چپتر 178: به سوی یوننان (۳)
0«ستاره قهرمان آسمانیرزمی باید بره یه گوشهظرافت به کاراش فکر کنه.»
خونی که تارزمی زیر چانهام بالا آمدهظرافت بود را قورت دادم.
خیلی بیانصافی بود.
هیچ زخمی روی بدنمان نبود.
چون هیچکداممان با نیتخاندان کامل برای استفاده ازفرمها حرکات کشنده ضربه نزده بودیم.
به عبارت دیگر، تکنیکهای نیت را ردظرافت و بدل نکرده بودیم؛ فرمهای تکضربهای کهرفتهای با قدرت یک استاد اعظم متعالی برابری میکرد.
در این شرایط، یک تبادلحرکاتم خالص از هنرهای انرژی شمشیر کافیمرا بود تا باعث جراحات داخلی شود.
جدی نبود، اما کاملاًنخستین مشخص بود که منمیتوانستم در موضع ضعف قرار دارم.
این دیگه چه داستان کاتولو-طوری بود که بافرمها قدرت یه ستاره به دنیا بیای؟ بچهای مثلعقب اون حتی بدون این چیزا هم میتونست پیداش بشه.
اگه اینطوریه، حداقلرزمی باید یه پنجرهبیشتر وضعیت به من میدادی...!
«شوهر، شکست رو قبول میکنی؟»
«هنوز نه!»
جرینگ!
تیغه باربخواهید دیگر هواخاندان را شکافت.
یک ضربهبودند سبک برایتمام محک زدن.
تا زمانی که فرمهایم را بهمیکردم تیغه رعد آشوب نخستین محدود میکردم،تمام تکنیکهایی که میتوانستم استفاده کنم مشخص بودند.
به بیانبخواهید دیگر، تمامخاندان حرکاتم خوانده میشد.
هوایونگ بارهابخواهید و بارها مبارزهپنگ مرا دیده بود.
و راستش را بخواهید، هنرهای رزمیخوانده خاندان پنگ بیشتر از ظرافت فرمها،دیده بر شتاب و تکانه تکیه داشت.
با چنین حرکات لو رفتهای، درمیکردم یک مبارزه برابر عقب رانده میشدم، مگرحرکاتم اینکه از یک تکنیک نهایی استفاده میکردم.
از طرف دیگر، منخاندان هیچکدام از فرمهای هنرفرمها الهی شیطان آسمانی را نمیشناختم.
هر لحظه احساسرزمی میکردم با یک سؤالظرافت چهارگزینهای مرگبار روبهرو هستم.
جرینگ-جرینگ-جرینگ!
هر بار که دستهاینخستین هوایونگ تار میشد، میتوانستممیتوانستم مسیرهای حملهاش را ببینم.
مسیرهای انرژی اورزمی حداقل به سهبیشتر شاخه تقسیم میشد.
در یک هنر رزمی معمولی فکربیشتر میکردم دارد حرکات فریبنده قاطیشان میکند،داشت اما در مورد او اینطور نبود.
هر سه واقعی بودند.
«محدود کردنش بهآشوب هنرهای مقدماتی جوابمیکردم نمیده. این تقالبه.»
«دست عمیق شیطانی روحخاندان سیاه یه هنر مقدماتی ازشتاب هنر الهی شیطان آسمانیه، شوهر.»
«نه.»
میخواستم بپرسم اصلاً چرا یکحرکاتم نفر باید هنرهای انرژی شمشیر رامرا در یک هنر مقدماتی یاد بگیرد.
اما از طرفی، او در هفت سالگیتکنیکهایی فارغ از قلمرویی که در آن بود،خوانده توانایی شکل دادن به انرژی شمشیر را داشت.
اگر سیستم هنرهای رزمی خاندان من برای به حداکثر رساندن تواناییهای ذاتیداشت فیزیکی توسعه یافته بود، و تمام عناصر دیگر را فدا میکرد تاهیچکدام فاصله مناسب را حفظ کرده و یک فرم تکضربهای قاطع فرود بیاورد...
در همین راستا، سیستم هنرهای رزمی هوایونگظرافت طوری به نظر میرسید که فارغ ازرفتهای قلمرو، تنها برای مدیریت 'انرژی' بهینهسازی شده بود.
در حالی که ما یک فرم تکضربهای را صیقل داده بودیم که فراترراستش از قلمروها بود، به نظر میرسید فرقه مخفی آسمان ششم از کوهستانهای آسمانیرفتهای روشهایی برای گردش انرژی توسعه داده بود که از قلمرو خود شخص فراتر میرفت.
احتمالاً به همین دلیل بود که دو برادرمیتوانستم بزرگتر هوایونگ در سنین پایین مردند، چون چنین چیزهاییبارها به عنوان هنرهای مقدماتی به آنها آموزش داده میشد.
یعنی باید فکر میکردم هوایونگ به این دلیلفرمها اینقدر قوی است که از آن آموزش ابتداییعقب دیوانهوار در کودکی جان سالم به در برده بود؟
«هر کدومشون یه نخ واقعیه.
نخهای انرژی ساخته شدهتمام از انرژی شمشیر، انعطافپذیر وبارها ظریف، اما نه چندان قوی.»
اگر بارعد تیغهام جارویشاننخستین میکردم پاره میشدند.
با وجود اینکه نخهایخاندان فیزیکی نبودند، اما هرفرمها رشته دوام چندانی نداشت.
چیزی که شگفتانگیز بودخاندان این بود که چطور باشتاب ظرافتی باورنکردنی در هم میلولیدند—
مشکل این بودبیان که فقط یکخوانده کلاف نخ نبود.
جرینگ-جرینگ-جرینگ!
مسئله این بودرزمی که مثل یک آبشارظرافت به پایین سرازیر میشدند.
آن هم در حالی کهپنگ نه از تکنیک نهایی استفاده میکردتکیه و نه از یک حرکت کشنده.
فقط دفع کردن، مسدود کردنحرکاتم و منحرف کردن حملات، ناگزیرمبارزه مرا به مرز محدودیتهایم میرساند.
حالا که اینطور در برابرش قرار گرفتهتکنیکهایی بودم، میفهمیدم چرا اون هیونگسین وقتی دست ومیشد پایش بسته شده بود، مثل دخترها جیغ میکشید.
حتی در این سطح هم،پنگ هوایونگ میتوانست با یک استادتکانه اعظم متعالی تبادل ضربه کند.
بدون استفاده از نیت.
اگر میخواستم تحلیلش کنم، حس میکردم اومیشد در ازای فدا کردن قدرت مخرب کوبنده،بخواهید به یک خروجی انرژی بینظیر دست یافته است.
شاید در واقعیت اینطور نبود، اما برایتکنیکهایی حریفش این حس را داشت که دستهای تقریباًمیشد بینهایت از انرژی شمشیر در حال باریدن است.
«اون همون موقعی کهخاندان با اون هیونگسین جنگیدفرمها هم از من قویتر بود...»
آهی از ته دل کشیدم.
مگه این دختر یه سال از من کوچیکتر نیست؟ با اینکه رسیدن به یکبخواهید قلمرو بالا در سنین جوانی لزوماً مهارت رزمی نهایی یک نفر را ثابت نمیکند،عقب اما وقتی جزء به جزء بررسیاش میکردم، این فاصله حتی بیشتر هم حس میشد.
در این صورت،آشوب باید به اولینمیکردم هدفم در اینجا میرسیدم.
هوایونگ دقیقاً چقدر قویخاندان بود؟ باید از چه سطحشتاب قدرتی آگاه میبودم؟ خلاصه بگویم.
اگر قرار بود با استادی در قلمروظرافت آفرینش روبهرو شویم، آن هم در وضعیتیرفتهای در یوننان که مطلقاً مجبور به فرار بودیم.
پشتم را باید بهتمام چه کسی میسپردم و چگونهبارها باید با حریف روبهرو میشدم؟
این مبارزه تمرینی ازنخستین همان ابتدا از رویمیتوانستم حس رقابت شروع نشده بود.
تنها وسیلهای بودرزمی برای تحلیل نقاط قوتمانظرافت و سازماندهی مجدد تاکتیکهایمان.
«هوایونگ.»
«بله، شوهر.»
«این رو خوب دفاع کن.»
از دریافت حملاتشرزمی دست کشیدم وبیشتر به عقب جهیدم.
دسته انرژی شمشیر که به سمتمبیشتر نشانه رفته بود، تکهای از عرشهداشت کشتی را کند و محو شد.
نفسم را کنترل کردم،تمام فاصله گرفتم و تیغه رابارها از روی شانهام پایین آوردم.
گذاشتم با زاویهای آویزان بماند،محدود طوری که فقط لبه تیغهبودند به سمت او اشاره میکرد.
کل بدنم را شلخاندان کردم، نفس عمیقی کشیدمفرمها و به آرامی بیرون دادم—
فشوو...
«این یهبودند حرکت کشندهتمام به حساب نمیاد؟»
«میتونی دفاعش کنی، مگه نه؟»
«میتونم ببرم.»
«ها.»
هوایونگ هم دستانشبیان را پایین انداختخوانده و لبخند زد.
با نگاهی که انگار شکر ذوبشدهمیکردم از آن میچکید، فرم بدنم را براندازحرکاتم کرد، گویی داشت هر جزئیاتش را میلیسید.
فانوسی که با وضعیتی متزلزلپنگ در ورودی کابین تاب میخورد،تکانه سوسو زد و خاموش شد.
لیم هوایونگ یک نابغه بود.
او از همان اولین خاطراتش تماممیکردم زندگیاش را با شنیدن چنین کلماتیتمام گذرانده بود، پس حتماً حقیقت داشت.
چیزی وجود داشترزمی که خیلیها دربیشتر موردش اشتباه میکردند.
لحظهای که او برای اولین بار عقلانیت خود راشتاب به دست آورد، در شش سالگی و پس ازمیشدم ملاقات با پنگ هیونهوی در عمارت خاندان پنگ نبود.
از دیدگاه خودش، اوتمام در زندگی قبل ازهوایونگ آن هم کاملاً منطقی بود.
فقط نیازی ندیده بود که از حرفهای دیگرانمیتوانستم پیروی کند، و دلیل یادگیری گفتار و رفتارهوایونگ برای کنترل ظاهرش را هم درک نکرده بود.
بنابراین، لیم هوایونگ زندگیخاندان قبل از آن را نیزشتاب به وضوح به یاد داشت.
کودکیاش، ارشدها و برادران بزرگترش که با طمع بهشتاب فیزیک بدنیاش چشم دوخته بودند، پدرش و ارشدهای تالارمیشدم داخلی که با نگاههایی پیچیده از بالا به او مینگریستند—
تمام زندگیاشبودند قبل از ملاقاتحرکاتم با پنگ هیونهوی.
کسانی که با او روبهرو میشدند به دومیتوانستم دسته تقسیم میشدند: کسانی که به او ترحمهوایونگ میکردند و کسانی که به او طمع داشتند.
در دنیایی بیرنگ که شبیه به خاکستریِ مرده بهشتاب نظر میرسید، او با بدنی متولد شده بود کهمیشدم به هر حال قرار نبود عمر طولانی داشته باشد.
چه دلیلی داشت کهخاندان به نگاههای دیگران اهمیت بدهدشتاب و خودش را جمعوجور کند؟
و سپسبودند با پنگتمام هیونهوی ملاقات کرد.
او مجذوب احساس و رنگیمحدود شد که هرگز پیش از آنبیان ندیده بود—محبت، نه طمع یا ترحم.
هیچ راهبخواهید دیگری برایخاندان توصیفش وجود نداشت.
او تنها کسی درخاندان این دنیا بود کهفرمها با رنگ منحصربهفرد خودش میدرخشید.
چطور میتوانست عاشقش نشود؟
بنابراین از چیزهاییآشوب که او بهمیکردم یادش میداد پیروی کرد.
به پوشش و گفتارش توجه کرد، قلمموییظرافت برای نوشتن به دست گرفت، کیسه عطرداررفتهای به خود آویخت و هنر چای را آموخت.
چون او عمیقاًرزمی به دانشاندوزی علاقه داشت،ظرافت او نیز مطالعه کرد.
چون او در هنرهایتمام رزمی برتری داشت، اوهوایونگ نیز آنها را تمرین کرد.
این احساس کمتر شبیه محبتمحدود و بیشتر شبیه تحسین بود، وبیان کمتر شبیه تحسین و بیشتر شبیه...
«من اونو میخوام.»
طمع بود.
یک حسبودند مالکیت عمیقتمام و خفهکننده.
گنجینهای بیقیمت که تنهانخستین چیزی بود که در اینکنم دنیای بیارزش به چشم میآمد.
ارباب جوان هم همینطور بود؛ او چیزهایظرافت باارزش را دوست داشت، بنابراین هوایونگ چارهایرفتهای نداشت جز اینکه به چیزی باارزش تبدیل شود.
ارزشی که دیگران در او میدیدند تنها خط خونیشتاب شیطان آسمانی و فیزیک بدنی شیطانی افراطیاش بود، ومیشدم گاهی اوقات ظاهرش، اما برای پنگ هیونهوی اینطور نبود.
او نه تحت تأثیرتمام زیبایی قرار میگرفت و نهبارها پیشینه او را ضروری میدانست.
تنها چیزی که برایش مهم بود اینتکنیکهایی بود که آیا او برای زندگیاش سودمندخوانده و برای اهدافش مفید است یا نه.
آن نگرش او، که باپنگ دقت محاسبه میکرد و تنهاتکانه بر اساس همان قضاوت میکرد.
ناامیدکننده بود،بخواهید اما در عینپنگ حال، قابل تحسین.
تزلزلناپذیر دربودند برابر ثروت،تمام زیبایی و قدرت.
مثل یک جوینده طریقت—
بله، او شبیه جویندگانخاندان طریقت در متون مقدس قدیمیشتاب فرقه الهی به نظر میرسید.
«آه، منبخواهید واقعاً، واقعاً، واقعاًپنگ میخوام مالکش بشم.»
او میخواست مالک این مرد جوان شود؛ مردی که روی عرشهمرا تاریک و همزمان با خاموش شدن چراغها، با چشمان آبی نافذشتکانه به او خیره شده بود، آن هم برای مدتی بسیار طولانی.
اگر ممکن بود، برای همیشه.
فقط برای همیشه.
تا جایی که ذهنش خالی شود، جایی که درونش مثل آبنباتتکیه چسبناک ذوب شود، جاری شود و جمع شود، و آنقدر جمعنهایی شود تا در نهایت با شیرینی بجوشد و رها شود تا بپوسد.
او میخواست این مرد را درخوانده چنگ خود داشته باشد، در آغوشش،دیده تا او را محکم نگه دارد.
این مرد درخشانآشوب را، تا بهمیکردم دست هیچکس دیگری نیفتد.
شاید... نه،بخواهید او باید اینپنگ کار را میکرد.
او باید مالک این مردپنگ میشد، تنها کسی که درتکانه این دنیا اینقدر درخشان میدرخشید.
این عشق او بود.
کمی غلیظتررعد از یک احساسمحدود تازه و تپشدار.
اما در عین حال، بسیار والاتربیشتر از آن بود که بخواهد صرفاًداشت به عنوان حس مالکیت توصیف شود.
بنابراین، این دلبستگیرزمی چیزی در حدبیشتر یک پرستش مذهبی بود—
پس.
میخواست اورعد را درنخستین آغوش بگیرد.
محدودیت پنجساله، داشتن یکخاندان وارث، قولی که بهفرمها شیطان آسمانی داده بود.
بدون اهمیتبخواهید دادن بهخاندان این چیزهای پیشپاافتاده.
«باید ازبودند همین الانتمام خواستهام رو بگم.»
«چی هست؟»
«از امشب، پیش من میخوابی.»
«نه. قبلاًبخواهید هم بهتخاندان گفتم. ما...»
«حتی اگه هیچ کاری هم نکنیم اشکالی نداره، مطلقاًبارها هیچ کاری. من هرگز اول بهت دست نمیزنم، شوهرم...بیشتر اگه از این خوشت نمیاد، پس باید منو ببری.»
در حالی که حرفهایی میزد کهمیکردم خودش هم باورش نداشت، او همتمام نفس عمیقی کشید و بیرون داد.
عطر شیرین گلهای زنبقخاندان آرامآرام با تپش قلبشفرمها در هوا پخش شد.
او نیت خود راخاندان در فاصلهی بین هرفرمها تپش قلبش جای داد.
نیت، همان ارادهی قلب بود.
گوش سپردن بهآشوب صدای قلب ومیکردم پیروی از ارادهی آن.
احساسی که اگر به زبانپنگ میآمد به راحتی تبخیر میشدتکانه را در اعماق وجودش سرکوب کرد.
آن را با کیسهای معطر پوشاند،بیشتر در ابریشم پیچید، با دقت بستهبندیداشت کرد و مهر و مومش کرد.
و حالا یکییکی بازشان میکردحرکاتم تا در نهایت مثل غنچهایمبارزه که میشکفد، آن را نمایان کند—
در حالی که به چشمان پنگ هیونهوی نگاهمیتوانستم میکرد، اجازه داد کلمات سرزمینی دور در غربهوایونگ که او نمیتوانست بفهمد، روی لبانش شکل بگیرد.
«...بیتو نمیتوانم، زندگی کنم.»
«زبان پارسی؟»
«اگه یه روزی قصد داشتی به فرقه مخفیهوایونگ آسمان ششم ملحق بشی، شوهرم، بهتره یادش بگیری. بیشترپنگ متون مقدس فرقه ما به زبان پارسی نوشته شدن.»
«اینطوری بایدرعد کلی زباننخستین یاد بگیرم...»
«فقط کافیه پارسی روخاندان یاد بگیری. بقیه خطوطفرمها به چه دردی میخورن؟»
آمادهسازی کامل شده بود.
با صدایبودند ترکی، تختهی نازکحرکاتم عرشه خرد شد.
مسیر دورعد پیکر بانخستین هم تلاقی کرد.
جرنگ!
در حالی که با نگاهی خالی پرواز تیغه خاندانبارها پنگ را که از دستم لیز خورده و به دوردستظرافت میرفت تماشا میکردم، هزاران احساس مختلف به سمتم هجوم آورد.
همانطور که فکر میکردم، تنها چیزهاییمیکردم که میشد به آنها اعتماد کردتمام تلاش، تمرین، اخلاقیات درست و یادگیری بود.
اگر کسی چشمش را فقط به ویژگیها یا استعدادهاییشتاب میدوخت که توسط موجود شروری مثل ستاره قهرمان آسمانیمیشدم داده شده بود، همیشه به چنین سرنوشتی دچار میشد.
هوایونگ با نگاهی تهی به لباسهای عمیقاً پارهشدهاش خیره شد، سپستکیه دستش را دراز کرد و تیغه در حال پرواز خاندان پنگنهایی را در هالهای از انرژی شمشیر پیچید و آن را گرفت.
تیغه به آرامی بهتمام عقب پرواز کرد وهوایونگ در غلاف من جای گرفت.
«آخرش خودت رو نگه داشتی.»
«قصد نداشتم بکشمت که.»
«ولی باختی.»
اینکه بگویم «تو با تمام قدرتتخوانده جنگیدی!» باعث میشد بیش از حددیده آدم حقیر و کوچکی به نظر برسم.
«آره، باختم.»
«هوهو... اوهوهو. هههههه...»
هوایونگ مدت طولانی ریزریز خندید،پنگ دور من چرخید و سپس بهتکیه سمت خدمتکارانش پرید و دور شد.
تازه آن موقع بودتمام که سرم را بلند کردمبارها و به اطراف نگاهی انداختم.
«یه کشتی رو داغون کردیم.»
میتوانستم جنگجویان گروه تجاری چون رابیشتر ببینم که در ساحل رودخانه جمعداشت شده بودند و هوایونگ را تشویق میکردند.
همراه با قطعات کشتی تجاری کهبیشتر تکهتکه شده بود و به سختی درچنین نزدیکی من روی آب شناور مانده بود.
تعادلم را روی یک تخته حفظخوانده کردم، آه عمیقی کشیدم و خودم راراستش از لبهی آب به بیرون هل دادم.
«واقعاً فقطبخواهید یه موخاندان فاصله داشت.»
«آره، آره.»
«تو چون فقط یه آدم معمولی درجه یک هستی نمیفهمی،مبارزه ولی اگه اونجا یه ذره بیرحمتر بودم، یکیمون میمرد. وفرمها احتمال خیلی زیادی وجود داشت که اون یه نفر من نباشم.»
«باز شروعرعد کرد. بیا،نخستین اینو بخور.»
گایونگ یک تکه گوشت گاو خشکشدهبیشتر را که به خوبی روی آتش کبابچنین شده بود به دستم داد و خندید.
آب گوشت خشکشدهیرزمی خیس را چلاندم وظرافت به هوایونگ نگاه کردم.
او هم در رودخانه خیسحرکاتم آب شده بود، اما درمبارزه کمال تعجب، لباسهایش کاملاً خشک بودند.
به محض اینکه از آب بیرونمیکردم آمده بود، با سپر انرژی محافظتمام خود رطوبت را از بین برده بود.
«سپر انرژی محافظ خاندان منپنگ نمیتونه این کار رو بکنه. دلیلشتکیه این نیست که قلمرو من پایینتره.»
«میدونم.»
«آه.»
وقتی نگاهم با نگاه هوایونگ تلاقیمیکردم کرد، او با حالتی که قلب آدمحرکاتم را به تپش میانداخت، لبهایش را لیسید.
به وضوح میتوانستم حس کنم کهبیشتر چشمانش به آرامی بدنم را براندازداشت میکند و لرزهای به ستون فقراتم میاندازد.
احساس میکردم مثل یک طعمهیپنگ تمیز و آماده هستم کهتکانه جلوی یک ببر گذاشته شده.
در همین حین، ژوگه یونگ که داشتمیشد یک تکه گوشت خشک را به آرامی رویرزمی آتش باز کباب میکرد، رک و راست گفت:
«خب، چطور بود؟ همونطور کهمحدود گفتی، تو سطح من سختبودند بود که بتونم چیز زیادی ببینم.»
«همم.»
بعد از اینکه سرم را تکانبیشتر دادم تا آب باقیمانده را بگیرم، بطریچنین مشروب را از دست ژوگه یونگ قاپیدم.
«دست و پایبیان ما به شکلخوانده عجیبی با هم هماهنگه.»
«چی؟»
«هنرهای رزمی خاندان ما و سیستم هنرهایظرافت رزمی فرقه شیطانی از ریشه با همرفتهای فرق دارن، اما به طرز عجیبی مکمل همدیگهان.»
ویژگی هنر الهی شیطان آسمانیِ هوایونگ، یا بهتر است بگویم فرقه شیطانی، «کنترلچنین ظریف انرژی شمشیر» و «خروجی بیحد و مرز» است. مقدار کل انرژی شمشیریالهی که او میتواند به کار بگیرد آنقدر کوبنده است که بیپایان به نظر میرسد.
از طرفبودند دیگر، منتمام فرق دارم.
من از روشی استفاده میکنم که در آن یککنم مقدار مشخص و محدود از انرژی را برای به دستمرا آوردن قدرت آتشین و کوبنده، در یک لحظه متمرکز میکنم.
این روش بر اساس توانایی فیزیکیای است که بتواندشتاب این فشار را تحمل کند و سیستم هنرهای رزمیایمیشدم که برای به حداکثر رساندن آن طراحی شده است.
به عبارت دیگر، من یکپنگ تیغهی بینهایت تیز هستم کهتکانه بعد از یک بار چرخش میشکند.
آنقدر تیز که بتواند یک زخم کشندهمیشد و قطعی به استادی در قلمرو بالاتربخواهید وارد کند، نه فقط استادی در قلمرو یکسان.
هوایونگ میتواندرعد این رانخستین پشتیبانی کند.
چون هوایونگبخواهید دقیقاً نقطهخاندان مقابل من است.
با خروجی کل و کوبندهاش، میتواندبیشتر استادی را که به قلمروی بالاتر ازچنین خودش رسیده، برای مدت کوتاهی زمینگیر کند.
به عبارتبودند دیگر، ما دوحرکاتم نفر با هم.
«میتونیم رودررو باآشوب یه استاد اعظممیکردم متعالی مبارزه کنیم.»
آیا این فکر برای دو جوانبیشتر در قلمرو استاد اعظم بیش ازداشت حد مغرورانه است؟ نه، احتمالاً نیست.
با پشتیبانی هوایونگ، قطعاً امکانپذیر است که تیغه روحربا را آزاد کنم؛داشت تکنیکی که فقط میتوانم حدود پنج بار در روز انجام دهم و نیازهنر دارد تمام انرژی ذهنیام را با تمرکز شدید در یک لحظه سرازیر کنم.
«بیشتر چیزهایی که نیاز داشتم روخوانده بررسی کردم. یه روز دیگه صبر میکنیمراستش و بعد با خاندان جونگری تماس میگیریم.»
فردا شب، کشتی سیاهنخستین خاندان جونگری بعد از جمعآوریکنم اطلاعات در مورد یوننان برمیگردد.
ما سوار آنرزمی کشتی میشویم و بهظرافت سمت یوننان حرکت میکنیم.
به سوی آن سرزمین پهناور وبیشتر دورافتاده، که گفته میشود بیش از نیمیچنین از آن تحت کنترل فرقه خون است.
شب بعد، سوار کشتی سیاه شدم کهتکنیکهایی این بار با فانوسهای کاملاً روشن نزدیکخوانده میشد، اما فقط برای اینکه چیز عجیبی بشنوم.
«باید خودمبخواهید رو شبیهخاندان چی جا بزنم...؟»
«منظورم یهبخواهید عروسک جسده.خاندان یه عروسک جسد.»
جونگری یوم در حالی که لباسهای پارهپاره وهوایونگ آغشته به خون خشکشده و سیاهشده را بالاخاندان گرفته بود، با صدای بلندی زیر خنده زد.
«مطمئناً اون دوستان فرقه خون که همهشون احمقمیتوانستم نیستن. فکر میکنی اونا همینطوری این گروه روهوایونگ به رهبری ارباب جوان پنگ همونطور که هستن میپذیرن؟»
«...»
«و تعدادتون هم خیلی زیاده.پنگ باید خودتون به گروههای دوتکانه یا سه نفره تقسیم بشید.»
با شنیدنبودند حرفهایش، به جونگریحرکاتم یوم نگاه کردم.
او فقط داشت خودشنخستین را باد میزد ومیتوانستم حالت چهرهاش غیرقابل خواندن بود.
تقسیم کردن گروه؟ اینکه عمداً نیرویی رو که شامل سه جنگجوی درداشت سطح استاد اعظم متعالی میشه تقسیم کنیم و به قلب قلمرو دشمنهیچکدام بزنیم، اون هم جایی که نمیدونیم چه کسانی یا چند نفر اونجا هستن؟
مگر اینکه کسی جانخاندان اضافه داشته باشد، وگرنه اینشتاب کار به شدت خطرناکی بود.
با این حال، اگر خاندان جونگریخوانده قصد دستگیری و کشتن ما رادیده داشت، راههای بسیار آسانتری وجود داشت.
آنها میتوانستند فوراً ازنخستین همان کشتی سیاه یکمیتوانستم حمله غافلگیرانه انجام دهند.
خود جونگری یوم یکخاندان طلسمساز بود که بهفرمها قلمرو آفرینش رسیده بود.
در تمام دنیا، به جز رهبر فرقه دروازه ارواحشتاب که حالا مرده بود، رهبر فرقه موسان و ژوگهمیشدم یونسون، هیچ طلسمساز دیگری در این سطح وجود نداشت.
تعداد ما در برابر حملهای از طرفمیشد جونگری یوم به همراه کشتی سیاه وبخواهید تمام نیروی خاندان جونگری هیچ شانسی نداشت.
این یعنی اگر جونگری یوم ازمیکردم همان ابتدا قصد خیانت داشت، دلیلی برایحرکاتم در پیش گرفتن این رویکرد وجود نداشت.
«ارباب جوانبخواهید پنگ. ما باپنگ هم معامله کردیم.»
«و انتظار داری باورخاندان کنم که به این معاملهشتاب با حسن نیت عمل میشه؟»
«البته که نه. بیا سود رو در نظر بگیریم. اگه فرقه خون همهی شمابخواهید رو بکشه، خب... هیچ ضرری برای خاندان اصلی من نداره. اگه زنده بمونید، بهعقب تمام خواستههاتون برسید و به پکن برگردید، بازم هیچ ضرری برای خاندان اصلی من نداره.»
هر کسی میتوانستآشوب در هر زمانی بهتکنیکهایی هر کسی خیانت کند.
در هربخواهید دو نتیجه سودپنگ کافی وجود داشت.
بنابراین.
«من مسئول تمام اعضای این خاندان حقیر جونگری هستم. من وظیفه دارم کسانی رو کهرزمی به من ایمان آوردن و از من پیروی کردن به هر شکلی زنده نگه دارممیشدم و به خونه برگردونم. باور نکن که من به ارباب جوان پنگ خیانت نمیکنم. اما، حداقل—»
جونگری یومرعد پوزخندی زدنخستین و ادامه داد:
«مگر اینکه جان ارباب جوان پنگ در خطر باشه وتکانه در آستانه یک شکست قطعی قرار بگیره، به نفع خانداناینکه اصلی من نیست که اول به ارباب جوان پنگ خیانت کنه.»
«به شخصبخواهید اعتماد نکن، بهپنگ سود اعتماد کن؟»
«خب، اگه با زبون خودمحرکاتم ازت میخواستم که بهم اعتمادمبارزه کنی، آیا به ما اعتماد میکردی؟»
لباسها را از دستنخستین جونگری یوم گرفتم ومیتوانستم او را برانداز کردم.
در دنیایی پر از قدرتهای عجیببیشتر و فجایعی که ادای انسانها راداشت درمیآورند، معاملات بر اساس اعتماد انجام نمیشوند.
همیشه همینطور بوده است.
«و من جای رهبر فرقهحرکاتم جهان زیرین رو پیدا کردم.مبارزه ها، اصلاً کار آسونی نبود!»
جونگری یوم لبخندآشوب درخشانی زد ومیکردم به شانهام زد.
«فقط باید بری بهخاندان جنگل سنگی. مایه تسلیفرمها نیست که زیاد دور نیست؟»