---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

نامزدم شیطان آسمانی جوانِ

چپتر 88: فصل 88 - سرگردان در زمستان (۲) • ⏱ 18 دقیقه

چپتر 88: فصل 88 - سرگردان در زمستان (۲)

0

حداقل دو روز تمام را‌اون​ در جهنمی گذراندم که حس‌نمی‌شد​ می‌کردم یک شیفت نگهبانی بی‌پایان است.

بدتر از همه اینکه برای نجات جانش، مجبور بودم بیماری را‌قاچ​ که تا مرز سرمازدگی پیش رفته بود در آغوشم نگه دارم‌تفریحی​ و همین باعث می‌شد زمان حتی کِش‌دارتر و طولانی‌تر به نظر برسد.

با در نظر گرفتن وضعیت بهداشتی‌چیز​ چین در دوران قرون وسطی، کاملاً طبیعی‌گرسنه​ بود که بدنش بوی چندان خوشایندی ندهد.

اما نمی‌دانم چرا، انگار‌می‌رسید​ بوی نسبتاً باطراوت و خنکی‌این​ از او به مشام می‌رسید.

راستش، چطور باید بگویم؟

این انرژی درونی‌نمی‌شد​ واقعاً مثل یک‌چقدر​ کد تقلب عمل می‌کند.

آخر چطور ممکن است کسی که تا‌دیگری​ مغز استخوانش خیس آب شده و بعد‌نبود​ هم توی باد خشک شده، چنین بویی بدهد—

«کسی که ادب‌مشام​ و وقار را‌چطور​ فراموش کند، انسان نیست...!!»

ناگهان صدای جناب کنفوسیوس‌نمک‌سودشدهٔ​ را در درونم شنیدم‌دیگری​ که فریاد زد: «بس کن!»

«گرشنمه...»

همان‌طور که به خورجین خیس خیره‌چیز​ شده بودم، لحظه‌ای به فکر فرو‌چقدر​ رفتم، اما هیچ راه‌حلی وجود نداشت.

همین که در آن گیرودار توانسته بودم آن را‌این​ چنگ بزنم خودش یک معجزه بود، اما داخلش به‌ممکن​ جز سر نمک‌سودشدهٔ اون هیونگسین چیز دیگری پیدا نمی‌شد.

با همهٔ این حرف‌ها، هر چقدر هم‌چیز​ که گرسنه بودم، ممکن نبود کلهٔ برادر‌گرسنه​ هیونگسین را قاچ کنم و بخورم، نه؟

حتی یک تکه‌نمی‌شد​ جیرهٔ خشک هم‌چقدر​ همراهم برنداشته بودم.

از همان ابتدا هم این‌هیونگسین​ سفر، یک گشت‌وگذار تفریحی با‌همهٔ​ قایق در میان شهرها بود.

دیگر چه دلیلی داشت لقمه یا‌چطور​ ظرف غذا همراهم ببرم؟ حتی یک‌واقعاً​ سکه پول هم با خودم برنداشته بودم.

دلیلش هم واضح بود؛ قرار نبود در هیچ شهری که‌نمی‌شد​ فرقه جهان زیرین در آن شعبه نداشت توقف کنم، و‌بخورم​ رمز دسترسی به حساب‌هایشان را هم که از حفظ بودم.

خلاصه اینکه در این‌همهٔ​ مصیبت پیش‌آمده، آه در بساط‌کلهٔ​ نداشتم و کاملاً بی‌پول بودم.

مورونگ چونگ حتی نتوانسته بود خورجینش را‌دیگری​ بردارد، در نتیجه هیچ لباس اضافه‌ای نداشت‌نبود​ و رسماً دو برابر من آس‌وپاس بود.

با این دست‌فرمان،‌مشام​ نکند مجبور شوم‌چطور​ عضو فرقه گدایان بشوم؟

«اومم... مم.»

درست در همان لحظه، مورونگ‌حرف‌ها​ چونگ تکانی خورد و چند بار‌قاچ​ آرام با دست به سینه‌ام زد.

طوری به دستش نگاه کرد که انگار‌دیگری​ می‌پرسید این دیگر چیست، و بعد به ور‌کلهٔ​ رفتن و دست کشیدن روی سینه‌ام ادامه داد.

دیدم که نفسش در‌می‌رسید​ سینه حبس شد، بدنش لرزید‌این​ و یکباره کاملاً خشکش زد.

حالا وقتش بود.

«گشنه‌ت نیست؟»

«من... من‌داخلش​ میلی ندارم.‌اون​ حالم خوبه.»

«خیالم راحت شد.‌مشام​ چون به جز برف‌باید​ چیزی برای خوردن نداریم.»

حداقلش این‌معجزه​ بود که از‌اون​ تشنگی تلف نمی‌شدیم.

آن‌قدر برف‌پیدا​ باریده بود که‌حرف‌ها​ نگران آب نباشیم.

از طرفی، اگر می‌خواستیم‌اون​ مستقیم از آب دریاچهٔ نزدیکمان‌نمی‌شد​ بنوشیم، کمی نگران انگل‌ها بودم.

«این اطراف هیچ خانه‌ای نیست، شکار کردن هم وسط زمستان کار واقعاً‌واقعاً​ سختیه. وسیله‌ای برای ماهیگیری نداریم و شیرجه زدن توی آب هم خطرناکه...‌بعد​ در وضعیتی هستیم که فقط باید با تکیه بر اراده‌مون دووم بیاریم.»

«مشکلی نیست. قبلاً چند بار توی‌هیونگسین​ زمستان‌های لیائونینگ رفته‌ام شکار قرقاول. به‌حرف‌ها​ چند روز گرسنگی کشیدن عادت دارم.»

«من تا حالا گرسنگی‌همهٔ​ نکشیده‌ام، واسه همین نمی‌دونم‌نبود​ می‌تونم تحمل کنم یا نه.»

«انگار تربیت و آموزش‌های‌اون​ خاندان پنگ سست‌تر از‌پیدا​ چیزیه که فکر می‌کردم.»

«هی، برای سر پا‌می‌رسید​ نگه داشتن این هیکل‌بگویم​ باید کلی غذا بخورم.»

رزمی‌کارها معمولاً اشتهای زیادی‌نمک‌سودشدهٔ​ دارند، چون کارهایی انجام می‌دهند‌پیدا​ که کالری وحشتناکی مصرف می‌کند.

تقریباً مثل این است که آن‌ها‌چقدر​ را ورزشکاران حرفه‌ای در نظر بگیرید‌کنم​ که نیازی به رعایت رژیم غذایی ندارند.

در این میان، افراد خاندان‌هیونگسین​ پنگ هبی به‌طور خاص حجم‌همهٔ​ غذای بسیار زیادی مصرف می‌کنند.

حفظ جثه‌ای با‌مشام​ این اندازه، نیازمند دریافت‌باید​ کالری قابل توجهی است.

انرژی درونی به هیچ‌نمک‌سودشدهٔ​ وجه یک منبع همه‌فن‌حریف‌دیگری​ و جادویی برای همه‌چیز نیست.

تا زمانی که نتوانید‌همهٔ​ با انرژی درونی پروتئین بسازید،‌کلهٔ​ چاره‌ای جز خوردن گوشت ندارید.

به بیان دیگر، زمان زیادی برای من و‌پیدا​ مورونگ چونگ باقی نمانده بود تا بتوانیم وضعیت جسمانی‌مان‌قاچ​ را حفظ کنیم و همچنان توان تحرک داشته باشیم.

چه برسد به اینکه‌می‌رسید​ فعالیت در سرمای زمستان،‌بگویم​ کالری به‌مراتب بیشتری می‌سوزاند.

مورونگ چونگ، چه از افکارم باخبر شده بود و‌پیدا​ چه نه، با قیافه‌ای حق‌به‌جانب و مغرور سرش را‌قاچ​ برگرداند و چوب خشکی را توی آتش فرو کرد.

شعله‌های لرزان آتشی که ترق‌تروق‌حرف‌ها​ صدا می‌داد، روی صورتش بازتاب یافته‌قاچ​ و گونه‌هایش را سرخ کرده بود.

«الان نزدیک بخش میسو هستیم. نمی‌تونم‌چیز​ دقیق بگم کجاییم، ولی یعنی یه جایی‌گرسنه​ بین شاندونگ و ژیلی جنوبی گیر افتاده‌ایم.»

«پس نمی‌تونیم فقط مسیر آبراه بزرگ رو دنبال‌بگویم​ کنیم؟ اگه فقط بریم سمت جنوب، باید به‌می‌کند​ جینان یا نانجینگ برسیم. اون‌قدری جغرافیا سرم می‌شه.»

«ما تنها کسایی‌داخلش​ نیستیم که این‌هیونگسین​ رو می‌دونیم، مگه نه؟»

فرض کنیم آن پیرمرد دیوانه،‌حرف‌ها​ مشت رعد آسمانی، اصلاً نتوانسته باشد‌قاچ​ برادر مورونگ جون را پیدا کند.

حرکت بعدی‌اش چه خواهد بود؟

حتی نیازی‌خنکی​ به فکر‌می‌رسید​ کردن هم نداشت.

مگر اینکه مورونگ جون می‌خواست تنهایی به‌چیز​ سمت شمال و به تیانجین برگردد، وگرنه چاره‌ای‌نبود​ نداشت جز اینکه حتماً به سمت جیانگ‌نان برود.

رفتن به شمال‌نمی‌شد​ مستلزم عبور از قلمروی‌گرسنه​ اتحاد اژدهای شمالی بود.

از طرف دیگر، اگر‌اون​ به سمت جیانگ‌نان می‌رفت،‌پیدا​ خاندان نامگونگ آنجا حضور داشت.

همچنین آنجا قلمروی انجمن جنگل سفید جیانگ‌نان به حساب می‌آمد که‌درونی​ دوستانمان محکم کنترلش می‌کردند، و از قضا ناوگان ممنوعیت دریایی خاندان‌خیس​ مورونگ هم در حال حاضر داشت به سمت جنوب حرکت می‌کرد.

تنها انتخابی که مورونگ جون‌اون​ می‌توانست انجام دهد، دنبال کردن مسیر‌همهٔ​ آبراه بزرگ به سمت جیانگ‌نان بود.

و مشت رعد‌نمی‌شد​ آسمانی هم این موضوع‌گرسنه​ را به خوبی می‌دانست.

مسیر کشتی‌رانی آبراه بزرگ قطعاً همان جایی‌دیگری​ بود که در حال حاضر بیشترین توجه‌نبود​ مشت رعد آسمانی روی آن متمرکز شده بود.

اگر از آن مسیر‌می‌رسید​ می‌رفتیم، بدون شک دستگیر‌بگویم​ می‌شدیم و دخل‌مان را می‌آوردند.

«پس... اگه بخوایم پای پیاده‌اون​ سفر کنیم، تنها گزینه‌مون این نیست‌همهٔ​ که از هنان بریم به هوگوآنگ؟»

«اول باید یه شعبه از فرقه جهان زیرین توی هنان‌برادر​ پیدا کنیم. بهتره اول از اونا کمک بگیریم و بعد‌سفر​ حرکت کنیم. نقشهٔ فریب اولیهٔ خاندانت هنوز کاملاً شکست نخورده.»

خاندان مورونگ ناوگان ممنوعیت دریایی را به عنوان‌پیدا​ طعمه علم کرده بود، در حالی که مخفیانه مورونگ‌قاچ​ چونگ و مورونگ جون را راهی جاده کرده بودند.

حتی در این وضعیتی که‌راستش​ لو رفته بودند هم نقشه‌انرژی​ کاملاً از هم نپاشیده بود.

از لحظه‌ای که مورونگ جون خودش‌هیونگسین​ را طعمه کرد، باید این‌طور حساب می‌کردیم‌چقدر​ که نقشهٔ فریب هنوز هم کارایی دارد.

به هر حال، به محض‌حرف‌ها​ اینکه من و مورونگ چونگ به‌قاچ​ ووچانگ می‌رسیدیم، بازی تمام شده بود.

مورونگ چونگ با شنیدن حرف‌هایم،‌هیونگسین​ با حالتی پیچیده و پریشان‌همهٔ​ برای لحظه‌ای به آتش خیره شد.

«داییم...»

«حالش خوب می‌مونه.»

وقتی با اطمینان سر‌همهٔ​ تکان دادم، مورونگ چونگ سرش‌کلهٔ​ را به طرف دیگری چرخاند.

«از کجا ان‌قدر مطمئنی؟»

«اگه برادر مورونگ جون اسیر‌راستش​ یا کشته شده بود، عمراً‌انرژی​ الان ما این‌طوری در امان می‌موندیم.»

از دید خاندان اونِ جینجو، برای اینکه هیچ شاهدی‌پیدا​ باقی نمونه، باید هر کسی رو که از اون‌قاچ​ کشتی فرار کرده بود می‌گرفتن و سر به نیست می‌کردن.

اما با وجود فرار ما، اون هم‌گرسنه​ در وضعیتی که حتی نتونسته بودیم رد پاهامون‌جیرهٔ​ رو روی برف پاک کنیم، هیچ‌کس تعقیبمون نکرد.

از اونجا که من هنوز به اون فن سبک‌پاییِ افسانه‌ای مسلط نشدم که‌گرسنه​ اثری روی برف نذارم و پرواز کنم و برم، این فقط یه معنی‌سفر​ داره: حواس اون‌ها تمام و کمال به پیدا کردن مورونگ جون جلب شده.

به عبارت دیگه، فرصت نهایی ما اینه‌باید​ که قبل از گیر افتادن مورونگ جون،‌تقلب​ خودمون رو به یه منطقهٔ امن برسونیم.

ما وسط‌معجزه​ یه بازی‌نمک‌سودشدهٔ​ فرارِ زمان‌دار بودیم.

«به نظر میاد نقشه‌مون‌همهٔ​ مشخص شد. بلند شو بریم.‌کلهٔ​ لباس‌هام رو هم پس بده.»

«امم... چیزه...»

مورونگ چونگ شنلم رو چنگ زد‌چطور​ و چند لحظه‌ای زیر لب من‌ومن‌واقعاً​ کرد، بعد سرش رو تکون داد.

«بعداً برات‌معجزه​ یه دونه‌نمک‌سودشدهٔ​ نَوش رو می‌خرم.»

«چی؟»

«یه شنل نو‌نمک‌سودشدهٔ​ برات می‌خرم، پس...‌چیز​ بوش نکن، فقط بپوشش.»

خب، این دو روز گذشته نوبتی لباس‌هامون‌باید​ رو خشک کرده بودیم و من شنلم‌تقلب​ رو دور بدن مورونگ چونگ پیچیده بودم.

قطعاً بوی‌معجزه​ تنش بهش‌نمک‌سودشدهٔ​ نشسته بود.

واقعاً نگران چیزهای عجیبی می‌شد.

اون هم دختری که یه‌هیونگسین​ بار همراه من توی یه جعبه‌حرف‌ها​ پر از جسد قایم شده بود.

وقتی پوزخند زدم، مورونگ چونگ در حالی‌باید​ که داشت لباس‌ها رو سمتم می‌گرفت، مشتی‌تقلب​ به سینه‌ام کوبید و روش رو اون‌طرف کرد.

حسابی دردم گرفت.

بیرون کلبه،‌پیدا​ منظره‌ای یکدست برفی‌حرف‌ها​ گسترده شده بود.

بخش جنوبی شاندونگ کوه‌های‌اون​ بزرگی نداشت و سراسرش‌پیدا​ دشت‌های هموار و تالاب بود.

با پتوی ضخیمی از برف که‌چطور​ همه جا رو پوشونده بود، به‌واقعاً​ نظر می‌رسید دنیا داره به سفیدی می‌درخشه.

شاید علتش این بود که‌اون​ درست در وقفه‌ای کوتاه بین‌نمی‌شد​ بارش برف بیرون زده بودیم.

برق زدن دشت برفی‌همهٔ​ زیر آسمان ابریِ شب‌نبود​ واقعاً باشکوه و چشم‌نواز بود.

«وای...»

مورونگ چونگ به دست‌هاش «ها»‌راستش​ کرد تا گرم بشن، کنارم‌انرژی​ ایستاد و به اطراف چشم دوخت.

واکنشی نشون داد که اعضای خانوادهٔ من،‌چیز​ که ذوق و لطافت روحشون خیلی وقته‌گرسنه​ خشکیده و مرده، هرگز از خودشون بروز نمی‌دادن.

«دشت‌های مرکزی توی این‌همهٔ​ وقت از سال اصلاً‌نبود​ بد نیستن. هوم، فوق‌العاده‌ست.»

«ولی من‌داخلش​ تابستون رو به‌هیونگسین​ زمستون ترجیح می‌دم.»

«تابستون‌های دشت‌های مرکزی زیادی‌می‌رسید​ گرمه. راستش اصلاً جایی‌بگویم​ مناسب زندگی آدمیزاد نیست.»

لیائونینگ قطعاً‌معجزه​ سرزمینی منجمد‌نمک‌سودشدهٔ​ و سرد بود.

طبق معیارهای دنیای رزمی‌همهٔ​ دشت‌های مرکزی، تقریباً در‌نبود​ شمالی‌ترین نقطه قرار داشت.

این بانوی جوان نیمه‌اسلاو که توی همون دیار به دنیا اومده‌حرف‌ها​ و قد کشیده بود، با لبخندی درخشان قدم برمی‌داشت؛ انگار نه‌همراهم​ انگار که دو روز تمام بیهوش افتاده بود و گرسنگی می‌کشید.

«راستی، اونجا رو‌مشام​ چطور پیدا کردی؟ نباید‌باید​ کار راحتی بوده باشه.»

«اون؟ اونجا‌معجزه​ یه معبد برای‌اون​ گوان یو بود.»

«معبد گوان یو؟‌نمی‌شد​ ولی من مجسمهٔ چوبی‌گرسنه​ یا چیز دیگه‌ای ندیدم...»

«پس فکر کردی‌نمک‌سودشدهٔ​ من چی رو سوزوندم‌دیگری​ تا آتیش روشن کنم؟»

«... داری می‌گی‌مشام​ مجسمهٔ چوبیِ معبد گوان‌باید​ یو رو هیزم کردی؟»

«یه پنگ هیونهوی و مورونگ‌اون​ چونگِ زنده، بیشتر از یه‌نمی‌شد​ گوان یوی مرده ارزش ندارن؟»

«اوه... اوم! هوم! متوجه شدم.»

چرا چینی‌ها این‌قدر گوان یو‌هیونگسین​ رو دوست دارن؟ راستش، مگه‌همهٔ​ ژانگ فی یکم بهتر نیست؟

به هر حال، اگه اون زیارتگاه نبود، شاید من دووم‌انرژی​ می‌آوردم ولی مورونگ چونگ قطعاً می‌مرد؛ پس بیراه نیست اگه احساس‌استخوانش​ کنم یه دین کوچیک به گردنم نسبت به گوان یو دارم.

سخاوتمندانه مجسمه‌اش رو فدا‌نمک‌سودشدهٔ​ کرد تا هیزم دو‌دیگری​ روزِ تموم ما تأمین بشه.

«تازه راستش رو بخوای، اینجا که معبد‌گرسنه​ کنفوسیوس نیست، سر درنمیارم چرا مردم مقبرهٔ‌تکه​ یه شمشیرزن رو این‌قدر مؤمنانه ستایش می‌کنن.»

«بعضی وقتا‌داخلش​ اصلاً نمی‌فهمم تو‌هیونگسین​ چرا رزمی‌کار شدی.»

«این حرف‌خنکی​ رو جلوی‌می‌رسید​ رفقای کنفوسیوسی‌ام نزن‌ها.»

«چی؟ چرا‌معجزه​ یهو این‌نمک‌سودشدهٔ​ رو می‌گی؟»

«همه‌شون گیر می‌دن که‌همهٔ​ پاشو برو محقق و‌نبود​ دانشمند شو، مگه نه؟»

آخ، دلم نمی‌خواست وجههٔ‌اون​ ادیبانه و باکمالاتم رو تو‌نمی‌شد​ همچین جایی به رخ بکشم.

مورونگ چونگ از‌مشام​ شنیدن حرفم برای لحظه‌ای‌باید​ کلاً زبانش بند اومد.

«به هر حال، شانس آوردیم. وجود معبد گوان‌دیگری​ یو یعنی دست‌کم این دوروبرها یه روستایی پیدا‌کلهٔ​ می‌شه. بیا بریم یه کم غذا گدایی کنیم.»

«گدایی؟ نمی‌تونیم‌پیدا​ بریم و‌همهٔ​ بهشون پول بدیم؟»

«تو پول‌داخلش​ داری؟ من‌اون​ که ندارم.»

«آه.»

تازه اون موقع بود که مورونگ‌هیونگسین​ چونگ فهمید کیسهٔ پولش رو گم‌حرف‌ها​ کرده و رنگ از صورتش پرید.

«نه! اون‌همه‌پیدا​ پول همراهم‌همهٔ​ بود! پول‌هام...!»

«باید حواست رو جمع‌اون​ می‌کردی تا جیبت سبک‌پیدا​ باشه و پاهات آمادهٔ دویدن.»

«خاندان اونِ‌خنکی​ جینجو!! عمراً این‌راستش​ عوضی‌ها رو ببخشم!!»

بعد از اون، مورونگ چونگ‌اون​ تا مدت‌ها از حرص می‌جوشید‌نمی‌شد​ و خشم عدالت‌خواهانه‌اش فوران می‌کرد.

مجبور بودیم با احتیاط از‌حرف‌ها​ این باتلاق برفی عبور کنیم،‌برادر​ واسه همین سرعتمون چندان تعریفی نداشت.

این منطقه جایی بود که شاخه‌های فرعی‌دیگری​ رود زرد به دریای زرد می‌ریختن و انبوهی‌کلهٔ​ از دریاچه‌ها در نزدیکی هم قرار گرفته بودن.

مسیر رود زرد اون‌قدر در طول زمان عوض‌بگویم​ شده بود که لایه‌های رسوبی ضخیم و زمین بی‌اندازه‌آخر​ سست بود، واسه همین همه‌جا مرداب به چشم می‌خورد.

با برف سنگینی هم که نشسته بود،‌چیز​ فقط یه قدم اشتباه کافی بود تا‌گرسنه​ پای آدم تا اعماق لجن فرو بره.

پیش خودم فکر کردم توی‌حرف‌ها​ توقف‌گاه بعدی حتماً باید کفش‌ها‌برادر​ و پاهامون رو حسابی خشک کنیم.

وگرنه بعداً‌داخلش​ بدجوری برامون‌اون​ دردسر درست می‌کرد.

با این فکر، از‌می‌رسید​ روی موقعیت ماه در‌بگویم​ آسمان جهتمون رو مشخص کردم.

اگه یک‌راست به سمت جنوب‌اون​ غربی می‌رفتیم، راهیِ هوگوانگ می‌شدیم؛ استانی‌همهٔ​ که ووچانگ توی اون قرار داشت.

سفری بود که فقط باید‌حرف‌ها​ جهت کلی رو حفظ می‌کردی‌برادر​ تا به یه شهر برسی.

توی همین‌داخلش​ حین، مورونگ چونگ‌هیونگسین​ زبان باز کرد:

«به نظرت یکم عجیب نیست؟»

«چی عجیبه؟»

«مشت رعد آسمانی حرکات من و عموم‌گرسنه​ رو از قبل خونده بود و کمین‌تکه​ کرد. تازه دقیقاً سر بزنگاه هم حمله کرد.»

«خب؟»

«وسط درگیری عموم غیبش زد، واسه همین می‌تونم درک کنم‌انرژی​ که ما رو ول کنه تا بره دنبال عموم. اما‌مغز​ حتی با وجود اون، زیادی بی‌خیال و بی‌دقت عمل نکرده؟»

لحظه‌ای روی حرف‌هاش فکر کردم.

مشت رعد آسمانی باید متوجه حضور‌چقدر​ اون چند تا رزمی‌کاری که موقع‌کنم​ نابودی کشتی فرار کرده بودن، شده باشه.

با اینکه هر کدوم به سمتی پراکنده شده‌پیدا​ بودن تا فرار کنن، ولی عملاً محال بود از‌قاچ​ محدودهٔ حواس استادی در قلمرو آفرینش قسر در برن.

دلیل اینکه تک‌تک ما رو‌راستش​ شکار نکرد، تا حد زیادی‌انرژی​ به خاطر مورونگ جون بود.

تا زمانی که اون زنده بود و‌چیز​ جایی قایم می‌شد، اولویت مشت رعد آسمانی‌گرسنه​ این بود که پیداش کنه و بکشتش.

تا اینجای قضیه‌نمی‌شد​ رو که مرور‌چقدر​ می‌کردی، درکش آسون بود.

می‌شد این‌طور فرض کرد که مورونگ جون‌دیگری​ جونش رو کف دستش گذاشته و دست‌نبود​ به فریبی زده که درست به هدف نشسته.

شاید چون افکارم تو همین مسیر‌چطور​ قفل شده بود، یه لحظه طول‌واقعاً​ کشید تا بفهمم منظور مورونگ چونگ چیه.

و بعد،‌معجزه​ بالاخره دوزاریم افتاد‌اون​ چی داره می‌گه.

واقعاً عجیب بود.

نقشه‌شون زیادی‌داخلش​ شلخته و‌اون​ آبکی بود.

از همون لحظه‌ای که کمین چیدن،‌چطور​ دلیلی نداشت مشت رعد آسمانی تک‌واقعاً​ و تنها سر و کله‌ش پیدا بشه.

حتی اگه خودش باید شخصاً کشتی رو داغون‌دیگری​ می‌کرد، در صورت فرار کردن چند نفر، هیچ‌کلهٔ​ دلیلی وجود نداشت که از زیردست‌هاش استفاده نکنه.

فقط کافی بود یه جین‌حرف‌ها​ آدم دور و بر مستقر‌برادر​ کنه تا یه محاصرهٔ بی‌نقص بسازه.

آخه کسایی که از ضربهٔ یه استاد قلمرو آفرینش جون سالم‌حرف‌ها​ به در برده بودن، وسط اون کانال یخبندون زمستونی افتاده بودن و‌برنداشته​ بعد به زور خودشون رو بیرون کشیده بودن، مگه چقدر می‌تونستن بدوئن؟

پس این حقیقت که مشت رعد‌چطور​ آسمانی گذاشته بود در بریم، در واقع‌مثل​ شدیداً مشکوک و عجیب به نظر می‌رسید.

«چچ.»

تقصیر این برف سنگین بود و‌چقدر​ این واقعیت که بعد از کمین،‌کنم​ حالم به ته خط رسیده بود.

اینکه من‌داخلش​ همچین سوتی‌اون​ مسخره‌ای بدم...

باید یادم می‌موند که به محض‌چطور​ اینکه پات رو از خونه بذاری‌واقعاً​ بیرون، دیگه هیچ جای امنی وجود نداره.

«چرا این‌معجزه​ دو روز‌نمک‌سودشدهٔ​ نیفتادن دنبالمون؟»

«منم تو همین فکرم. اگه همین‌طوری ولمون‌گرسنه​ کنن، دیگه نمی‌تونن ماست‌مالی کنن و لو می‌ره‌جیرهٔ​ که این حمله کار خاندان اون جینجو بوده.»

«هومم.»

یعنی خاندان اون جینجو این‌قدر کفگیرش به ته‌بگویم​ دیگ خورده بود و ضعیف شده بود که‌می‌کند​ حتی نتونسته بود آدم‌های قبیله‌ش رو همراهش بیاره؟

خب، یه خاندان هرچقدر هم‌اون​ رو به افول باشه، دیگه‌نمی‌شد​ اوضاعش نمی‌تونست این‌قدر داغون باشه.

خاندان اون‌پیدا​ جینجو بالاخره جزو‌حرف‌ها​ پنج خاندان بزرگه.

شاید بین اون‌ها در رده‌های پایین‌تر حساب‌دیگری​ می‌شدن، اما باز هم یه قدرت منطقه‌ای‌نبود​ گردن‌کلفت بودن که سرشون رو بالا می‌گرفتن.

همین‌طور که با این افکار قدم می‌زدم،‌باید​ مورونگ چونگ با انگشتش به پایین تپه‌ای در‌عمل​ دوردست، درست روبروی یه جنگل کاج اشاره کرد.

«آخ، اونجا! می‌بینیش؟»

«هان؟ یه درختو؟»

«درخت نگهبان دهکده‌ست! یعنی یه دهکده‌چیز​ همین دور و براست! آخیش، شاید‌چقدر​ بتونیم یه چیزی واسه خوردن گیر بیاریم.»

راست می‌گفت؛ تک‌درختی فوق‌العاده تنومند‌راستش​ ورودی راهی که به داخل‌انرژی​ جنگل می‌رفت قد علم کرده بود.

هوا تاریک بود و تا وقتی خوب دقت‌دیگری​ نکردم متوجهش نشدم، اما با دیدن پارچه‌های سرخ‌رنگی که‌برادر​ به شاخه‌هاش بسته بودن، معلوم بود واقعاً درخت نگهبانه.

یه جور درخت‌نمی‌شد​ مقدس بود که‌چقدر​ تو ورودی آبادی‌ها می‌کاشتن.

دقیقاً همون کارکرد درخت دانگ‌سان‌هیونگسین​ تو کره رو داشت؛ یکی‌همهٔ​ از سنت‌های مشترک حوزهٔ شرق آسیا.

آره، هر طور که بود‌راستش​ باید یه لقمه غذا گیر می‌آوردیم‌درونی​ و بعد به راهمون ادامه می‌دادیم.

وسط زمستون بود و احتمالاً اهالی چیز دندون‌گیری‌دیگری​ نداشتن که تعارف کنن، اما با شکم گرسنه‌کلهٔ​ هم نمی‌شد تو این سرما پیاده راه افتاد.

با قدم‌هایی که‌نمی‌شد​ کمی سبک‌تر شده بود،‌گرسنه​ وارد مسیر جنگلی شدیم.

— کی‌کی‌کی‌کی...

— هه‌هه‌هه‌هه...

— کیاهاهاها...

«لعنتی.»

حدود دو ساعتی از قدم زدنمون تو مسیر‌پیدا​ جنگلی می‌گذشت که درختا زیر سیلی باد زمستونی‌برادر​ شروع کردن به درآوردن صداهای عجیب و غریب.

حالا کار به جایی رسیده بود‌چطور​ که صدای خنده‌های محو و خفه‌ای‌واقعاً​ از هر طرف به گوش می‌رسید.

«گه-گیونگ-گیه، مو-سانگ-شیم-شیم-می-میو-بوپ،‌معجزه​ بائک-چون-مان-گوپ-نان-جو-او، آ-گوم-مون-گیون-دوک-سو-جی، وون-هه-یو-ره-جین-شیل-اوی...‌اون​ هیی، هییک، هیک!!»

مورونگ چونگ که انگار رسماً فیوز پرانده‌گرسنه​ بود، در حالی که محکم به پشتم‌تکه​ چسبیده بود زیر لب آیات بودایی بلغور می‌کرد.

«اُ... اُم‌داخلش​ آ را‌اون​ نام، هییک!!»

«انگار با‌خنکی​ این چیزا‌می‌رسید​ قراره بی‌خیال بشن.»

مورونگ چونگ در حالی که مثل بید‌چیز​ می‌لرزید، با وحشت سرش رو به چپ‌گرسنه​ و راست می‌چرخوند تا اطراف رو بپاد.

یهو نفسش برید‌نمی‌شد​ و به گوشهٔ تاریکی‌گرسنه​ از جنگل اشاره کرد.

«اون دست،‌داخلش​ اون دست‌اون​ رو ببین!!»

«اون شاخهٔ درخته.»

«یه د-دست سفید‌داخلش​ ظاهر شد و بعد‌چیز​ غیبش زد! ش-شاخه نبود!»

«باشه، باشه. فقط هیچ‌همهٔ​ جای دیگه رو نگاه نکن‌کلهٔ​ و سفت به پشتم بچسب.»

«هییک، باشه!»

مورونگ چونگ بی‌صدا‌مشام​ سر تکون داد و‌باید​ دوباره به پشتم چسبید.

انگار از شدت ترس دیدش محدود‌هیونگسین​ شده بود، برای همین شکر خدا به‌چقدر​ نظر نمی‌رسید چیز دیگه‌ای رو دیده باشه.

آه عمیقی کشیدم و‌همهٔ​ به راه رفتن تو‌نبود​ مسیر جنگلی ادامه دادم.

«آخه چرا‌داخلش​ مدام ژانر‌اون​ داستان عوض می‌شه؟»

چرا یهو‌خنکی​ تبدیل شد‌می‌رسید​ به داستان ارواح؟

داره دیوونه‌م می‌کنه.

«او... اون معبد گوان‌همهٔ​ یو... نباید معبد گوان‌نبود​ یو رو آتیش می‌زدیم...!»

«نه بابا.»

فقط یه‌خنکی​ لحظه زبون‌می‌رسید​ به دهن بگیر.

حتی همین الانشم...

— کی‌کی‌کی‌کی‌کی...

صورت‌های خندانی مدام از‌اون​ پشت درخت کاج بغلی‌پیدا​ بیرون می‌زدن و غیب می‌شدن.

مگه دارین‌خنکی​ بازی موش‌موشک‌می‌رسید​ راه می‌ندازین؟

«ظاهراً این نسخهٔ‌داخلش​ خاندان اون جینجو از‌چیز​ تور آسمانی ده‌هزار تاره.»

«چ-چی... هق!‌پیدا​ ا-این... این‌همهٔ​ دیگه یعنی چی؟»

«احتمالاً چند تا جای این‌شکلی‌هیونگسین​ تو منطقه راه انداختن و‌همهٔ​ به امون خدا ولش کردن.»

اگه حساب استادی مثل مورونگ جون‌چطور​ رو می‌رسیدن، بقیه بازمانده‌ها عملاً جز‌واقعاً​ یه مشت ریزه‌پوزه و ضعیف نبودن.

تا وقتی راه‌های اصلی و آبراه بزرگ رو سفت و‌نمی‌شد​ سخت زیر نظر داشتن، کافی بود کسایی رو که این‌بخورم​ اطراف پراکنده شده بودن، با همین روش کَلَکشون رو بکنن.

«ا-از کجا... از کجا این‌قدر‌حرف‌ها​ مطمئنی؟ ش-شاید واقعاً عذاب الهی باشه...!‌قاچ​ چون معبد گوان یو رو سوزوندیم...»

«نه بابا، امم...‌نمک‌سودشدهٔ​ ولش کن اصلاً.‌چیز​ آره، تو راست می‌گی.»

لزومی نداشت با‌مشام​ گفتن واقعیت بیشتر‌چطور​ از این زهرترکش کنم.

از کجا این‌قدر مطمئن بودم؟

چون، درست همون جلو...

— قیییژژ... قیژژژ...

جنازه‌ای از گردن به‌می‌رسید​ درختی آویزون شده بود‌بگویم​ و آروم تاب می‌خورد.

اون یارو... همون پسرهٔ خدمتکاری‌اون​ بود که تو کشتی اتحاد‌نمی‌شد​ اژدهای شمالی واسه‌مون شراب می‌آورد.

دمش گرم، ظاهراً‌نمی‌شد​ تونسته بود تا‌چقدر​ اینجا فرار کنه.

قبل از اینکه مورونگ چونگ متوجه‌چیز​ این دکور هالووین قرون وسطایی چینی‌چقدر​ بشه، سریع از کنارش رد شدم.

قیژژ، قیژژ.

به نظر می‌رسید چشم‌های یخ‌زده‌اون​ و بیرون‌زدهٔ پسر خدمتکار دارن‌نمی‌شد​ می‌چرخن و من رو دنبال می‌کنن.

ناولها | novelha.net