---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

نامزدم شیطان آسمانی جوانِ

چپتر 27: ۲۷. من کیستم • ⏱ 18 دقیقه

چپتر 27: ۲۷. من کیستم

0

«ارباب جوان، رسیدیم.»

«آه، ممنون. خسته نباشی.»

کالسکه جلوی برج‌تردید​ دروازه عظیم اقامتگاه‌چیزهای​ خاندان پنگ توقف کرد.

کتابچه مخفی‌ای که می‌خواندم‌آورد​ را کنار گذاشتم و‌داد​ از کالسکه پیاده شدم.

کالسکه‌چی سریع دنبالم آمد‌شبیه​ و سعی کرد در‌زده​ بردن بارها کمکم کند.

«خودم می‌برمشون. آه، یه لحظه‌بدنم​ صبر کن، جعبه رو باز‌شبیه​ کن. می‌تونم ‹اون› رو خودم ببرم؟»

«بله...؟ ا-اما این...»

«مشکلی نیست. مگه چه ایرادی‌چشمانش​ داره یه چیزی رو با‌لحظه‌ای​ خودم ببرم تو خونه خودم؟»

با لحن خونسرد من، کالسکه‌چی‌بچه​ کمی تردید کرد و بعد‌پای​ جعبه بارها را باز کرد.

یکی از چیزهای داخلش را‌بدنم​ بیرون آورد، چشمانش را محکم بست‌بچه​ و آن را به من داد.

«آن» را‌کمی​ گرفتم و‌بعد​ لحظه‌ای فکر کردم.

همم، یکم تاثیرگذاری‌اش کمه.

«آها.»

خیلی زود‌زندگی​ یه ایده خوب‌بدنم​ به ذهنم رسید.

خنجری که از رهبر فرقه جهان زیرین‌داخلش​ گرفته بودم را بیرون آوردم و شروع‌گرفتم​ کردم به کنده‌کاری یک کلمه روی «آن».

فقط به یک کلمه‌آورد​ نیاز داشتم و خوشبختانه‌داد​ فضای کافی هم بود.

-پنگ.

بعد از اینکه خون نیمه‌خشک‌بدنم​ و چسبناک را سرسری پاک کردم،‌بچه​ «آن» را در یک دستم گرفتم.

محض اطلاع، از آنجایی که تازه از‌داخلش​ یک دوئل مرگ و زندگی برگشته بودم،‌گرفتم​ تمام بدنم هم پوشیده از خون خشک‌شده بود.

از دید هر رهگذری، شبیه یک بچه‌بست​ ده‌ساله بودم که کامیون به او زده و‌تاثیرگذاری‌اش​ حالا با پای خودش وارد اورژانس شده است.

این دقیقاً همان مقدار‌شبیه​ تاثیرگذاری‌ای بود که نیاز‌زده​ داشتم، پس مشکلی نبود.

سرم را سمت کالسکه‌چی چرخاندم.

«حالا، تو ‹اون‌تردید​ یکی› رو بیار‌چیزهای​ و دنبالم بیا.»

«ب-بله، ارباب جوان.»

کالسکه‌چی در حالی که رنگش‌بچه​ پریده بود، سرش را چرخاند‌پای​ تا از نگاهم فرار کند.

برگشتم و به‌برگشته​ سمت دروازه اصلی‌پوشیده​ خانه‌مان راه افتادم.

رزمی‌کاران تالار بیرونی که نگهبان‌یکی​ برج دروازه بودند، با چهره‌هایی‌چشمانش​ وحشت‌زده به من خیره شده بودند.

«دروازه رو باز کنید.»

«ا-ارباب جوان... ز-زخم‌هاتون...!»

«دروازه رو باز کنید.»

«بله، ارباب جوان!»

رزمی‌کاران سریع‌داخلش​ از جلوی برج‌چشمانش​ دروازه کنار رفتند.

تمام نگاه‌ها‌دید​ روی قدم‌های من‌بچه​ قفل شده بود.

نگاه رزمی‌کاران تالار بیرونی، مهمانان مقیم‌پوشیده​ و خدمتکاران هر حرکت مرا دنبال‌ده‌ساله​ می‌کرد و تعدادشان هم مدام بیشتر می‌شد.

به راهم ادامه دادم.

اواسط راه، نانگرانگ با چهره‌ای کاملاً‌محکم​ وحشت‌زده به سمتم دوید، اما خوشبختانه‌کردم​ دیدم که پنگ جونگون جلویش را گرفت.

به نظر می‌رسید پنگ‌شبیه​ جونگون می‌دانست قصد انجام‌زده​ چه کاری را دارم.

با در دست داشتن یک تیغه نیمه‌شکسته، پوشیدن لباس رزمی پاره‌پوره‌بچه​ و غرق در خون خشک‌شده از سر تا پا، از آستانه‌دقیقاً​ عمارت پادشاه کوهستان در تالار درونی گذشتم و وارد سالن شدم.

در برابر‌کمی​ پدر محترمم‌بعد​ و ارشدها.

و در برابر برادرانم که‌چشمانش​ با شنیدن خبر بازگشتم با‌لحظه‌ای​ عجله دور هم جمع شده بودند.

چیزی را‌دید​ که در دست‌بچه​ داشتم، پرت کردم.

جسم سنگین غلتید و‌تمام​ چرخید تا اینکه جلوی‌دید​ پای پدرم متوقف شد.

«بدهی خون رو وصول کردم.»

روی سر بریده‌بیرون​ سونگ وونهو، نام خاندان‌بست​ ما نوشته شده بود.

درست همان‌طور که او بعد از‌ده‌ساله​ کشتن رزمی‌کاران ما، نشان فرقه نیلوفر‌وارد​ سفید را روی بدنشان داغ کرده بود.

پشتم، کالسکه‌چی رنگ‌پریده که از سر تا پا‌دید​ می‌لرزید، به زور خودش را جلو کشید و‌پای​ نیم‌تنه باقی‌مانده وونهو را به آرامی روی زمین گذاشت.

«رهبر فرقه جهان زیرین شخصاً‌یکی​ جسد رو بررسی کردن. این‌چشمانش​ مرد مقصر اصلی اون اتفاق بود.»

«به نظر نمیاد‌بیرون​ بیشتر از یه‌محکم​ پسر پونزده ساله باشه.»

«بله، پدر. اون سونگ وونهو، پسر دوم رهبر لانه قاتلانه. اون با فرقه نیلوفر سفید و دربار امپراتوری دست به‌نبود​ یکی کرد تا از پشت به ما خنجر بزنه. این مرد مسئول شاخه پکن بود و با استفاده از یه‌رزمی‌کاران​ داروی مخفی از فرقه پنج سم برای آزادسازی پتانسیلش، تونست برای مدت کوتاهی قدرت یه استاد اعظم رو نشون بده.»

«چی؟»

برای لحظه‌ای،‌کمی​ سکوت سالن‌بعد​ را فرا گرفت.

فرقه نیلوفر سفید‌بیرون​ با دربار امپراتوری‌محکم​ دست به یکی کرده؟

و با‌دید​ لانه قاتلان‌شبیه​ هم متحد شدن؟

مگه لانه قاتلان‌برگشته​ بخشی از اتحاد‌پوشیده​ اژدهای شمالی ما نیست؟

دارویی وجود داره که‌بعد​ می‌تونه استاد اعظم رو‌بیرون​ به تولید انبوه برسونه؟

فرقه پنج‌داخلش​ سم چرا‌آورد​ درگیر این ماجراست؟

نه، قضیه‌دید​ رهبر فرقه جهان‌بچه​ زیرین دیگه چیه؟

علامت سوال‌های بی‌شماری که‌تمام​ می‌شد این‌طور تفسیرشان کرد،‌دید​ بالای سر ارشدها شناور بود.

آه، اونا خبر ندارن.

به این‌داخلش​ می‌گن یه‌آورد​ خلاصه سه خطی.

با این‌دید​ فکر، به سمت‌بچه​ پدرم قدم برداشتم.

برای ادای احترام روی یک زانو‌پوشیده​ نشستم، بعد کمربندم را باز کردم‌ده‌ساله​ و تیغه نیمه‌شکسته را بیرون آوردم.

تیغه خاندان پنگ، یک مدل پایه که به رزمی‌کاران خاندان‌چشمانش​ داده می‌شد، پر از ترک‌های مویی و پریدگی بود؛ آن‌قدر‌تاثیرگذاری‌اش​ شکننده که به نظر می‌رسید هر لحظه ممکن است خرد شود.

در حالی که با احترام‌چشمانش​ آن را به او تقدیم‌لحظه‌ای​ می‌کردم، با خودم فکر کردم.

من کیستم؟

پسری که در سن‌تمام​ ۱۰ (+۲۷) سالگی، یک استاد‌رهگذری​ اعظم (دوپینگی) را کشته بود.

اون بازی‌ای که تو ده سالگی‌چیزهای​ برای شکار یه خرس بهت لقب‌بست​ می‌دادن، فقط برای آدمای فانی بود.

خرس؟ عمراً‌داخلش​ قوی‌تر از یه‌چشمانش​ استاد اعظم باشه.

این واضحاً یعنی من برترم.

«همم...»

پدرم تیغه‌ای را که در دستم‌چیزهای​ در آستانه فروپاشی بود گرفت و‌بست​ با نگاهی جدی آن را بررسی کرد.

بعد از نگاهی‌بیرون​ طولانی، چشمانش به‌محکم​ چشمانم گره خورد.

«جایی‌ت آسیب دیده؟»

«چیز مهمی نیست.»

«با این حال، نباید تو رسیدگی‌چیزهای​ به زخم‌هات سهل‌انگاری کنی. تو راه‌بست​ برگشت یه سر به تالار دارو بزن.»

«چشم، پدر.»

«و... همم.»

پدرم یک بار دیگر نگاهش را بین سر‌دید​ وونهو که روی زمین عمارت پادشاه کوهستان غلتیده بود،‌خودش​ تیغه توی دستش و من رد و بدل کرد.

طولی نکشید که رهبر‌بعد​ جوان خاندان پنگ هبی،‌بیرون​ خنده‌ای عمیق سر داد.

«عالیه. تو همین‌بیرون​ حالا هم یه رزمی‌کار‌بست​ شایسته از خاندان پنگی.»

«ممنونم، پدر.»

حس کردم دستی‌برگشته​ به آرامی سرم‌پوشیده​ را نوازش کرد.

به نظر می‌رسید از‌بعد​ پنج سالگی‌ام به بعد،‌بیرون​ این اولین بار بود.

راستش را بخواهید،‌بیرون​ در پنج سالگی‌محکم​ خیلی کم‌وکاستی داشتم.

حتی هنوز وارد‌رهگذری​ دنیای هنرهای رزمی‌ده‌ساله​ هم نشده بودم.

اما با این وجود،‌تمام​ هیچ‌وقت حس نکرده بودم‌دید​ که محبت پدرم کم است.

تمام امور خرد و کلان خاندان پنگ هبی و‌آورد​ اتحاد اژدهای شمالی توسط رهبر جوان خاندان اداره می‌شد‌همم​ و پدر یکی از پرمشغله‌ترین افراد این خاندان بود.

به همین خاطر، فقط ماهی یک بار وقت داشت‌گرفتم​ به من آموزش بدهد، اما در همان مواقع هم همیشه‌زود​ با نگاهی پرمهر به من می‌نگریست و صادقانه راهنمایی‌ام می‌کرد.

من بچه‌ای نبودم‌رهگذری​ که بخاطر کمبود‌ده‌ساله​ توجه والدین قهر کنم.

در همان لحظه، بچه‌ای‌تمام​ که بخاطر کمبود توجه‌دید​ والدین قهر می‌کرد، فریاد زد.

«دروغه! همش دروغه! چی؟ رهبر فرقه جهان زیرین؟ داروی مخفی از فرقه پنج‌داد​ سم؟ قصر امپراتوری و فرقه نیلوفر سفید...؟ از کجا همچین داستان سرهم‌بندی‌شده‌ای آوردی!‌خوب​ سر یه پسر پونزده ساله رو بریدی و با این دروغ‌ها آوردیش اینجا!»

«پنگ هیونچون، ساکت شو.»

«اما، اما پدر!»

«چقدر گستاخ.»

نگاه پدرم‌کمی​ برای لحظه‌ای حامل‌یکی​ فشار سنگینی شد.

این یک استعاره نبود.

صرفاً عمل خیره شدن او،‌بچه​ با اینکه رو به من‌پای​ نبود، حس فشار عظیمی ایجاد کرد.

پنگ هیونچون، برادرم که سه سال از من بزرگ‌تر بود،‌شبیه​ مستقیماً با آن نگاه روبه‌رو شد و با چهره‌ای رنگ‌پریده‌شده​ روی زانوهایش افتاد، در حالی که از دهانش کف بیرون می‌زد.

«اینجا فقط یه رزمی‌کار از خاندان پنگ حق صحبت داره.‌چشمانش​ هیونچون، تو هنوز حتی ثابت نکردی که لیاقت به دست گرفتن‌کمه​ یه تیغه رو داری. جرأت می‌کنی با تصمیم من مخالفت کنی؟»

«پدر... م-منظورم اینه که...! نه...!»

«فهمیدن اینکه حرف‌های هیونهوی راسته یا نه کار سختی نیست، و اگه دروغ‌اورژانس​ باشه، قطعاً مجازات می‌شه. اما در همین لحظه، وقتی برادر کوچیک‌ت با سر قاتل‌بیا​ برگشته، ما نباید بهش بگیم دروغگو. می‌دونی چرا؟ حرف بزن. شعار خاندان ما چیه؟»

«فقط... فقط...‌زندگی​ از خاندان...‌تمام​ پیروی کن... همینه...!»

پنگ هیونچون در‌تردید​ حالی که سرش را‌داخلش​ پایین انداخته بود، گفت.

پدرم که تا آن لحظه به‌محکم​ او خیره شده بود، از جایش بلند‌همم​ شد و نگاهی به بقیه فرزندانش انداخت.

اگر اشتباهی رخ‌رهگذری​ دهد، می‌توان آن‌ده‌ساله​ را اصلاح کرد.

اگر کسی کم‌وکاستی‌برگشته​ دارد، می‌توان به‌پوشیده​ او آموزش داد.

این فلسفه پدرم بود.

پدرم با نگاهی بسیار گرم‌تر، به پنگ هیونچون کمک کرد تا بلند شود و گفت: «اگه یکی از افراد خاندان باشه که به خاطر خانواده از مرز مرگ و‌گرفته​ زندگی برگشته، ما باید بهش احترام بذاریم. این دلیلیه که ما تا الان زنده موندیم، و این قانون ماست. پسرم، برادر کوچیک‌ت با به خطر انداختن جونش جنگیده و ردپای‌بدنم​ اون نبرد روی این تیغه باقی مونده. اینکه در مواجهه با این صحنه اول از همه ابراز شک کنی، یعنی ثابت می‌کنی که هرگز نمی‌تونی افراد خاندان رو رهبری کنی.»

این باید‌دید​ هنر حکومت‌داری‌شبیه​ پدرم باشد.

به دقت تحقیق و بررسی‌بدنم​ کن، اما هرگز وقتی شخص درست‌بچه​ روبه‌رویت ایستاده، به او حمله نکن.

اگر دروغ باشد، می‌توان بعداً مجازاتش کرد،‌داخلش​ اما اگر حقیقت داشته باشد، این کار‌گرفتم​ معادل لگدمال کردن اعتماد افراد خاندان است.

برام سواله که برادر‌آورد​ سومم واقعاً معنی این‌داد​ حرف‌ها رو فهمید یا نه.

یا فقط از‌رهگذری​ ترس پدرمون تظاهر‌ده‌ساله​ به موافقت می‌کرد؟

در هر صورت،‌برگشته​ پنگ هیونچون سر تکان‌خشک‌شده​ داد و عقب رفت.

«من این سر رو برای رهبر لانه قاتلان می‌فرستم‌آورد​ و برای افراد کشته‌شده خاندان مراسم یادبود برگزار می‌کنم. کسانی‌یکم​ که این بار کشته شدن متعلق به کدوم واحد بودن؟»

«آن‌ها از اعضای‌بیرون​ گردان محافظان ببر‌محکم​ تالار بیرونی بودند.»

«کاپیتان محافظان ببر.»

«بله، رهبر جوان خاندان.»

«تیغه‌های کشته‌شدگان رو برگردوندید؟»

«بله، رهبر جوان خاندان.»

«اونا رو به‌رهگذری​ همراه این یکی ذوب‌کامیون​ کنید و دوباره بسازید.»

«منظورتون... اینه که؟»

پدرم تیغه نیمه‌شکسته‌ای که از من گرفته بود را به‌چشمانش​ کاپیتان محافظان ببر داد و گفت: «هیونهوی تبدیل به یه‌تاثیرگذاری‌اش​ رزمی‌کار شایسته شده. اون صلاحیت برگزاری مراسم حمل تیغه رو داره.»

«اما... ارباب‌داخلش​ جوان چهارم‌آورد​ تازه ده‌ساله شدن.»

«از کی تا‌رهگذری​ حالا سن تو‌ده‌ساله​ سنت‌های ما اهمیت داشته؟»

«...چشم، همون‌طور‌زندگی​ که دستور‌تمام​ می‌دین عمل می‌کنم.»

کاپیتان محافظان ببر‌تردید​ تیغه را از پدرم‌داخلش​ گرفت و عقب رفت.

آشوب کوتاه تمام شده بود.

مجبور شدم وزنم را روی‌بچه​ نانگرانگ بیندازم و او مرا‌پای​ کشان‌کشان تا تالار طبابت برد.

راستش را‌زندگی​ بخواهید، فقط‌تمام​ دلم می‌خواست بخوابم.

«من کی‌ام؟ مردی که‌آورد​ تو ده سالگی یه‌داد​ استاد اعظم رو کشته.»

«ارباب جوان، تمومش کنید.»

«من کی‌ام؟»

«یکی دهن‌کمی​ این الف‌بچه‌بعد​ رو ببنده. نانگرانگ.»

«چطور جرأت کنم دهن ارباب‌چشمانش​ جوان رو بگیرم؟ ارشد، خودتون‌لحظه‌ای​ باید این کار رو بکنید.»

«تو این سن و‌شبیه​ سال باید پوشک یه‌زده​ بچه فین‌فینو رو عوض کنم؟»

پنگ جونگون و نانگرانگ بیرون‌بدنم​ وان حمامم نشسته بودند و‌شبیه​ با آه و ناله نگاهم می‌کردند.

در حالی که توی وان مخصوص‌چیزهای​ و وحشتناک خاندان پنگ چپانده شده‌بست​ بودم، برای خودم زیر لب آواز می‌خواندم.

«من کی‌ام؟ نفر اول‌آورد​ آزمون کودکان. بهترین مغز پکن.‌گرفتم​ مردی با یه مغز جذاب.»

«دیگه دارم دیوونه‌رهگذری​ می‌شم. نکنه دچار‌ده‌ساله​ انحراف چی شده؟»

«ارشد پنگ جونگون.‌برگشته​ احیاناً می‌تونم لقبم‌پوشیده​ رو خودم انتخاب کنم؟»

«واقعاً می‌خوای‌کمی​ به آبروی خاندانمون‌یکی​ گند بزنی، نه؟»

«پنگ هیونهوی،‌داخلش​ استاد قلم‌آورد​ و تیغه چطوره؟»

«نانگرانگ، برو طبیب جانگ رو بیار. به‌کامیون​ نظر می‌رسه انرژی خون این پسر به‌شده​ هم پیچیده و تا مغز استخونش فاسد شده.»

خندیدم و به‌برگشته​ نانگرانگ و پنگ‌پوشیده​ جونگون نگاه کردم.

با اینکه تمام بدنم در‌یکی​ یک حمام دارویی سوزان غوطه‌ور‌چشمانش​ بود، خنده از لبم نمی‌افتاد.

پنگ جونگون نگاهم کرد، آه‌چشمانش​ عمیقی کشید و کنارم وا رفت.‌فکر​ «ای پسره‌ی لوس. مسخره‌بازیت تموم شد؟»

«می‌خوای بیشتر ادامه بدم؟»

«بد نیست تو حیاط داخلی خاندان‌پوشیده​ پنگ یکم تمرینات فشرده و تحت‌ده‌ساله​ نظارت داشته باشی. انگار تنت بدجور می‌خاره.»

پنگ جونگون کمی‌تردید​ دیگر غرغر کرد‌چیزهای​ و بعد گفت:

«خودت می‌دونی مراسم بستن تیغه چیه.‌محکم​ حالا باید جایگاهت رو مشخص کنی.‌کردم​ جای خاصی رو در نظر داری؟»

«همم... ارشد،‌دید​ شما جایگاهی‌شبیه​ رو پیشنهاد می‌کنید؟»

«اگه از ارشدهای عمارت پادشاه کوهستان بپرسی، قطعاً می‌فرستنت عمارت متون‌بچه​ یا تالار ده هزار برکت. نوادگان مستقیمی که مغزی مثل تو‌دقیقاً​ داشته باشن نادرن، برای همین حیفه که از این فرصت استفاده نشه.»

«همم.»

«دقیقاً، پسره‌ی احمق. اگه بری اونجا،‌محکم​ دیگه هیچ‌وقت نمی‌تونی به جایگاهی بالاتر‌کردم​ از چیزی که الان داری برسی.»

در دولت، چیزی‌رهگذری​ به نام مسیرهای‌ده‌ساله​ ارتقای شغلی وجود دارد.

یک جور «باندبازی» یا مسیر مشخص. مثلاً در مورد دولت پکن،‌بچه​ قبولی در آزمون‌های امپراتوری، گذراندن دوره در آکادمی هانلین، توقفی در‌دقیقاً​ آکادمی ملی و سپس ورود به کابینه امپراتوری، مسیر معمول ارتقا است.

غیر از آن، شش وزارتخانه بد نیستند، اما اگر به پست‌های‌محکم​ متفرقه‌ای مثل دادگاه عالی، دفتر امتحانات یا آکادمی پزشکی امپراتوری فرستاده‌آها​ شوید، دوران کاری‌تان به عنوان یک مقام رسمی عملاً تمام شده است.

چون این‌ها پست‌های‌بیرون​ حاشیه‌ای با محدودیت‌های‌محکم​ مشخص برای ارتقا هستند.

به همین ترتیب،‌رهگذری​ در خاندان پنگ هم‌کامیون​ مسیرهای ارتقا وجود داشت.

بخش‌هایی در ارتش‌های خصوصی‌تمام​ تالار خارجی که فرد می‌تواند‌رهگذری​ مستقیماً دستاوردهای بیرونی کسب کند.

یا بخش‌های تالار داخلی‌بعد​ که مستقیماً کارهای اتحاد‌بیرون​ اژدهای شمالی را پیش می‌برند.

برادر دومم چند سالی است که در تالار خارجی‌گرفتم​ ریشه دوانده و برادر اولم همین حالا هم مدیریت‌خیلی​ نیمی از اتحاد اژدهای شمالی را بر عهده دارد.

اگر بخواهیم با خانواده‌های خوشه‌ای کره‌ای مقایسه کنیم،‌زده​ می‌شود گفت برادرانم هر کدام جایگاهی در گروه مالی‌همان​ و گروه الکترونیک برای خود دست و پا کرده‌اند.

پس تنها چیزی که باقی می‌ماند،‌پوشیده​ پست‌های حاشیه‌ای و بی‌اهمیتی است که‌ده‌ساله​ در گوشه‌ای از تالار داخلی خاک می‌خورند.

اگر یک نواده مستقیم چنین پستی را بر عهده می‌گرفت، ورودش به‌بست​ شورای ارشدها بعد از چند دهه کار سختی نبود، اما این مسیری‌زود​ بود که ارشدهای خاندان هرگز عملکرد فرد را در آن به رسمیت نمی‌شناختند.

«قصد دارم‌داخلش​ برم تالار‌آورد​ ماه کوهستان.»

«چی...؟»

برای اولین بار، پنگ‌تمام​ جونگون با چهره‌ای دستپاچه‌دید​ به من نگاه کرد.

مدت طولانی در افکارش‌بعد​ غرق شد تا اینکه‌بیرون​ ناگهان به حرف آمد:

«مگه قصد نداشتی‌بیرون​ خودت رو برای جانشینی‌بست​ رهبر خاندان آماده کنی؟»

«خب، هنوزم ازش دست نکشیدم.»

«و می‌دونی که رزمی‌کارهای تالار‌بدنم​ ماه کوهستان هیچ‌وقت توسط اعضای‌شبیه​ خاندان به رسمیت شناخته نمی‌شن؟»

«حسش با به رسمیت شناخته‌یکی​ نشدن تو تالار ده هزار‌چشمانش​ برکت یا عمارت متون فرق داره.»

«درسته، اونجاها باعث می‌شن به عنوان یه‌بست​ آدم بی‌خاصیت شناخته بشی. اما رفتن به‌یکم​ تالار ماه کوهستان باعث می‌شه همه طردت کنن.»

«هاها، ارشد.»

آب حمام دارویی‌برگشته​ را به اطراف‌پوشیده​ پاشیدم و خندیدم.

«مگه کلمه "احترام" با‌بعد​ ترس شروع نمی‌شه؟ فکر کنم‌آورد​ اول باید یکم ترس بخرم.»

«زنده موندن برات سخت می‌شه.»

«این شانس منه. چرا‌شبیه​ یه رزمی‌کار از خاندان پنگ‌حالا​ باید برای زنده موندن بجنگه؟»

«فقط بلدی لفاظی‌برگشته​ کنی...! کافیه! احمق‌پوشیده​ بودم که نگرانت شدم!»

«پس نگرانم بودید.‌تردید​ تحت تأثیر قرار گرفتم،‌داخلش​ منقلب شدم، شوکه شدم.»

«آرغ!»

پنگ جونگون‌دید​ مشتی به‌شبیه​ سمتم پرتاب کرد.

با بی‌خیالی مشتش‌برگشته​ را با دست چپم‌خشک‌شده​ دفع کردم و خندیدم.

در حالی که‌تردید​ داشتم به تالار‌چیزهای​ ماه کوهستان فکر می‌کردم.

تالار ماه کوهستان گروهی بود که‌محکم​ توسط جد نسل سوم، پس از‌کردم​ تأسیس اتحاد اژدهای شمالی، شکل گرفت.

یک ارتش خصوصی‌رهگذری​ با حداقل ۱۵۰‌ده‌ساله​ سال تاریخ و سنت.

وابستگی آن‌ها رسماً به تالار داخلی‌پوشیده​ بود، اما مقرشان به دورترین نقطه‌ده‌ساله​ از قلمرو تالار خارجی رانده شده بود.

دلیلش ساده بود.

تالار ماه کوهستان برای نظارت‌چشمانش​ بر خاندان پنگ هبی و‌لحظه‌ای​ اتحاد اژدهای شمالی تأسیس شده بود.

گروهی با این اختیار که رهبر جوان خاندان‌زده​ (کسی که تمام امور خاندان را مدیریت می‌کرد) را‌همان​ دور بزنند و مستقیماً به رهبر خاندان گزارش دهند.

سازمانی که وقتی ارتش‌های خصوصی خاندان پنگ و اتحاد‌رهگذری​ اژدهای شمالی قوانین قبیله را می‌شکستند، اعزام می‌شد تا‌وارد​ خون اعضای خاندان را به عنوان تقاص پس بگیرد.

راحت‌تر بود که جایگاه‌بعد​ آن‌ها را شبیه به‌بیرون​ بازرسان مخفی در نظر بگیریم.

طبیعتاً، مردم هرگز نمی‌توانند‌آورد​ از آژانس بازرسی‌ای که روی‌گرفتم​ آن‌ها نظارت دارد خوششان بیایند.

به همین دلیل، تالار ماه کوهستان از سوی تمام‌حالا​ سازمان‌های تالارهای داخلی و خارجی طرد شده بود و‌مقدار​ حق دخالت در امور خرد و کلان خاندان را نداشت.

این محدودیتی بود تا از دخالت آن‌ها‌خشک‌شده​ در سیاست‌های خاندان جلوگیری شود، چرا که‌زده​ خودشان به تنهایی قدرت بسیار زیادی داشتند.

خب، با توجه به اینکه حتی اگر یک‌بیرون​ عضو در سطح ارشد خاندان را مستقیماً می‌کشتند‌فکر​ جرمی متوجهشان نمی‌شد، این موضوع کاملاً طبیعی بود.

بنابراین، رزمی‌کاران تالار ماه کوهستان صرفاً بر‌بست​ اساس وفاداری‌شان انتخاب می‌شدند و پس از آن‌تاثیرگذاری‌اش​ نمی‌توانستند انتظار هیچ پاداش یا تقدیری داشته باشند.

در واقع، کشته‌رهگذری​ شدن آن‌ها در طول‌کامیون​ مأموریت‌ها امری عادی بود.

از آنجا که آن‌ها فعالیت‌های خود را از تمام سازمان‌های‌شبیه​ دیگر درون خاندان پنگ مخفی نگه می‌داشتند، حتی اگر دور از‌است​ خانه می‌مردند، هیچ راهی برای انتقام گرفتن از خونشان وجود نداشت.

به نظر می‌رسد کشته شدن آن‌ها‌چیزهای​ به دست اعضای خاندانی که از این‌داد​ نقطه کور سوءاستفاده می‌کنند، اتفاق نادری نیست.

شاید شبیه به یک خانواده از هم‌بست​ پاشیده به نظر برسد، اما باید به خاطر‌تاثیرگذاری‌اش​ داشت که این یک جناح مسیر تاریک است.

این افراد معتقدند تا زمانی که‌ده‌ساله​ توجیه «به خاطر خاندان» را داشته‌وارد​ باشند، هر کاری که بکنند اشتباه نیست.

و من قصد‌برگشته​ دارم برای چنین‌پوشیده​ جایی داوطلب شوم.

— نظرت‌کمی​ در مورد‌بعد​ این کار چیه؟

پس از یادآوری حرف‌های‌آورد​ رهبر فرقه جهان زیرین، متوجه‌گرفتم​ شدم که حق با اوست.

— گروه ماه هفتم جنگل سیاه در سراسر دشت‌های مرکزی‌پای​ پخش شده، و فرقه جهان زیرین ما، به طور خاص، روی‌سرم​ همه نظارت داره، صرف نظر از اینکه صالح باشن یا نامتعارف.

این یعنی...

«فکر نمی‌کنید‌کمی​ با استعدادهای‌بعد​ من جور دربیاد؟»

— این یعنی من می‌تونم تو‌محکم​ رو از هر اتفاقی که تو‌کردم​ قلمرو اتحاد اژدهای شمالی می‌افته باخبر کنم.

«وقف کردن خودم‌رهگذری​ برای خاندان بدون‌ده‌ساله​ انتظار هیچ پاداشی.»

— چرا این‌قدر‌برگشته​ سعی دارید به‌پوشیده​ من کمک کنید؟

— اگه شاگرد من بشی، این‌چیزهای​ رو یه بدهی در نظر می‌گیری و‌داد​ وفاداریت رو بهم نشون می‌دی، این‌طور نیست؟

— فقط همین؟

— یا از طرف دیگه، اگه واقعاً برادرات‌زده​ رو کنار بزنی و رهبر خاندان بشی، لطفی‌دقیقاً​ که تو این مسیر بهت شده رو فراموش نمی‌کنی.

همین کافیه که به‌تمام​ خاطر داشته باشی فرقه‌دید​ جهان زیرین بهت کمک کرده.

خاندان پنگ‌کمی​ هبی هرگز کینه‌ها‌یکی​ را فراموش نمی‌کند.

این همچنین به این معناست که‌محکم​ آن‌ها بدهی‌های لطف و سپاس خود‌کردم​ را نیز به طور کامل پس می‌دهند.

«آخ، تالار ببر‌برگشته​ بنفش! دلم برات‌پوشیده​ خیلی تنگ شده بود...!»

«آه، ارباب‌کمی​ جوان. نامه‌های زیادی‌یکی​ اینجا جمع شده.»

«نامه؟»

«بله، از طرف بانو هوایونگ...»

نانگرانگ این را‌برگشته​ گفت و دسته‌ای‌پوشیده​ نامه به دستم داد.

به‌سرعت نامه‌ها را ورق زدم. پر‌چیزهای​ از جملات بسیار مرتبی بودند، هرچند‌بست​ دست‌خطشان کمی کج و معوج بود.

انگار می‌توانستم صدای هوایونگ‌آورد​ را از روی کاغذی که‌گرفتم​ عطر ملایم زنبق می‌داد بشنوم.

زیبایی آسمان‌دید​ شب از روی‌بچه​ صخره‌های کوه‌های آسمانی.

نگرانی‌هایش برای من،‌برگشته​ وقتی می‌دید هوا‌پوشیده​ دارد سردتر می‌شود.

جمله‌ای برای‌کمی​ تشویق من‌بعد​ در آزمونم.

حتی کلماتی که به نظر‌چشمانش​ می‌رسید در حال فخرفروشی برای‌لحظه‌ای​ یک دستاورد کوچک خودش است.

و بعد...

«...؟»

همان‌طور که صفحات نامه‌ها‌بعد​ را ورق می‌زدم، چیزی‌بیرون​ به طرز نامحسوسی تغییر کرد.

باید اسمش را لحن می‌گذاشتم، یا شاید یک‌داد​ عادت نوشتاری؟ به شکلی متفاوت از دست‌خط، عادت‌هایی‌کمه​ که جملات را شکل می‌دادند داشتند کم‌کم تغییر می‌کردند.

ویژگی‌های گرامری‌دید​ جزئی یا اصطلاحات،‌بچه​ ذره‌ذره عوض می‌شدند.

و بعد، در‌برگشته​ یک نقطه، یک‌پوشیده​ جمله بسیار کوتاه.

نامه‌ای بود که‌تردید​ با لحنی بسیار‌چیزهای​ خشن نوشته شده بود.

چرا جواب نمی‌دی؟

«ها...؟»

پس از آن، نامه بعدی به حالت عادی‌اش‌دید​ برگشته بود و با نگرانی در مورد سلامتی‌ام‌پای​ و پرحرفی درباره یک سرگرمی جدید ادامه پیدا می‌کرد.

به نظر می‌رسید‌تردید​ یادگیری شکار و آشپزی‌داخلش​ را شروع کرده است.

«این دیگه چیه...؟»

نامه‌ها را کنار گذاشتم،‌شبیه​ در حالی که احساس‌زده​ می‌کردم کمی دلهره گرفته‌ام.

باید جوابش را بنویسم.

نه به این خاطر‌بعد​ که ترسیده‌ام، بلکه چون‌بیرون​ اخیراً اتفاقات زیادی افتاده است.

فقط برای‌داخلش​ اینکه در‌آورد​ جریانش بگذارم.

ناولها | novelha.net