چپتر 249: فصل 249 - عروسی صلح و عشق (۴)
0استادان و رزمیکارانخودشیرینی برجسته هنوز تیانجینروزی را ترک نکرده بودند.
آنها در شهر مانده بودند و تمامفرقی تلاششان را به کار میبستند تا جنگجویانساده تحت فرمان خود را آرام و مهار کنند.
در واقع، باوارد گذشت زمان، سیل جمعیتبازارچهٔ بیشتری روانهٔ تیانجین میشد.
در خیابانهای پرپیچوخم و گستردهٔ تیانجین حتی یک کوچهٔ خلوترزمی هم پیدا نمیشد. هر شب، رزمیکاران و تاجرانی که مسافرخانهای گیرشانجایشان نیامده بود، بساط اردو زدن در حومهٔ شهر را علم میکردند.
با حجم عظیمی از کالاهایی کهروزی بیوقفه وارد و خارج میشد، بندر تیانجینوجههٔ دیگر با یک بازارچهٔ پرهیاهو فرقی نداشت.
دلیلی که همه رادیگر ماندگار کرده بود، بسیارنداشت ساده به نظر میرسید:
«قراره یه اتفاقی بیفته.»
این ماجرا درست پس از گردهمایی رهبرانچشم فرقههای اتحاد نامتعارف رخ میداد؛ رویداد عظیمی کهوجههٔ شاید هر صد سال یک بار اتفاق میافتاد.
شایعه شده بود که جوانترین پسر خاندان پنگ، همانزیر کسی که رهبری این جلسه را در دست داشت،اضطراب مهمانان عالیقدری را به جشن عروسی خود دعوت کرده است.
حتی رهبران فرقههای کوچکدیگر هم آنقدر احمق نبودندنداشت که متوجه قضایا نشوند.
نمیشد معنای نهفتهوارد در این ماجرادیگر را درک نکرد.
بعضیها مانده بودند تا خودشیرینی کنند و پیش چشمدنیای کسی که شاید روزی بر کل دنیای رزمی زیربگذارند آسمان حکمرانی کند، وجههٔ خوبی از خود به جای بگذارند.
برخی دیگر با اضطراب سر جایشان میخکوبدنیای شده بودند، چون میترسیدند اوضاع سیاسی درخوبی غیاب آنها به شکلی ناگهانی زیرورو شود.
دستهای هم فقط به این خاطر نرفته بودند تادلیلی زیر پای پیشکسوتان و ارشدان دیگر فرقههای بزرگ را بپایند؛بیفته بزرگانی که آنها هم هیچ میلی به رفتن نشان نمیدادند.
در این میان، بائکخارج وونگیول دقیقاً به همینپرهیاهو گروه آخر تعلق داشت.
«ارباب دژ ده هزاربعضیها شب و ارباب عمارتروزی ماه آسمانی هم موندگار شدن؟»
«بله، رهبر اتحاد. شنیدم اوناچشم هم دنبال کشتی نگشتن وآسمان بیسروصدا توی یه مسافرخونه منتظر نشستن.»
«هوم. اگه شمشیر شبح روح امپراتوری بود میتونستم درکشدلیلی کنم، اما اون تیر ترحمسوز اهل این حرفا نیست. یعنیبیفته واقعاً قصد داره بره و به پنگ هیونهوی تبریک بگه؟»
«شاید ترسیده باشه؟»
«دوکسام. ارباب عمارت ماهبعضیها آسمانی سه تا چیزروزی رو اصلاً توی زندگیش نمیشناسه.»
«بله؟ منظورتون چیه...؟»
کسی که پاسخ سؤالش را داد،پرهیاهو مردی بود که درست در همان لحظهبسیار درِ مسافرخانه را گشود و وارد شد.
جاودانه ساز مهتاب، جونگری سونگ، رهبر خاندانبازارچهٔ جونگری به داخل قدم گذاشت، روبهروی بائککرده وونگیول نشست و دستی در هوا تکان داد:
«اون نه آداب معاشرت میشناسه، نه صبر سرش میشه و نه ترسی بهحکمرانی دلش راه میده. روش و مسلکش حتی قبل از اینکه بهش بگن تیر ترحمسوز،غیاب همون دورانی که توی فرقه شمشیر هاینان بود هم شهرهٔ خاص و عام بود.»
با اشارهٔ دست جونگری سونگ،چشم پادوی مسافرخانه فوراً دوید، فنجانیآسمان نو آورد و برایش شراب ریخت.
جونگری سونگ نیشخندی زد،دیگر پیالهاش را سر کشید ودلیلی به بائک وونگیول چشم دوخت:
«میون تموم این آدمهای فضولی کهدیگر چشماشون دو دو میزنه و بوهمه میکشن، بدون شک تو از همه ارشدتری.»
«بقیه فقط تظاهر میکنن کهخودشیرینی رفتاری بزرگمنشانه و اصیل دارن. منزیر فقط یکم از بقیه صادقترم، همین.»
«احتمالاً حق با تو باشه.»
رهبران تمام دهبندر فرقه بزرگ، منتظر عروسیفرقی یک نفر مانده بودند.
عروسی قرن؛ جایی که دو خاندان رزمی بزرگ،پرهیاهو یعنی خاندان مورونگ و خاندان پنگ هبی، نوادگانساده مستقیم و برگزیدهٔ خود را به عقد هم درمیآوردند.
این پیوند، ثمرهٔ عبور ازخودشیرینی شکاف عمیق میان جناح حق وزیر نامتعارف و تسویهٔ کینههای دیرینه بود.
اگر قرار میشد این پیوند بر هم بخورد، هیچکس عمقآسمان پیامدهای فاجعهبارش را پیشبینی نمیکرد. حتی شایعاتی پیچیده بود که تقریباًچون تمام نیروهای خصوصی و ارتش خاندان پنگ در تیانجین جمع شدهاند.
عروسیِ چنین وزین ودیگر پرخطری ناگزیر دگرگونی بزرگینداشت در توازن سیاسی ایجاد میکرد.
درست مانند وضعیت کنونی.
«شنیدم خاندان نامگونگنکرد و رهبر اتحادپیش هم قراره بیان.»
«پنگ هیونهوی دعوتشون کرده؟»
«احتمالاً کار خودش بوده. البته حرفایی هم هست که میگن جاودانه شمشیر شخصاًبسیار ازشون دعوت کرده. کشتیهای تجاری خاندان نامگونگ همین حالا از نانجینگ دارن بهاتحاد سمت شمال حرکت میکنن. خیلی محتمله که اون گدای سرگردان هم بهشون ملحق بشه.»
«اگه بزرگان مقر اتحاد توی جایی جمعبازارچهٔ بشن که هر پنج حاکم مسیر نامتعارفکرده حضور دارن... تماشای این منظره واقعاً دیدن داره.»
«لحظهای که یکیشون بمیره یا حتی یه خراش برداره،دنیای جنگ بزرگ جناح حق و نامتعارف شعلهور میشه. اگهبگذارند قرار به دیدن باشه، عجب آتیشبازی باشکوهی راه میافته!»
حق با جونگری سونگ بود.
اینجا باخارج یک بشکهٔ باروتبازارچهٔ هیچ تفاوتی نداشت.
استادان اعظم متعالی؛ اسطورههایی چنان قدرتمند که تا اتفاقفرقی خارقالعادهای رخ نمیداد حاضر نبودند حتی چشم در چشممیرسید هم بدوزند، حالا داشتند همگی در یک نقطه جمع میشدند.
همین که جلسهٔ ده فرقه بزرگ اصلاً توانسته بود شکل بگیرد، خودش بهحکمرانی یک معجزه میمانست؛ حالا اگر پای استادان اعظم متعالی جناح حق هم بهسیاسی ماجرا باز میشد، هیچ کلمهای جز میدان کشتار نمیتوانست آن صحنه را توصیف کند.
یک استاد برای رسیدنپیش به قلمرو آفرینش ناگزیررزمی باید جان کسانی را میگرفت.
کسانی که خود را در پستوی خانهشان حبسنداشت میکردند تا در تنهایی به تمرین هنرهای رزمیمیرسید بپردازند، محال بود پایشان به چنین قلمرو والایی برسد.
هنرهای رزمی دانشی برای کشتن دیگران و محافظت از جاننداشت خویش است؛ از این رو تنها در کشاکش درگیری بااتفاقی حریفان و در لحظات نبردهای مرگ و زندگی به کمال میرسد.
بنابراین، کاملاً گریزناپذیر بود که استادی درچشم قلمرو آفرینش در کلاف پیچیدهای از کینهها ووجههٔ بدهبستانها با دیگر استادان همردهٔ خود دستبهگریبان باشد.
برای نمونه، ملکه شمشیر نامگونگچشم بییون کینهای عمیق و پاکنشدنیآسمان با اتحادیه ده هزار شبح داشت.
علاوه بر آن، رهبر اتحاد دنیای رزمی همان کسیدلیلی بود که اخیراً خلاء به جا مانده در چونگکینگ رابیفته تصاحب کرده و منافع اتحاد نامتعارف را پایمال کرده بود.
کم نبودند رزمیکارانی از مسیر تاریکدیگر که با تیغ نیروهای تحت فرمان مستقیمماندگار او، به ارواح سرگردان بدل شده بودند.
«اگه رهبر اتحاد، ملکه شمشیر و اون گدای دورهگرد، همزمان درزیر یک مکان کشته بشن... تیغ اتحاد دنیای رزمی حق از همونمیخکوب اول کند میشه و میتونیم جنگ رو به نفع خودمون رقم بزنیم.»
چیزی که ماجرا را حتی هراسانگیزتر میکرد،دنیای این بود که بائک وونگیول احتمالاً تنهاخوبی کسی نبود که چنین فکری به سرش میزد.
بائک وونگیول از اتحاد هفت شب، عضو فرقهاینداشت به شمار میرفت که همواره اصطکاک با فرقههایمیرسید بزرگ رزمی را به کمترین حد ممکن میرساند.
کسبوکار اصلیشان شمشیرهای اجارهای و مزدوری بود؛ فرستادن جنگجویان دورهگرد به درگیریهای کوچکماندگار و زدوخوردهای محلی. از این رو بهخوبی میدانستند که یک جنگ تمامعیار با فرقههایفرقههای بزرگ رزمی، بیبروبرگرد کارهای آیندهشان را بر هم میزند و رشتههایشان را پنبه میکند.
با این همه، درست در همین لحظه، وسوسهٔ ازدنیای میان برداشتن سران جناح حق پیش از آغاز نبرد،بگذارند زیر دندانش مزه کرده بود و چشماندازی فریبنده داشت.
همین که متوجه اینپیش فکر شوم در ذهنش شد،زیر مو به تنش سیخ شد.
جونگری سونگ بابندر دیدن نگاه بائکپرهیاهو وونگیول، سری تکان داد:
«آبروی خاندان پنگ هبی و خاندان مورونگ لگدمال میشه و به لجن کشیده خواهد شد. اتحادساده نامتعارف هم چارهای جز شروع جنگ نداره و فرقههای بزرگ جناح حق هم نمیتونن دست روشاید دست بذارن و تماشا کنن، پس با تمام قوا جمع میشن تا لشکری عظیم راه بندازن.»
طبق بیانیهای که پنگ هیونهوی در روزهای گذشتهروزی در تالار سنگ محک شمشیر ایراد کرده بود،خوبی حکمرانی او بیچونوچرا بر پایهٔ صلح بنا شده بود.
برقراری نظمی نوین،خودشیرینی متکی بر همبستگیروزی قدرتمند و اقتداری تزلزلناپذیر.
طبیعتاً چنین فرصتی برایدیگر تمام فرقههای بزرگ رزمی،نداشت یکسان و برابر تقسیم نمیشد.
ساختار به گونهای رقم میخوردبندر که بیشترین منافع، آشکارا بهنداشت چنگ اتحاد اژدهای شمالی میافتاد.
برای کسانی که چشم دیدن این سود کلان را نداشتند، فقطزیر کافی بود به رهبر اتحاد یا ملکه شمشیر شبیخون بزنند تامیخکوب هم شعلهٔ جنگ زبانه بکشد و هم اقتدار خاندان پنگ لکهدار شود.
این رخنه،بعضیها بیش ازپیش حد بزرگ بود.
چنان شکاف مهلکی که باور اینکه پنگفرقی هیونهوی شخصاً پای آنها را به اینساده دیار باز کرده باشد، در ذهن نمیگنجید.
«اصلاً چرا بایدوارد دست به چنین حرکتبازارچهٔ تند و تیزی بزنه...؟»
بائک وونگیول بانکرد اخم و کلافگی،پیش درمانده مانده بود.
اگر دوباره جنگ بزرگ میان جناح حق ورزمی نامتعارف شعلهور میشد، اتحاد رعد آسمانی و خاندانبگذارند پنگ هبی حتی توان پاسخگویی مناسب را هم نداشتند.
از دید آشیانه قاتلان، همینبازارچهٔ آشوب بهتنهایی مجالی طلایی برایهمه بلعیدن منافع اتحاد اژدهای شمالی بود.
هر چه باشد،وارد کنترل تیانجین دردیگر دستان آنها قرار داشت.
فرقه جهان زیرین نیز تنها با گردآوردن شاخههایروزی پراکندهاش و میانجیگری در تبادل اطلاعات میان دو جناحجای حق و نامتعارف، میتوانست خروارها طلا به جیب بزند.
گذشته از این، وضعیتی که در آن تمامی گروههایزیر تهدیدکنندهٔ فرقه جهان زیرین متلاشی شوند، از محبوبترین نقشههاییاضطراب بود که این فرقه همواره سودایش را در سر میپروراند.
اتحاد هفت شب به رهبری بائک وونگیولفرقی نیز کسانی بودند که از تقاضاهای سرسامآورساده ناشی از جنگ، سودهای نجومی درو میکردند.
برای آنها، درگرفتن جنگخارج بزرگ حق و نامتعارف ابداًفرقی اتفاق شومی به شمار نمیرفت.
دژ دههزار شب وبعضیها عمارت ماه آسمانی هم کهدنیای دیگر نیازی به گفتن نداشتند.
از آنجا که در پشت جبههٔ جناح حق جا خوش کرده بودند، هنگاموجههٔ هجوم نیروهای جناح حق به اتحاد اژدهای شمالی، میتوانستند به دلخواه پشت هر طرفیناگهانی که مایل بودند درآیند، منافع دندانگیرشان را بردارند و با خیال راحت عقب بنشینند.
وقتی سود احتمالی هر یک از فرقههایفرقی بزرگ، به شکلی آشکار بر خسارتهای ناشیساده از جنگ بزرگ حق و نامتعارف میچربید...
دعوت از چهرههای شاخص جناح حقدیگر به تیانجین، قلب تپندهٔ اتحاد نامتعارفهمه مسیر تاریک، چه معنایی میتوانست داشته باشد؟
«فکر کنمدرک میدونم توبعضیها سرش چی میگذره.»
جونگری سونگ تکخندهایخودشیرینی زد و پیالهاشروزی را سر کشید.
«این یه تلهست.»
«چی؟ منظورتون چیه؟»
«کافیه به کارای گرگ خونی گردنزن نگاه کنی تادنیای همهچیز دستت بیاد. فقط به کارایی فکر کن که اینبرخی پسرهٔ بیرحم و حسابگر تا حالا از خودش نشون داده.»
ارباب دژ دههزار شب، جونچشم اویباک، لب گزید و باآسمان دستتکاندنی اطرافیانش را مرخص کرد.
در خلوت اتاق مخفی، مانند کسیپرهیاهو که دل پردردی دارد و میخواهدکرده گلایه سر دهد، رو به شاگردش گفت:
«به نظرت پنگوارد هیونهوی الان چقدر نیرویبازارچهٔ نظامی میتونه بسیج کنه؟»
«شنیدم قشون خاندان پنگ به خاطر درگیریهایچشم داخلی حسابی ضعیف شده... اتحاد رعد آسمانیکند هم اوضاع چندان روبهراهی نداره، مگه نه؟»
«فقط همینه؟ مگه ناوگان ممنوعیت دریایی خاندان مورونگ پشتشزیر درنیومده؟ مگه با کشتیهای سیاه آبراه رو قفل نکرده وجایشان شمشیرهای اجارهای اتحاد هفت شب رو توی سرتاسر تیانجین نریخته؟»
«یعنی همهٔخارج اونا از پنگبازارچهٔ هیونهوی حرفشنوی دارن؟»
«معلومه که دارن.»
پنگ هیونهوی از حمایتبعضیها چشمبسته و همهجانبهٔ تمامیروزی فرقههای اتحاد نامتعارف برخوردار نبود.
برعکس، پایگاه حمایتیاش شکنندهتر بود وروزی نسبت به هر یک از رهبران پیشینوجههٔ اتحاد نامتعارف، اعتماد کمتری به او داشتند.
با این حال، پنگدیگر هیونهوی اصلاً در پینداشت حکمفرمایی بر آنها برنیامده بود.
اگر رهبران گذشتهٔ خاندان پنگ با تکیه بر زور بازو ودلیلی کشیدن طناب قدرت نظامی، اتحاد نامتعارف را به دنبال خود میکشاندند،این پنگ هیونهوی مسیر رام کردن آنها با چاشنی منافع را برگزیده بود.
خاندان مورونگ بهنکرد هیچ رو نمیتوانست بهچشم پنگ هیونهوی نارو بزند.
چراکه با شعلهور شدن جنگ بزرگروزی حق و نامتعارف، مورونگ سوجونگ همکند درست به اندازهٔ پنگ هیونهوی نقرهداغ میشد.
خیانت خاندانخارج جونگری نیزدیگر اساساً موضوعیتی نداشت.
به جز تیانجین، در سرتاسر دشتهای مرکزی هیچپرهیاهو لنگرگاه داخلی همپیمانی پیدا نمیشد که گنجایش جاساده دادن تمام کشتیهای سیاه آنها را داشته باشد.
مگر آنکه روانهٔ قلمرو جیانگنان میشدند؛پیش وگرنه بندری پیدا نمیشد که توان مدیریتحکمرانی ناوگانی با چنین عظمتی را داشته باشد.
در محافل خصوصی همه میدانستند که رهبر اتحاد هفت شب با پنگ هیونهوی پیمان برادریجای بسته و یکدیگر را «برادر بزرگتر» و «برادر کوچکتر» صدا میزنند؛ تازه میگفتند رهبر لانه آدمکشهافقط هم هر زمان پنگ هیونهوی اراده کند، مثل سگی دستآموز دواندوان میآید تا چکمههایش را بلیسد.
به عبارت دیگر،بندر اگر کسی افکارپرهیاهو دیگری در سر میپروراند...
حداقل در تیانجین، هیچخارج راهی برای فرار از چشمانفرقی تیزبین پنگ هیونهوی باقی نمیماند.
و درست در میان چنینخودشیرینی تدابیری، او عمداً از خودرزمی نقطه ضعف نشان داده بود؟
«اون همیشه همینطوری حرکت میکنه. اول یک بهانه و دلیل موجه میتراشه،کند بعد موقعیتی میسازه که باختن در اون غیرممکن باشه، و تازه بعدسیاسی از اون ضربه نهاییش رو وارد میکنه. آدم فوقالعاده موذی و حیلّهگریه.»
«این... زیادیخارج بدبینانه برداشت کردنبازارچهٔ ماجرا نیست، استاد؟»
«سونجائه. اگه تمام کارهایی کهبندر کرده فقط از روی شانس بود،دلیلی فکر میکنی تا الان زنده میموند؟»
پس از جلسه رهبران فرقه، جون اویباک به فرقه گدایانرزمی ماموریت داده بود تا هر اطلاعاتی را که ممکن است دربارهجایشان فعالیتهای پنگ هیونهوی به دست آورند، با ریزترین جزئیات گردآوری کنند.
زندگیای سراسر بیپرواییخودشیرینی و خشونت محضروزی پیش رویش نقش بست.
همواره طوری به نظر میرسید که گویی اونداشت کورکورانه به دل مکانهایی هجوم برده که ازمیرسید نظر هر عقل سلیمی، تله مرگ به شمار میرفتند.
اما آیا واقعاً اینطور بود؟
کل ماجرادرک فقط بهبعضیها همین خلاصه میشد؟
«نه، تمامبعضیها اینها از پیشچشم طراحی شده بود.»
اگر کسی دهها بار به دل مکانهایی بزند که از هر ده نفر،بسیار نه نفرشان تلف میشوند و هر بار هم زنده برگردد، شاید بار اول رانامتعارف بشود تصادف دانست، اما تکرار بیش از آن را هرگز نمیتوان پای شانس گذاشت.
هیچکس نمیتواند تمام عمر،خارج گردن خود را تنهاپرهیاهو روی تاس شانس قمار کند.
اگر پای شانس در میان نبود،پیش چه میشد اگر تمام این قضایاآسمان نقشهای حسابشده و از پیشتعیینشده بودند؟
اگر چنینبعضیها بود، وحشت واقعیچشم تازه آغاز میشد.
با این فرض که رفتارهای جنونآمیز او خود نوعی فریبکاری بوده، پس این مرد از همان دورانی که بچهای دماغو بیشماجرا نبود، داشت صفحهای شطرنجی از یک بازی عظیم را میچید و مهرههایش را تکان میداد؛ و تقریباً تمام فرقههای رزمی بزرگِکسی ده فرقه بزرگ را که پیشتر با او سر ستیز داشتند یا نسبت به او بیتفاوت بودند، به سمت خود کشانده بود.
«اون همیشه عمداً ادای آدمهای ضعیفتر روبازارچهٔ درمیاره. اگه حالا نقطه ضعفش رو نشونکرده داده، حتماً نقشهای برای فریب در کاره.»
«اگه اینطوره، بهتر نیست خودمون روپیش درگیر نکنیم و عقب بکشیم؟ یک نجیبزادهحکمرانی هرگز پاش رو در مسیرهای پرخطر نمیذاره.»
«اون هم قطعاً جزئی از هدفشه. فرضدنیای کن برگردیم به مقر اصلی خودمون. وخوبی بعد، فرض کن بعد از اون اتفاقی بیفته.»
بیا فرض کنیم بعد از بازگشت دژفرقی ده هزار شب به مقر اصلیاش، اینساده مراسم عروسی بدون هیچ دردسری به پایان برسد.
پس از پایان عروسی، فرقههای رزمیدیگر بزرگِ گردآمده راه بازگشت به دیارهمه خود را در پیش خواهند گرفت.
اگر در آننکرد هنگام، به کسیپیش شبیخون زده شود چه؟
کسانی که پیش از همه در مظان اتهام قرارزیر میگیرند، ناگزیر همانهایی هستند که زودتر از دیگران صحنه راجایشان ترک کردهاند و وقت کافی برای تلهگذاری به دست آوردهاند.
اگر او چنین افکار عمومی و جوفرقی مسمومی راه بیندازد... میتواند تنها با یکساده اشاره انگشت، مخالفانش را نیست و نابود کند.
پنگ هیونهوی باوارد زور بازو بردیگر اتحاد نامتعارف فرمانروایی نمیکند.
او مربی کارکشتهای است که هم هویجِچشم منافع را پیش رو میگذارد و همکند شلاقِ افکار عمومی را بر گردهها فرود میآورد.
به کسانی که زیر پروبالش درآیند پاداش میدهد،رزمی و حتی اگر با جداشدگان علناً دشمنی نورزد،بگذارند قصد دارد تکهتکهشان کند و تا استخوان ببلعدشان.
گزارش نخستین اقدام او، مربوط بهپرهیاهو دورانی که هنوز سری پرباد وکرده ناپخته داشت، خود گواه همین حقیقت بود.
«تالار اژدهای سیاه پکن، سیزده رزمیکار. همگی درجه سه. از فرقههای تابع خاندان پنگ هبی. درساده جریان نخستین خروج پنگ هیونهوی به دنیای رزمی، همگی به هلاکت رسیدند. طبق گزارش یکی از اعضایسال فرقه گدایان که مشغول دیدهبانی منطقه بود، نقل شده که او گوشت خام کشتهشدگان را میجویده است.»
«شایعهای وجود دارد مبنی بر اینکه او قصد داشته بانوی جوانی را که صحبتهایی درباره پیوند زناشوییجای با او مطرح بوده برباید، اما هیچ سندی به اثبات نرسیده است. با توجه به موقعیت پنگ هیونهوینرفته در آن برهه، احتمال اینکه پیش از برادران بزرگترش پیوندی برای او ترتیب داده شود، فوقالعاده ناچیز است.»
«بنابراین، شعبه پکن فرقه گدایان این رخداد را نوعی طغیان و انحراف ناشی ازخوبی یادگیری هنرهای شیطانی منحصربهفرد خاندان پنگ قلمداد میکند. مسلم دانسته شده که او عمداًزیرورو شایعه ربوده شدن نامزدش را بر سر زبانها انداخته تا بر این تباهی سرپوش بگذارد.»
«به دنبال این رویداد، درجه خطر پنگ هیونهوینداشت رو به بالا بازنگری شد و تدابیر نظارتیمیرسید بر ورودهای بعدی او به دنیای رزمی قوت گرفت.»
این نخستین گزارش رسمی ازبندر اقدام پنگ هیونهوی بیرون ازنداشت دایره منطق و عقلانیت بود.
چنین دیوانهای بزرگ شده بود، تکتک برادرانشچشم را کنار زده بود، و اینک بهکند عنوان جانشین رهبر خاندان پنگ برگزیده میشد.
اوضاع سیاسی آینده هر سرانجامی همروزی که پیدا میکرد، در این مقطعکند زمانی امکان ترک تیانجین برایش وجود نداشت.
«تو، چه غلطی داری میکنی؟»
«آه، ارشدبیوقفه تیر ترحمسوز.خارج خیلی خوش اومدید.»
«زبونبازی رو تمومش کن و جوابمپیش رو بده. اصلاً عقل توی سرت بودحکمرانی که پاشدی برای مقر اتحاد نامه فرستادی؟»
«اگه چهرههای سرشناس بیان وچشم توی این روز فرخنده جشن بگیرنحکمرانی و تبریک بگن، مگه چیز بدیه؟»
تیر ترحمسوز، سون هاریونگ، دندانهایشبازارچهٔ را با حرص روی هم فشردماندگار و به پنگ هیونهوی چشمغره رفت.
«هدفت منم؟»
«من جسارتدرک کنم چنینبعضیها فکری داشته باشم؟»
«اگه نیستی، پس چه مرگته؟!»
مقر فرماندهیخارج اتحاد دردیگر ووچانگ واقع است.
ووچانگ درستبیوقفه در قلب استانبندر هوگوآنگ جای دارد.
و استان هوگوآنگنکرد درست در مجاورتپیش گوانگشی پهلو گرفته است.
به بیان دیگر، عمارت ماه آسمانی نخستین پایگاهرزمی وابسته به مقر اتحاد جناح حق است کهبگذارند در این مسیر بر سر راه قرار میگیرد.
«اگه کسی توی تیانجین به رهبر اتحاد حملهنداشت کنه، مگه فرقه اصلی من اولین جایی نیست کهقراره ضربه میخوره؟! این دیوونهبازی رو از قصد راه انداختی؟»
«آه، میبینم که هیچ رازی از چشمبازارچهٔ ارباب عمارت ماه آسمانی، که آوازه نامش گوشبسیار چهار گوشه گیتی رو کر کرده، پنهان نمیمونه.»
«ای تولهسگ پررو…!»
«بله، دقیقاً هدفم همین بود.»
سون هاریونگ دندانهایش را رویبازارچهٔ هم سایید و با غیظهمه به پنگ هیونهوی خیره شد.
در برابر نیت کشتار وحشتناک یک استاد اعظم متعالی —فشاری خردکننده کههمه میتوانست یک رعیت عادی را در دم به کام مرگ بکشد— پنگدرست هیونهوی با خونسردی لبخند به لب داشت و بیخیال لباسش را مرتب میکرد.
با اشارهٔ دست او، خدمتکاریخودشیرینی لرزان جلو آمد و شروع بهزیر میزان کردن و آراستن جامهاش کرد.
لباسهای فاخری که برای جشن عروسی تدارک دیدهرزمی شده بود، یکی پس از دیگری بر قامتشبگذارند نشستند و به او هیبتی باوقار و چشمگیر بخشیدند.
با دیدن این وقاحت وبازارچهٔ بیخیالی، رگهای پشت دست سونهمه هاریونگ از خشم نبض زد.
«از اونجایی که جناب تیر ترحمبر اینقدر صادقانه حرف زدن، منم چیزی رو پنهانکرده نمیکنم و رک جواب میدم. بله، ارباب عمارت ماه آسمانی. در حال حاضر تویاتحاد کل اتحاد نامتعارف، بهجز شما حتی یک نفر هم نیست که «دوست» من نباشه.»
«این یعنی چی…»
«پس…»
پنگ هیونهوی با اشارهٔدیگر دستی خدمتکار را مرخص کرددلیلی و او فوراً عقب کشید.
سپس آرام قدموارد برداشت و درستدیگر روبهروی سون هاریونگ ایستاد.
«اگه قرار باشه به کسی به عنوان سوءقصدکنندهٔ پشتدنیای پرده شک کنن، من بدون کوچکترین تردیدی اسم ارباببگذارند عمارت ماه آسمانی رو در صدر اون فهرست میذارم.»
«تولهسگ… پس از همون اولش همروزی هدفت همین بود؟ اینکه این عروسیکند نکبتبار رو بندازی درست بعد از جلسه…؟»
«بله. واسهخارج همین یهدیگر درخواستی ازتون دارم.»
پنگ هیونهوی پاکتوارد ابریشمی نفیسی رادیگر از آستینش بیرون کشید.
پاکتی سرخرنگ و اعلابعضیها که با ظرافت تمام بادنیای نخهای زرین گلدوزی شده بود.
آن را بهخودشیرینی سمت سون هاریونگروزی گرفت و لبخند زد.
«واسه اینکه رفع اتهام بشه، خود شما باید بیشتر از هر کس دیگهایبسیار حواستون به امنیت مهمونها باشه. وقتی شیطان شمشیر، کسی که آوازهش در سراسر دنیانامتعارف پیچیده، شخصاً هوای مهمونهای والامقام رو داشته باشه، کی جرئت میکنه بهشون گزندی برسونه؟»
«میخوای… ازبیوقفه من به عنوانبندر محافظ استفاده کنی؟»
«من بهش میگم «دوست». آیا افتخار میدین با حضورتوندنیای به مراسم عروسی من صفا ببخشین؟ قول میدم تا دلتونبرخی بخواد با شراب ناب و غذای اعلا ازتون پذیرایی کنم.»
برای به رخ کشیدن نفوذ و اعتبارش،دنیای لازم بود تمام ده فرقهٔ بزرگ «یکصداخوبی و همدل» در این جشن حضور یابند.
چنین رویدادی نمادیبندر عظیم و بیسابقهپرهیاهو به شمار میرفت.
چه رسد به اینکه رهبربندر اتحاد دنیای رزمی و ملکه شمشیردلیلی نیز در آن مجلس حاضر باشند.
به راستی پیوندینکرد پرشکوه میشد که نامشچشم در تاریخ ثبت میگردید.
و پنگ هیونهوی از همینچشم اعتبار، به عنوان ابزاری برای تحکیمحکمرانی اقتدار و نفوذ خود بهره میبرد.
حتی اگر رهبران ده فرقهٔ بزرگ قلباً با این موضوع موافق نبودند،کرده خیل بیشمار رزمیکاران مسیر تاریک که زیر دست آنها همچون دریایی بیکرانرهبران به چشم میآمدند، از این شاهکار پنگ هیونهوی انگشت به دهان میماندند.
و این اتفاق…
خیلی زود بر مجمعبعضیها اژدها و ققنوس و کلدنیای اتحاد دنیای رزمی سایه میافکند.
حضور شخص رهبر اتحاد و ملکه شمشیر در گردهمایی متعلق به اتحاد نامتعارف، نخستینخوبی گام در مسیر آشتی و تنشزدایی تلقی میشد؛ اقدامی هوشمندانه که برخوردهای مستقیم میانزیرورو اتحاد دنیای رزمی و اتحاد نامتعارف را در آینده به کمترین حد ممکن میرساند.
این راهکاری زیرکانهبندر برای مهار وپرهیاهو خلع سلاح دشمنان بود؛
حتی اگر برای رسیدن بهبندر آن، دست زدن به تهدید،نداشت تلهگذاری و دسیسهچینی گریزناپذیر مینمود.
«چرا… چرادرک باید تا اینخودشیرینی حد پیش بری؟»
سون هاریونگ بیآنکه خودش متوجهچشم شود، مبهوت از دهانش پریدآسمان و این سؤال را پرسید.
پنگ هیونهوی حتی اگر دست روی دست میگذاشت ودلیلی آرام یک گوشه مینشست، باز هم به مقام رهبراتفاقی خاندان در فرقهٔ شماره یک مسیر تاریک تکیه میزد.
با توجه به روند رشد خیرهکنندهاش تا به امروز، پیوستننداشت به جمع پانزده ارباب دشتهای مرکزی کار دشواری برایش نبود وبیفته حتی بعید نبود روزی بر قلهٔ برترین فرد مسیر نامتعارف بایستد.
جایگاهش در اتحاد نامتعارف اندک نبودپیش و پیوندش با مقامات حکومتی نیزآسمان ریشهدار و عمیق به نظر میرسید.
با ایستادن خاندان مورونگ درچشم پشت سرش، منابع مالی وآسمان مادی بیپایانی در چنگالش قرار میگرفت.
او حتی بدون حفر چاه و چیدنفرقی چنین دامهای فریبکارانهای هم به ردههای بالایساده استادان نسل جدید با آیندهای درخشان پیوسته بود.
پس چرا؟
چرا به این شکل ناهنجارخودشیرینی و با چنین ترفندهای کثیفیرزمی این مراسم را به پیش میبرد؟
در برابر اینخودشیرینی حیرت، لبخند پررنگی بردنیای چهرهٔ پنگ هیونهوی نشست.
«چون ذاتاً آدم ترسوییام.»
«چی… گفتی؟»
«این پنگ ذاتاً ترسو و بزدله؛ طوری که وقتی بفهمم کسی قصد جونمحکمرانی رو توی دلش داره، شبا اصلاً خواب به چشمم نمیآد. وقتی هم کهسیاسی شب دراز بشه، فکر و خیال آدم شروع میکنه به پرواز کردن، مگه نه؟»
چهرهٔ سون هاریونگ از شنیدن این حرف بهرزمی شدت در هم رفت و پاکت ابریشمی رابگذارند با تندی از دست پنگ هیونهوی بیرون کشید.
پس از آنکه مدتی طولانی با پاکت ورنداشت رفت، آن را درون ردایش جای داد ومیرسید طوری که گویی نفس حبسشدهاش را بیرون میفرستد، گفت:
«تا روزبیوقفه عروسیت تویخارج تیانجین میمونم.»
«ممنونم ازتون، ارشد شیطان شمشیر.»
عجب تولهگرگ خطرناکی بود.
سون هاریونگ در حالی کهبازارچهٔ دندانهایش را از فرط غیظ رویماندگار هم میسایید، از اتاق بیرون رفت.
نمیخواست به این حقیقت تلخ اعتراف کند که چطورفرقی بازیچهٔ دست رزمیکاری شده که هم بسیار جوانتر ازمیرسید او بود و هم قدرتش فرسنگها با او فاصله داشت.
اگر کس دیگری از پنگ هیونهوی دلیلچشم این کار را میپرسید، باز هم ادعا میکردوجههٔ که با نهایت خلوص نیت پاسخ داده است.
تمام تلاشش این بود تا اطمینان یابددنیای بزرگترین هدیهاش به مورونگ چونگ، پیوندی غرق درجای دعای خیر، آرامش و مهر و محبت باشد.
برای اینکه دختر نازپروردهای که تمام عمرش را به عنوان یک بانویکرده قهرمان در جناح حق بالیده بود، هدف بدگویی و قضاوت خلقالله قرار نگیردفرقههای که زنی اغواگر بوده و اسیر دست اتحاد نامتعارف مسیر تاریک شده است…
چارهای جز دعوت از بزرگان معزز جناح حقپرهیاهو وجود نداشت تا خودشان از نزدیک شاهد این پیوندنظر باشند؛ این مطمئنترین و بهترین راه به شمار میرفت.
علاوه بر آن، این اقدام هشداری سبک و تلنگری زیرکانهرزمی به ژوگه یونسون و فرقه نیلوفر سفید محسوب میشد؛ کسانیاضطراب که بیتردید در پی فتنهانگیزی و دسیسهچینی در این وادی بودند.
«نانگرانگ، من دارم اینقدر سخت زندگیروزی میکنم و به آب و آتیشکند میزنم، پس چرا هیچکس قدرمو نمیدونه؟»
«ارباب جوان، ظاهربندر و رفتارتون حسابیپرهیاهو غلطانداز و بده.»
«این دیگه از اونخارج حرفاییه که بیرون ازپرهیاهو خونه عمراً به گوشم بخوره!»
پنگ هیونهوی خندهای سربعضیها داد و با شوخطبعیروزی انگشتش را روی پیشانیاش فشرد.