شده و لبههایش پودر شود.
مشت او که آنقدر قدرتمندنامهای بود که میتوانست از سنگباد روغن بگیرد، به طرز نامحسوسی میلرزید.
اما وقتی گزارش به پایان رسید،کرده خشم او طوری فروکش کرد کهمیتوانست انگار از اول دروغی بیش نبود.
«پنگ هیونهویگرفتم سر یانگلرزید جوکیو رو زده؟»
در گزارش آمده بود که اولحظهای با وجود پیشبینی کل نقشه، بهدست تنهایی به سمت پینگچنگ شتافته بود.
نوشته شده بود که او هنرمندان رزمی گمشده خانداناتاقِ پنگ را ردیابی کرده، اجسادشان را برگردانده و برایلرزید انتقام به خاندان یانگ نیزه الهی حمله کرده است.
اینکه در اینشدن میان چه اتفاقیکرده افتاده بود، مشخص نبود.
فقط اشاره شده بودلرزید که فرقه جهان زیرین درثابت این ماجرا دست داشته است.
و نتیجه آن، سرپرواز یانگ جوکیو و فروپاشیبدنم فرقههای صالح شانکسی بود.
این کار پسری بودداد که فقط در سطحاعلا درجه دو قرار داشت.
حتی اگر از مرز درجه یککرده هم عبور کرده بود، باز هممیتوانست این کار چیزی در حد غیرممکن بود.
غیرممکن؟
خب.
پنگ ایکچون در حالیداد که در افکارش غرق شدهاتاقِ بود، چشمانش را ریز کرد.
در هفت سالگی، یکتنهپرتاب یک جناح از مسیرهیچ تاریک را نابود کرده بود.
تعداد هنرمندان رزمی بالغی کهپیرمرد آن روز توسط پنگ هیونهوی قتلعامداشتم شدند، از سیزده نفر فراتر میرفت.
با اینکه مهارتهایشان درپرواز سطح درجه سه بود، امالرزید او فقط هفت سال داشت.
یک پسر بچه هفتسالهداد معمولی حتی نمیتواند گردناعلا یک مرغ را بپیچاند.
یک هفتساله از خاندان پنگ، بله،کرده اگر خودش را خوب مدیریت میکرد،میتوانست شاید میتوانست به یک دهقان آسیب برساند.
اما به راه انداختن یکپیرمرد قتلعام خونین علیه مردان بالغنگه و مسلح، چیز دیگری بود.
حتی در آن زمانپرواز هم، این یک اتفاق بهلرزید شدت عجیب و غریب بود.
در ده سالگی.
او پسر رهبر فرقه قاتلانانرژی را درست جلوی چشمان رهبرتنها فرقه جهان زیرین از پا درآورد.
پسر دوم رهبر فرقه قاتلان در آن زمان یک هنرمند رزمی درجهمشکلی دو بود و گفته میشد که با استفاده از یک اکسیر توانستهندارد بود برای لحظهای کوتاه، از نیروی درونی قلمرو استاد اعظم استفاده کند.
یکی از هنرمندان رزمی تالار ماهلحظهای کوهستان که بعداً صحنه را بررسی کردهلرزانم بود نیز همین داستان را تعریف کرد.
گفته میشد که ردپای موجنامهای انرژی به جا مانده، مشابهباد امواج قلمرو استاد اعظم بوده است.
درک اصول رزمی، تجربه درانرژی دوئلهای مرگ و زندگی، و دقتکسی در مدیریت و تأمین نیروی درونی.
با در نظر گرفتن اینپیرمرد عوامل، او هرگز نمیتوانست یک استادداشتم از قلمرو استاد اعظم نامیده شود.
او باید به شدت بیتجربه و دستوپا چلفتیبدنم بوده باشد و پسری که به زور پانزده سالمشکلی داشت، مسلماً از این هم کمتر به چشم میآمد.
با این حال،تکان او در سن دهکاغذی سالگی متوقف شده بود.
حتی اگر فقط نیروی درونیاش به قلمرو استادهیچ اعظم رسیده بود، تکتک حملاتش ضربات قدرتمندی بودندایکجین که میتوانستند گوشت و استخوان را خرد کنند.
و حالاگرفتم او هفدهلرزید سال داشت.
ظاهر پسر در این مدت...
عجیب و غریب بود.
درک او ازشدن هنرهای رزمی بهکرده طرز مضحکی دقیق بود.
او هرگز چیزی را که یکسریع بار میشنید فراموش نمیکرد و تواناییاش درنداره ترکیب اطلاعات پراکنده برای نتیجهگیری، بینظیر بود.
تا جایی که میتوانست هنرهای رزمی سطح بالاتریبدنم را که منبع هنر آشوب نخستین و تیغهداشتم زنجیرهای بودند، در همان لحظه یادگیری درک کند.
اما در عینتکان حال به طرزپیچیده عجیبی لجباز بود.
او هرگز کاری راپرتاب که خودش به آنهیچ قانع نشده بود، انجام نمیداد.
چنین لجبازیای مانعبدنم از پیشرفت وسریع دستاوردهای خودش میشد.
او باید بیشتر از اینهاکرد پیشرفت میکرد، اما نمیتوانست قلمرویی فراترسریع از درجه دو را امتحان کند.
او تمام اصول رزمیای را کهپیچیده میشد از هنر رعد آشوب نخستینسمتم یاد گرفت، به استادی رسانده بود.
در قلمرونزدیک یادگیری، اوضاع ازانرژی این قرار بود.
اما در قلمرو تجسملرزید و پیادهسازی، هنوز نقصهاییلرزانم از خود نشان میداد.
و آن پسر از اولینکرد سفرش به دنیای بیرون، با سرِسریع رهبر یک خاندان اصیل برگشته بود.
در برابر یک رزمیکار قدرتمند که زمانی دانتیاناعلا بالایی را به چالش کشیده بود، در قلبگرفتم اردوگاه دشمن، رودررو و با وقار ایستاده بود.
چطور میشدنزدیک از اینپرتاب موضوع راضی نبود؟
طبیعی بودگرفتم که نگاه پنگپیرمرد ایکچون نرمتر شود.
درست زمانی که داشتپرواز فکر میکرد چه پاداشیبدنم به این نوه خارقالعاده بدهد.
پس از دریافت احضاریه برادرنامهای بزرگترش و رسیدن به اقامتگاهباد رهبر خاندان، این کلمات را شنید.
«الان چی گفتی؟»
«هوی-آه از این بهلرزید بعد تحت نظر رهبرلرزانم فرقه جهان زیرین آموزش میبینه.»
«آخه چرا؟! برای چی... نکنه در موردگرفتم جانشینی رهبر خاندان تصمیمت رو گرفتی؟ برادر، هیونهوینگه استعداد خیلی باارزشیه که بخوایم اینطوری بفرستیمش بره.»
«فقط سه سال بهم وقت بده، فقطکاغذی سه سال. برای اون پسر، تکمیل کردنکرد تیغه روحربا بیشتر از این زمان نمیبره!»
«کاری از دستم برنمیاومد.»
«منظورت چیه؟!»
پنگ ایکجین مدت طولانی با چهرهای پیچیدهگرفتم به برادر کوچکترش که فریاد میزد نگاهثابت کرد و در نهایت سرش را تکان داد.
«حرفاش قانعکننده بود.»
«نانگرانگ، قرار نیست برای همیشه برم.سریع چرا اینقدر وسیله جمع میکنی؟ اصلاًمشکلی نمیتونم همهشون رو با خودم ببرم.»
«اما ارباب جوان. اون بیرون چند نفر هستن که ازتون مراقبتسریع کنن؟ کسی که تو عمرش حتی یک بار هم لباس نشسته،دادمش حالا میخواد بره به یک سفر طولانی... پس آبروی خاندان چی میشه...»
«آها، پس نگران من نبودی.»
در حالی که نانگرانگ طوری وسایلم را جمع میکرد که انگارکسی قرار است به یک لشکرکشی تمامعیار نظامی بروم، پنگ جونگون کنارمانرژیاش ایستاده بود و با چهرهای درهمرفته چیزی زیر لب زمزمه میکرد.
«نه، ازت پرسیدم،بدنم آخه چطور تونستی رهبردست خاندان رو قانع کنی؟»
«دلایل منطقی، پایههای معتبر،پرواز استدلالهای دقیق، و اصول ولرزید منطق درست. دلیل دیگهای نداشت.»
«داری دیوونهام میکنی.»
فقط بعد از اینکه پنگانرژی جونگون را حسابی دست انداختم،تنها دستهای نانگرانگ از حرکت ایستاد.
به نظر میرسیدبدنم دایه پیر ما همدست حسابی کنجکاو شده بود.
این افراد حق داشتند بدانند.
حداقل، آنها جزو معدود متحدانمنامهای در این خاندان بودند کهباد در دایره «آدمهای من» قرار میگرفتند.
«از این به بعد، من به طور علنی به عنوان پلی برای ارتباط خاندانمون و فرقه جهان زیرین عملخود میکنم. من تحت آموزش هنرهای رزمی رهبر فرقه جهان زیرین قرار میگیرم و تحت حمایت اون اعزام میشم تا یکشنیدم اتحاد بلندمدت بین خاندان پنگ و فرقه جهان زیرین برقرار کنم. میتونید من رو به چشم یک... مبارز اعزامی ببینید.»
-من از رهبر فرقه جهان زیرین یاددست میگیرم و عمارت متون خاندان پنگ رونوه با هنرهای رزمی فرقه جهان زیرین پر میکنم.
-هنرهای مخفی خاندان پنگ به قدری عمیق هستنبدنم که حتی بعد از یک عمر مطالعه همداشتم میشه در مورد تسلط بر اونها بحث کرد.
فکر میکنی ماتکان نیازی به هنرهای رزمیکاغذی فرقه جهان زیرین داریم؟
-البته که نیازی نیست.
این فقط جوابیبدنم بود که قراره بهدست شورای ارشدها ارائه بشه.
«همچنین، بر اساس همکاریمون با فرقه جهان زیرین، قصد دارم شبکه اطلاعاتی کل دنیای رزمی رو بهمشکلی دست بیارم. همونطور که من میبینم، دوران آشوب در دنیای رزمی نزدیکه. این تعادل متزلزل به هیچوجه نمیتونهزیبا برای مدت طولانی حفظ بشه، بنابراین به خاطر خاندانمون و اتحاد اژدهای شمالی، به دیدگاه گستردهتری نیاز داریم.»
-من از شبکهتکان اطلاعاتی فرقه جهانپیچیده زیرین استفاده میکنم.
وظیفه اصلی تالار ماه کوهستان نظارت ودلیل کنترل افراد خاندانه، و استفاده از فرقه جهانپنگ زیرین مدیریت این کار رو خیلی راحتتر میکنه.
-تحرکات افراد خاندان پنگ به منطقه هبیدست محدوده، و شبکه اطلاعاتی که تالار ماهنوه کوهستان در هبی ایجاد کرده اصلاً سطحی نیست.
شاید به این دلیله که هنوز وظایف تالار ماه کوهستان رو بهدست درستی به عهده نگرفتی، اما شبکهای که رئیس بخش ماه کوهستان عمرشبخونش رو صرف ایجادش کرده، در داخل هبی دستکمی از فرقه جهان زیرین نداره.
-این هم کاملاً طبیعیه.
این جوابی بود کهپرتاب قراره به رئیس بخشهیچ ماه کوهستان ارائه بشه.
«علاوه بر این، اسم من بیش از حد سر زبانها افتاده. تا جایی که حالا برادرانم دارن به حرکاتم توجه میکنن. همونطور که ارشدندارد پنگ جونگون میدونه، برادرانم شخصیتی ندارن که فقط به این دلیل که یک رقیب آینده تهدید فوری نیست، باهاش مهربون باشن. اما اگه واردگرفتن فرقه جهان زیرین بشم و مستقل عمل کنم، برادرانم دیگه سعی نمیکنن من رو کنترل کنن. هر چی باشه، من برای خاندان یک غریبه میشم.»
-اگه رسماً شاگرد رهبر فرقهکرد جهان زیرین بشم، برادرانم دیگهپیرمرد سعی نمیکنن علیه من توطئه کنن.
شما باید بدونید، پدربزرگ.
این اتفاق توسط برادر دومم و با تبانی اتحاد دنیایتنها رزمی برنامهریزی شده بود، و در گذشته هم برادر اولمپدربزرگ با فرقه شکوفه نیلوفر سفید دست به یکی کرده بود.
-میدونم.
پس این روسمتم هم میدونی که چراگرفتم جلوی حرکاتت رو نمیگیرم؟
-بله، شما حتماً معتقدیدداد که توطئه و دسیسهچینی هماتاقِ از فضایل یک رهبر خاندانه.
بنابراین، این نوه همپرتاب قصد داره برای جایزههیچ بزرگ آزمون پدربزرگ رقابت کنه.
من قصد دارمبدنم شاگرد مستقیم رهبرسریع فرقه جهان زیرین بشم.
من کاملاً جدی برای این هدفلحظهای تلاش میکنم، بنابراین برادرانم هم گاردشوندست رو در برابر من پایین میارن.
آه، به نظر میرسهداد اون هیچ علاقهای بهاعلا جانشینی رهبر خاندان نداره.
اونقدر خوار و خفیف شدهانرژی که برای پیدا کردن راهی برایکسی بقا، به یک فرقه دیگه پیوسته.
امیدوارم اینطور فکر کنن.
قصد دارم تمام تلاشمپرواز رو بکنم تا اوضاعبدنم همینطور به نظر برسه.
«در این بین، قصدداد دارم از سایهها بهاعلا برادر سومم کمک کنم.»
-سومی؟ منظورت هیونچونه؟
-بله، منظورم همون برادریه که توسطسریع شما، پدربزرگ... نه، توسط پدر ومشکلی شورای ارشدها به خاطر بیکفایتی طرد شد.
-چرا اون؟
-چون اگه فرض کنیمداد که باید تن به تناتاقِ رقابت کنیم، اون راحتترین حریفه.
«من برادر دومم رو که تالار بیرونی رو کنترل میکنه، با استفاده از قابلیتهای تالار ماه کوهستان مهار میکنم، و برادر اولم روصادر که اتحاد اژدهای شمالی رو در دست داره، از طریق قدرت فرقه جهان زیرین کنترل میکنم. در این بین، قصد دارم به برادرخیلی سومم که دو برادر دیگهام دیگه حتی بهش اهمیتی نمیدن، وظایفی بدم که بهش اجازه بده سریع و راحت برای خودش پایگاهی بسازه.»
-برادر دومم اشتباه کرد.
-اشتباه؟
-وقتی با اتحاد دنیای رزمی توطئه کرد تا علیه دنیایباد رزمی شانشی دسیسه بچینه، افرادی از ارتشهای خصوصی تالار بیرونی رودست انتخاب کرد که مصرفی بودن و اونها رو به شانشی فرستاد.
این یعنی...
«برادر دومم تقریباً روی تمامپیرمرد ارتشهای خصوصی تالار بیرونی کنترل داره،داشتم اما نه روی عمارت ببر پرنده.»
-این یعنی اونهاسمتم کسانی هستن که ازگرفتم برادر دومم حمایت نمیکنن.
برادر دومم سعی کرد به راحتی با یکاعلا تیر دو نشان بزنه، اما برعکس، این کار باعثبدنم شد اونها متحد بشن و خودشون رو نشون بدن.
اون به من و برادر اولمکرده نشون داد که هنوز کسانی درمیتوانست تالار بیرونی هستن که تحت کنترلش نیستن.
«برادر سوممگرفتم به عمارت ببرپیرمرد پرنده اعزام میشه.»
-لطفاً برادر سوممسمتم رو به عمارتلحظهای ببر پرنده اعزام کنید.
من شخصاً زمینهسازی میکنم تا برادرپیچیده سومم رشد کنه، طوری که بتونهسمتم با دو برادر دیگهاش رقابت کنه.
«شروع از عمارت ببر پرنده، کاریکرده میکنم که در بین ارتشهای خصوصیمیتوانست تالار بیرونی با برادر دومم رقابت کنه.»
-حالا، برادر اول و دوممپیرمرد دیگه ظرفیت این رو ندارننگه که به من توجهی بکنن.
«و وقتیشناور زمانش به اندازهکرد کافی فرا برسه.»
-من.
«برمیگردم.»
-رهبر خاندان میشم.
نانگرانگ و ارشد پنگپرواز جونگون با چشمانی خالیبدنم به من خیره شدند.
برخلاف پدربزرگمآرامی وقتی اینداد داستان را شنید.
«بیا فرضگرفتم کنیم نقشهاتلرزید کاملاً موفق میشه.»
«تمام تلاشم رو میکنم.»
«پس، بیاآرامی فقط فرضداد کنیم، هوی-آه.»
هوی-آه.
بار دیگر، لحنبدنم خطاب کردنش به طرزدست باورنکردنیای ملایم شده بود.
حالا چشمان پدربزرگ کاملاً بهکرد چشمان مردی تبدیل شده بودپیرمرد که به نوه عزیزش نگاه میکند.
مگر من نوهای عزیزداد و شیرینزبان نبودم کهاعلا دقیقاً مطابق میلش رفتار میکردم؟
در حالی که باپرتاب احترام سرم را خمهیچ کردم، صدای پدربزرگ ادامه یافت.
«اگه برنامهات برای حمایت از سومی از سایهها برای مهار کردن دومی و اولی، و در صورت امکان، کنار زدن کاملنظر اونها موفق بشه. در اون مقطع، ممکنه خودت توسط سومی کنار زده نشی؟ پایگاه حمایتش از طرف ارشدها، شهرتش، افتخارش، اگهاما همه اینها برای غلبه بر دو برادر بزرگترش کافی بشه، ممکنه دیگه فرصتی برای تو که مدتها یک غریبه بودی، باقی نمونه.»
این یک آزمونه؟
چشمان پدربزرگ با شیطنت میدرخشید.
اگر اینطور بود، چارهای نداشتم جزکرده اینکه به عنوان تناسخیافتهای که همیشهمیتوانست باعث رضایت پدربزرگش شده بود، پاسخ دهم.
«نتیجه هر چی کهلرزید باشه، برای خاندان پنگلرزانم یک خوششانسی بزرگ خواهد بود.»
«چی گفتی؟»
«همونطور که شما میخواستید، پدربزرگ، قویترین فرد رهبر خاندان پنگ میشه. وقتی اونپرواز روز برسه، اگه برادر سومم من رو کنار بزنه و جای پدر رومشکلی بگیره، این به اون معنا نیست که اون به قویترین وارث تبدیل شده؟»
«یعنی میخوای به اینپرتاب راحتی تسلیم بشی؟ ارادهاتهیچ فقط همینقدر قوی بود؟»
ناامیدی داشتگرفتم چشمان پدربزرگملرزید را پر میکرد.
یک چرخش ناگهانی درپرواز اینجا، همان ضربه غافلگیرکنندهبدنم یک نوه «درجه یک» بود.
«پدربزرگ.»
«بگو.»
«این درسته که قویترینلرزید نواده مستقیم، جایگاه رهبر خاندانثابت پنگ رو به دست بیاره.»
«پس چیزیشناور که میگیپرواز اینه که...»
«نه.»
مستقیم بهنزدیک پدربزرگم نگاه کردمانرژی و لبخند زدم.
«اگه برادرگرفتم سومم اونقدرلرزید برام زمان بخره.»
انعکاس تصویرم درسمتم چشمان پدربزرگ ناآشنالحظهای به نظر میرسید.
میتوانستم حالتی را ببینمداد که در تمام عمرماعلا هرگز به خود نگرفته بودم.
یک لبخند درنده، از همانهاییانرژی که یک نواده مستقیم خاندان پنگکسی هبی ممکن بود بر لب بیاورد.
«من قویترینم.»
و سپس، روی لبان پدربزرگمکرد نیز، همان حالت چهره منپیرمرد در حال شکل گرفتن بود.
یک لبخند درنده، از همانهایینامهای که یک نواده مستقیم خاندان پنگشناور هبی ممکن بود بر لب بیاورد.
«خوب یادنزدیک گرفتی. هرپرتاب کاری میخوای بکن.»
فرمان رهبرگرفتم خاندان صادرلرزید شده بود.
ما، نوه و پدربزرگ به هملحظهای نگاه کردیم، مانند رزمیکاران خاندان پنگ زیرلرزانم خنده زدیم و از هم جدا شدیم.
از پنگ ایکجین ملقب به شمشیرپیچیده سگ شکاری خونی، تا پنگ ویچونسمتم ملقب به شیطان شمشیر مجنون خونی،
و دوباره.
حالا، نوبت بهبدنم من رسیده بود، گرگدست خونی گردنزن پنگ هیونهوی.
خط خونی که سه نسلکرد را در بر میگرفت، تاپیرمرد این حد غلیظ و سرسخت بود.