چپتر 241: گردهمایی ده فرقه بزرگ (۸)
0انگار داشتم یک مستندهمه طولانی را از رویگذشته پرده پروژکتور تماشا میکردم.
صحنههایی که دقیقاً میدانستم کیغبار و کجا اتفاق افتادهاند، درندارم هالهای سرگیجهآور از جلوی چشمانم گذشتند.
ضیافت اولین تولدم، اولین محافظ ساعدی کهطاقتفرسا گرفتم، آغوش پدرم، اولین باری که توانستمغبار ضربه آهنشکن را با موفقیت اجرا کنم.
بدنم که به سرعت رشد میکرد، شوخیهایطاقتفرسا احمقانهای که با نانگرانگ رد و بدلغبار میکردم، و منظره زمستانی تالار ببر بنفش.
فیش—!!
در پس تمام اینها، منغبار در میان بارش برف، تیغهندارم آشوب نخستین را اجرا میکردم.
آب شدن برفها، شکفتن گلها، سپس پژمردهطاقتفرسا شدنشان، ریختن برگها، و دوباره بارش برفغبار در تالار ببر بنفش و تالار ماه کوهستان.
ترق.
زندگی یکزمان انسان چقدر پریکسان از تنوع است.
مخصوصاً اگر بخواهی تمام صحنههایی را کهیاد از آنها عبور کردهای و بدون هیچبنامم فکری پشت سر گذاشتهای، زیر و رو کنی.
هیچ زندگیای نمیتواند ادعاواقعی کند که از زندگیبود دیگری پربارتر و متراکمتر است.
تعریف این تراکم،معنای تنها به خاطراتتراکمی شخص بستگی دارد.
هر چهزمان باشد، زمان براییکسان همه یکسان میگذرد.
با این حساب، زندگی گذشته من،هوا زندگی پنگ هیونهوی، به معنای واقعیخاطره کلمه پر از تراکمی طاقتفرسا بود.
آنقدر که حتی میتوانستم پراکندهکلمه شدن یک ذره غبار درحتی هوا را هم به یاد بیاورم.
هیچ چیزی ندارممعنای که بتوانم آن راطاقتفرسا یک خاطره شیرین بنامم.
هیچ خاطره قدیمیایبرای ندارم که ارزشمیگذرد مزهمزه کردن داشته باشد.
همه چیز را طوریذره به یاد میآورم که انگارچیزی همین دیروز اتفاق افتاده است.
«آن موقع هنوز بیتجربه بودم.»
نیرویی که به نقطهواقعی سد قطعکننده برخورد میکرد وآنقدر از آن میگذشت، کافی نبود.
گردش انرژیام هنوز خام بود.
با اینکه فکر میکردم آنچه آن زمانیاد اجرا میکردم بهترین حالت ممکن بود، امابنامم حالا میفهمم چرا عموی بزرگم آنقدر غر میزد.
در خاطراتم،هیونهوی تیغه رعدواقعی من ناشیانه بود.
حالا که به گذشته نگاه میکنم، تقریباً خندهدار استآنقدر که چطور بدون تسلط کامل بر جوهره حیاتم، باچیزی عجله فقط رسیدن به قلمروی بالاتر را هدف گرفته بودم.
میتوانستم آنزمان را بسیارهمه اصولیتر اجرا کنم.
کمی روانتر.
جرق—!
آره.
همینطور.
با این فکر من، پنگغبار ایکجین در خاطراتم به من نگاهبتوانم کرد و با رضایت لبخند زد.
احتمالاً فکر میکرد من ندیدهام، اماتراکمی وقتی در گوشه چشمم چنین حالتیپراکنده به چهرهاش میگرفت، ندیدنش سختتر بود.
«جاودانه شمشیر،زمان دیگر بایدهمه بس کنی.»
«او هنوز از مرحله از دستهوا دادن خویشتن فراتر نرفته است. بیا کمیشیرین بیشتر تماشا کنیم. هوی میتواند تحمل کند.»
«مسئله آنهیونهوی پسر نیست، بلکهکلمه تویی، جاودانه شمشیر...»
پس از اجرایبرای تیغه آشوب نخستین، بالاخرهحساب به تیغه رعد رسیدم.
آن روزهایی که در تالار ماه کوهستانیاد سپری شد، دورانی از زندگیام بود که برایقدیمیای طولانیترین مدت به یک هنر رزمی چسبیده بودم.
میتوانستم ببینم که باواقعی گذشت هر روز، وضعیتبود بدنیام صیقلیافتهتر و سریعتر میشد.
جریان انرژی من حالا به طبیعیتراکمی بودن نفس کشیدن بود، و حرکاتمپراکنده به شکلی بینظیر آزادانه شده بود.
آزادی.
آزادی در اجرای تیغه رعد ازهوا هر حالتی، پس از تسلط برخاطره تمام چهل و هشت فرم متغیر آن.
من این آزادیمعنای را صرفاً از طریقطاقتفرسا خاطرات انباشتهشدهام آموخته بودم.
لحظهای که آن راواقعی حس کردم، خودم را دیدمآنقدر که به یک درک رسیدم.
-بالاخره فهمیدم، پدربزرگ.
-چی رو؟
-اینکه چرا بنیانگذار این هنر رزمی راطاقتفرسا برای انتقال به نسلهای بعد تقسیم کردهغبار است. بنیانگذار بیش از حد استثنایی بوده است.
تیغه آشوب نخستین وواقعی تیغه رعد به طوربود طبیعی به هم متصل شدند.
تیغه رعد آشوب نخستین.
این بایدمیتوانستم منشأ آن تکنیکغبار تیغه بوده باشد.
این منِ آنمعنای زمان بودم کهتراکمی چنین نتیجهگیریای کرده بودم.
-این قلمرو برای سطحواقعی تو خیلی بالاست کهبود بخواهی دربارهاش بحث کنی.
-من حداقل یکبرای شاخه واضح ازمیگذرد آن را دریافت کردهام.
در تالار ماه کوهستانِ خاطراتم، پنگ هیونهوی تیغهبیاورم پوشیده از رعد را با نوک انگشتانش نوازش کردهمزهمزه بود و با چنان اعتماد به نفسی لبخند میزد.
حتی در چشمان پنگواقعی ایکجین هم، این کاملاًبود بینقص به نظر میرسید.
هر چه باشد، یک رزمیکار خاندان پنگطاقتفرسا که در آن سن تیغه رعد آشوب نخستینهوا را کامل کرده باشد، به شدت نادر بود.
اما حالا،زمان میتوانستم به وضوحیکسان آن را ببینم.
آن کمال نبود.
این تنها با تحمیل درک از طریق تکراربود و تمرین به دست آمده بود، نه اینکهیاد به طور طبیعی متحد و کامل شده باشد.
من مسیر درستمعنای این تکنیک تیغهتراکمی را طی نکرده بودم.
با این حال،برای میشد آن رامیگذرد یک تکامل همگرا نامید.
من به جوهره حقیقیذره نهفته در تیغه رعدبیاورم آشوب نخستین رسیده بودم.
میتوان گفت که منواقعی پاسخ را از طریقبود آزمایشهای بیشمار پیدا کرده بودم.
من ناخواسته ازمعنای مزیت هرگز فراموشتراکمی نکردنم استفاده کرده بودم.
این قلمرویی نبود کههمه بر اساس یک روشنبینیگذشته بزرگ به دست آمده باشد.
با این وجود، خالص بود.
ترق.
من تیغه رعدمعنای آشوب نخستین راتراکمی به دست آورده بودم.
«جاودانه شمشیر!! تائوئیست ابر لاجوردی!»
«او تقریباً رسیده است. اگرکلمه الان متوقفش کنیم، آیا هرگزحتی چنین فرصتی دوباره پیش خواهد آمد؟»
«آن پسر وقت زیادی دارد. من هم همینطور،بود و هنوز افراد زیادی هستند که میتوانند اویاد را راهنمایی کنند. چرا اینقدر عجله داری، جاودانه شمشیر؟»
«چون من وقت ندارم.»
انگار داشتمهیونهوی در یک جادهکلمه طولانی قدم میزدم.
قدم زدن روی یکواقعی ساحل شنی، به جلو،بود و باز هم به جلو.
با هر قدم،برای خاطرات مانند تکههایمیگذرد شکسته پراکنده میشدند.
خاندان نیزه الهی یانگ، لحظهای کههوا برای اولین بار توپ قلعهشکن صاعقهخاطره را در سینه یانگ جوکیو فرو کردم.
شهرستان چینگشیان، زمانیمعنای که اون هیونگسین راطاقتفرسا در تنگنا قرار دادم.
پکن، تعقیب ومعنای گریز شبانه با آنطاقتفرسا حرامزادههای فرقه پنج سم.
ووچانگ، مشتهای آن راهب، ووندوک.
با نگاهی به گذشته،ذره آن خاطرات به عنوانبیاورم ردپایی طولانی باقی مانده بودند.
تکتک ردپاها شکل متفاوتی داشتند.
بزرگتر میشدند، با گامهاییواقعی عریضتر، تا تمام راهیبود که به اینجا میرسید.
«آه.»
سرم را بلندپراکنده کردم و بههوا دوردست نگاه کردم.
فراتر از ردپاهای تاتیتاتی کردن دورانتراکمی خردسالیام، ردپاها در این ساحل طولانیپراکنده حتی دورتر هم امتداد یافته بودند.
حالا میتوانستم ببینم.
من با درک اصول هنرهاییکسان رزمی و جوهره حقیقی تکنیکهایشهیونهوی به این جایگاه نرسیده بودم.
بلکه از این قلمرویی بود که پس ازبیاورم به دست آوردن آسانِ روندی که دیگران باید تماممزهمزه عمرشان را صرف تسلط بر آن میکردند، ساخته بودم.
«این...»
چه مسیر متفاوتیمعنای از دیگران انتخابتراکمی کرده باشم، چه نه.
چه با استعداد صعود کرده باشم، چهحساب با تلاش آن را ساخته باشم، یا برطاقتفرسا حسب تصادف کاملش کرده باشم، هیچ اهمیتی نداشت.
منظرهای وجود داردپراکنده که به رویهوا همه باز است.
ردپای طولانیای را دیدم—کج وکلمه معوج، دست و پا چلفتی ومیتوانستم لرزان، اما همچنان رو به جلو.
بعضیها کوچک و محو بودند.
بعضی دیگرزمان بزرگ وهمه پررنگ بودند.
بعضی از مسیر منحرف شده بودند، دریاد حالی که بعضی دیگر به زحمت بهبنامم مسیر برگشته بودند تا قدم دیگری بردارند.
چنین روندی، یکمعنای ساحل شنی سفید بودطاقتفرسا که بیوقفه گسترده میشد.
«یک تبار رزمی.»
آموختن همان هنرهای رزمی، بیدار شدن نسبتحساب به همان جوهره حقیقی، و صرف نظر ازطاقتفرسا روش، ساختن پایهای برای انتقال به نسل بعدی.
ادامه دادن به این امید کههوا نسل بعدی حتی یک قدم هم کهشیرین شده، بیشتر از خود شخص پیش برود.
آموزشِ هر آنچه آموخته شده، به اینطاقتفرسا امید که نتیجهاش حتی یک جای پاغبار جلوتر از جای پای خود شخص باشد.
سالهایی که توسط صدها نفر درتراکمی طول صدها سال ساخته شدهاند، که همگیذره همان جوهره حقیقی را در خود دارند.
بنابراین، تجلی کامل جوهرههمه حقیقی یک هنر رزمی، صرفاًپنگ پیروی از مسیر بنیانگذار نیست.
بلکه باید احترامی باشد که یک محصلیاد تازهکار به زندگی بنیانگذار و تمام اینبنامم سفری که او ساخته است، نشان میدهد.
قدمهایم دیگر جلوتر نمیرفتند.
من تنها یک قدم کمکلمه داشتم، ناتوان از پیشروی درحتی برابر این ساحل شنی و طولانی.
از اینجا به بعد، قلمرویییکسان ناشناخته بود که با آنچه آموختهمعنای بودم، نمیشد بر آن غلبه کرد.
-بازش کن.
چنین صدایی شنیدم.
-یکی یکی.
نه روزمان به جلو، بلکهیکسان رو به عقب.
برای پیشروی دوباره، شخصذره باید نسبت به آنچه درچیزی اختیار دارد، کاملاً بیدار شود.
به عقب برگردد وواقعی هر قدم را تابود انتها دوباره ردیابی کند.
تا زمانی کهمعنای به جایی برسمتراکمی که بنیانگذار ایستاده بود.
تا زمانی که جوهره حقیقی هنرهای رزمیحساب را کاملاً درک کنم و آن راتراکمی تجسم بخشم تا مسیر خودم را بسازم.
بدنم رامیتوانستم چرخاندم و بهغبار قدمهایم ادامه دادم.
پس از غوطهور شدن درکلمه خویشتن، حالا وقت آن بودحتی که خویشتن را فراموش کنم.
«ارشد...!»
«محقق شبح، آیا میدانی تنهاغبار وظیفهای که به شاگردان، نوادگانندارم و نسل بعدی داده شده چیست؟»
«بله؟ منظورتان دقیقاً چیست؟»
«اینکه از نسل قبلی بهتر باشند.تراکمی من باید آن را ببینم. اینکهپراکنده این بچه میتواند بهتر از او باشد.»
چرا هنرهایمیتوانستم رزمی خاندان منغبار تقسیم شده بودند؟
نه، بیشتر از آن.
چرا هنرهای رزمی خاندان من طوریتراکمی طراحی شده بودند که فرد بتواند بهذره طور طبیعی مرحله بعدی را درک کند؟
اگر کسی هم بر هنر آشوب نخستین وگذشته هم بر هنر رعد مسلط شود و آنهابود را تجسم بخشد، تیغه رعد آشوب نخستین کامل میشود.
اگر کسی هم بر تیغه روحربا و هم برچیزی تیغه زنجیرهای مسلط شود و معنای آنها را درککردن کند، تیغه پیوسته روحربای آسمان و زمین کامل میشود.
من چیز زیادی درباره هنرهای رزمی خاندانهاطاقتفرسا و فرقههای دیگر نمیدانم، اما میتوانم بگویمغبار که این یک روش تمرینی معمولی نیست.
«پنگ ویچون.»
در امتداد ردپاها به عقب برگشتم وحساب ردپای پدرم را که برای اولین بار هنرهایطاقتفرسا رزمی را به من آموخته بود، پاک کردم.
«پنگ ایکجین.»
شکوه هنرهایهیونهوی رزمی پدربزرگم راکلمه از بین بردم.
با نوک پایم، خاطره خودِ هفتتراکمی سالهام را که آرزو داشت روزیپراکنده به آن سطح برسد، پاک کردم.
«پنگ گوناک.»
کینه جدمیتوانستم بزرگم راذره پاک کردم.
زنجیره لطف و کینههاییواقعی که از او به جاآنقدر مانده بود را قطع کردم.
بدهیهایم به آنها وواقعی بدهیهایشان به خودم رابود در گذر زمان رها کردم.
«پنگ چویسان.»
از جدمیتوانستم نسل دومذره عبور کردم.
«پنگ دانسان.»
از حرکت ایستادم.
میدیدم که هنرهای رزمیِ از هم گسسته،حساب درست مانند نوک ریشههای یک درخت کهتراکمی به تنه میرسند، به یکدیگر متصل میشوند.
پیش از آنکه تیغه آشوب نخستین و تیغهبیاورم رعد از هم جدا شوند، پیش از آنکهارزش تیغه روحربا و تیغه زنجیرهای از هم گسسته شوند.
و سرچشمهای که پیشواقعی از تکهتکه شدنِ تمامبود این هنرهای رزمی وجود داشت.
تازه آن زمان بود کهکلمه حس کردم تصویر کامل بهحتی یکباره در برابرم نمایان شد.
تمام هنرهای رزمی خاندان پنگ،یکسان در اصل از یک هنرهیونهوی رزمی واحد سرچشمه گرفته بودند.
دلیل اینکه این هنر مخفیغبار عمداً به چند بخش تقسیم شدهبتوانم بود، آسانتر شدن یادگیریاش نبود، بلکه—
«برای سنجش شایستگی...؟»
تیغه آشوب نخستین وواقعی تیغه رعد، پیشنیازهایی برای آغازآنقدر تیغه رعد آشوب نخستین بودند.
تیغه زنجیرهای و تیغههمه روحربا، پیشنیازهایی برای آغاز تیغهپنگ پیوسته روحربای آسمان و زمین.
پس مرحله بعدی چیست؟
آشوب نخستین به معنای جهان درتراکمی آغاز زمان است و رعد نماد اولینذره ردی است که آشوب نخستین را شکافت.
این نمادی از خود خدای رعدتراکمی است که در زمان آفرینش جهان، آسمانذره و زمین را از هم جدا کرد.
هنر رعد آشوب نخستین،همه نمایانگر همان رعدی است کهپنگ آشوب نخستینِ آغازین را میشکافد.
آسمان و زمینی کهذره بدین گونه شکافته شدند،بیاورم همان آسمان و زمین هستند.
پیوند مداوم شب و روز،کلمه و آسمان و زمین، همانحتی هنر زنجیرهای آسمان و زمین است.
ارادهای که برای ربودن روحکلمه از میان آنها وجود داشت،حتی هنر رزمیِ مختص انسانها نبود.
هدف آن، اصول والای آسمانی بودمیگذرد که حتی پیش از پیدایش انسانها،واقعی از فراز آسمان به پایین مینگریستند.
گرفتن روح به اینذره معناست که اجازه ندهیبیاورم آن را از تو بگیرند.
جوهره واقعی تیغه پیوسته روحربای آسمان و زمینبود درباره گرفتن روح دیگری نیست، بلکه درباره محافظتیاد از روح خود در برابر اصول آسمانی است.
همه انسانها میمیرند، آگاهیواقعی آنها به زمین برمیگردد وآنقدر روحشان به آسمانها صعود میکند.
این یعنی محافظت از روحی که مقدرحساب شده توسط آسمانها گرفته شود، و تسخیرتراکمی آگاهیای که قرار است در زمین پراکنده گردد.
این ارادهای است کهذره با چنگ انداختن به آنچیزی حق، از آن محافظت میکند.
«هنوز خیلی زود است.»
کسی درهیونهوی کنارم با خندهایکلمه ریز زمزمه کرد.
«شایدم نه.زمان به نظرهمه کمی مبهم میآید.»
سرم را چرخاندمپراکنده و مرد جوانی رایاد دیدم که نگاهم میکرد.
جوانی بشاش بامعنای چشمانی طلایی و درخشانطاقتفرسا و لبخندی روشن بود.
مرد جوان شمشیر پهن و فرسودهای از جنس آهن خامحتی را روی شانهاش گذاشته بود. ردای رزمی سیاه و پارهپارهاشبتوانم را شلخته به تن داشت و با وحشیگری لبخند میزد.
«شما... بنیانگذار، پنگ دانسان هستید؟»
«در سالهای پایانیپراکنده عمرم این نام رایاد برای خودم انتخاب کردم.»
مرد جوان در حالی که نوکتراکمی تیغهاش را به سمت سرم درازپراکنده میکرد، تقریباً با لحنی آوازگونه گفت:
«تنها سه نفر به این نقطه رسیدند، اما به نظرحتی میرسد نسل شما ممکن است موفق شود. در این صورت،بتوانم تکرار همان کلمات برای بار چهارم چندان هم بد نیست.»
«دارید درزمان مورد چههمه چیزی صحبت میکنید؟»
«پیش از آنکه نمادهای آسمان و زمین با هم تلاقی کنند، آشوب نخستین وجودبنامم داشت و پیش از تولد آشوب نخستین، خلأ پهناور حاکم بود. برای اینکه بتوانی همهچیزبودم را گرد هم آوری و با پای خودت به پیش بروی، باید این را بدانی.»
مرد جوان نوک تیغهاشواقعی را محکم روی پیشانیامبود فشار داد و ادامه داد:
«فکر میکنی چرامعنای خودم شخصاً میراث رزمیطاقتفرسا را اینطور پیچیده کردم؟»
«برای... سنجش شایستگی؟»
«درست است. و دلیلش چیست؟»
«چون خطرناک است.»
«چه چیزی خطرناک است؟»
حتی اگر این سلطهجویانهترین تکنیک نهایی درحساب جهان هم بود، صرفاً به خاطر خطرناک بودنِطاقتفرسا خود هنر رزمی، به چند بخش تقسیم نمیشد.
اگر اینطور بود، هیچ دلیلی وجود نداشتیاد که آن را طوری طراحی کنند تابنامم بتوان به شکلی طبیعی آن را آموخت.
قضیه این نبود.
دلیل اصلی تقسیم شدنش بیشترکلمه این بود که خودِ روندحتی یادگیری این هنر رزمی خطرناک بود.
طوری طراحی شده بود که تنها کسانی که میتوانستند آن را به شکلیکلمه طبیعی بیاموزند، یعنی تنها کسانی که میتوانستند جوهره واقعی این هنر رزمی راچیزی درک کرده و جا پای بنیانگذار بگذارند، اجازه برداشتن قدم بعدی را داشته باشند.
تنها کسانی که به شایستگیِ پس ندادنِ حقشان به آسمانها رسیدهبتوانم باشند، اجازه برداشتن قدم بعدی را دارند؛ تمام کسانی که در نهایتهمین نتوانند آن را کامل کنند، قادر به محافظت از آن نخواهند بود.
این هنر رزمیمعنای خودش شبیه بهتراکمی یک نفرین است.
نفرینی که وقتی دویدنواقعی در مسیرش را آغازبود کنی، دیگر نمیتوانی متوقف شوی.
وقتی در این مسیر قراریکسان بگیری، این نفرین هیچ حقی برایمعنای توقف و خروج به تو نمیدهد.
یا از آنپراکنده محافظت میکنی، یا آنیاد را از تو میگیرند.
یا با فدا کردن همهچیز درتراکمی یک زمان مشخص از آن محافظتپراکنده میکنی، یا همهچیزت را از دست میدهی.
به همین دلیل، طوری طراحیکلمه شده بود که نتوان آنحتی را بیگدار و بیپروا آموخت.
زیرا کسی که جوهره واقعییکسان این میراث رزمی را درک کند،معنای دیگر هرگز نمیتواند به عقب بازگردد.
صرفِ درک کردنپراکنده آن، زمان فردهوا را محدود میکند.
لحظهای که فردی از خطکلمه خونی ما جوهره واقعی هنر رزمیمانمیتوانستم را بیدار کند، این اتفاق میافتد.
بنابراین، فرد باید راهیواقعی برای قدم گذاشتن بهبود قلمروی بعدی پیدا کند.
در همینزمان فرصتِ اندکِهمه داده شده.
یا تبدیل به شعلهای شوغبار و بسوز، یا شعله راندارم بربای و در قلبت نگه دار.
از آنجایی که چنین جوهرهای در خودطاقتفرسا دارد، نیتِ تیغه پیوسته روحربای آسمان وغبار زمین نور را از محیط اطرافش میرباید.
تا فرد بتواندمعنای برای محافظت از خود،طاقتفرسا در تاریکی پنهان شود.
«درست است.»
پنگ دانسان لبخندیپراکنده زد و به نوکیاد تیغهاش نیرو وارد کرد.
ترق.
حس کردمهیونهوی چیزی درواقعی سرم شکافت.
«ببینیم میتوانیزمان موفق شویهمه یا نه.»
در میان هوشیاریِ درذره حال محو شدنم، به سختیچیزی توانستم دهانم را باز کنم.
باید اینهیونهوی یک چیزواقعی را میپرسیدم.
«اگر شکست بخورم چه؟واقعی اگر من هم نتوانم اینآنقدر کار را بکنم چه میشود؟»
«آنوقت فقطزمان مجبوری بچههای زیادییکسان به دنیا بیاوری.»
پنگ دانسانمیتوانستم خندید و دستشغبار را تکان داد.
با شنیدن حرفهایش نتوانستمواقعی جلوی خودم را بگیرمبود و زیر خنده زدم.
بله، خانواده یعنی همین.
کسانی که گرد هم میآیند تا حتی یک قدمپنگ فراتر از نقطهای که اجدادشان در رسیدن به آنحتی ناکام ماندند بردارند، همان شجره و تبار یک خانوادهاند.
هیچچیز در اینپراکنده دنیا کاملاً تنهاهوا و مستقل نیست.
همانطور که پیش از منکلمه بنیانگذاری وجود داشته، پس ازحتی من نیز ادامه خواهد داشت.
درک اینهیونهوی موضوع، همانواقعی بیخویشتنی است.
بوم، بوم، بوم.
قلبی کههیونهوی مانند طبل میتپید،کلمه آرامآرام ساکت شد.
ویجی چونیونگ چشمانشمعنای را ریز کرد وطاقتفرسا به تاریکی خیره شد.
با صدای ترق وهمه توروقی، دو جرقه ازگذشته آتش آبی پدیدار شد.
انرژی جریان یافتپراکنده و سپر انرژیهوا محافظ شکل گرفت.
در میان آن،معنای هیچ صدای تپشتراکمی قلبی به گوش نمیرسید.
بازگشت بههیونهوی سادگی نخستینواقعی کامل شده بود.
جوهره، روحزمان و چیِ اویکسان خالص شده بود.
«همهچیز را فراموش کردهای؟»
وقتی جاودانه شمشیر با لبخندکلمه این را پرسید، صدای ملایمیحتی از درون تاریکی پاسخ داد:
«بله، ارشد.»
«حسابی به زحمتم انداختی.»
جاودانه شمشیر با صدایذره بلندی زیر خنده زدبیاورم و روی زمین وا رفت.
«چقدر گذشته...؟»
«سه ماه گذشته است.»
جاودانه شمشیر با چشمانیهمه بیفروغ به مرد جوانیگذشته که نزدیک میشد نگاه کرد.
«وقت آن رسیده کهذره ادای احترامم را بهبیاورم مباشر ارشدمان تقدیم کنم.»
مرد جوان لبخندیمعنای زد، زانو زدتراکمی و عمیقاً تعظیم کرد.
یک بار،هیونهوی دو بار،واقعی سه بار.
پس از اتمام مراسمِ درخواستِ شاگردی، با احتیاط ازپنگ جا برخاست، دستش را روی کانال انرژی جاودانه شمشیرحتی گذاشت و به آرامی انرژیاش را به جریان انداخت.
«مگر نگفتم مراسمپراکنده درخواست شاگردی راهوا به جا نیاور؟»
«حالا دیگر چه فایدهای دارد، وقتی لطف و دانشی که دریافتمیتوانستم کردهام از حد و اندازه گذشته است؟ اگر واقعاً این موضوعشیرین معذبتان میکند، من این لطف را به کوهستان ژونگنان جبران خواهم کرد.»
«هر کاری دوستمعنای داری بکن. پسرهیتراکمی تخسِ غیرقابل پیشبینی.»
جاودانه شمشیر این را دریکسان حالی گفت که سرِ خمشدهیهیونهوی مرد جوان را نوازش میکرد.
«در زیر این آسمان، تمام شاگردان تنها یک وظیفه دارند. من هنرهای رزمیشیرین ژونگنان را به تو نیاموختهام، پس هیچ حقی ندارم که در ازایش چیزیموقع از تو بخواهم. من هم فقط همان یک وظیفه را از تو طلب میکنم.»
«آن چیست؟»
«اینکه ازهیونهوی نسل پیشینواقعی خود فراتر بروی.»
«این چیزی استبرای که کاملاً بهمیگذرد آن اطمینان دارم.»
تنها و یگانه وظیفهای که بر دوش تمام شاگردان گذاشته شده،بتوانم این است که همچون رنگ آبی باشند که از گیاه نیلمیآورم به دست میآید، اما از خود نیل آبیتر و درخشانتر است.
فقط همین.