چپتر 52: ۵۲. آن حرامزادههای شرور جناح حق (۲)
0«چطوری یواشکی بریم داخل؟خطر اون یابوها از چیزیحال که فکر میکردم دورترن.»
«دقیقاً.»
بندر شهرستان چینگشیان چیزی بیناونا یه دهکده ماهیگیری کوچیک ودربار یه بندر تجاری متوسط بود.
خود شهرستان چینگشیان حتی برای شهری در این سطح هم کوچیکحرکت به حساب میاومد و مشکل این بود که کشتی سیاه خاندان جونگریغذاست خیلی بزرگتر از اون بود که بتونه تو همچین بندری پهلو بگیره.
فاصلهاش از بندر خیلی زیاد نبود، اماممکنه فانوسهای آویزون از کشتی سیاه اونقدر دوردربار بودن که نمیشد تا اونجا شنا کرد.
دقیقتر بگم، رفتنداشتن از اون مسیرکوچیکی یعنی لو رفتنِ صددرصدی.
اونقدر احمق نبودم کهحال تو یه شب بارونیجایی تو دریا شنا کنم.
نماد خاندان پنگخاصی ببره، و ببرقایقهای هم یه حیوون خشکیزیه.
«حتماً دلیلی داشتههیچ که تو اینکاملاً دهکده لنگر انداختن.»
«منظورت قتلعام روستاییهاست.»
«اگه میخواستن بدون گیر افتادن این کار رو بکنن، میتونستن تو همونقوی چونگچینگ انجامش بدن. برای خاندانی مثل جونگری، نابود کردن یکی دو تاحرکت روستای کشاورزی نزدیک خونه خودشون، بدون هیچ خطر لو رفتنی، کاملاً ممکنه.»
با این حال، اونا دقیقاً بین شونچونکوچیکی و یینگتیان، جایی که نفوذ دربار امپراتوریبزرگی قوی بود، دست به همچین کاری زدن.
این یعنی توهیچ این دهکده کار خاصیممکنه داشتن، و در نتیجه...
«حتماً قایقهای کوچیکیداشتن فرستادن تا باکوچیکی دهکده ارتباط بگیرن.»
حرکت دادن کشتیایممکنه به اون بزرگی بهیینگتیان خدمه زیادی نیاز داشت.
و این تعداد آدمداشتن مستقیماً به معنی نیازفرستادن به آب و غذاست.
از اونجا که رزمیکارها خیلی زیادکاملاً میخورن، اون کشتی قطعاً مجبور بودجایی آذوقهاش رو از ساحل تأمین کنه.
همونطور که منتظر بودیم، از اسکلهایکوچیکی که توش پنهان شده بودیم صدایکشتیای پای چند نفر به گوش رسید.
«یکنفر داره...!»
«هیس.»
طولی نکشید که سهخطر تا رزمیکار با فانوسهایحال کوچیکی تو دستشون پیداشون شد.
دو نفر از اون سه نفرکوچیکی داشتن یه گاری بزرگ رو میکشیدن کهبزرگی روش جعبههای سنگین زیادی چیده شده بود.
تماشا کردیم که چطورحال گاری رو روی یهجایی قایق ماهیگیری بار زدن.
سریع به مورونگ چونگداشتن اشاره کردم و بیسروصدافرستادن رفتم زیر آب دریا.
با وجود گرمایهیچ تابستون، آب بهکاملاً طرز وحشتناکی سرد بود.
وقتی مورونگ چونگ هم درستقایقهای کنارم وارد آب شد، دستمحرکت رو به سمت کمرش دراز کردم.
کلمات کوچیکی روممکنه روی کمرش نوشتمشونچون تا منظورم رو برسونم.
-بیا تو جعبه قایم بشیم.
[یادت میدم، یادت میدم، قطعاً انتقال صدا رو بهت یاد میدم. چندجایی بار قراره به یه بانوی جوان دمبخت دست بزنی؟ عقلت رو ازکوچیکی دست دادی؟ این هرزگیِ مخصوص مردم هان تا مغز استخونت نفوذ کرده...]
-حواسم روخاصی پرت میکنه،نتیجه ساکت باش.
[بس کن! بسممکنه کن! فهمیدم! دیگهشونچون ننویس! قلقلکم میاد!]
مورونگ چونگ یهخاصی لرزشی کرد وقایقهای بیسروصدا دنبالم شنا کرد.
از اونجا که هر دومون هنرهایکاملاً رزمی رو یاد گرفته بودیم، شناجایی کردنِ بیصدا کار خیلی سختی نبود.
زیر بارون سیلآسا، پیدا کردن سر یهفرستادن آدم که روی دریای تاریک شب شناوره، حتیزیادی برای یه استاد قابلتوجه هم کار آسونی نیست.
گذشته از اون، بعید بوداونا یه استاد با اون سطح مهارتامپراتوری رو برای همچین کارای پَستی بفرستن.
به لطف همین موضوع، تونستیمنتیجه خودمون رو به عقب قایق ماهیگیریحرکت که به آرومی حرکت میکرد بچسبونیم.
میتونستیم غرغرهایخودشون ضعیف رزمیکارهاخطر رو بشنویم.
«لعنتی، تا کیداشتن باید به اینکوچیکی کار ادامه بدیم؟»
«ما از کجا بدونیم؟حال تا وقتی نقرههامون رو درستوحسابینفوذ میدن، فقط دهنمون رو میبندیم.»
«فکر میکنیزدن واقعاً پولمونداشتن رو کامل میدن؟»
«شنیدم خاندان جونگری ممکنه هر عیبی داشته باشن، اما وقتیشونچون پای خرج کردن پول و استخدام آدمها در میون باشه،خاصی خساست به خرج نمیدن. بیا فقط کارمون رو خوب تموم کنیم.»
«فقط مورمورم میشه. راستی، واقعاًقایقهای میخوای بعد از گرفتن پول ودادن رفتن از اینجا، بیسروصدا زندگی کنی؟»
«چی؟»
«اگه این موضوع رو به اتحاد اژدهای شمالی گزارش بدیم، پاداشش خیلیدادن چشمگیره. ما تا حدودی میدونیم قضیه از چه قراره. میتونیم از هررزمیکارها دو طرف یه مبلغ هنگفت بگیریم و چند سالی آفتابی نشیم، همین.»
«میفهمم چیخودشون میگی. ایدهخطر بدی نیست.»
این مکالمه کاملاً برازندهنتیجه جنگجوهای سرگردان درجه سهارتباط از مسیر تاریک بود.
اونا شمشیرزنهای اجیرشدهای بودن کهاونا بدون هیچ فرقهای پرسه میزدندربار و مهارتهای رزمیشون رو میفروختن.
نگاهی به هم انداختیمداشتن و بیصدا از عقبفرستادن قایق ماهیگیری بالا رفتیم.
جعبه خیلی بزرگتر ازخطر چیزی بود که ازحال دور به نظر میرسید.
برای اینکه فقطداشتن محل نگهداری غذاکوچیکی باشه زیادی بزرگ بود.
من و مورونگ چونگ خزیدیم جلو، هریینگتیان کدوم یه گوشه از جعبه رو گرفتیمکاری و با احتیاط درش رو بلند کردیم.
رزمیکارهای درجه سه که زیرنتیجه صدای بارون مشغول وراجی با همحرکت بودن، اصلاً متوجه کار ما نشدن.
نوک انگشتهام از بس آرومرفتنی حرکت میکردم بیحس شده بودشونچون و عرق سرد روی پیشونیم نشست.
خیلی زود، باداشتن یه صدای غژغژکوچیکی خفیف، جعبه باز شد.
«هیک...!!»
لحظهای که در رو باز کردمقایقهای و محموله داخلش رو دیدم، بدوندادن لحظهای درنگ دستم رو بردم جلو.
مطمئن بودمخودشون که مورونگ چونگرفتنی قراره جیغ بکشه.
خوشبختانه تونستم درست قبلنتیجه از اینکه دهنش روارتباط باز کنه، لبهاش رو بپوشونم.
در حالی که با آرنجماونا به زور جعبه رو نگه داشتهامپراتوری بودم، سریع روی پشت دستش نوشتم.
-آروم باش.
یه نفس عمیق بکش.
آروم باش.
[میکشمشون...!!]
-برنامه منمزدن همینه، پسداشتن آروم باش.
[بدون شک میکشمشون...! چطور تونستن...رفتنی همچین... همچین کاری!! یه آدمشونچون چطور میتونه این کار رو بکنه...!!]
جعبه پر از جسد بود.
بدنهای رنگپریده و خاکستری، کهاونا بدون هیچ جراحت بزرگی مردهدربار بودن... جسدهایی با ظاهر نسبتاً تمیز.
بوی تند وخاصی واضح مرگ ازقایقهای داخلش به مشام میرسید.
به نظر نمیرسیدهیچ مدت زیادی ازکاملاً مرگشون گذشته باشه.
با دست چپم،داشتن به زور بینشونکوچیکی فضایی باز کردم.
-بیا بریم تو.
زود باش.
[من... من...]
-اگه میخوایخاصی فرار کنی، همینقایقهای الان بهم بگو.
با هم میریم.
اما اگهزدن میخوای بری داخل،نتیجه منطقی فکر کن.
چه انتقام باشه،هیچ چه مجازات، یاکاملاً هر چیز دیگهای.
لحظهای که ضعیفها عقلشوننتیجه رو از دست بدن، هیچبگیرن راهی برای زنده موندن ندارن.
ما الانکاملاً تو قلبحال لونه دشمن بودیم.
داشتیم وارد جایی میشدیم کهنتیجه به محض لو رفتنِ نفوذمون،بگیرن به طرز فجیعی کشته میشدیم.
با حرفهای من،هیچ منطق به چشمهایکاملاً مورونگ چونگ برگشت.
[من یه منظرهداشتن شرمآور... خیلی شرمآور ازفرستادن خودم نشون دادم. متأسفم.]
جوابی ندادم.
یک بار چشمهاش رو محکمنتیجه بست و بدون هیچ تردیدی،بگیرن خودش رو بین جسدها جا داد.
منم دنبالش رفتمهیچ داخل و به آرومیممکنه در جعبه رو بستم.
خوشبختانه به نظر میرسیدنتیجه سروصدای کوچیک ما تو صدایبگیرن بارون خفه و گم شده.
میون حس ناخوشایند جسدها، بوی تعفن ویینگتیان آب بارون، من و مورونگ چونگ بدنمون روزدن به هم چسبوندیم و نفسمون رو حبس کردیم.
[دستت... دستت...]
انتقال صدای مورونگهیچ چونگ درست کنارکاملاً گوشم زمزمه شد.
اونقدر تو هم فرو رفته بودیم کهفرستادن تقریباً نیازی به انتقال صدا نبود، باخدمه این حال اون به لکنت زبانش ادامه داد.
[دستت کجاست؟ این... اینحال به نظر میاد دست یه...نفوذ یه جسد باشه. دستت کجاست؟]
با حرفش، دستمخاصی رو دراز کردم وکوچیکی آروم به شونهاش زدم.
مورونگ چونگ نفسش روخطر حبس کرد و نوکحال انگشت اشارهام رو محکم چسبید.
[تو... تو نمیتونی از انتقال صداکوچیکی استفاده کنی. ما برای حرف زدن بهبزرگی دستهامون نیاز داشتیم. هیچ دلیل دیگهای نداره.]
به خودمکاملاً زحمت جوابحال دادن ندادم.
نه، نمیتونستم جواب بدم.
برای ارتباط برقرار کردن از طریق نوشتن، باید کلماتاونا رو با انگشتم پشت دستش مینوشتم، اما به نظرکاری میرسید اون هیچ قصدی برای ول کردن انگشتم نداره.
در عوض، دستی کهنتیجه انگشتم رو گرفته بود،ارتباط محکم تو دستم گرفتم.
بعد چندکاملاً بار آروم پشتاونا دست کوچیکش زدم.
کمکم لرزش شونههاش آروم گرفت.
[تا... تا کی میخوای نگهش داری؟ ولش کن. تو یهشونچون آدم رذلی. چطور جرئت میکنی بدون اجازه دست یه بانویخاصی نجیبزاده رو بگیری؟ این غیرقابلبخشه. من دیگه نمیتونم ازدواج کنم.]
عجب فیلمیه.
وقتی یه خندهممکنه ریز کردم، مورونگ چونگیینگتیان حتماً صداش رو شنید.
برای مدت طولانیای مجبورداشتن شدم طوفانی از انتقالفرستادن صداهای کرکننده رو تحمل کنم.
با اینکه بین جسدها چپیده بودیم،کاملاً جای شکرش باقی بود که بهجایی نظر میرسید وضعیت روانیش خوب مدیریت شده.
راستش رو بخوای، این منظره برای کسی کهارتباط تو اواخر دوران نوجوانیشه خیلی وحشتناک بود، خیلی بیشترداشت از چیزی که بخواد باعث یه ترومای روانی بشه.
با این حال، خب.
فکر کنم باید بهداشتن این واقعیت دلخوش میکردیمفرستادن که حداقل، تنها نبودیم.
تا وقتی که حس نکردم جعبه توسط دستحال رزمیکارها بلند شده و داره به یه جاییقوی منتقل میشه، انگشت مورونگ چونگ رو ول نکردم.
تا اون موقع، انتقال صداهاشقایقهای کمکم فروکش کرده بود و فقطدادن صدای نفسهای آرومش به گوش میرسید.
تنها چیزی که الان بینمون حس میکردم،یینگتیان نگاه تیز مورونگ چونگ بود که باکاری دقت به سمت من خیره شده بود.
[صداهایی میشنوم!]
منم میشنوم.
دو بار پشتممکنه دستش زدم تا بهشیینگتیان بفهمونم که حواسم هست.
مورونگ چونگ بلافاصله ساکت شد.
یه لحظه بعد، جعبهایخطر که ما رو حملحال میکرد یه جایی گذاشته شد.
وارد کشتی سیاه شده بودیم.
طولی نکشید کهممکنه صدای چروکیده وشونچون پیری به گوش رسید.
«بذاریدش اونجا.زدن این شمارهداشتن چند بود؟»
«این چهارمی بود، قربان.»
«یکی دو بار دیگه، وقایقهای تکنیک بزرگ کامل میشه. میتونیدحرکت تا آخر امروز تمومش کنید؟»
«البته، قربان. هه هه. ممکنه جعبهشونچون برای پر کردن کم بیاریم، اماقوی چیزایی که باهاشون پرشون کنیم کم نمیاد.»
«عالیه. پاداشتون قطعاً کم نخواهدنتیجه بود. دو برابر چیزی کهبگیرن قول داده بودم بهتون میدم.»
«باعث افتخاره، قربان!»
رزمیکارهایی که جعبه رونتیجه گذاشته بودن، با صداهایارتباط شاد و سرخوش دور شدن.
با یه حدس سرانگشتی، به نظر میرسید حداقل سهنفوذ تا جعبه دیگه پر از جسد اونجا چیده شدهنتیجه و اونا قصد داشتن حداقل دو تا دیگه هم بیارن.
جعبه به اندازه کافیداشتن نیست، اما چیزهایی کهفرستادن باهاشون پرشون کنن کم نمیاد...
«حتماً واقعاًخودشون همه روستاییهاخطر رو کشتن.»
انگار که مورونگ چونگنتیجه هم به همین موضوع فکربگیرن میکرد، نوک انگشتهاش سفت شد.
اونقدر محکم فشار دادحال که انگشتم تیر کشید، براینفوذ همین سریع پشت دستش زدم.
خیلی زود،زدن فشار دستش روینتیجه دستم شل شد.
به صداهای بیرون گوش دادم وکاملاً تازه بعد از اینکه همهجا کاملاًجایی ساکت شد، زیر لب بهش گفتم.
«بیا آروم بریم بیرون.»
«باشه.»
به نظر میرسیدخاصی صداش تا حدودی انرژیشکوچیکی رو از دست داده.
حتی وقتی در جعبه رو آروم بازممکنه کردم، مورونگ چونگ هیچ کاری جز تماشایدربار من نکرد و دستهاش بیقرار تکون میخورد.
به نظر میرسیدداشتن هیچ قصدی برایکوچیکی کمک کردن نداره.
فکر کرده فقط خودش تو ناز و نعمت بزرگنفوذ شده؟ منم از نوادگان مستقیم یه خاندان بزرگ بودمنتیجه و تا حالا دست به سیاه و سفید نزده بودم.
واقعاً که.
همونطور که تو دلم غر میزدم و ازحال جعبه میاومدم بیرون، مورونگ چونگ بالاخره خودش روقوی آروم کشید بیرون و یکم ازم فاصله گرفت.
«یهو چت شد؟»
«امم. اِ... اممم.»
«چی؟»
«بارون؟ داشتم فکر میکردم یکم زیرکاملاً بارون خیس بشم... دریا؟ شاید یهجایی آبتنی سریع تو دریا هم بد نباشه...»
«بله؟»
«باز داری چه چرتوپرتهایی میگی؟»
«تو، بوی وحشتناکی میدی. بوی مرگقایقهای میدی. الان شبیه یه مرده متحرکی.دادن هیچ فرقی با یه عروسک جسدی نداری.»
«چرا اینو فقط بهخطر من میگی؟ همین الان یهاونا انگشت از روی شونهات آویزونه.»
«...!!!!»
همینطور که مورونگ چونگ دستهایش را تکانیینگتیان میداد و نزدیک بود جیغ بکشد، سریعکاری جلو رفتم، دهانش را پوشاندم و زمزمه کردم.
«شوخی کردم! جنبه شوخیداشتن نداری؟ اگه جیغ بکشی،فرستادن این دفعه واقعاً میمیریم!»
با حرف من، مورونگ چونگ برای لحظهای طولانیحال به من خیره شد و بعد کف دستمقوی را که روی دهانش بود، محکم گاز گرفت.
دردم گرفت.
«... زمان و مکان رو بشناس. سخته که به ایندربار طرز حرف زدنِ سبکِ مخصوصِ مردم هان عادت کنم. شماها بایدفرستادن از ما یاد بگیرید. ما مردمی باوقار، خونسرد و صادق هستیم.»
«گفتم که ببخشید.»
در حالی که باخطر بیخیالی جوابش را میدادم،حال محیط اطرافمان را برانداز کردم.
خوشبختانه، به نظرداشتن میرسید هیچکس دیگری متوجهفرستادن حضور ما نشده است.
بیشتر صدایکاملاً آدمها ازحال بالای سرمان میآمد.
با توجه به صدایداشتن بلند باران، به نظرفرستادن میرسید آنجا عرشه باشد.
کارگران روی عرشههیچ در حال اینطرفکاملاً و آنطرف دویدن بودند.
ما درخاصی انبار بار یکقایقهای کشتی قاچاق بودیم.
«حالا کجا بریم؟»
«بیا انبارزدن رو بگردیم ونتیجه بعد بریم پایین.»
«پایین؟»
«کشتیهای قاچاقخاصی معمولاً انبارهاینتیجه دو طبقه دارن.»
البته که اتحادممکنه اژدهای شمالی همشونچون کشتیهای قاچاق داشت.
برای فرقههای بزرگ رزمی این دوران که درفرستادن کنار رودخانه یا کانالی مستقر بودند، داشتن حداقلزیادی یک کشتی قاچاق، تبدیل به نوعی رسم شده بود.
چه برای جابهجایی افراد، چهرفتنی کالاها، یا اقلامی که طبقشونچون قوانین مینگ بزرگ ممنوع بودند.
یک کشتی قاچاق،داشتن تنها با نگهداریاش، وسیلهایفرستادن با کاربردهای بیپایان بود.
اساساً، استفاده از کانالها همیشه سریعترشونچون از جادههای اصلی بود و همینقوی موضوع دلیل محکمتری به حساب میآمد.
و طبیعتاً، از آنجا که این یککوچیکی کشتی باری برای فعالیتهای غیرقانونی بود، دو طبقهخدمه بودن انبار بار مسئلهای کاملاً عادی محسوب میشد.
طبقه بالا برای اقلامی بود که در صورت کشف شدن،شونچون با پرداخت رشوه نادیده گرفته میشدند و طبقه پایین برایخاصی چیزهایی بود که حتی رشوه هم نمیتوانست رویشان سرپوش بگذارد.
با اینکه وقتی پرچم اتحاد اژدهای شمالی برافراشته بود، بازرسیهاحرکت به شدت نادر میشدند، اما شنیده بودم که مقامات گاهیمستقیماً اوقات فقط به قصد گرفتن رشوه دست به بازرسی میزدند.
در چنین مواردی، آنها فقط انبار اول راجایی نشان میدادند و مقامات که کاملاً از وضعیتخاصی آگاه بودند، پولی میگرفتند و اجازه عبور میدادند.
راحتتر است که به آن بهقایقهای چشم یک سیستم دوجانبه سودآور نگاهدادن کنیم؛ چشمپوشی کردن صرفاً برای حفظ ظاهر.
اگر میخواستم توضیح بدهم، باید میگفتم که سیستمحال سرمایهداری در چین قرون وسطی، بسیار پیشرفتهتر ازقوی آن چیزی بود که کسی بتواند تصور کند.
«موقع برگشت میتونیم دنبال عموت بگردیم.کوچیکی فعلاً، یادت هست که برای اومدن بهبزرگی اینجا دو تا هدف داشتیم، مگه نه؟»
«اینکه بفهمیم خاندان اون جینجو و خاندان جونگریجایی دارن چه نقشهای میکشن... بله. من کوتهفکرانه عمل کردم.داشتن منطقیتره که اول اون اطلاعات رو به دست بیاریم.»
مورونگ چونگ در تأیید حرفمنتیجه سر تکان داد و همراه منحرکت شروع به گشتن انبار بار کرد.
جعبههای بار که با تورهایی شل وممکنه ول بسته شده بودند، همگی پر ازدربار جسد، ظروف عجیب، عود، دارو و طلسم بودند.
از آنجا که بیشتر اجساد دستنخورده بودند، هیچ خونی درحرکت کار نبود، اما آنجا کمتر شبیه یک کشتی قاچاق و بیشترمعنی شبیه یک سیاهچال برای احضار شیاطین از جهنم به نظر میرسید.
ژانرها دارنکاملاً با همحال قاطی میشن.
رنگ اززدن روی مورونگداشتن چونگ هم پرید.
او در حالی که با دقتکاملاً و زحمت جعبهها را بررسی میکرد، ازنفوذ شدت خشم و انزجار لبش را میجوید.
گشتن کلخاصی انبار بارنتیجه زمان زیادی برد.
از آنجا که این انبار متعلقشونچون به یک کشتی بسیار بزرگ بود،قوی فقط چک کردن اقلام، تلاش زیادی میطلبید.
طولی نکشید که مورونگداشتن چونگ از گوشهای ازفرستادن انبار مرا صدا زد.
«اینو ببین.»
«همم... میدونی چیه؟»
«این یه آرایش آیینی مربوط به جناحهای نامتعارفه. مننفوذ تو این زمینه تخصص زیادی ندارم، برای همین جزئیاتش روقایقهای نمیدونم، اما این یه آرایش ناقصه. و وسعتش... خیلی بزرگه.»
«بزرگه؟»
«من هیچی در مورد خود هنرهای جناحهای نامتعارفحال نمیدونم. اما چشم این رو دارم که ارزشقوی اقلامی که اینجا گذاشته شدن رو تشخیص بدم.»
خاندان مورونگ پلی میاننتیجه جورچنها، دریای شمال، چوسانارتباط و دشتهای مرکزی است.
از آنجا که آنها پایگاه خود را درست درنفوذ مقابل گذرگاه شانهای تأسیس کردهاند، بیشتر تاجرانی که واردنتیجه پکن میشوند، از سرزمینهای خاندان مورونگ در لیائونینگ عبور میکنند.
این وضعیتی شبیه به فرقه شیطانیقایقهای است که مسیرهای تجاری با مناطق غربیکشتیای را از طریق جاده ابریشم کنترل میکند.
خاندان مورونگ به طرز بیاندازهای ثروتمند است و اواونا به عنوان کسی که در این خاندان متولد شدهکاری بود، ناگزیر چشم تیزی برای ارزیابی ارزش کالاها داشت.
او بهخاصی چیزهای مختلفی اشارهقایقهای کرد و گفت.
«اون گوگرده، که پیدا کردنش تو این منطقه سخته. با توجه به رنگ و سطحش، کیفیت خیلی بالایی داره. شنگرف هم درجه یکه. باید از شنگرف مناسبی استفادهخدمه بشه تا وقتی نور به رنگ قرمزش میتابه، یه هاله نارنجی نشون بده. این یه محصول درجه یکه که با خاک طلا مخلوط شده. کیفیت ریشه تاجالملوک سفیدِگوش فرآوریشده هم حیرتانگیزه، و من تا حالا حتی چشمببری تو این سطح ندیده بودم. پولی که برای اینا خرج شده، برای ساختن یه صندوقچه از جنس طلا کافیه.»
«و پنج تاخاصی جعبه پر از جسدکوچیکی دهقانها هم در کنارش.»
«بله. جادوگران خاندان جونگری دارن هر چیزی رو که آماده میکنن، اینجایی یه تکنیک عظیمِ معمولی نیست. برای کمک به چنین هنرهای شیطانیای، عجیبکوچیکی نیست اگه خاندان اون جینجو به دشمن عمومی دنیای رزمی تبدیل بشه.»
«همم...»
من نمیتوانستم هیچ حرفیحال در مورد جادوگری بزنم،جایی چون هیچچیز در موردش نمیدانستم.
استاد کنفوسیوس قاطعانه بر این باورقایقهای بود که انسان حتی نباید دربارهدادن ارواح بینظم و نیروهای عجیب صحبت کند.
با دیدن اینهیچ افتضاح، فهمیدم که استادممکنه کنفوسیوس هرگز اشتباه نمیکرد.
مکتب عقل و منطق،نتیجه یعنی کنفوسیوسگرایی، چنین اعمالیارتباط را کاملاً رد میکند.
«بیا بریم پایین. اگه نتونیماونا طلسمها رو بخونیم، دیگه چیزیدربار برای دیدن اینجا وجود نداره.»
«بله.»
اگر طبقه اول، که از نظرشان برایممکنه دیدن بقیه قابلقبول بود، اینطور به نظر میرسید،امپراتوری پس چه چیزی در طبقه پایین منتظرمان بود؟
آیا قطبنمای اخلاقیِداشتن دنیای رزمی قرون وسطیفرستادن کاملاً دیوانه شده است؟
درِ منتهی بهخاصی طبقه پایین را بدونکوچیکی مشکل خاصی پیدا کردیم.
شاید به خاطر استفاده مکرر ازکاملاً آن، یا شاید چون مخفیگاه بسیارجایی امنی بود، هیچ نگهبانی آنجا حضور نداشت.
با دیدن رد خونهای کشیدهشدهقایقهای روی زمین، آب دهانمان را قورتدادن دادیم و در را باز کردیم.
قیژژ، درکاملاً با صدای لولایاونا زنگزدهای باز شد.
بوی غلیظزدن و زننده خوننتیجه به صورتمان خورد.
هرچه از نردبانهیچ کوچک پایینتر میرفتیم،کاملاً این بو قویتر میشد.
نفس آرامی کشیدمداشتن و بعد سنگچخماقکوچیکی را روشن کردم.
چیک، به محض اینکه فتیله آتششونچون گرفت، سریع آن را به مشعلیقوی که روی دیوار آویزان بود نزدیک کردم.
به زودی،زدن منظره داخل اتاقنتیجه کوچک نمایان شد.
«...!!»
صدای نفسِ بریدهبریدهداشتن مورونگ چونگ راکوچیکی در کنارم شنیدم.
«گووه... هوووه...»
و در فاصلهای دورتر،داشتن در حاشیه نور کوچکفرستادن مشعل، چیزی آویزان بود.
زنجیرهای آهنی آغشتههیچ به خون همهجاکاملاً پخش شده بودند.
بدون توجهخاصی به آنها، بهقایقهای جلو حرکت کردیم.
خیلی زود، قامت مردی میانسالاونا که با زنجیر بسته شدهدربار بود، در دیدرس قرار گرفت.
مردی که نیمهبرهنه آویزانداشتن بود و تمام بدنش ازارتباط زخمهای وحشتناکی پوشیده شده بود.
با دیدن چشمبند غرق در خونیکاملاً که روی چشمهایش بود، به نظرجایی میرسید بیناییاش را از او گرفته بودند.
زیر نافش، درداشتن اطراف دانتیان، بریدگیکوچیکی عمیقی به چشم میخورد.
آنها فقطکاملاً دانتیانش راحال خرد نکرده بودند.
آن... بیرون کشیده شده بود.
«عمو...!!»
مورونگ چونگخاصی با فریادی گریانقایقهای به جلو دوید.
او جلوی بدن مرد ایستاداونا و دست لرزانش را بادربار احتیاط به سمت او دراز کرد.
«چونگآ...؟ تویی، چونگ...؟»
«عمو... عمو...! چطور، چطورخطر ممکنه این... چه بلاییحال سرت اومده... آخه چی...!»
پس از آن، مورونگ چونگ وکوچیکی مرد برای مدت طولانی به زبانی کهبزرگی تا به حال نشنیده بودم صحبت کردند.
به نظرکاملاً میرسید یکحال گویش شمالی باشد.
مدتی بعد، وقتی مورونگ چونگنتیجه برگشت، با چشمانی که ازبگیرن اشک میدرخشیدند به من نگاه کرد.
«بیا... بیا برگردیم.»
«تموم شد؟»
«هر چیزی که باید میفهمیدماونا رو فهمیدم. فقط، فقط یهدربار لحظه... فقط یه لحظه، لطفاً.»
مورونگ چونگ که سعی میکرد باقایقهای آرامش صحبت کند، به پشتم چنگدادن زد و دوباره شروع به هقهق کرد.
طولی نکشید کههیچ با دستی لرزان،کاملاً دسته تیغهاش را گرفت.
شینگ، صدای بیرونداشتن کشیده شدن تیغه ازفرستادن غلافش به گوش رسید.
«برنگرد، پشت سرت روحال نگاه نکن. نمیخوام این روینفوذ خودم رو بهت نشون بدم.»
«نجاتش نمیدیم؟»
«دیگه خیلی دیره. عموخطر رو نمیشه نجات داد. و...اونا حتی اگه میشد نجاتش داد...»
فکر کنمخاصی میدانستم آن کلماتِقایقهای ناگفته چه بودند.
در قلب لانه دشمن، فرارِاونا امن با یک بیمار بهدربار شدت مجروح مثل او غیرممکن بود.
این نوعیزدن مرگ ازداشتن روی ترحم بود.
شنیدم که مرد در حالیرفتنی که گونه مورونگ چونگ را نوازشیینگتیان میکرد، چیزی با صدایی گرم گفت.
کمی بعد، باداشتن صدای برشی نرم،کوچیکی صدا قطع شد.
صدای فینفینکاملاً کردن برای مدتاونا طولانی ادامه داشت.
و بعد، تق.
صدای بازگشتخودشون تیغه بهخطر غلافش شنیده شد.
مورونگ چونگ بهداشتن پشتم آمد و دوبارهفرستادن ردایم را محکم گرفت.
«انتقام... منکاملاً انتقام میخوام.حال میخوام انتقام بگیرم.»
«باشه، بیا بگیریم.»
«اما، اما...خودشون خیلی خطرناکه.خطر ما زنده نمیمونیم.»
«باشه، پس بیا بمیریم.»
«داری چیکاملاً میگی...؟ مـ-مـ-ماحال باید زنده بمونیم!»
«در میان سخنان برحق ونتیجه بیشماری که استاد کنفوسیوس گفته،بگیرن جملهای شبیه به این هست.»
اگر صبحدم طریقت را بشنوم،رفتنی شامگاه میتوانم بدون حسرت بمیرم.شونچون (از کتاب منتخبات: فصل انسانیت)
«و طریقتِ خاندانداشتن ما همیشه بهکوچیکی معنای تیغه بوده.»
پرورشِ این طرز فکرحال که "روی زانوهایت زندگی نکن.نفوذ روی پاهایت بایست و بمیر."
شامل آموزههای بیشماری مثل "نترس.
بدترین اتفاقیخودشون که میتونهخطر بیفته چیه، مرگ؟"
وقتی در یک خط خونیِ پرشور با این روحیه سرکش و ذاتی بهبزرگی دنیا میآیی و چنین آموزشهای شخصیتیای را طولانیتر از دوره آموزش اجباری درمجبور کره مدرن قرن بیست و یکم دریافت میکنی، تبدیل به چنین چیزی میشوی.
این احساس که نمیتوانمحال فقط تماشا کنم کهجایی او اینطور به تنهایی بمیرد.
این غریزه کهخاصی اگر کمک کنم، شایدکوچیکی هر دو زنده بمانیم.
و یک قاشق حسابوکتابِ منطقی که اگر اوحال زنده بماند و برگردد، شاید در آینده بتوانمقوی خاندان مورونگ را به عنوان حامی خودم داشته باشم.
«بیا انجامش بدیم.»
بیایید همان کلماتی را بگوییم کهشونچون اجدادمان همیشه وقتی برای انجام کاریقوی تیغه به دست میگرفتند، به زبان میآوردند.
«ممنون، ممنون... ممنونم...؟»
مورونگ چونگ صورتش راخطر در پشتم پنهان کردحال و هقهق گریه سر داد.
داره خیس میشه.