چپتر 183: فصل 183 - راه شمنهای سرخپوش (۵)
0جاودانه شمشیر درحالیکه بهمجموعهای آسمان شب چشم دوخته بود،کهنه جرعهای از شراب ناب نوشید.
آسمان در تلاطم بود.
در میان جریان باشکوه انرژیهنرهای آسمانی بین ستارگان، ستارهای شوم دندانهایخالصش تیزش را نشان میداد و میدرخشید.
وقتی بطری شراب را سرجایگاه کشید و خالی کرد، لبهایشرزمیاش را با ملچملوچ به هم زد.
بطری را روی زمین گذاشت وسیاه دستش را داخل ردایش برد تابودند چیزی بردارد، اما ناگهان متوقف شد.
صدای جرینگجرینگبندهای بههمخوردن صفحات آهنیبسته به گوش رسید.
دستش را فروبهخاطر برد و آنرزمیاش را بیرون کشید.
مجموعهای از پلاکهای آهنی سیاهجایگاه بود که با بندهای چرمیرزمیاش کهنه به هم بسته شده بودند.
اگر نخهای فرسودهبیرون و پارهشدهٔ میانشان رابندهای دوباره به هم میبافت...
«آخه واسه چی اونکهنه خرابشده رو همهجا بااگر خودت اینور و اونور میکشی؟»
«هیچوقت از خودم جداش نکردم. این یه شیء نفرینشدهستلطف که بیش از حد خون نوشیده؛ اگه توی فرقهٔمردی اصلی میذاشتمش تا شاگردام ازش مراقبت کنن، نگران جونشون میشدم.»
«چچچ... نسوزوندیشکنونی که هیچ،میرفت هنوزم نگهش داشتی.»
«بالاخره یکی باید یادش بمونه.»
جاودانه شمشیر کهنکسوتترین وکهنه عالیرتبهترین رزمیکار در دنیایاگر رزمی کنونی به شمار میرفت.
این جایگاهصرفاً صرفاً بهخاطر عمقهنرهای هنرهای رزمیاش نبود.
گرچه به لطف انرژی زلال و خالصش هنوز ظاهر یک جوان را حفظ کردهزلال بود، اما همان مردی بود که بیش از یک چرخهٔ شصتساله پیش، به جنگجناح بزرگ جناح حق و نامتعارف که سراسر دشتهای مرکزی را درنوردیده بود، پایان داد.
در طول آن سالهای دور و دراز،بندهای بدرقهکنندهٔ افراد بیشماری به دیار باقی بود؛ کسانیفرسوده که پیش از او چشم از جهان بستند.
شاگردان بسیار زیادی را زیر بال و پراگر گرفت، بزرگشدن و قدمگذاشتنشان به دنیای رزمی راواسه به چشم دید، و در نهایت شاهد بازنگشتنشان ماند.
ازاینرو، جاودانه شمشیر عادتی پیداهنرهای کرد که چندان برازندهٔ یک تائوئیستخالصش از فرقهای ارتدکس و اصیل نبود.
او سرنوشت و انرژی آسمانیِ شاگردانیصرفاً را که راهی سفر میشدند میخواند ولطف بیهیچ ابایی هرآنچه را میدید، آشکار میکرد.
ترجیح میداد طول عمر خودش بهخاطرسیاه دستبردن در مشیت آسمانی کاسته شود،بودند تا اینکه مرگ آن جوانان را ببیند.
اکنون نیز با همان دلبسته و نیت، سرش را بالافرسوده گرفت و به آسمان نگریست.
«یه پیغامی بهبهخاطر اون پسره ازرزمیاش خاندان پنگ میرسونی؟»
«چیه؟»
«بهش بگو اگه قصدمجموعهای داره دنبالمون راه بیفته،چرمی با خودش شراب بیاره.»
«خودت باید برداری بیاری.»
«گدای بیسلیقه.صرفاً اینطوری کهعمق اصلاً کلاسی نداره!»
سراسر آسمانکنونی شوم ومیرفت وهمآور مینمود.
سرنوشت تمام کسانی که دستپلاکهای به عمل میزدند، زیر سایهٔ آنشده ستارهٔ نحس به دام افتاده بود.
در آسمانبندهای دوردست، ستارهای نادربسته و کمنظیر میدرخشید.
تکستارهای که در پسِ ابرهاییهنرهای شبیه به زنجیرهای سیاه، کمفروغزلال و محو به نظر میرسید.
ستارهٔ قهرمان آسمانی؛ ستارهای که از زمان پدیدارشدن ناگهانیاش دررزمیاش بیست سال پیش، باعث شده بود تمام کسانی که قادر بههمان خواندن مشیت آسمانی بودند، پیشبینیِ عصر آشوب و هرجومرج را بکنند.
و اینچنین با گذشت زمان، اینکسیاه خودِ جاودانه شمشیر شخصاً به سویبودند مهلکترین فاجعهٔ زیر آسمانها قدم برمیداشت.
اگر میشد با روح یک انسان،شده عصر آشوب را فرو نشاند، چهمیانشان کاری شایستهتر و ارزشمندتر از این؟
به همین خاطر:
«کف دستِ ابر مست.»
«چرا یهو اینقدربیرون جدی شدی؟ تنسیاه و بدنم لرزید لعنتی.»
«چچچ، واقعاً که امیدی بهت نیست. بازگشت به جوانینخهای رو به دست آوردی و هشت کانال خارقالعادهت رو همهمهجا با انرژی خالص رام کردی، ولی قیافهت هنوزم اون شکلیه.»
«هی، چته یهوبهخاطر حمله میکنی بهرزمیاش تیپ و قیافهم؟»
استاد ابر لاجوردی، جانگ یون، با دیدنبهخاطر گدای آواره که با دلخوری لپ و گونههایشخالصش را میمالید، از ته دل زد زیر خنده.
سپیدهدم، پیش از آنکهمجموعهای اولین پرتوهای خورشید بتابند،چرمی وسایلم را جمع کردم.
نیازی بهبندهای برداشتن غذایکهنه اضافه نبود.
به هر حال معلوم بود قراررزمیاش است با نهایت سرعت و باهنوز استفاده از فنون سبکی تن بدویم.
در موقعیتی بودیمشمار که باید پابهپای اساتیدبهخاطر قلمرو آفرینش پیش میرفتیم.
هرچه بارفرو و بندیل سبکترپلاکهای میبود، بهتر بود.
«شوهرم...؟»
«اوه، میتونستی یکم بیشتر بخوابی.»
از پشت پردههایشمار تخت، هوایونگ نیمخیزصرفاً شد و برخاست.
با چهرهای رنگپریده ومجموعهای بیهیچ آرایشی، پردهها را کنارکهنه زد و آرام بیرون آمد.
«منم سریع آماده میشم.»
«هوایونگ.»
با صدایکنونی من، هوایونگمیرفت درجا ایستاد.
تمام شب گذشته تلاش کردهپلاکهای بودم راضیاش کنم، اما حرفهایمبسته اصلاً به گوشش نرفته بود.
«نه. منم باهات میآم.»
حتی بهصرفاً خودم زحمت ندادمهنرهای بگویم خطرناک است.
بچهای نبود که این موضوع راصرفاً نفهمد، از طرفی اینطور هم نبودگرچه که اینجا امن و امان باشد.
مسئله صرفاً ضرورت بود.
راستش را بخواهید، حتیکهنه همراهی کردنِ من بااگر ارشدها هم غیرضروری بود.
رزمیکاری در مرحلهٔ میانیِ قلمرو استاد اعظم مثلگرچه من، در مقر اصلی فرقهٔ خون روی کوهکرده دیانکانگ چیزی جز بار اضافه به حساب نمیآمد.
اینکه برای یک لحظه بتوانم قدرتی ورای قلمرو استاد اعظم از خودمگرچه نشان بدهم، چه فایدهای میتوانست داشته باشد؟ نه در جایی که جنگاورانشصتساله قلمرو آفرینش با برهمزدن هماهنگی آسمانها، بر سر مرگ و زندگی نبرد میکردند.
بااینحال، هوایونگ دربیرون یک چشمبههمزدن لباسهایش رابندهای پوشید و سمتم آمد.
«ده سال گذشته.»
«چی؟»
«ده سال منتظرت موندم، شوهرم. تو ده سال بهم بدهکاری. قول دادهگرچه بودی پیشم بمونی ولی ده سال به امان خدا ولم کردی، واسهشصتساله همین میخوام تاوانش رو توی این ده سالِ پیشِ رو ازت پس بگیرم.»
همینطور که این حرف راپلاکهای میزد، هوایونگ جلوتر آمد وبسته روی نوک پنجههای پایش ایستاد.
لحظهای به چشمان یکدیگر خیرهبسته ماندیم و بعد، با صدایی تیز،پارهشدهٔ لب پایینیام را محکم گاز گرفت.
«آخ.»
«یه نشون خونشمار برات گذاشتم، پس بدهیبهخاطر خون رو وصول کردم.»
هوایونگ قطره خونم رامجموعهای از گوشه لبش لیسیدچرمی و لبخند محوی زد.
سپس با گامهاییچرمی آرام دور شد وبودند دستش را تکان داد.
کیسه سفری، پیچیده در نیتهنرهای لطیفش، خودبهخود در هوا شناورزلال شد و روی کمرش آرام گرفت.
لحظهای دستم را بهمیرفت لب شکافتهام زدم وعمق لبخند به لب آوردم.
درست بود، در هر صورت هیچ جای امنی در یوننان پیداشده نمیشد و وظیفه ساماندهی و اعزام رزمیکاران صنف تجاری چون برای دفاعخرابشده از شهر را ژوگه یونگ میتوانست به تنهایی هم از پسش بربیاید.
همین که بقچهها را بستیم، برای باربودند آخر سلاحهایمان را وارسی کردیم و پامیبافت به بیرون گذاشتیم، ارشدها منتظرمان ایستاده بودند.
«هوی-آه. ببینیمصرفاً فن قدمهاتعمق چقدر بهتر شده.»
«چشم، خواهر ارشد بزرگ.»
قدمهای آسمانی هفتبیرون سایه هنر مخفی رهبربندهای فرقه جهان زیرین بود.
وقتی تدارکاتم تمام شد، ارشدهابسته نگاهی میان خود ردوبدل کردند،فرسوده لبخندی زدند و راه افتادند.
وقتی از شهر جنگل سنگ گذشتیم و به دروازهلطف اصلی و کتیبه بالای آن نزدیک شدیم، جمعیتی عظیممردی با چشمانی زلال و نگران به تماشایمان ایستاده بودند.
آنان که خیال میکردند تنهایشان گذاشتهایم و قصد فرار داریم غرقنبود در ناامیدی بودند، در حالی که باورمندان به شکست رهبر فرقه خونچرخهٔ به دست ما، کورسوی امیدی را در دل زنده نگه داشته بودند.
در پس این احساسات ضدونقیض،پلاکهای هیچکس را یارای آن نبودبسته که اول لب به سخن بگشاید.
جنگل سنگ، که از خیل بیشمارشده روستاییان آشفته و پرهیاهو شده بود، بهدوباره شکل غریبی در سکوت فرو رفته بود.
«پـ... پیروز باشید در نبرد...!»
سربازی که هنوز چهرهاش جوانجایگاه مینمود، در حالی که نیزهاشرزمیاش را محکم میفشرد، فریاد کشید.
من پیشتر ماجرا رامجموعهای برای فرمانده نظامی منطقهچرمی یوننان شرح داده بودم.
به محض خروج گروه ما از جنگلبودند سنگ، شهر با محاصرهای بیسابقه روبهرو میشدمیبافت و باید حدود ده روز طاقت میآورد.
آنها خوب میدانستند.
میدانستند پس از رفتن ما چه بلاییبهخاطر بر سر این بارو خواهد آمد وزلال شانس زندهماندنشان تا چه اندازه ناچیز است.
برای همین، تا مدتی حالوهوایشانپلاکهای طوری بود که گویی میخواستند مانعشده رفتنمان شوند، اما با این وجود...
با این باور خود را آرام میکردند که اگر مافرسوده به پیروزی برسیم، بخت بقایشان بسیار بیشتر از زمانی استخودت که دست روی دست بگذارند و آرامآرام پژمرده و تباه شوند؛
از این رو، کسانی که روی در رویگرچه مرگ ایستاده بودند، رو به بزرگان قدرتمندی کهکرده قادر به نجاتشان بودند، زیر لب زمزمه کردند:
«پیروز نبرد باشید...!»
همین کلمات دربیرون میان خیل عظیمسیاه جمعیت طنینانداز شد.
جملاتی که ابتدا از زبان سربازان جاریبودند شده بود، از طریق نایبان ارشد بهمیبافت مردم عادی و روستاییان نیز سرایت کرد.
در میانشان کسانی هم بودندهنرهای که دلشان میخواست التماس کنند تاخالصش بمانیم و از آنها محافظت کنیم.
تعداد قابلتوجهی ازشمار آنها چنین تمناییصرفاً در دل داشتند.
لابد گمان میکردند اگر استادی از قلمرو آفرینش شخصاً ازبسته دژ دفاع کند، میتوانند ماهها دوام بیاورند؛ درست مثل دژ پرتوواسه خورشید که در گذشتههای دور برابر بربرهای شمالی ایستادگی کرده بود.
همین که چند ماه بیشتر زندهشده میماندند برایشان خوشبختی بود، چرا کهمیانشان نمیخواستند ظرف چند روز طعمه مرگ شوند.
کسانی که اراده قمار کردن جانشان بر سر بارقهای ناچیز از امید راظاهر نداشتند؛ همانهایی که در دشتهای پهناور و برهوت یوننان شاهد مرگ خانواده وسراسر همسایگانشان بوده و گریخته بودند، سرانجام در این گوشه به بنبست رسیده بودند.
چنین مردمانی ترجیح میدادند درجایگاه پناه دیوارهای دژ آرامآرام دررزمیاش هم بشکنند و از بین بروند.
با این حال، گوییمجموعهای همه همنوا شده باشند،چرمی دهان گشودند و زمزمه کردند:
«پیروز نبرد باشید!»
به این امید کهعمق مرگِ سایهافکنده در برابرشان،گرچه فرجام خودِ آنان نباشد،
و حتی اگر مرگ دامنگیرجایگاه خودشان میشد، امیدوار بودند این جهنمنبود سوزان به فرزندان و همسایگانشان نرسد.
اشکریزان و با نگاههایی پر از التماسبندهای برای نرفتنمان، رو به استادان قلمرو آفرینشنخهای که زیر تابش آفتاب گام برمیداشتند، فریاد کشیدند:
«—پیروز نبرد باشید!!»
شهر یکپارچهصرفاً در شیون وهنرهای اشک فرو رفت.
زیر سنگینی اینشمار بار طاقتفرسا، قامتمصرفاً را راست کردم.
اگر قرار بودبیرون کسی بمیرد، منسیاه اولین نفر میبودم.
اینگونه به من آموختهکهنه بودند، و سراسر عمرماگر نیز بدین سان زیسته بودم.
قلبم چون طبل میکوبید.
بوم، بوم، بوم.
میان آن فریادهای لرزاننده و پرشور، انرژیبندهای درونیام بیآنکه متوجه شوم به جریان افتادنخهای و بهشکلی غلیظ زیر قلبم انباشته شد.
گامهای همگیبندهای ما آرامآرامکهنه شتاب گرفت.
از پیادهرویِ سبک به سرعتی بیشتررزمیاش تغییر حالت دادیم و زمانی که ازظاهر زیر کتیبه دروازه گذشتیم، دیگر تقریباً میدویدیم.
و از همان لحظهای کهجایگاه از دژ جنگل سنگ فاصلهرزمیاش گرفتیم، با تمام توانمان دویدیم.
«هوی-آه. بهفرو پشت سرتمجموعهای نگاه نکن.»
در حالی که باروی قدیمی دژشده جنگل سنگ پشت سرمان دور میشد،میانشان رهبر فرقه جهان زیرین نجوا کرد:
«فقط برای نبرد و محافظت رو به جلو بتاز.لطف حتی اگه شکست خوردی و به خاک افتادی، به پشتچرخهٔ سرت نگاه نکن. با قامتی افراشته به پیش برو. دستکم...»
«دستکم نمیذارم آخرین تصویریمیرفت که ازم به یادعمق میسپارن، تصویر حقیرانهای باشه.»
«درسته. همینطور امید اونها باش.»
هیچ احتمالی نداشت پیشکهنه از رسیدن به کوه دیانکانگنخهای کشته شویم یا آسیبی ببینیم.
چه کسی جرئت داشتعمق راه سه استاد قلمروگرچه آفرینش را سد کند؟
اما بقیه مثل ما نبودند.
دژهای بازماندهٔ یوننان حالامجموعهای در معرض یورشی مهیبچرمی و طاقتفرسا قرار میگرفتند.
آنها به امید نیاز داشتند.
این امید که اگرعمق فقط کمی بیشتر دوامگرچه بیاورند، بیشک زنده خواهند ماند.
گاهی اوقات، انسان ارادهٔ ادامهدادنجایگاه به زندگی را تنها از همیننبود یک کورسوی امید به دست میآورد.
کوهستان دیانچانگ نام کلیمجموعهای رشتهکوه پهناوری متشکل از نوزدهکهنه قله و هجده دره است.
این پهنه به رشتهکوه روح ابرشده نیز شهرت دارد و مانند حوضچهایمیانشان طبیعی گرداگرد یوننان را فرا گرفته است.
از آنجا که برفهای نشسته بر فرازش در تمام طول سال هرگز آب نمیشود، آنحفظ را کوهستان برفی هم مینامند؛ و چون در میان پردهای از ابرها پیچیده شده و حتیداد زیر تابش مستقیم خورشید نیز تماموکمال چهره نمایان نمیکند، به ابر کمربند یشم نیز مشهور است.
همهٔ اینها گواهی میدادمیرفت که این کوهستان، سرزمینیعمق الهی و دستنیافتنی است.
سنگ مرمر بهدستآمده از این رشتهکوه آوازهای عالمگیر داشت،کهنه و درست به همین خاطر حکومتی که قوم بایدوباره بر این خاک بنا نهادند، پادشاهی دالیِ یوننان نامیده شد.
میگفتند در این اقلیم کوهستانی بیپایان، درختان کهنسالی با قطر چندین قوارهمیانشان دست چنان درهمتنیده و انبوه قد برافراشتهاند که نگاهکردن به دامنهٔ کوه،هیچوقت وهمِ نظارهشدن توسط صدها هزار دیدهبان خاموش را در دل بیدار میکرد.
در میان سایههایبهخاطر وهمآلود آن جنگل تاریک،نبود مردی آرام گام برمیداشت.
«حرکت کردن؟کنونی یعنی چیزیمیرفت بو بردن؟»
«همینطوره، قربان. دستورتون چیه؟»
«یه دستوپا زدن مذبوحانه. زمانبسته خیلی بدی رو برای روفرسوده کردن آخرین برگ برندهشون انتخاب کردن.»
مرد نیشخندی زدبهخاطر و با سرانگشتانشرزمیاش اشارهای گذرا کرد.
رزمیکاری بیصدا نزدیکشمار شد و باصرفاً خشوع بر خاک افتاد.
«به نیروها بگو. بگو زحمت سد کردنبندهای راهشون رو به خودشون ندن. مگه چقدرنخهای گیرمون میاد که بخوایم واسش خون بریزیم؟»
«پس چه کنیم؟»
«افراد رو تقسیم کن و بفرستشون سمت چوژیونگ و جنگل سنگی. بهشون بگو کاری به کارکرده کونمینگ، جایی که کمیسر نظامی منطقه هست، نداشته باشن. این رو هم به گوششون برسون کهطول هر کی اول از همه از دیوارهای دژ بالا بره، شخصاً خودم به شاگردی قبولش میکنم.»
با شنیدن اینشمار سخن، برقی از طمعبهخاطر در چشمان رزمیکاران درخشید.
دیری نپایید که همگی بانگی رساسیاه از سر تعظیم برآوردند و بهبودند سوی پایگاههای تعیینشده به راه افتادند.
مرد در خلوت خود تنهابسته ماند، لبخندی بر لب آورد وپارهشدهٔ تیغهٔ نیزهاش را در هوا چرخاند.
«ویجی چونیونگ، خیلی وقت بود دلمرزمیاش میخواست سر از تنت جدا کنم.هنوز همهچیز عجب سرانجامی پیدا کرد، نه؟»
«از پیروزیت مطمئنی؟»
«سی سال پیش با هم برابر بودیم.بندهای فکر کردی منِ امروز از اون یاروی تنبلیفرسوده که فقط یه جا لم داده بود ضعیفترم؟»
یکی ازبندهای پانزده اربابکهنه دشتهای مرکزی.
یکی ازصرفاً پنج حاکمعمق مسیر نامتعارف.
رهبر اتحاد هفتشمار شب، نیزه الهی،صرفاً درخشش روحربا، بائک وونگیول.
برخاسته از اتحاد غیرمتعارفمجموعهای مسیر تاریک، وابسته بهچرمی باند ماه هفتم جنگل سیاه.
اتحاد هفت شب، پیشوای جنگاوران بیخانمان و شمشیرهای مزدوری بود که به هیچ فرقهمیبافت و خاندانی پایبندی نداشتند؛ نه به جناح حق تعصبی میورزیدند و نه به جناحاین نامتعارف، و تنها در ازای درخشش طلا، تیغ هنرشان را از نیام بیرون میکشیدند.
در میان باند ماه هفتم جنگل سیاه، کهگرچه در مرز باریک میان حق و نامتعارف دستهبندیکرده میشد، او را صاحب برترین نیروی رزمی انفرادی میدانستند.
پس از فروپاشی و مرگ شیطان شمشیربهخاطر و ستاره کشتار آسمانی، او مدعی شدهزلال بود که مقتدرترینِ پنج حاکم مسیر نامتعارف است.
«فرقه جهان زیرین هم حسابی از هم پاشیده. کی باورش میشدشده یه حرومزادهٔ پدرکُش پیدا بشه که صندوقصندوق طلا جلوم بذاره تااون فقط مطمئن بشه استاد خودش زنده از این مهلکه بیرون نمیره؟»
«شاید بشه گفتچرمی حرکت هوشمندانهای بوده،شده رهبر اتحاد هفت شب.»
«خب، بایدصرفاً صبر کرد وهنرهای دید، مگه نه؟»
بائک وونگیول لبخندی موذیانه به گوشهٔ لببهخاطر نشاند و نگاهش را به تاریکی، به مردیخالصش که در میان سایهها کمین کرده بود دوخت.
حتی در ژرفای تاریک جنگل،پلاکهای حضور آن مرد رنگپریده با لبهایشده سرخ و درخشانش بهوضوح حس میشد.
«اون یارو، شیطان خون، واقعاًبسته میتونه تکوتنها جلو جاودانه شمشیر وپارهشدهٔ گدای سرگردان وایسه و پیروز بشه؟»
«مگر اینکه خودِ استاد یانگ خالص از گذشته سرلطف برآورد... وگرنه نام جاودانه شمشیر کوه ژونگنان به افسانهایمردی بر باد رفته در دنیای فانی بدل خواهد شد.»
«عجب ادعایی. پس به رهبر فرقت بگو کار که تموم شد،نبود باید با هم جامی بزنیم. در ضمن، یادت نره حالیش کنیمردی دستش به رهبر فرقه جهان زیرین نخوره، چون اون سهم منه.»
«اطاعت، سرورم. پیغام رو میرسونم.»
درست پس از ناپدید شدنبسته مرد، بائک وونگیول بهآرامی برفرسوده نوک شاخهٔ درختی چهارزانو نشست.
در میان امواج سهمگین چی که از استادان قلمرولطف آفرینش ساطع میشد، او تکتک امواج گزنده و آشکارمردی نیت کشتار را که پوشاندنی نبود، زیر نظر گرفت.
اینجا خاکی بود کهمیرفت جانهای بیشماری را درعمق کام خود کشیده بود.
کینه و حسرت بازمانده از پادشاهی دالیبندهای چنان غلیظ بر فضا سنگینی میکرد که گوییفرسوده هر گام آدمی در حوضچهای از خون فرومیرفت.
و اینک، درچرمی همین نزدیکی، کشتاری بهمراتببودند هولناکتر در راه بود.
اگر رهبر فرقه خون خلوتنشینیهنرهای خود را میشکست و شخصاًزلال گام در خاک دشتهای مرکزی میگذاشت.
آنگاه چه بسیار حاکمان و بزرگانیصرفاً که برای اجاره کردن شمشیرهای اتحادگرچه هفت شب، هزاران خروار طلا پیشکش میکردند.
از روزگار کهن چنین بود؛پلاکهای شمشیرهای مزدور همواره در بستربسته آشوب و خون شکوفا میشدند.