چپتر 5: مقدمهای بر هنرهای رزمی (۲)
0دونگفانگ شو، نماد طول عمر در چین که به خاطر عبارت «سه هزار چرخه شصتدرمان ساله» معروف است، زمانی رازهای عمر طولانیاش را فاش کرد و گفت که او پوستجوان و مویش را ریخته، یعنی باکپیبولمو، و استخوانها و مغز استخوانش را پاکسازی کرده، یعنی بانگولسسو.
همانطور که از این موضوع پیداست، اصطلاح رایج «ریزش مو و پاکسازی مغز استخوان» که یک برنامهدارویی آموزشی ضروری برای جوانان نازپرورده دنیای رزمی است، واژهای است که از ترکیب «ریزش مو» از عبارتدانتیان ریزش پوست و مو، و «پاکسازی» از عبارت پاکسازی استخوانها و مغز استخوان به دست آمده است.
پس این دقیقاً شامل چه چیزی میشود؟ نگو که قرار است دربشکافند قرون وسطی یک جراحی بزرگ انجام دهند و ستون فقرات یک بچهواقعاً را بشکافند تا مثل درمان سرطان نخاع، مایع نخاعیاش را بیرون بکشند؟
سوال بجایی است.
«نانگرانگ، واقعاًنگو مجبورم برمقرون تو این؟»
«بله، ارباب جوان.»
«این کودکآزاری رو تمومش کنید...»
با درماندگی جلوی وانی که پر از یکتخته مایع لزج، جوشان و قیرگون بود زمزمه کردمجذب و بعد آرام بدنم را داخل آن قرار دادم.
عصاره گیاهی داغ،قرار سوزان و غلیظی بهبزرگ داخل پوستم نفوذ کرد.
هر سونایی که چنینبیندازد حمام ویژهای راه بیندازد،کنند باید درش را تخته کنند...
«فقط بایدقرار دو ساعت تحملجراحی کنید، ارباب جوان.»
«ها... لعنت بهش.»
روند جذب انرژی دارویی به بدن کهبزرگ از پوست شروع میشد، برخلاف بلعیدن یکمثل اکسیر، بیشتر به قلمرو هنرهای بیرونی نزدیک بود.
این روشی برای افزایش مقدار کل انرژی درونی یا تقویتساعت دانتیان نبود، بلکه همانطور که از نام «پاکسازی استخوان ومیشد مغز استخوان» پیداست، درمانی برای بهبود ساختار فیزیکی بدن بود.
این فرایندی برای سفت کردن پوستبزرگ و تقویت عضلات و استخوانها بودبشکافند تا بدنی مناسبتر برای هنرهای رزمی بسازد.
این یعنی باید اجازه میدادم انرژی داروییدرش کاملاً به بدن بیرونیام نفوذ کند، نه اینکهروند آن را به عنوان انرژی درونی دریافت کنم.
به عبارت دیگر،قرار حتی نمیتوانستم روی گردشبزرگ انرژی درونیام تمرکز کنم.
بنابراین...
فقط باید یک شیچن تمام با ذهنیانجام خالی در این وان وحشتناک داغ کهدرمان حس میکردم پر از سم است، دراز میکشیدم.
«نانگرانگ، یه داستان جالبیراه چیزی برام تعریف کن.تخته خیلی حوصلم سر رفته.»
«یکی بود یکی نبود، بچهایوسطی بود که با وجود شکمستون پر، باز هم غر میزد.»
«دارم دیوونه میشم.»
نانگرانگ با چهرهایقرون کاملاً جدی و بیتفاوتانجام به من نگاه میکرد.
با دیدنحمام نگاه جدیاش،راه آه عمیقی کشیدم.
ندیمه شخصینگو من خیلیقرون سختگیر است.
اینطور نیستویژهای که نتوانمبیندازد درکش کنم.
حتماً دستور مادرم بوده است.
او نمیخواهد کوچکترین پسر یک خاندان قدرتمند،درش لوس و بیانضباط بزرگ شود، به همینبهش دلیل تمام خدمتکاران اطراف من کمی سختگیر بودند.
چیز بدی هم نیست.
دنیای رزمی جنگلی از شمشیرها و کوهی از تیغههاستفقط و یکی از اعضای فرقه مسیر تاریک باید همیشهبدن پس از ورودش به این دنیا، آماده مرگ باشد.
پس در نهایت،قرون یعنی همه اینهابزرگ به نفع خودم بود.
راستش را بخواهید، اینراه فکر حالم را بهتر میکندکنند و لبخندی روی لبم میآورد.
«فقط یهنگو کتاب کلاسیکقرون برام بخون.»
«کتاب کلاسیک... ارباب؟»
«امروز بریمقرار سراغ مکالمات کنفوسیوس.جراحی تا کجاش خوندیم؟»
«شما تاحمام فصل انتقالراه خواندهاید، ارباب جوان.»
«بسیار خب،نگو بیا یه باروسطی دیگه مرورش کنیم.»
«ارباب جوان، نکند...راه آرزوی رسیدن به یکتخته مقام دولتی را دارید؟»
نانگرانگ با چهرهای جدی پرسید.
در واقع، برای فرزندی از خاندان پنگ... نه، برای فرزندی از یک خاندان رزمی کهروند هزار واژه کلاسیک را در سه سالگی و آموزش مقدماتی را در پنج سالگی تمام کردهافزایش و حالا مشغول خواندن چهار کتاب و سه اثر کلاسیک است، طبیعتاً چنین سوالی پیش میآید.
سرم را تکان دادم.
«فقط یه سرگرمیه.»
«یک سرگرمی... ارباب.»
«همه اعضای خانوادهام یه جورایی... از نظر سواد لنگ میزنن.فقط خیلی خجالتآوره اگه منم مثل اونا باشم. اگه شنیدی مردمشروع میگن افراد خاندان پنگ بیسوادن، میتونی من رو به رخشون بکشی.»
«اگر... اربابان جوانقرار بزرگتر چنین حرفیجراحی را بشنوند، آنها...»
«اون عوضیهای پررویی که اینو تو روشونتخته بگن قطعاً میمیرن. این درسته، اما هیچوقتروند نمیدونی پشت سرشون چی میگن، مگه نه؟»
«آیا واقعاً لازم است به حرفهاییبزرگ که یک مشت آدم بیسر وبشکافند پا پشت سرتان میزنند اهمیت بدهید؟»
«اعتبار.»
این را گفتم، درقرون حالی که در وانانجام چسبناک دست و پا میزدم.
«شأن خاندان. ارزیابی عمومی. مهم نیست چقدر یک خاندان رزمی هستیم، نه، دقیقاً به این خاطر که یک خاندانشروع رزمی هستیم، این موضوع اهمیت بیشتری پیدا میکنه. چرا اون بچههای جناح حق حتی وقتی تو روز روشن بادرمانی وقاحت شمشیر میکشن و مردم رو کتک میزنن، باز هم تشویق میشن؟ چون اون عوضیها اعتبار و توجیه دارن.»
فرض کن یک شمشیرزن از فرقهبزرگ کوه هوا تو روز روشن یکبشکافند نفر را در یک مسافرخانه سلاخی کند.
مردم پیش خودشان فکر میکنندبیندازد که آدم مقتول حتماً کار خلافیساعت کرده بوده و بیخیال قضیه میشوند.
حالا، چه میشود اگر یک رزمیکار ازبزرگ خاندان پنگ تو روز روشن یک نفرمثل را در مسافرخانه تیکه و پاره کند؟
داستانی که دهان به دهانباید میچرخد فقط این است که اراذلتحمل خاندان پنگ دوباره دردسر درست کردهاند.
این یعنی توجیه و اعتبار.
ما لزوماً مجبورویژهای نیستیم بخشی ازباید جناح حق بشویم.
اما این یک حقیقت بدیهیوسطی است که هرچه اعتبارت بیشتر باشد،فقرات آزادی عمل بیشتری در کارهایت داری.
انتظار ندارم فقط به خاطر تغییر من، دیدگاه مردم هم بهترتحمل شود، آنقدرها هم توقع ندارم، اما این راحتترین و سریعترین راه استاکسیر تا حداقل بتوانم با نگرانی کمتری نسبت به نظرات دیگران عمل کنم.
تا کاری کنم به جای اینکه فکر کنند چون بیسوادم آدمبچه خشن و بیرحمی هستم، با خودشان بگویند حتماً دلیلی داشته کهبجایی با وجود اینهمه کمالات و سواد، مجبور شده به خشونت متوسل شود.
نانگرانگ با شنیدنویژهای توضیحاتم سر تکانباید داد و گفت.
«در واقع، ارباب جوان،قرون شما قطعاً با سایرانجام اربابان جوان تفاوت دارید.»
«از بچگی همشراه میشنوم که متفاوتم.درش چیز جدیدی نیست.»
«... از مدتها پیش اغلب بابزرگ خودم فکر میکردم که شما شبیهبشکافند سایر کودکان همسن و سال خود نیستید.»
«میتونم اینطورحمام برداشت کنم کهبیندازد آدم بالغی هستم؟»
«البته.»
نانگرانگ لبخند ملایمیراه زد و کتابدرش را باز کرد.
با گوش دادنقرون به صدای نانگرانگ، بیشترانجام در وان فرو رفتم.
«سه نفر که با هم قدم برمیدارند، قطعاً یکی از آنهاساعت معلم من است. من ویژگیهای خوب آنها را انتخاب کرده وبرخلاف از آنها پیروی میکنم، و ویژگیهای بدشان را اصلاح خواهم کرد.»
«کنفوسیوس میگوید، آسمان فضیلتی را کهجراحی در من است به وجود آورد. هوانبشکافند توی چه کاری میتواند با من بکند...»
صدای شفاف اوراه همچنان به خواندندرش کلمات کنفوسیوس ادامه میداد.
بعد از تمام کردن زمان سونایبزرگ نفرینشدهای که در یک وان جهنمی بهمثل کلمات کنفوسیوس گوش میدادم، به اقامتگاهم برگشتم.
نانگرانگ رختخوابمحمام را پهنراه کرد و گفت.
«از فردا، یکقرار مهمان در تالارجراحی داخلی اقامت خواهد داشت.»
«هم؟ تالار خارجی نه؟»
«بله، ارباب جوان.»
«آخه کی قراره توراه تالار داخلی بمونه؟ کسیتخته از خانوادههای اشرافی پکن؟»
تالار داخلی جایی بود که تأسیسات اصلی خاندان بزرگدهند در آن جمع شده بودند، از جمله اقامتگاه رهبرمایع خاندان، عمارت پادشاه کوهستان، عمارت متون و تالار دههزار برکت.
همچنین آنجا محل قرارگیری اقامتگاههای خط خونیتخته مستقیم خاندان، مثل تالار ببر بنفش منروند بود، بنابراین امنیت به شدت بالا بود.
بنابراین، با اینکه ممکن بود یک مهمانانجام بسته به شرایط دیدار کوتاهی داشته باشد،درمان اما اقامت کردن برای کسی اساساً غیرممکن بود.
حتی خدمتکاران خط خونی مستقیم هم اجازهدرش نداشتند در تالار داخلی بمانند؛ آنها بایدبهش هر روز از تالار خارجی رفتوآمد میکردند.
آماده کردن یک اقامتگاه برای یک مهمانبزرگ در چنین تالار داخلیای... به این معنیمثل بود که مقام آن شخص اصلاً شوخیبردار نبود.
«من نشنیدهام که مهمان کیست، امادرش به من گفته شد که اگر فردابهش اتفاقی با آنها روبرو شدید، تعجب نکنید.»
«دیدن کسی توقرون خاندان پنگ چهبزرگ جای تعجبی داره؟»
«درست است. یا شاید... این یکباید هشدار بود که با مهمانی کهتحمل برای اولین بار میبینید، زیاد شیطنت نکنید؟»
«من که بچه نیستم.»
«ارباب جوان،ویژهای شما یکبیندازد بچه هستید.»
«آه، راست میگی. هستم.»
حتی با شوخیویژهای من هم لبخندیباید روی لبان نانگرانگ ننشست.
امروز هم شکست خوردم.
دفعه قبل، حتی جوکهای کشندهام را هم رو کردم: «وقتی دو تا شاهزادهبهش امپراتوری داری چی میشه؟ چپ و راست میرن» و «امپراتور وقتی نمیخواد برههنرهای خونه چی میگه؟ بهونه قصر رو میگیره»، با این حال نتوانستم او را بخندانم.
چین قرونقرار وسطی جایوسطی سردی است...
«در هر صورت، امروز باید زود بخوابید.درش میگویند برای اینکه انرژی دارویی حمام بهبهش خوبی جذب شود، بهتر است زود بخوابید.»
«باشه، تو همقرار خوب بخوابی، نانگرانگ.جراحی خوابهای خوب ببینی.»
«چشم، ارباب جوان.»
«جمله رفتنی کهقرون رفت، ولی ازبزرگ جمله برگشتنی خبری نیست.»
«خوابهای خوب ببینید، ارباب جوان.»
«برای همینه که آدم به قدرتجراحی نیاز داره. حتی وقتی به زور ازبشکافند یکی احترام میگیری هم حس خوبی میده.»
«فکر میکنم این مایهبیندازد آرامش بزرگی است کهکنند ارباب جوان پسر ارشد نیستند.»
«باشه بابا.»
فقط بعد از اینکهراه مثل همیشه نانگرانگ را دستبهسرکنند کردم، روی تخت دراز کشیدم.
اواخر شب، ماهقرار از پشت دیوارهای بلندبزرگ عمارت خاندان پنگ میدرخشید.
مدت طولانی بهراه ماه خیره شدم وتخته بعد چشمانم را بستم.
انرژی دارویی بلموقرون سسو برای هنرهای خارجیانجام است، نه انرژی درونی.
نیازی به مدیریت آن با چرخهباید کوچک آسمانی نبود؛ خواص دارویی خودبهخودتحمل متراکم شده و در بدن نفوذ میکردند.
این روند تاقرار حد زیادی مستقلجراحی از خواب عمل میکرد.
بنابراین هیچ نیازی نبودبیندازد فقط به خاطر باارزشکنند بودن انرژی دارویی، زود بخوابم.
مثل ارباب جوان و شیطونِ هفتسالهبزرگ خاندان پنگ که به حرف کسی گوشمثل نمیدهد، به محض رفتن نانگرانگ چهارزانو نشستم.
وقت یک کار سرگرمکننده بود....
نفس در دهان جمع میشود.
هوا از طریق نای به ریهها میرود وکنند دوباره خارج میشود، اما انرژی درونی از دهان شروعدارویی شده و با حرکت در رگهای خونی، تهنشین میشود.
حس عجیبی است.
در زندگی قبلیام هرگز حتیبیندازد یک بار هم چیزی شبیهفقط به انرژی را حس نکرده بودم.
یادم میآید که این موضوع،وسطی ورودم به هنرهای رزمی راستون حتی سختتر هم کرده بود.
این مهارتی بود که بهباید درک قلمرویی نیاز داشت کهساعت حتی تصورش را هم نکرده بودم.
تفاوت چندانی با این نداشت کهبزرگ از یک آدمِ دودست بخواهی حسبشکافند داشتن دست سوم را تصور کند.
با در نظر گرفتن اینکه نداشتن پیشداوری ورود بهکنند این عرصه را آسانتر میکند، موفقیت در گردش انرژی دربدن عرض یک سال، احتمالاً به خودی خود دستاورد بزرگی بود.
پس اینطورنگو نیست که استعدادوسطی ذاتیام کم باشد.
اگر چنین چیزی میشنیدم،بیندازد از زندگی در خاندانکنند پنگ خیلی خجالت میکشیدم.
هووو...
دانتیان پایینی.
یک توده کوچک کهقرون جلوی اندامها، دو اینچانجام پایینتر از ناف آویزان است.
نوعی اندام داخلیراه است که بهدرش صورت مصنوعی ایجاد میشود.
این یکی، اندامیقرون بود که بهبزرگ صورت فیزیکی وجود داشت.
اندامی که صرفاًویژهای برای انباشت انرژیباید درونی وجود دارد.
درست همانطور که ریههای یک حیوان با گرفتنانجام اکسیژن نفس میکشند، درست همانطور که آبششهای یکسرطان ماهی اکسیژن زیر آب را فیلتر کرده و میبلعند.
دانتیان انرژی درونی را از هوایی که از طریق تنفس واردتحمل میشود فیلتر کرده و میبلعد، و درست همانطور که قلب با هراکسیر تپش خون را پمپاژ میکند، آن را در سراسر بدن پخش میکند.
گفته میشود دانتیان، مانند قلب وبزرگ ریهها، اندامی است که از ابتدایبشکافند زمان در تمام جانوران وجود داشته است.
در تائوئیسم، میگویند این اندامی است که توسطتخته خدای رعد کاشته شده، کسی که به دستاوردجذب دخترش نووا در اولین خلق حیات، افتخار میکرد.
زمان زیادی از آن موقع گذشته استبزرگ و حالا، دانتیان ذاتی در موجودات زندهمثل به یک اندام تحلیلرفته تبدیل شده است.
گردش انرژی در هنرهای رزمی،باید چیزی شبیه به احیا وساعت استفاده از آن اندام تحلیلرفته است.
جانوران باستانی که میتوانستند این کار را انجام دهند، جانورانفقرات روحانی نامیده میشوند و دلیل اینکه وقتی شکم یک جانوربکشند روحانی را باز میکنید هستههای درونی پیدا میشود، دقیقاً همین است.
این موضوعحمام در مورد انسانهابیندازد هم صدق میکند.
سووش.
در هر حال، وقتی انسانی به دنیاتخته میآید، با بسته شدن تاج آسمانی روی سرش،جذب رشد هر سه دانتیان—بالایی، میانی و پایینی—متوقف میشود.
به همین دلیل است کهجراحی شروع در سنین پایین، شانسفقرات موفقیت بیشتری به همراه دارد.
شروع گردش انرژی قبلراه از اینکه شکافِ بستهشده کاملاًکنند سفت شود، بازدهی بیشتری دارد.
اگر کسی در این فرآیند موفق شود،بزرگ در نظر گرفته میشود که اولین قدممثل گردش انرژی، یعنی شکلگیری هسته را برداشته است.
معمولاً این امر باید در زودترین حالت طیکنند سه ماه و در دیرترین حالت طی دو سالدارویی محقق شود، و با بالا رفتن سن دشوارتر میشود.
خوشبختانه منقرار زودتر شروعوسطی کرده بودم.
هووو...
دانتیان به تپشقرار افتاد و نیرویجراحی درونی را بیرون داد.
انرژی پرقدرتِ خارجشده، خطوطی را در امتدادتخته نقاط کانال انرژی در هر بخش بدن رسمجذب میکرد و در سراسر بدن به گردش درمیآمد.
یک خط ممتد ووسطی طولانی که تمام نقاط بدنستون را به هم متصل میکرد.
تجسم این الگو، شبیهراه به یک نقشه آسمانی پرکنند از صورتهای فلکی گسترده بود.
با تشبیه به این الگو، بدن انسان یکانجام جهان کوچک نامیده میشود و مسیر یک دورسرطان گردش انرژی درونی، چرخه کوچک آسمانی نام دارد.
«باحاله.»
وقتی چشمانم را میبندم و به جریان انرژی درونی فکرفقرات میکنم، به نظر میرسد که نورهای کوچک ستارهمانند در حالبکشند سوختن هستند و الگوهای هندسی را در سراسر بدنم رسم میکنند.
این دورانی است که هنوز هیچ آلودگیدرش نوری در آن وجود ندارد، بنابراین پیدابهش کردن ستارهها در آسمان شب کار سختی نیست.
اگر بدانید دنبال چه میگردید، میتوانید سه دیوار آسمانی وستون چهار نماد را به همراه بیست و هشت صورت فلکیبیرون قلمرو زرد که بر اساس فصول در هم تنیده شدهاند، ببینید.
یک رزمیکار میتواند همین منظرهباید را تنها با بستن چشمانشساعت و کنترل تنفس خود ببیند.
بدن هرقرار شخص، خودشوسطی یک جهان است.
هووو...
وقتی بازدم میکنم، نیروی درونی که از دانتیان بهدهند بیرون رانده شده، در امتداد قلمرو زردِ درون بدنمایع حرکت کرده و صورت فلکی خاص خود را روشن میکند.
با پیروی از هدایت هنر آشوبدرش نخستین، این انرژی سوار بر کاناللعنت ادراک از نقاط کلیدی عبور میکند.
شعله.
یک صورت فلکی مشتعل میشودبیندازد و بوم نقاشی آتشینی از شکمساعت تا قفسه سینه بر جای میگذارد.
سووش...
وقتی دم میگیرم، انرژی درونیِ ترکیبشده در جو بهفقط داخل دانتیان رسوخ میکند و انرژی درونیای که تا قفسهشروع سینه بالا آمده بود، در نیمه باقیمانده بدن جریان مییابد.
این انرژی ازقرون طریق کانال حاکم، ازانجام نقاط کلیدی عبور میکند.
شعله.
صورت فلکی دیگری با لرزش در امتدادبزرگ پشت گردن، از روی کمر تا پایین آندرمان رسم میشود و بوم دیگری بر جای میگذارد.
و به این ترتیب،بیندازد یک چرخه کوچک از کانالهایفقط ادراک و حاکم تکمیل میشود.
هنگامی که بدن انسان به عنوان یک جهان کوچکستون در نظر گرفته میشود، یک صورت فلکی در سراسر نقاطبیرون گسترده کانال انرژی که معادل یک نیمکره است، نقش میبندد.
این فرآیندحمام واحد، گردشراه انرژی نامیده میشود.
نامحسوس است، اما میتوانم حسوسطی کنم که مقدار انرژی درونیستون انباشتهشده در دانتیانم کمی افزایش مییابد.
قدرتی که با گذشتبیندازد هر روز، دقیقاً به اندازهفقط ارزش یک روز رشد میکند.
استعداد، کیفیت قانون درونی، تمرکز فردی و تناسبدهند فیزیکی همگی مهم هستند، اما پایه و اساسنخاع گردش انرژی در «صبر» و «پشتکار» نهفته است.
چشمان بستهام راویژهای باز کردم و بهدرش آسمان شب خیره شدم.
لذتبخش است.
آنقدر که بابت تکتک لحظاتیباید که بدون تجربه کردن اینساعت حس زندگی کردهام، افسوس میخورم.
نمیدانم استعدادیقرار در هنرهای رزمیجراحی دارم یا نه.
درک عینیحمام این موضوعراه کار دشواری است.
با این حال، از نظروسطی میزان علاقه و اشتیاق، فکرستون نمیکردم از کسی کم بیاورم.
رزمیکارانی که وجود انرژیبیندازد درونی را بدیهی میدانند، ممکنفقط است شروع سریعی داشته باشند.
اما یک تناسخیافته از دنیایی بدون انرژیانجام درونی، هرچند که دیرتر شروع کرده، برعکس ممکنسرطان است علاقه بسیار بیشتری به آن نشان دهد.
و کنفوسیوس گفته استراه کسی که از کاریتخته لذت میبرد، قویترین است.
بنابراین، طبق منطق، من قویترینم.
انرژی درونی را که در کف دستم میچرخیدکنند به آرامی پراکنده کردم و پیش از بستن پنجره،دارویی برای مدتی طولانی به ستارههای آسمان شب خیره شدم.
سووش.
هووو...
تا اواخر سحر، صدای رفتوسطی و برگشت نفسهای عمیق برایستون مدتی طولانی در اتاق ادامه داشت.
ده روز بعد بود که بادرش «مهمان عمارت درونی» که نانگرانگ بهلعنت او اشاره کرده بود، ملاقات کردم.
«گررر.»
«؟»
چیز عجیبی را دیدم که بیسروصدا روی درختیانجام نشسته بود؛ درختی که شاخههایش به زیبایی ازسرطان روی دیوار عمارت ببر بنفش امتداد یافته بود.
به همراه هالهایراه برنده که باعثدرش میشد پشتم بلرزد.
«نانگرانگ...؟ نانگرانگ، یهقرون چیز عجیب توبزرگ خونهمون پیدا شده.»
طبق برنامه روزمرهام، در حیاط تمرینی که فقطتخته برای من آماده شده بود مشغول گرم کردنجذب بودم که ناگهان با یک جانور وحشی روبهرو شدم.
به آرامی صاف ایستادمقرون و به سایهای که رویدهند شاخه نشسته بود نگاه کردم.
یک بچه خوشقیافه بود که دردرش لباسهایی پیچیده شده بود که درلعنت همان نگاه اول گرانقیمت به نظر میرسیدند.
موهایی به سیاهی قیر که مانندبزرگ آبنوس بودند و در تضاد بابشکافند آن، پوستی سفید و رنگپریده داشت.
نحوه آویزان بودن موهای بسیار بلندباید و مرتبش نشان میداد که اینتحمل بچه تقریباً همسن و سال خودم است.
«گرررک...»
اما با کاری که داشت میکرد،درش به نظر میرسید به جای متخصصلعنت اطفال، باید او را پیش دامپزشک ببرند.
اینجا حیاط تمرین عمارت ببر بنفش درانجام بخش درونی است و این منطقه بادرمان اقامتگاههای نوادگان مستقیم جوان احاطه شده است.
هیچکس جز من، نوادگان مستقیم وباید چند تن از ارشدها جرأت ورودتحمل به این مکان نفوذناپذیر را ندارد.
یک بچه مشکوک که بدون اینکه توسط هیچکدامانجام از رزمیکاران گشتی دستگیر شود، با پنهان شدن درنخاع یک درخت به حیاط تمرین من نفوذ کرده است...
«...؟»
نمیدانم چه احمقی ازوسطی بچهای با چنین چشمان دیوانهواریستون به عنوان قاتل استفاده میکند.
کسانی کهحمام با نیتراه شوم میآیند.
اگر با نیت خیرقرون آمده بودند، از ورودیانجام عمارت ببر بنفش وارد میشدند.
ابتدا از قدمهای ارباب کوهستانباید استفاده کردم و از نانگرانگ کهتحمل در حال نزدیک شدن بود پرسیدم.
«چهرهی آشنایی نیست، مگه نه؟»
«خب... یک مهمان از عمارت بیرونی نمیتواند از برج دروازهفقط عمارت درونی عبور کند... در بین مهمانان اخیری که ازشروع عمارت درونی بازدید کردهاند، بچهای شبیه به این... آه! نکند؟»
«نکند چی؟»
«فکر کنم ممکنه همون مهمانیباید باشه که در چند روزساعت گذشته تو عمارت درونی اقامت داشته.»
«برو و ارشدهایقرون خاندان رو بیار. بهانجام نظر میاد گم شده.»
خب، آره، اگه واقعاً گم بشی و دستپاچهتخته بشی، ممکنه یه کم آب دهنت راه بیفته،جذب چشمات برگرده و صدای «گررر» از خودت دربیاری.
به عنوان یک محقق کهوسطی متون کلاسیک را مطالعه کرده، تصمیمفقرات گرفتم روشنفکر و با درک باشم.
با در نظر گرفتن محیط تربیت کودک درکنند چین قرون وسطی، خب، بزرگ کردن یک بچهانرژی مثل یک جانور وحشی در محدوده قابل درک است.
با حرف من،قرون نانگرانگ سر تکانبزرگ داد و برگشت.
همان لحظه، بچهایویژهای که روی درختباید نشسته بود ناپدید شد.
«؟!»
شاید عبارتویژهای «ناپدید شد»بیندازد کمی اغراقآمیز باشد.
نگاهم را چرخاندم تا مسیر بچهایبزرگ را دنبال کنم که انگار از درختمثل سقوط کرد و به جلو هجوم آورد.
در آن لحظه زودگذر، بچهای که در یکتخته چشم به هم زدن نزدیک شده بود، داشت بهانرژی پشت نانگرانگ که برای رفتن برگشته بود، حمله میکرد.
«نانگرانگ!! بخواب زمین!»
«بله؟ کیااا!!»
بام.
صدایی طنینانداز شدویژهای و همزمان دردباید سوزناکی در مشتم پیچید.
«مشت قلب ببر» که با عجلهجراحی پرتاب کرده بودم، به سختی وبچه در آخرین لحظه به موقع رسید.
دست بچه درست جلویبیندازد بینی نانگرانگ، با مشتکنند چپ من متوقف شد.
'اون هنرهای رزمیقرون یاد گرفته. نیرویبزرگ درونیاش از من عمیقتره.'
هیچ ایدهای ندارم که چطور بهباید بچهای که عقل و منطق سرشتحمل نمیشود هنرهای درونی یاد دادهاند، اما خب.
فکر کنم اکسیرهاقرار را لگن لگنجراحی به خوردش دادهاند.
البته باید این را هم دردرش نظر بگیرم که انرژی درونی من فقطبهش حدود یک سال است که جمع شده.
خیلی هم عجیب نیست.
اینجا تالار داخلی خاندان پنگ هبی است وتخته همین که کسی میتواند به عنوان مهمان اینجا بماند،انرژی نشان میدهد که خانواده این بچه بسیار خاص است.
«نانگرانگ.»
«بـ... بله؟ بله، ارباب جوان...!»
«همین الان بروقرون و ارشدها وبزرگ طبیب جانگ را بیار.»
«بـ... بله؟ طبیب جانگ، قربان...؟»
«اگه مهمانموننگو آسیب ببینهقرون دردسرساز میشه.»
در حالی که بازوی بچه دیوانه راتخته که با انرژی سیاه ترقوتروق میکرد محکم درجذب چنگم گرفته بودم، پشتم را به نانگرانگ کردم.
وقتی برای رفتنقرون و آوردن محافظبزرگ ساعدم نیست، اما خب.
این بچه هم غیرمسلح است.
«چطور جرئت میکنی، در زمین خاندان پنگ هبی، بهدهند یکی از اعضای خاندان پنگ هبی کمین بزنی و سعینخاعیاش کنی به یکی از خدمتگزاران خاندان پنگ هبی آسیب برسانی؟»
بازوی بچه را کهبیندازد به شدت در چنگمکنند تقلا میکرد، فشار دادم.
تق.
صدای ساییدهحمام شدن استخوانها بهبیندازد هم شنیده شد.
در سن من که نهایتاً هفت یابزرگ هشت سال دارم، هیچ بدنی نمیتواند «کاملتر»مثل از یک نواده مستقیم خاندان پنگ هبی باشد.
دوپینگ با اکسیر و امثالباید آن نمیتواند حریف یک هنرساعت خارجی طبیعی و محکمساخته شود.
«دندونات روقرار به هموسطی فشار بده.»
اینجا هبی است.
به عبارت دیگر، پکن.
برای اینکه اجازه اقامت در تالار داخلی خاندان پنگ هبی راتحمل داشته باشند، اعتبار خانوادهشان باید بسیار زیاد باشد، و واقعاً هم لباسهاییاکسیر که بچه پوشیده بود به وضوح اقلام لوکس و بسیار گرانقیمتی بودند.
'احتمالاً یکقرار خانواده اشرافیوسطی پکنی است.'
فرزند یک مقام عالیرتبه، یابیندازد فرزند یک اشرافزاده که در دستهساعت خانوادههای اشرافی پکن قرار میگیرد، اما.
با حس کردن نگاه خدمتکارانی کهجراحی به خاطر این هیاهو جمع شدهبچه بودند، حالت ایستادنم را اصلاح کردم.
«نه، لازم نیست اونقدر محکمباید فشارشون بدی. بیا فقط فکر کنیمتحمل قراره دندونای شیریات رو زودتر بکشم.»
اینجا خاندان پنگ هبی است.
و در اینجا،ویژهای صبر و درک متقابلدرش هرگز نمیتوانند فضیلت باشند.
فضیلت خانداننگو پنگ هبی فقطوسطی یک چیز است.
درندهخویی.
کواجیک.
افکارم درحمام یک لحظهراه مرتب شدند.
کاری که باید انجام میشد مشخص بود،بزرگ دلیل انجامش کافی بود و شاهدان ومثل تماشاگران به اندازه کافی جمع شده بودند.
مشتم عمیقاًویژهای در چانه رنگپریدهباید بچه فرو رفت.
بچه فوراً به پرواز درآمد و غلتانجام زد، سپس سر گیجرفتهاش را با یکدرمان تکون محکم! تکان داد و بلند شد.
«یک جانور واقعی.ویژهای من در برابرباید اینجور چیزها کمی ضعیفم.»
آموزش دادن به کسانی که فاقد دانش هستند، وظیفهدهند یک محقق کتابخوانده است، اما حتی استاد ژو شیمایع هم گفته است که به جانوران نباید آموزش داد.
(آنچه انسان را از جانورباید متمایز میسازد، بسیار ناچیز است.ساعت «دیالوگهای طبقهبندی شده استاد ژو»)
از نظر تاریخی، رام کردن جانورانبزرگ اغلب به عنوان تخصص کاری بودیسمبشکافند یا تائوئیسم طبقهبندی میشد، نه کنفسیوسگرایی.
«بیا یک امتحانی بکنیم.»
محافظ ساعدم راقرار محکم گرفتم و بهبزرگ سمت بچه راه افتادم.
حدود نیمی از یک ربعباید ساعت بعد، بالاخره موفق شدمساعت آن بچه را کاملاً زمینگیر کنم.
'دارم میمیرم.'
تمام تلاشم را کردم تا دستانباید لرزانم را پشت سرم پنهان کنمتحمل و تا جای ممکن صاف بایستم.
به نظر میرسد تلاش برای غلبه بر اختلافانجام انرژی درونی با قدرت فیزیکی خالص، فقط به ایننخاع دلیل جواب داد که من فقط هفت سال دارم.
البته، این واقعیت که این بچه از نوعکنند جانورانی بود که فقط با تکیه بر انرژی درونیاشدارویی هجوم میآورد، مبارزه با او را ممکن کرد، اما...
'اگه فقطقرار ده سال بزرگترجراحی بود، حتماً میباختم.'
بعد از اینکه با اعتماد به نفس به او گفتم دندانهایشساعت را به هم فشار دهد و کلی تماشاچی جمع کردم، اگر کتکبلعیدن میخوردم، آنقدر خجالت میکشیدم که دیگر نمیتوانستم در این خانه زندگی کنم.
این، بهنگو اصطلاح، پیروزی ازوسطی سر استیصال بود.
یک جانورویژهای نمیتواند در برابرباید تمدن پیروز شود.
«نانگرانگ؟ یه حولهقرون برام بیار. طبیببزرگ جانگ رو آوردی؟»
«ا... ارباب جوان... راستش، اون...»
نانگرانگ، برخلاف همیشه،قرار مردد بود وجراحی با احتیاط نزدیک شد.
با دیدن رفتار نامحسوس او، سرم راتخته چرخاندم و دیدم که بسیاری از ارشدهای خاندانجذب پشت جایی که نانگرانگ ایستاده بود، جمع شدهاند.
در میان آنها، پدرم و ارشدهابزرگ در نزدیکی مردی غریبه ایستاده بودندبشکافند و دستهایشان روی قبضه شمشیرهایشان بود.
'این دیگه چیه؟'
با دیدن مردی با چهرهای درندهخو که انگار هر لحظه ممکن بود به وسطمثل بپرد، و ارشدهایی که برای مسدود کردن راه او به شدت هاله خود رابله بیرون میدادند، سرم که از هیجان داغ شده بود، به سرعت شروع به کار کرد.
'اون بابای بچهست؟'
فکر کنم ممکن است، چون همین الانانجام بچهاش را جلوی چشمش کتک زدم، امادرمان او کیست که خود پدرم شخصاً جلو آمده؟
«ارباب جوان،حمام ا... اول عرقتونبیندازد رو پاک کنید.»
«چرا، اون بچه کیه؟»
«ایشون دخترویژهای رهبر فرقهبیندازد شیطانی هستن.»
«آه.»
نه.
فرقه شیطانی تویقرار حیاط پشتی خاندانجراحی پنگ هبی چیکار میکنه؟
«و... و... من توبیندازد راه که میاومدم حرفایکنند رهبر جوان خاندان رو شنیدم...»
«شنیدی؟»
«میگن ایشون...حمام نامزدِ... اربابراه جوان هستن...»
«آه.»
پس خانواده همسرم بودند.
اگر ازقرار قبل میدانستم، کمیجراحی کمتر کتکش میزدم...
به سرعت حولهای را که باباید آن گونهام را پاک میکردم پایین آوردملعنت و با احتیاط به بچه نزدیک شدم.
بچه را که با چشمانی خالی آب دهانشانجام راه افتاده بود، به آرامی بلند کردم وسرطان به صورت کثیفش دست کشیدم تا پاکش کنم.
«هی، حالت خوبه؟ دندونی که از دستتخته ندادی، نه؟ هوف، دندونای شیری باید بهروند طور طبیعی بیفتن. اینطوری کشیدنشون دردسر داره.»
من کهقرار متخصص بهداشت دهانجراحی و دندان نیستم.
سپس، بچه که با نگاهی توخالی به دستتخته من که چانهاش را پاک میکرد خیره شده بود،انرژی چشمان درشتش را چرخاند تا به من نگاه کند.
«گرررک!!»
«آآآخ!!»
او پشتقرار دستم راوسطی محکم گاز گرفت.