چپتر 57: حمله اعترافی (۳)
0«ها...؟»
«نامزد دارم.»
«نام...زد...؟»
«دقیقاً.»
«...با کی؟ برایماهیگیری چی؟ من؟ من که...خوشرفتار چی؟ اصلاً یعنی چی؟»
مورونگ چونگماهیگیری کاملاً درهمه هم شکست.
راستش را بخواهید، حتی خودمخودکار هم کاملاً گیج بودم کهزمان آیا واقعاً نامزد دارم یا نه.
دست خودم نبود.
در ده سال گذشته، هوایونگ مداممهربان برایم نامه میفرستاد، اما محتوایشان اکثراً خیلیهمیشه پیشپاافتاده، معمولی... و تقریباً عین هم بود.
-امیدوارم حالتانماهیگیری خوب باشد،همه ارباب جوان؟
-امروز هوایبیشتر کوهستان آسمانی صافخودکار و آفتابی است.
-اخیراً بازمان پدرم بهتغییر ماهیگیری میروم.
-همه درپدرم کوهستان آسمانی مهربانهمه و خوشرفتار هستند.
-دعا میکنم کهمیروم تمام کارهایتان همیشهخوشرفتار با موفقیت همراه باشد.
-از کوهستان آسمانیشبیه در فصل بهار،لحن با احترام، لیم هوایونگ.
به این چی باید میگفتم؟ اصلاً میشد اسم این را نامهیکی عاشقانه به نامزد گذاشت؟ آنقدر کنجکاو شده بودم که یک بارهیچگونه رفتم پکن تا مجموعهای از نامههای عاشقانه قدیمی را بخرم و بخوانم.
آنها پر ازماهیگیری حرفهای بسیار احساسیمهربان و جسورانه بودند.
گفتن چیزهایی مثل دلم برایت تنگ شده پیشپاافتادهترینشاندعا بود و عباراتی مثل شبها چقدر دلگیرند یا بستراحترام خالی است با استعارههای فراوان همهجا به چشم میخورد.
اگر میانگین نامههای عاشقانه اینخودکار دوران چنین چیزی بود، نامههای هوایونگکمی بیشتر شبیه یک پیام خودکار بود.
لحن و اصطلاحات پرکاربردش هممیکرد با گذشت زمان کمی تغییر میکرد،یکی که این هم جای تأمل داشت...
انگار میدادپدرم یکی دیگرمیروم برایش بنویسد.
پس الان واقعاً نامزد دارم؟ آخرین صحبتهای ازدواج مربوط بهتمام ده سال پیش بود و از آن زمان به بعد،باید هیچگونه تماسی بین فرقه شیطانی و خاندان من برقرار نشده بود.
راستش، با در نظر گرفتنخودکار فاصله کوهستان آسمانی تا پکن،زمان این موضوع دور از انتظار نبود.
فقط رفتنزمان یک پیامرسان چندمیکرد ماه طول میکشید.
کوهستان آسمانی حتیماهیگیری در سرزمینهای آنسویمهربان گذرگاه قرار داشت.
منطقه بیرون ازمیروم استان چینگهای جزوخوشرفتار قلمرو هان نبود.
و مهمتر از همه.
آنها دارند هنرهایکمی مخفی خاندان راجای به من آموزش میدهند.
از لحظهای که تأیید شد هوایونگ قرار است شیطان آسمانیمیکنم جوان شود، با فرض اینکه صحبتهای ازدواج روال عادیاش رااین طی میکرد، آینده من چیزی جز یک داماد سرخانه نبود.
محال بودماهیگیری هوایونگ به خاندانمهربان ما ملحق شود.
و هیچکدام از خاندانهای رزمی، هنرهای مخفیاصطلاحات فرقه خود را به شاگردانی که قرار استتأمل با ازدواج از خاندان خارج شوند، منتقل نمیکنند.
آنها در دستهای قرار میگیرندمیکرد که بهشان شاگردان تالار بیرونیمیداد یا شاگردان فرقه زیردست میگویند.
ایده این است که به کسانیمهربان که روزی فرقه را ترک میکنند،کارهایتان فقط اصول اولیه آموزش داده شود.
این یک اصل مختص چینمهربان قرون وسطی بود که تکنیکهاتمام به افراد خارجی منتقل نمیشد.
راحتتر است که آنپیام را مثل محافظت در برابرگذشت جاسوسان صنعتی در نظر بگیریم.
بنابراین، اینکه من پس از انتخاب هوایونگ به عنوان شیطانمیداد آسمانی بعدی، هنرهای مخفی خاندان را به ارث بردم، بهپیش این معنی نبود که نامزدی ما به هم خورده است؟
با این حال.
پس چرا مدام نامه میفرستد؟
حتی اگر خودکار هم بود، فرستادنلحن نامه از کوهستان آسمانی به پکنتغییر کار بسیار پردردسر و سختی بود.
علاوه بر این، فرقه شیطانی طبق قوانین مینگ بزرگانگار یکی از سه فرقه بزرگ بدعتگذار بود و خاندان پنگمربوط هبی یکی از ده فرقه بزرگ مسیر تاریک محسوب میشد.
به عبارت دیگر،ماهیگیری نامهها از راههایمهربان عادی ارسال نمیشدند.
باید مستقیماً توسط یکهمه شخص قابلاعتماد و بادعا دقت انتخابشده تحویل داده میشد.
سفری کهبیشتر رفت و برگشتشخودکار ماهها طول میکشید.
پس وضعیتزمان فعلی منتغییر این است.
کاملاً مبهم.
«چرا؟ چرا ساکتی؟میروم جواب بده...! حرفخوشرفتار بزن...! یه چیزی بگو...!!»
«هم؟ آه، ببخشید. درباره چی؟»
«نامزدی دیگه!!»
مورونگ چونگپدرم با چهرهایمیروم رنگپریده جیغ کشید.
«نامزدی! باماهیگیری کی! کِی!همه چرا! چطوری!»
«داری ششبیشتر تا سوال اصلیخودکار رو ردیف میکنی؟»
داری ازم بازجویی میکنی؟
«سخته بگم با کی، وقتی هفت سالم بود تصمیمش گرفته شد، خانوادههامونکارهایتان ترتیبش رو دادن، و در مورد اینکه چطوری... چی بگم؟ فقط چوناسم به دنیا اومدم و داشتم نفس میکشیدم و زندگی میکردم، این اتفاق افتاد.»
«ازدواجی که ازمیروم تو شکم مادرخوشرفتار ترتیب داده شده...؟!»
«نه دیگه تا این حد.»
«نکنه خانواده کسیه که بامیکرد رهبر خاندان یا رهبر جوانمیداد خاندان ارتباط روحی و نزدیکی داره؟»
«تا جایی کهماهیگیری من میدونم، خانوادهایه کهخوشرفتار هیچ ارتباطی باهاشون نداشتیم.»
«پس چرا!!»
مورونگ چونگ دوباره بهپیام لکنت افتاد و یکپرکاربردش بار دیگر در هم شکست.
چطور باید این را توضیح میدادم؟ نه،تأمل اگر میگفتم خیلی دردسرساز نمیشد؟ اتحاد ازدواج بینالان خاندان پنگ هبی و فرقه الهی شیطان آسمانی.
اگر این خبر در دنیایهمه رزمی جناح حق پخش میشد،میکنم چه طوفانی به پا میکرد؟
خاندان پنگ هبی در بینمهربان دوستان جناح حق خود، اساساًتمام جایگاه قلعه پادشاه شیاطین را دارد.
هبی جهنم جناح حق استخودکار و رهبر خاندان پنگ، حاکمزمان مطلق فرقههای مسیر تاریک است.
پدربزرگم، تیغه سگ شکاریتغییر خونی پنگ ایکجین، نفرداشت اول مسیر نامتعارف است.
پس فرقه الهی شیطان آسمانیهمه چه؟ این جماعت قویترین قدرتمیکنم واحد در سرزمینهای آنسوی گذرگاه هستند.
حتی شایعاتی وجود دارد که اگر آنها بهدعا تنهایی قصد حمله به دشتهای مرکزی را داشتهبهار باشند، میتوانند مبارزهای برابر و پایاپای به راه بیندازند.
علاوه بر این، در میان استثنائاتی که به عنوان سهزمان شرور در بین پانزده ارباب دشتهای مرکزی شمرده میشوند، شیطان آسمانیبرایش در طول تاریخ حتی یک بار هم از قلم نیفتاده است.
سه فرد قدرتمند در داخل دیوار بزرگ دشتهایداشت مرکزی، سه بزرگوار هستند که تنها یکی ازآخرین آنها از جناح نامتعارف است: رهبر خاندان پنگ.
سه فرد قدرتمند در خارج از دیوارخوشرفتار بزرگ دشتهای مرکزی، که شیطان آسمانی یکیموفقیت از سه شرور بزرگ سرزمینهای آنسوی گذرگاه است.
اگر با خودتان فکر میکنید: خب،خوشرفتار خب، به نظر نمیرسد ترکیب خطرناکیهمیشه متولد شده باشد؟ حق با شماست.
هم خاندان من و هم خاندانلحن آنها دقیقاً به امید همین موضوعتغییر با هم دست به یکی کردند.
خدای من، قلعه پادشاه شیاطین شرق و قلعه پادشاه شیاطین غرب در حال مذاکرهبنویسد برای اتحاد هستند؟ اگر چنین داستانی در میان قهرمانان مشتاق اتحاد دنیای رزمی جناحبرقرار حق پخش میشد، همان روز جایزهای به ارزش صندوقهای طلا برای سر من تعیین میکردند.
چون اگرپدرم من بمیرم، نامزدیهمه به هم میخورد.
این خیلی دردسرساز میشد.
صرفنظر از اینکه الان به این دختر اعتمادپرکاربردش دارم یا نه، مورونگ چونگ از نوادگان مستقیمداشت یکی از پنج خاندان بزرگ جناح حق است.
«صبر کن، صحبت ازدواج با خانوادهایجای که هیچ ارتباطی باهاشون ندارین. و گفتیبرایش اون صحبتها مال ده سال پیش بوده.»
«اوه.»
رنگ بهماهیگیری چهره مورونگهمه چونگ برگشت.
به نظر میرسید بهپیام سرعت آرامش خود راپرکاربردش به دست آورده است.
«اما ازدواجزمان هنوز صورتتغییر نگرفته. درسته؟»
«فکر کنم؟»
«نامزدیها خیلیماهیگیری راحت به هممهربان میخورن. اینو میدونستی؟»
«اینم حرفیه.»
فرقههای بزرگ وکمی خاندانهای اشرافی اغلبجای اتحادهای ازدواج تشکیل میدهند.
برای آنها بسیار رایج بود کهمهربان هنگام تولد یک نواده مستقیم، بهکارهایتان دلایل سیاسی ترتیب ازدواج را بدهند.
اگر بخواهم کمی اغراق کنم، میتوانخوشرفتار گفت تمام خاندانهای اشرافی پکن باهمیشه پنج واسطه با هم فامیل دور هستند.
این ماهیت واقعی شبکه غولپیکرخودکار ارتباطات دولتی است که حوالیزمان شهر ممنوعه را پوشانده است.
اما سورپرایز.
اینجا چین قرون وسطی است.
سرزمینی کهماهیگیری کمی آشفتهترهمه از سومالی است.
در یک سال چندپیام خاندان اشرافی نابود میشوند؟پرکاربردش حدس و گمان بیفایده است.
دولت جایی است که در آن دوئلهای مرگ وانگار زندگی با زبان و قلممو انجام میشود و شرطازدواج این دوئلها معمولاً نابودی سه نسل از یک خاندان است.
اینجا واقعاًپدرم دنیای مردانمیروم واقعی است.
خیلی عادی بود خانوادهای که ازخوشرفتار دوران جنینی با آنها قرار ازدواج گذاشتهموفقیت بودید، پنج سال بعد کاملاً نابود شود.
دنیایی کهبیشتر ضعیفان نمیتوانند درخودکار آن زنده بمانند.
به همین دلیل، نامزدی یک قول سبک بود، در حد اینکه اگر طرف مقابلبنویسد در آینده دور هنوز اوضاعش خوب بود، این کار را انجام دهیم. همانطور که یکنشده بار به یاد آوردم، نامزدی در این دوران وزن کمتری نسبت به دوران مدرن دارد.
دنیای رزمی هم تفاوتی نداشت.
بنابراین.
«یعنی احتمال زیادی وجودپیام داره که صحبتهای ازدواجپرکاربردش طبق میل تو لغو بشه.»
با استانداردهای اینکمی دوران، هفده سالگی سنتأمل کاملی برای ازدواج است.
طبق آداب و رسوم عمومیهمه گذار، ازدواجها معمولاً بین سنینمیکنم پانزده تا هجده سالگی انجام میشود.
اگر با وجود داشتن نامزد هیچ پیشرفتیهستند در صحبتهای ازدواج حاصل نشود، میتوان آنهمراه را شکستن ضمنی نامزدی در نظر گرفت.
این موضوع حتی برای یک خاندانلحن رزمی که ازدواج در آنها معمولاًتغییر دیرتر انجام میشود هم صدق میکند.
مورونگ چونگ باکمی در نظر گرفتنجای همین معنی صحبت میکرد.
چشمانش جدی شد.
«دلت میخوادماهیگیری این ازدواجهمه سر بگیره؟»
تنش، اضطراببیشتر و یک امیدخودکار کوچک و خاص.
میتوانستم ترکیب پیچیدهایکمی از احساسات راجای در او بخوانم.
با انگشتانشپدرم ور میرفت وهمه با احتیاط پرسید.
من آدم نفهمی نیستم.
من از آن احمقهای داستانهای هارم کلیشهایاصطلاحات ژاپنی نیستم که پشت سرم را بخارانم،جای لبخند احمقانهای بزنم و متوجه هیچچیز نشوم.
جذابیت بیحد و حصرتغییر من حتماً مورونگ چونگداشت را مسحور کرده بود.
در هر حال،ماهیگیری فکر کنم بایدمهربان بگویم تقصیر خودم است.
«من اصلاًماهیگیری به خودهمه ازدواج فکر نکردهام.»
«...بله؟»
«هنوز کارهای زیادی هست که میخواهم انجامتأمل دهم، و باید در مورد وصلت کردنبنویسد و آوردن خانواده همسر به میان محتاط باشم.»
یعنی، توپدرم هم دقیقاًمیروم در همین وضعیتی.
نام خاندان مورونگ برایهمه هر خانواده معمولی، مثل یکمیکنم پلاک درخشان و افتخارآمیز بود.
دختری از خط خونی اصلی پنج خانداناصطلاحات بزرگ، عروسی درجه یک بود که در هرتأمل جای دشتهای مرکزی برایش سر و دست میشکستند.
اگر او را دختر یکیمیکرد از ده شرکت خوشهای برترمیداد در نظر بگیرید، درکش راحتتر میشود.
در واقع، از آنجا که ماهیت تشکیلاتخوشرفتار خاندان او با دولت همکاری دارد، قدرت واقعیاشهمراه حتی از یک ابرشرکت کرهای هم بیشتر است.
اما من ازمیروم خط خونی اصلیخوشرفتار خاندان پنگ هبی هستم.
لیائونینگ، محل استقرار خاندان مورونگ، و هبی از نظر فواصل دشتهای مرکزیتغییر آنقدر به هم نزدیکاند که با یک پرتاب سنگ میتوان به آنجا رسید،صحبتهای اما رابطه بین اتحاد اژدهای شمالی و خاندان مورونگ به شدت افتضاح بود.
اگر قرار بودکمی با او باشم، داستانمانتأمل میشد رومئو و ژولیت.
از اینپدرم نظر که یکهمه تراژدی تمامعیار میشد.
چه او به خاندانهمه من ملحق میشد، چهدعا من به خاندان او.
بدون شک.
«همانطور که قبلاًکمی گفتم، من قصد دارمتأمل خاندانم را ترک کنم.»
«اما که قصد نداری نامهمه خانوادگیات را عوض کنی، نه؟میکنم برای من هم همینطور است.»
«قصد داری وارث خاندان بشوی؟»
«مگر قبلاً نگفتم؟شبیه دارم کاملاً جدی برایاصطلاحات رقابت جانشینی آماده میشوم.»
«...»
«اما... با این حال.»
قدرت به تدریجمیروم از صدای مورونگخوشرفتار چونگ محو شد.
کلمات را زیرشبیه لب زمزمه کردلحن و سپس ساکت شد.
دیدن دختری به اینتغییر زیبایی با چنین حالتیداشت در چهرهاش، معذبم میکرد.
اما چارهای نبود.
مراسمهای گذار در این دوران،مهربان رویدادهایی خانوادگی بودند که خواستههای خودکارهایتان افراد در آنها هیچ اهمیتی نداشت.
اگر پافشاریبیشتر میکردم، شایدپیام امکانپذیر بود.
اما آیا مورونگکمی چونگ از اینجای نتیجه خوشحال میشد؟
نه.
شخصیت درستکار و حقطلبهمه او هرگز نمیتوانست در خاندانمیکنم من خوشبختی را پیدا کند.
در رأس جناح تاریک، حتی یکلحن خدمتکار هم پیدا نمیشد که او بتواندمیکرد با خیال راحت با او صحبت کند.
اگر من رهبر خاندان میشدم...
«من.»
مورونگ چونگ بامیروم چهرهای مصمم به منهستند نگاه کرد و گفت.
«من تسلیم شدن راپیام بلد نیستم. خاندانم چنین چیزهاییگذشت به من یاد نداده است.»
میدانم.
این همان کسی است که به تنهایی تا قلب قلمرومیکنم یک فرقه مسیر تاریک دوید، فقط برای اینکه آخرین بهانه راباید از عمویش که با یک کتابچه مخفی فرار کرده بود، بشنود.
«بنابراین. منماهیگیری راهی پیداهمه خواهم کرد.»
از جایش بلند شدپیام و لباسهایی را کهپرکاربردش روی آتش آویزان بودند، پوشید.
هنوز نمدار بودند، اماتغییر طوری رفتار کرد کهداشت انگار هیچ اهمیتی ندارد.
سپس، طومار بامبوی خود را که هنرهای مخفیهستند روی آن نوشته شده بود، با دقت لولهفصل و مهر و موم کرد و به من گفت.
«ما همیشه بدهیهایمان را پس میدهیم. توهستند سه بار جان مرا نجات دادهای. در آنفصل سه بار، اگر تو نبودی، من قطعاً میمردم.»
فوراً فهمیدمبیشتر منظورش کدامپیام سه بار است.
کمکی کهزمان در بدو ورودممیکرد به تیانجین کردم.
زمانی که داشتیم از تیانجین فرار میکردیم وهستند در طول مبارزه با استاد اعظم فرقه نیلوفر سفید،بهار چاقوهای پرتابی که به سمتش میآمدند را دفع کردم.
و روی کشتی سیاه، اتفاقمهربان دیروز که با حمله اون دوچونکارهایتان ضربه خورد و به دریا افتاد.
من بدون هیچشبیه چشمداشتی به اینلحن دختر کمک کرده بودم.
آنقدر عمیق درگیر شدهتغییر بودم که میشد آنداشت را بهای جانش نامید.
با گفتن این حرفها،میروم مورونگ چونگ در برابرمهستند سر تعظیم فرود آورد.
صحنهای باشکوه و شرافتمندانه بود.
نور آسمان دوردست شرقیپیام به داخل غاری کهپرکاربردش در آن بودیم میرسید.
فصل بارانهایزمان موسمی بهتغییر پایان رسیده بود.
باران تند و سیلآسایی کههمه دیدن یک وجب جلوتر رامیکنم غیرممکن میکرد، فروکش کرده بود.
و حالا، خورشید درهمه حال طلوع بود ودعا جنگل را روشن میکرد.
در برابر آن سپیدهدمپیام درخشان، مورونگ چونگ بهپرکاربردش آرامی سرش را بالا آورد.
«بنابراین، من جانم راتغییر به تو مدیونم. آنداشت هم سه بار. پس... بنابراین...»
مورونگ چونگ با چشمان آبی زلالشمهربان به من نگاه کرد و مدتکارهایتان زیادی برای انتخاب کلماتش مکث کرد.
سپس، ناگهانماهیگیری لب بههمه سخن گشود.
«بی نی سی، آمرمه امبی.»
به زبانزمان مانچوی بسیارتغییر روانی ادا شد.
با این کلمات، مورونگ چونگهمه یک بار مشتش را گرهمیکنم کرد و رویش را برگرداند.
«این یعنی چی؟»
«...دفعه بعدی که همدیگر را ببینیم، من در زبانگذشت هان روانتر خواهم بود. پس تو هم باید سعیمیداد کنی با زبان شمالیها آشنا شوی. به تو نمیگویم.»
«دفعه بعد؟»
«مجمع اژدها و ققنوس در زمستان امسال.خوشرفتار شوخی نمیکردم. من میآیم تا تو راموفقیت با خودم ببرم، پس لطفاً آنجا باش.»
«میخواهی بیایی پکن؟میروم اگر این کار راهستند بکنی واقعاً کشته میشوی.»
«بیا همانجایی که اولین بار همدیگر رااصطلاحات دیدیم ملاقات کنیم. در تیانجین، در طول برفتأمل بزرگ ماه یازدهم قمری، دقیقاً در همان زمان.»
با این کلماتکمی آخر، مورونگ چونگجای به همین سادگی رفت.
مدت طولانی به دور شدنهمه او نگاه کردم و سپسمیکنم به آرامی لب باز کردم.
«ردش کردم.»
سپس، در حالی که جلوی آتش تنها ماندهپرکاربردش بودم، نشستم و سر هیونگسین را که حالاداشت کمکم داشت میپوسید، با بیخیالی به کناری انداختم.
با وجود تمام آنتغییر دردسرهای توی دریا، به طرزانگار عجیبی محکم بسته شده بود.
تقریباً دستنخورده بود.
«پرسید میخواهمماهیگیری ازدواج کنمهمه یا نه.»
چه میشود اگر برخلافپیام انتظاراتم، مذاکرات ازدواج با هوایونگگذشت به طور عادی پیش برود؟
اگر فقط در کنار هوایونگ،میکرد که به عنوان شیطان آسمانی بعدییکی تعیین شده، بمانم، آن وقت بله.
در فرقه شیطانی که به عنوان ثروتمندترین و معتبرترین فرقه واحد تا مناطق غربیموفقیت شناخته میشود و بزرگترین فرقه زیر آسمانهاست، از قدرتی برخوردار خواهم شد که تنهاکنجکاو یک نفر بالاتر از من است و بر تمام افراد دیگر برتری خواهم داشت.
میتوانستم شوهر شیطان آسمانی شوم، ازخوشرفتار تجملات و لذتها بهرهمند شوم وهمیشه زندگی آرام و امنی داشته باشم.
و آیا این همان زندگیای نبود کهاصطلاحات وقتی برای اولین بار به این چینجای قرون وسطایی پرتاب شدم، به آن فکر میکردم؟
همان آرزوی تبدیل شدن بهمیکرد کوچکترین پسر یک خانواده ثروتمند ویکی داشتن یک زندگی شیرین و بیدغدغه.
اما آیاپدرم الان هممیروم رویایم همین است؟
«نه.»
«من»ِ قرن بیست وپیام یکم و «من»ِ الان، بهگذشت انسانهای کاملاً متفاوتی تبدیل شدهایم.
یک انسان مدرن که در تمام عمرش حتی یک مشت همیکی پرتاب نکرده بود و منِ الان، که هیچ تردیدی در بریدنهیچگونه گردن یک نفر با تیغهای تیز حس نمیکنم، نمیتوانند یکی باشند.
تأثیر این بدنی که واردش شدم،مهربان تأثیر محیط اطرافم، و تأثیر اینکارهایتان دوازده سالی که در اینجا زندگی کردهام.
انسان اساساً حیوانیمیروم است که همیشهخوشرفتار در حال تغییر است.
سؤال مورونگ چونگ مبنی بر اینکه آیااصطلاحات میخواهم ازدواج کنم، صرفاً یک «حمله اعترافی»جای نبود که احساساتش را به سمتم پرتاب کند.
بیشتر شبیهزمان پرسیدن دربارهتغییر مسیر زندگیام بود.
آیا میخواهی به دنبال راحتی باشی و هر روزت را درتمام فراوانی و در یک محیط باثبات تلف کنی؟ به این سؤال، منیمیشد که به عنوان پنگ هیونهوی زندگی کرده بودم، بدون تردید پاسخ دادم.
«نه.»
همه رزمیکاران دیوانهاند.
یک آدم عاقل هرگزتغییر تمام عمرش را وقفداشت یادگیری نحوه کشتن آدمها نمیکند.
رزمیکاران، مهم نیست چطورمیروم توجیه شوند، سایکوپتهایی هستندهستند که شمشیر به کمر بستهاند.
و دنیایماهیگیری رزمی، دنیایهمه چنین دیوانگانی است.
مسابقه هنرهای رزمی قماری است که جان در آن وسط است، شهرت بیشترمیکرد با کشتن آدمهای بیشتر به دست میآید، و قدرتمندانی که همه به آنهاازدواج چشم دوختهاند، هیولاهایی هستند که مدتها بر فراز دریایی از خون زنده ماندهاند.
با چنین افکار و احساساتی.
من نوعیپدرم بیزاری خاص نسبتهمه به رزمیکاران داشتم.
متون کلاسیک کنفوسیوس را مطالعهمهربان کردم و به هر دری زدم،کارهایتان و در زمینههای مختلفی فعالیت کردم.
طوری رفتار میکردم که انگار نهلحن به اینجا تعلق دارم و نه بهمیکرد آنجا، و هنوز هم همینطور زندگی میکنم.
اما حالا، با نگاه کردن به قامتتأمل مورونگ چونگ که به سمت شرق دوربنویسد میرفت، ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد.
آن رفتار، که همیشه خوب ومهربان درستکار بایستی و در مسیر مستقیمکارهایتان قدم برداری... واقعاً حالت تحسینبرانگیزی است.
حداقل با استانداردهای من، که حتیخوشرفتار در قرن بیست و یکم همهمیشه رمانهای هنرهای رزمی را دوست داشتم.
«از آنجا کهشبیه خاندان پنگ هبی زمانیاصطلاحات جزو جناح حق بود.»
اگر، من رهبر خاندان میشدم.
اگر بر تمام آن برادران لعنتیاممهربان که دهها مار افعی در شکم خودهمیشه میپرورانند غلبه کنم و رهبر خاندان شوم،
اگر در این قمارهمه طولانی، در این بازیدعا بزرگ و دشوار پیروز شوم.
«من همبیشتر میتوانم آنطورپیام زندگی کنم.»
برای مدتی طولانی، تا زمانی که روز کاملاً روشن شد،میداد فکر «خاندان پنگ هبی از پنج خاندان بزرگ جناح حق»پیش را در ذهنم چرخاندم و سپس از جایم بلند شدم.
وقت برگشتن بود.