---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

نامزدم شیطان آسمانی جوانِ

چپتر 24: بدهی خونین (۱) • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 24: بدهی خونین (۱)

0

زمانی، «لانه قاتلان»‌درباره​ فرقه‌ای از جناح حق‌عزیزم​ در دنیای رزمی بود.

قبل از اینکه به این جمله بخندید، باید به کلمه «زمانی» فکر‌عصر​ کنید. بر اساس استانداردهای چین قرون وسطی، وقتی از کلمه «زمانی» استفاده‌ممکن​ می‌شود، اغلب به گذشته‌ای واقعاً و به طرز باورنکردنی دور اشاره دارد.

در دورانی سپری‌شده،‌درباره​ واژه «قاتل» مترادف‌می‌زنی​ با «قهرمان» بود.

دوران سختی بود، در طول دوره ایالت‌های جنگ‌طلب، زمانی که استاد کنفوسیوس‌می‌شد​ و استاد منسیوس می‌گفتند: «چطور است از این به بعد پرهیزکارانه زندگی کنیم؟»‌تسلیم​ و هان فی در جواب می‌گفت: «درباره چه چیزی حرف می‌زنی، کنفوسیوس عزیزم؟»

در مورد قاتلان آن‌چیزی​ عصر، سیما چیان این‌گونه‌مورد​ اظهار نظر کرده است:

هدفشان روشن و اراده‌شان استوار بود؛ چگونه‌چیزی​ ممکن است انتقال نامشان به نسل‌های آینده‌چیان​ احمقانه باشد؟ (یادداشت‌های تاریخ‌نگار بزرگ: زندگی‌نامه قاتلان)

به عبارت دیگر، از دورانی که مردانی با قلب‌های وحشی به قلب حکومت ضربه می‌زدند و‌هدفشان​ قاتل نامیده می‌شدند، تا زمان سلسله یوان که حکومت حتی یک دولت چینی هان هم نبود،‌عبارت​ این افراد دوران باشکوه خود را داشتند و به عنوان یک فرقه صالح با آن‌ها رفتار می‌شد.

اما حالا، پس از تأسیس سلسله مینگ، در این عصر که تمام فرقه‌های صالح دشت‌های مرکزی‌مینگ​ به دربار امپراتوری احترام می‌گذاشتند و تسلیم قوانین دولت شده بودند، این فرقه که تنها راه‌های خنجر‌قدرتمندان​ زدن به قدرتمندان را تحقیق کرده بود، برای ماندن در جناح حق با مشکل مواجه شده بود.

حوالی زمانی که اتحاد نامتعارف مسیر تاریک تأسیس شد و حول محور خاندان پنگ‌نظر​ هبی سازماندهی مجدد یافت، «لانه قاتلان اصیل» که مدت‌ها در جبهه حق بود، سرانجام‌یادداشت‌های​ تغییر موضع خود را اعلام کرد و دست به یک تغییر جناح معجزه‌آسا زد.

برای اینکه شبانه و مخفیانه،‌می‌گفت​ اما شرافتمندانه به مردم خنجر‌عزیزم​ بزنند، محدودیت‌های زیادی وجود داشت.

اما آن‌ها به این درک رسیدند که در‌مورد​ کمال تعجب، اگر مخفیانه و حقیرانه به کسی‌هدفشان​ خنجر بزنند، از تمام محدودیت‌ها آزاد خواهند بود.

حالا، لانه قاتلان‌افراد​ نام «اصیل» را‌داشتند​ کنار گذاشته بود.

دیگر نیازی به حفظ نمادگرایی‌حرف​ گروهی که برای اجرای عدالت‌سیما​ به دنبال کینه‌توزی بود، وجود نداشت.

و به این ترتیب،‌جواب​ پس از گذشت حدود‌حرف​ دویست سال، در زمان حال.

بخشی از لانه قاتلان که تمام محدودیت‌ها و غل و زنجیرهای دنیوی را کنار گذاشته‌کرده​ و به دوستان شبانه خوبی برای قدرتمندان و حکومت تبدیل شده بودند، ناگهان از خود‌بزرگ​ پرسیدند: «چه می‌شود اگر غل و زنجیری به نام اتحاد اژدهای شمالی را هم کنار بگذاریم؟»

«ولیعهد با فرقه‌افراد​ نیلوفر سفید دست‌داشتند​ به یکی کرده؟»

«خاندان پنگ می‌خواد‌درباره​ با فرقه نیلوفر‌می‌زنی​ سفید وارد جنگ بشه؟»

درست زمانی که فکر می‌کردند‌می‌گفت​ حالا شاید زمان مناسبی برای‌عزیزم​ گرفتن یک موضع بلندمدت دیگر باشد.

لانه قاتلان، شعبه پکن.

«ارباب جوان،‌نبود​ حالا باید‌باشکوه​ چی‌کار کنیم؟»

«اگه موفق بشیم، ما هم می‌تونیم حمایت‌عزیزم​ دربار امپراتوری رو پشت سرمون داشته باشیم. نگران‌کرده​ نباش. من مسئولیت همه‌چیز رو به عهده می‌گیرم!»

همه‌چیز از آنجا شروع شد که یک قاتل نسبتاً خام‌عزیزم​ که به یک «دستاورد» نیاز داشت، کار پنج نفر از رزمی‌کاران‌اراده‌شان​ خاندان پنگ را که متوجه حضور او شده بودند، تمام کرد.

او با خود فکر می‌کرد که اگر موفق‌مورد​ شود، می‌تواند جایگاه گذشته دورشان را پس بگیرد‌هدفشان​ و به عنوان یک فرقه صالح و شرافتمند بازگردد.

اگر به چنین شاهکاری دست‌خود​ می‌یافت، نام او در صف بعدی‌رفتار​ برای رهبری لانه قاتلان قرار می‌گرفت.

این‌طور فکر می‌کرد.

اما او در نظر نگرفته‌می‌گفت​ بود که کشتن یک رزمی‌کار‌عزیزم​ از خاندان پنگ چه معنایی دارد.

او به این فکر نکرده بود که‌عزیزم​ در تاریخ دنیای رزمی، وقتی کسی مستقیماً‌نظر​ خاندان پنگ را تحریک می‌کرد، چه اتفاقی می‌افتاد.

بعد از ترک آکادمی، در‌حرف​ مکان‌های مختلف پکن قدم زدم تا‌چیان​ اینکه خورشید شروع به غروب کرد.

این کار برای این بود که افکارم‌چیزی​ را مرتب کنم و در عین حال،‌چیان​ مکان مناسبی برای عملیات طعمه شدن پیدا کنم.

با این کار،‌درباره​ یک چیز را‌می‌زنی​ به طور قطع فهمیدم.

در پکن هیچ‌افراد​ کوچه‌ای وجود ندارد که‌عنوان​ گدایی در آن نباشد.

«مطمئنم اون‌می‌گفت​ یارو رو‌چیزی​ قبلاً هم دیدم.»

حتی در این دوران‌جواب​ هم پکن یکی از‌حرف​ پرجمعیت‌ترین شهرهای جهان بود.

نمی‌توانستم عدد دقیقی را تخمین‌حرف​ بزنم، اما حداقل بیش از‌سیما​ چهارصد هزار نفر جمعیت داشت.

برای مقایسه، یادم می‌آید که‌خود​ جمعیت هانیانگ در این زمان‌آن‌ها​ حدود پنجاه هزار نفر بود.

چقدر احتمال دارد در مناطق مختلف‌می‌زنی​ چنین شهر بزرگی، یک گدا را بیشتر‌اظهار​ از دو بار ببینی؟ جواب صفر است.

پیش‌زمینه من در‌هان​ ادبیات بود، بنابراین نمی‌توانستم‌چیزی​ چنین محاسباتی انجام دهم.

همان‌طور که بارها گفته‌ام، اگر خدا ذره‌ای‌عزیزم​ عقل داشت، نباید یک دانشجوی ادبیات را‌نظر​ به یک دنیای فانتزی قرون وسطایی می‌فرستاد...

بگذریم.

«منظورم اینه که اصلاً ممکنه‌حرف​ من تنها باشم و به عنوان‌چیان​ یه طعمه اشتهاآور به نظر برسم؟»

با وجود اینکه فرقه گدایان این‌قدر‌درباره​ با دقت مراقبم بودند و همه‌جا‌عصر​ دنبالم می‌کردند، قرار بود چه کار کنم؟

در این وضعیت، آیا لانه قاتلان آن‌قدر دیوانه بود‌عصر​ که سعی کند مرا بکشد؟ فرقه گدایان مسلماً به‌اراده‌شان​ محض دیدن چنین چیزی، مستقیم به سمت پدربزرگم می‌دویدند.

این فرصتی بود تا در‌خود​ میان جناح‌های مسیر تاریک در‌آن‌ها​ منطقه هبی درگیری داخلی ایجاد کنند.

آن حقه‌بازها آشوبگرانی بودند که حتی‌می‌زنی​ وقتی هیچ خبری نبود هم سعی می‌کردند‌اظهار​ بین جناح‌های مسیر تاریک دردسر درست کنند.

«ببخشید، اصلاً گوش می‌دی؟»

از راه رفتن ایستادم‌چیزی​ و رو به نقطه‌ای‌مورد​ تصادفی در کوچه حرف زدم.

سعی داشتم با استاد مرموز فرقه جهان زیرین‌فرقه​ صحبت کنم که احتمالاً در جایی که نمی‌توانستم حس‌تمام​ کنم پنهان شده بود و از من محافظت می‌کرد.

فرقه جهان زیرین ممکن بود جزئیات گفتگوی ما در داخل‌سیما​ آکادمی را نداند، اما حداقل باید می‌دانستند که «عملیات طعمه‌چگونه​ شدن» من به فضایی دور از چشم‌های خارجی نیاز دارد.

کار به جایی رسیده بود که‌درباره​ کم‌کم شک می‌کردم آیا اصلاً اسکورت فرقه‌سیما​ جهان زیرین دنبال من هست یا نه.

خب پس، اگر لانه قاتلان‌حرف​ بیاید و بگوید «سلام؟»، واقعاً چاره‌ای‌چیان​ جز این ندارم که درجا بمیرم.

در حالی که با این افکار قدم‌عنوان​ می‌زدم، گروهی از گدایان فرقه گدایان را‌حالا​ دیدم که از دور به سمتم می‌دویدند.

«این دیگه چیه؟»

انتظار داشتم به من نزدیک شوند، اما گداها‌حرف​ دور هم جمع شدند، نگاهی به من انداختند‌اظهار​ و بعد شروع کردند به پچ‌پچ کردن با یکدیگر.

علاوه بر آن، می‌گفتند که سه سال پیش،‌مورد​ در سن هفت سالگی، یک فرقه مسیر تاریک‌هدفشان​ را تنها با یک ضربه تیغه نابود کرده است.

او قطعاً استعدادی بود که‌خود​ رهبر خاندان پنگ با چنگ‌آن‌ها​ و دندان پرورش داده بود.

و هر کلمه‌ای که به زبان می‌آورد، هر‌مورد​ روند فکری‌اش، نقشه‌ای بود که برای کسی به‌هدفشان​ سن و سال او غیرقابل تصور به نظر می‌رسید.

او پسری بود که‌جواب​ هر استادی از هر‌حرف​ جناحی آرزوی داشتنش را می‌کرد.

با این فکر،‌درباره​ آستین ویجی چونیونگ‌می‌زنی​ به آرامی تکان خورد.

جرینگ، زیورآلات پر زرق و برق‌داشتند​ روی مچ دستش به هم ساییده‌می‌شد​ شدند و صدای واضحی ایجاد کردند.

او هرگز در به‌چیزی​ دست آوردن چیزی که‌مورد​ می‌خواست شکست نخورده بود.

حالا شروع می‌شود.

باید اسمش را حس‌باشکوه​ ششم بگذارم؟ دلم نمی‌خواهد به‌صالح​ آن بگویم شهود یک رزمی‌کار.

هنوز آن‌قدر یاد‌درباره​ نگرفته‌ام که خودم‌می‌زنی​ را یک رزمی‌کار بنامم.

اما به‌کنیم​ وضوح آن‌جواب​ را حس می‌کنم.

نبودن آدم‌ها در اطرافم، خیابانی که به‌عزیزم​ شکلی غیرطبیعی ساکت است، و خانه‌های تاریک‌نظر​ با وجود اینکه هنوز خیلی دیر نشده.

حومه پکن،‌نبود​ دروازه صلح درخشان‌خود​ از منطقه شونچون.

در این خیابان، خیابان‌چیزی​ اصلی دروازه غربی، که‌مورد​ برایم خیلی آشنا شده بود.

اینکه درست در همان جایی که‌درباره​ هوایونگ دزدیده شده بود چنین حسی‌عصر​ داشتم، کاملاً مسخره به نظر می‌رسید.

تاپ، قلبم کوبید.

استاد ناشناس‌نبود​ از فرقه‌باشکوه​ جهان زیرین.

انبار شرقی، که ممکن‌چیزی​ بود از من برای پهن‌عصر​ کردن یک تله استفاده کند.

انبار غربی و لانه‌جواب​ قاتلان، که می‌توانستند از‌حرف​ جایی مرا هدف بگیرند.

همه چیز‌می‌گفت​ در حد حدس‌حرف​ و گمان بود.

دیگر نمی‌دانستم چند گروه در این‌داشتند​ ماجرا درگیرند، یا به چه کسی‌می‌شد​ و تا چه حد می‌توانم اعتماد کنم.

علمای کنفسیوس،‌می‌گفت​ فرقه جهان‌چیزی​ زیرین، انبار شرقی.

هر سه‌تایشان.

اگر تصمیم می‌گرفتند مثل‌چیزی​ یک کفش کهنه مرا‌مورد​ دور بیندازند، کاملاً امکان‌پذیر بود.

از لحظه‌ای که نگاهشان به من جلب شد، چه‌صالح​ از طرف انبار غربی و چه لانه قاتلان، بیش‌فرقه‌های​ از نیمی از کارایی من از بین رفته بود.

چیزی که باقی مانده بود،‌حرف​ تصویری از خودم بود که‌سیما​ تا الان نشان داده بودم.

«ارزش آینده‌ای»‌کنیم​ که می‌شد از‌می‌گفت​ آن استنباط کرد.

تنها با همان، باید یکی از‌می‌زنی​ ده فرقه بزرگ مسیر تاریک و یک‌اظهار​ سازمان حکومتی را با خودم همراه می‌کردم.

لبه یک صخره،‌افراد​ همه چیز در‌داشتند​ اینجا ثابت می‌شد.

مثل لحظه سرنوشت‌ساز یک قمارباز که جانش را‌مورد​ وسط گذاشته و در حالی که با مهره‌های دومینویش‌روشن​ بازی می‌کند، منتظر ظاهر شدن یک عدد بالاتر است.

و به‌کنیم​ همین خاطر،‌جواب​ قلبم می‌کوبد.

در مقابل،‌می‌گفت​ لرزش دستانم‌چیزی​ آرام می‌گیرد.

عرق سردی که روی پوستم نشسته بود‌عنوان​ به سرعت خشک می‌شود و خیابان تاریک با‌تأسیس​ دکه‌های جمع‌شده‌اش، مثل روز روشن به نظر می‌رسد.

چون محیط اطراف‌درباره​ تاریک است، ستاره‌ها‌می‌زنی​ حتی درخشان‌تر می‌تابند.

تقریباً این حس را به‌می‌گفت​ من می‌دهد که انگار آسمان‌عزیزم​ دارد به من نگاه می‌کند.

ذهنم به‌می‌گفت​ طرز عجیبی‌چیزی​ شفاف بود.

و.

«باید بگم این از خوش‌شانسیه؟»

با دیدن سایه‌ای که در آن‌درباره​ سر خیابان ایستاده بود، خنده‌ای از دهانم‌سیما​ پرید که اصلاً با شرایط جور درنمی‌آمد.

«یا باید فکر‌درباره​ کنم که بدشانسی‌می‌زنی​ محضم؟ مطمئن نیستم.»

«پنگ هیونهوی.»

آن قامت متعلق به‌چیزی​ پسری جوان بود که قدش‌عصر​ تفاوت چندانی با من نداشت.

جثه‌ای چابک و لاغر که به‌درباره​ خاطر لباس‌های گشادی که آستین‌هایش را‌عصر​ پوشانده بود، تقریباً خنده‌دار به نظر می‌رسید.

چهره‌ای معمولی‌می‌گفت​ که می‌شد‌چیزی​ هر جایی دید.

پوست رنگ‌پریده‌اش شبیه پسر ضعیفی‌خود​ بود که هرگز کار بیرون‌آن‌ها​ از خانه انجام نداده بود.

و حضوری چنان کمرنگ،‌چیزی​ که تا وقتی جلوی چشمانم‌عصر​ ظاهر نشده بود متوجهش نشدم.

«وونهو.»

سونگ وونهو، پسر‌درباره​ ارشد استاد صنف‌می‌زنی​ تجاری هزار سرخی.

بچه‌ای که‌نبود​ در آکادمی به‌خود​ او زور می‌گفتند.

کسی که‌می‌گفت​ هیچ‌کس به‌چیزی​ او توجهی نمی‌کرد.

کسی که همیشه آن‌قدر بی‌سروصدا‌می‌گفت​ حرکت می‌کرد که حتی من هم‌مورد​ گاهی رد حضورش را گم می‌کردم.

حالا که فکرش‌درباره​ را می‌کنم، همیشه‌می‌زنی​ جایی نزدیک من بود.

چه در آکادمی‌افراد​ و چه در‌داشتند​ اقامتگاه ما، واقعاً همه‌جا.

تق.

دستم روی‌کنیم​ قبضه تیغه‌ام‌جواب​ محکم شد.

این موضوع خارج از محدوده‌حرف​ استنتاج بود، بنابراین از اینکه‌سیما​ فریب خورده بودم عصبانی نبودم.

او احتمالاً از همان‌باشکوه​ اول با قصد هدف قرار‌صالح​ دادن من ثبت‌نام نکرده بود.

او حتی قبل از‌چیزی​ اینکه من آنجا ثبت‌نام‌مورد​ کنم، در آکادمی حضور داشت.

پس چرا یک‌هان​ قاتل از لانه‌درباره​ قاتلان در آکادمی بود؟

چون اورین، کلید‌درباره​ نقشه بازسازی علمای‌می‌زنی​ کنفسیوس، در آکادمی بود.

آیا لانه قاتلان به‌باشکوه​ هویت چون اورین پی‌فرقه​ برده بود؟ نه، امکان نداشت.

اگر هویت چون اورین‌چیزی​ را می‌دانستند، نیروهای حکومتی وارد‌عصر​ عمل می‌شدند، نه لانه قاتلان.

پس چون اورین نبود.

مناسب‌ترین هدف برای لانه قاتلان تا به عنوان‌مورد​ اولین حرکتشان پس از ورود به خدمت همسر‌هدفشان​ امپراتور و تشکیل یک سازمان جدید نشان دهند.

هدفی که می‌توانست به عنوان هشداری برای علمای‌فرقه​ کنفسیوس عمل کند، به انبار شرقی فشار بیاورد‌مینگ​ و تأثیر قدرتمندی روی خاندان‌های اشرافی پکن بگذارد...

«جو هویسونگ؟»

«درسته.»

جو هویسونگ.

پسر ارشد و قانونی یک شاهزاده امپراتوری، که‌فرقه​ نمی‌توانست دوباره به یک مقام دولتی منصوب شود‌مینگ​ اما سعی داشت با اشراف‌زادگان جوان ارتباط برقرار کند.

کشتن او در داخل آکادمی حرکتی‌می‌زنی​ بود که می‌توانست رابطه بین علمای‌این‌گونه​ کنفسیوس و خاندان‌های اشرافی را متلاشی کند.

بعد، از بدشانسی، من ثبت‌نام کردم‌درباره​ و حتی بدشانس‌تر از آن، نگهبانان‌عصر​ من همیشه در آکادمی مستقر بودند.

و از‌می‌گفت​ بدشانسیِ خیلی‌چیزی​ خیلی بزرگ.

او با من دوست شد، توجه نگهبانانم را جلب کرد، و‌رفتار​ وقتی سعی کرد در روز آزمون کودکان که برای «تأثیرگذاری» روی خاندان‌های‌احترام​ اشرافی مؤثرترین زمان بود وارد عمل شود، توسط نگهبانان من شناسایی شد...

«هاها.»

«کجاش خنده‌داره؟»

«پس فرقه نیلوفر سفید از همون اول ما رو هدف نگرفته بود. از اولش هیچ ربطی به فرقه نیلوفر‌استوار​ سفید نداشت. شما باید بعد از کشتن رزمی‌کاران خاندان پنگ ردپاتون رو پاک می‌کردین، و چون از قضا ما تو‌ضربه​ اون زمان با فرقه نیلوفر سفید در جنگ بودیم، می‌تونستین تقصیر رو بندازین گردن اونا بدون اینکه شکی ایجاد بشه...؟»

دلم می‌خواهد این‌طور بیانش کنم.

هر دوی‌می‌گفت​ ما به طرز‌حرف​ وحشتناکی بدشانس بودیم.

شینگ.

تیغه‌ام را بیرون کشیدم و‌حرف​ آن را به صورت مورب‌سیما​ روی شانه راستم تکیه دادم.

دست چپم از قبل به یک محافظ ساعد‌فرقه​ مجهز بود، بنابراین آن را کمی به جلو‌مینگ​ دراز کردم و در حالت گارد قرار گرفتم.

«بذار یه چیزی ازت بپرسم.»

«بپرس.»

«چطور این کار رو کردی؟»

«هم؟»

«با مهارت‌هایی که تو داری، باید غیرممکن می‌بود که پنج تا از‌این‌گونه​ نگهبان‌های ما رو بی‌سروصدا بکشی. بذار بشنویم واقعاً چطور این کار رو‌نسل‌های​ کردی. ما فکر می‌کردیم فرقه نیلوفر سفید یه استاد اعظم با خودش آورده.»

با توجه به اینکه خاندان پنگ هبی کل هبی را زیر و‌عصر​ رو کرده بود، هیچ راهی وجود نداشت که فرقه نیلوفر سفید بتواند شخص‌انتقال​ مهمی مثل یک استاد اعظم را به حیاط جلویی خاندان پنگ نفوذ دهد.

ما در عجب‌درباره​ بودیم که چطور‌می‌زنی​ این کار را کردند.

از همان ابتدا غیرممکن بود.

در حال حاضر فرقه‌چیزی​ نیلوفر سفید هیچ نفوذ‌مورد​ باقی‌مانده‌ای در پکن نداشت.

آن‌ها برای فرار از چشمان خاندان‌درباره​ پنگ دست و پا می‌زدند، چه‌عصر​ برسد به نظارت فرقه جهان زیرین.

این واقعاً یک‌درباره​ مورد تماشایی از‌می‌زنی​ مبارزه با سایه بود.

با شنیدن سؤالم،‌افراد​ پسر پوزخندی زد و‌عنوان​ شانه‌هایش را بالا انداخت.

«به این فکر‌درباره​ نکردی که شاید‌می‌زنی​ واقعاً همون‌قدر ماهر باشم؟»

«نه، نکردم. گارد گرفتنت، طرز برخوردت، حرکاتت. حتی اگه تکنیک‌های‌عزیزم​ پنهان‌کاری و سبک‌باری رو خیلی خوب یاد گرفته باشی، قطعاً‌روشن​ در سطحی نیستن که روی افراد خاندان من جواب بدن.»

با یک رزمی‌کار از خاندان‌حرف​ پنگ به عنوان یک رتبه‌سیما​ بالاتر از سطح واقعی‌اش رفتار می‌شد.

یک درجه سه به عنوان درجه دو، یک درجه دو به‌رفتار​ عنوان درجه یک، و یک درجه یک... تا جایی که می‌توانستند‌امپراتوری​ رو در رو با یک استاد اعظم ضربه رد و بدل کنند.

آن پنج رزمی‌کاری‌درباره​ که مردند، همگی‌می‌زنی​ جنگجویان درجه یک بودند.

حتی اگر غافلگیر هم می‌شدند، این‌درباره​ کار فقط برای کسی که حداقل در‌سیما​ سطح یک استاد اعظم باشد امکان‌پذیر بود.

در همان‌می‌گفت​ لحظه، چیزی به‌حرف​ ذهنم خطور کرد.

دارویی که گفته‌افراد​ می‌شد توسط انبار‌داشتند​ غربی استفاده می‌شود.

دارویی که قرار بود یک رزمی‌کار‌می‌زنی​ درجه دو را در عرض یک‌این‌گونه​ ماه به یک استاد اعظم تبدیل کند.

«یه دارو.»

«اوه، اینو از کجا‌چیزی​ شنیدی؟ این یه راز‌مورد​ بزرگ تو سمت ماست.»

«اون دارو، به نظر میاد یه‌داشتند​ جور محدودیت زمانی داره؟ الان که قطعاً‌اما​ به نظر نمی‌رسه تو اون سطح باشی.»

به آرامی‌می‌گفت​ به سمتش‌چیزی​ قدم برداشتم.

با جلو رفتنم،‌هان​ دستانش را داخل‌درباره​ آستین‌های گشادش فرو برد.

در فاصله‌ای متوقف شدم که تیغه‌هایمان‌می‌زنی​ تنها با چند قدم به هم‌این‌گونه​ می‌رسیدند و به آرامی براندازش کردم.

«بخورش.»

«چی؟»

«همین الان اون‌هان​ چیز رو بخور.‌درباره​ اگه نمی‌خوای همین‌جوری بمیری.»

«دیوونه شدی؟»

«رهبر فرقه جهان زیرین!!»

جوابش را نادیده‌درباره​ گرفتم و با‌می‌زنی​ عصبانیت فریاد زدم.

این یک قمار پنجاه‌پنجاه بود.

هیچ تضمینی وجود نداشت که رزمی‌کاری که‌عزیزم​ فرقه جهان زیرین برای من تعیین کرده‌نظر​ بود، شخص رهبر فرقه جهان زیرین باشد.

اهمیتی نداشت.

تا زمانی‌می‌گفت​ که منظورم‌چیزی​ منتقل می‌شد...

و یک قمار پنجاه‌پنجاه به‌می‌گفت​ این معنا بود که من‌عزیزم​ هم نیمی از آن مطمئن بودم.

«دخالت نکن!!»

«رهبر فرقه جهان زیرین...؟!»

در حالی که با چهره‌ای‌حرف​ شوکه به اطراف نگاه می‌کرد،‌سیما​ یک قدم به جلو برداشتم.

شششه!!

کلنگ!

جرقه‌هایی بین‌نبود​ من و او‌خود​ به پرواز درآمد.

یک تیغه کوتاه با‌چیزی​ شمشیر من برخورد کرد‌مورد​ و از هم کمانه کردند.

مسیرش را با چشمانم دنبال‌می‌گفت​ کردم، طول تیغه کوتاهی را که‌مورد​ در دست داشت سنجیدم و گفتم.

«بهت گفتم همین‌درباره​ الان اون دارو رو‌عزیزم​ بخوری. این آخرین اخطارته.»

«مجبورم کن.»

«خودت خواستی.»

قبل از اینکه لبخند محوش‌می‌گفت​ ناپدید شود، کمرم را خم کردم‌مورد​ و به فضای شخصی‌اش هجوم بردم.

چشمانم آستین‌های گشاد و معلقش را دنبال کرد، چاقوی پرتابی‌ای‌سیما​ که از درون آن به بیرون شلیک شد را با‌چگونه​ محافظ ساعدم دفع کردم و فاصله بینمان را محاسبه کردم.

یک قدم.

مسدود کردن دو‌درباره​ تیغه کوتاه با دست‌عزیزم​ چپم، مشت قلب ببر.

دو قدم.

چرخاندن کمرم برای‌درباره​ ایجاد شتاب، بیرون‌می‌زنی​ کشیدن رعد از دانتیانم.

نگاهش به سمت دستکش‌باشکوه​ زرهی‌ام که به عقب‌فرقه​ چرخیده بود کشیده شد.

یک بند انگشت‌درباره​ جمع می‌شود تا به‌عزیزم​ یک وجب تبدیل شود.

طی کردن آن فاصله‌جواب​ در یک چشم به‌حرف​ هم زدن، یک مشت.

ضربه آهن‌شکن.

کراااک!!

دستکش زرهی‌ام مهار شد.

دو دستش‌کنیم​ در مقابل دستکش‌می‌گفت​ زرهی‌ام قفل شدند.

با این فکر که در دفاع‌می‌زنی​ موفق شده، گوشه‌های لبش به شکل‌این‌گونه​ یک پوزخند به سمت بالا کج شد.

حالت چهره‌اش به‌افراد​ شکلی غیرطبیعی آرام‌داشتند​ به نظر می‌رسید.

چطور جرئت می‌کرد.

سوییییش!!

شمشیر روی‌می‌گفت​ شانه‌ام به‌چیزی​ حرکت درآمد.

مستقیم به سمت آسمان بالا رفت، سپس‌عنوان​ مثل یک صاعقه فرود آمد، همچون ارباب کوهستان‌تأسیس​ که پشت گردن بی‌دفاع شکارش را هدف می‌گیرد.

تیغه آشوب نخستین.

کلانننگ!!

درجه سه.

نه، شاید درجه دو؟ از آنجا که او چند سال از‌رفتار​ من بزرگتر بود و قاتلی محسوب می‌شد که با دقت توسط لانه‌احترام​ قاتلان و انبار غربی پرورش یافته بود، می‌توانست در آن سطح باشد.

در وضعیتی که تیغه‌هایمان در هم قفل‌عزیزم​ شده بود، سرعت واکنش و قدرت او‌نظر​ از هم‌سن و سالانش فراتر رفته بود.

او در‌کنیم​ هدایت نیروی درونی‌اش‌می‌گفت​ هیچ محدودیتی نداشت.

می‌توانستم هاله درخشانی را‌چیزی​ روی تیغه کوتاهش که شمشیر‌عصر​ مرا مهار کرده بود ببینم.

شکل‌گیری انرژی شمشیر.

درست است، این‌درباره​ یعنی او حداقل‌می‌زنی​ درجه دو بود.

به بیان دقیق‌تر، رزمی‌کاری که پس از ورود به دنیای‌عزیزم​ هنرهای رزمی، فرم‌ها و سبک‌های آن را یاد گرفته و‌روشن​ قادر به هدایت انرژی درونی باشد، درجه سه محسوب می‌شود.

بنابراین، سطح من‌درباره​ می‌توانست درجه سه‌می‌زنی​ در نظر گرفته شود.

اما یک رزمی‌کار از خاندان پنگ همیشه می‌تواند‌فرقه​ رو در رو با یک رزمی‌کار یک رتبه‌مینگ​ بالاتر از خودش ضربه رد و بدل کند.

«آخ... اوغ!»

غییییژ!!

با فرو رفتن شمشیرم در‌حرف​ لبه تیغه کوتاهش، صدای پیچ‌سیما​ و تاب خوردن فلز را شنیدم.

در فاصله‌ای که تنها با‌خود​ یک تیغه مسدود شده بود،‌آن‌ها​ به صورتش نگاه کردم و گفتم.

«همین الان‌می‌گفت​ اون دارو‌چیزی​ رو بخور.»

و بعد، کلماتی را به زبان آوردم که تمام‌می‌زنی​ رزمی‌کاران خاندان پنگ، که در طول تاریخ دویست ساله‌کرده​ این خاندان تنها برای آن جنگیده بودند، گفته بودند.

کلماتی که رزمی‌کاران خاندان پنگ، که با‌عزیزم​ سوگند انتقام برای افراد قبیله‌شان پا به دنیای‌کرده​ رزمی می‌گذاشتند، باید می‌گفتند و همیشه هم می‌گفتند.

«من تقاص خون را می‌گیرم.»

ناولها | novelha.net