چپتر 213: به چالش کشیدن فرقهها (۱۶)
0این ماجرا زمانی رخ دادنور که رهبر فرقه جهان زیرین،کسانی ویجی چونیونگ، به تیانجین بازگشت.
تأسیس شعبه جدید در پکننور و مذاکرات با دپارتمان خواجههاکسانی به خوبی پیش رفته بود.
برخلاف انتظارات اولیهاش، دپارتمانتوانست خواجهها خواستار تسلیم مطلقعمارت فرقه جهان زیرین نشد.
انگار درگیر مسئله مهمتریهمهچیز بودند، یا شاید ازسراغ چیزی به شدت اضطراب داشتند.
در هر صورت،هالهای ماجرا بسیار مسالمتآمیزتر ازمیکرد حد انتظار فیصله یافت.
تا جایی که دان سوهیه بار دیگر بهمنظره عنوان رئیس شعبه پکن منصوب شد و به محضجریان تثبیت اوضاع، ویجی چونیونگ توانست به تیانجین سفر کند.
و اینگونه بوداوضاع که در عمارتکند ابر آسمانیِ تیانجین...
یعنی همانشمشیر شعبه تیانجینِهمهچیز فرقه جهان زیرین.
در دل شبی مهتابی، رهبر فرقه جهان زیرینمنظره به آرامی در برابر پیرمردی که به آسمان چشمجریان دوخته بود فرود آمد و سر تعظیم فرود آورد.
«امیدوارم در غیابهالهای من ایام بهساطع کام بوده باشد.»
«من تنها پیرمردی هستم که نفس میکشد چونعمارت چارهای جز زنده ماندن ندارد. اگر هم دردسریآرامی باشد، گریبان جوانترها را میگیرد. خب، سفرت موفقیتآمیز بود؟»
«بله، جاودانهشمشیر شمشیر. خوشبختانه همهچیزبهخوبی بهخوبی پیش رفت.»
«پس چرا به سراغ این پیرمردساطع آمدهای؟ دیگر چیزی در بساط این پیرمردقدری نمانده که سزاوار چنین احوالپرسیِ دیرهنگامی باشد.»
بدن جاودانه شمشیرهالهای هنوز هالهای کمرنگساطع از نور ساطع میکرد.
این منظره تنها برای کسانی قابلرؤیت بود کهعمارت حس انرژیشان به قدری باز شده بود کهآرامی میتوانستند جریان انرژی حقیقی را با چشم غیرمسلح ببینند.
این تصویر مردی بودهمهچیز که داشت در رودخانهسراغ زمان محو و پراکنده میشد.
انرژی حقیقی که باید به شکلیساطع خالص درون بدنش جریان مییافت، همچونانرژیشان گلبرگهای بادبرده در هوا پخش میشد.
او دیگر نه قادر بود انرژیاش را بهمنظره تنهایی متمرکز کند، و نه سعی میکرد انرژیِمیتوانستند نشتکرده از شکافهای جوهره حیات درهمشکستهاش را پنهان سازد.
حتی برای چنیناوضاع رزمیکار قدرتمندی نیزکند زمانِ باقیمانده محدود بود.
تا زمانی که کالبدیهمهچیز از گوشت و خون انسانیپیرمرد داشت، چارهای جز این نبود.
اندوختههای بیشماری که از بدو تولد جمعآوری کرده بود، هنرهای رزمیقابلرؤیت والایی که با یک عمر تمرین صیقل داده بود، و درکتصویر و روشنبینیهای بینهایتی که برای رسیدن به قلمرو فعلیاش تجربه کرده بود...
اکنون تمامی آنها همچونکمرنگ گلهای پاییزی در حالمنظره پژمردن و فرو ریختن بودند.
منظره زمستانِ عمراوضاع یک مرد، چقدرکند زودگذر و فانی بود.
با این حال، در چشمان رهبر فرقهچرا جهان زیرین که جوانیاش را در گذر زماناحوالپرسیِ حفظ کرده بود، این منظره زیباییِ غمانگیزی داشت.
«چقدر... چقدرهنوز دیگر میتوانیدکمرنگ دوام بیاورید؟»
«خب. اگر شاگردت کمک کند، یکساطع سال. اما اگر مجبور باشم بهانرژیشان تنهایی طاقت بیاورم، شاید چند ماه.»
جوهره حیاتِتثبیت درهمشکسته هرگزتوانست قابلترمیم نبود.
دقیقاً به همین دلیل بود کهرفت انتقال انرژی حتی در فرقههای بزرگ رزمیسزاوار نیز امری بسیار نادر به شمار میرفت.
حتی یک ارشدِ عالیمقام در آستانهساطع مرگ نیز بیگدار به آب نمیزدانرژیشان تا آن را روی شاگردش انجام دهد.
اگر حتی کوچکترین اشتباهی درنور این فرآیند رخ میداد، مرگکسانی هر دو نفر حتمی بود.
حتی در صورت انتقال بینقص و بدون اشتباهعمارت نیز، بیش از نیمی از انرژی حقیقیِ اولیهآرامی رزمیکار در هوا پراکنده میشد و غیرقابلجذب باقی میماند.
و احتمال بسیار بالایی وجود داشت که همانسراغ ذره باقیمانده از انرژی حقیقی نیز توسط ساختاردیرهنگامی بدنیِ گیرنده پس زده شده و دوباره پراکنده شود.
پس از طی کردن تمام این مراحل، رزمیکاری کهبرای اقدام به انتقال انرژی کرده بود، حتی فرصتی برایانرژی بیان آخرین کلماتش پیدا نمیکرد و در دم جان میداد.
جوهره حیات، حد وکمرنگ مرز عمری بود کهمنظره آسمانها به فانیان بخشیده بودند.
فرقی نمیکرد شخص چقدر استاد بزرگی باشد؛ افزایش چشمگیرِ آنچه انسانیعنی با آن متولد میشد کار دشواری بود، آنچه مصرف میشد قابلبازیابیفرود نبود، و ظرفی که یک بار میشکست هرگز دوباره سالم نمیشد.
بنابراین، همین که جاودانه شمشیر پس از درهمشکستنِسراغ عمدیِ جوهره حیاتش در آن لحظه حساس هنوزدیرهنگامی زنده بود، خود یک معجزه به حساب میآمد.
اما حتی این معجزهکمرنگ نیز بیش از یکمنظره سال زمان به او نمیبخشید.
حتی اگر میتوانست تا ابد انتقال انرژیمیکرد دریافت کند، باز هم نمیتوانست جلوی گسترشباز تدریجیِ شکافهای جوهره حیات درهمشکستهاش را بگیرد.
«اما همین زماناوضاع هم باید برایکند شاگردت کافی باشد.»
«جاودانه شمشیر، اگر از این زمان برای مکتوب کردن درکآمدهای و روشنبینیهایی که به دست آوردهاید استفاده کنید، من شخصاًکمرنگ تضمین میکنم که آنها را به دست فرقه ژونگنان برسانم.»
«مگر درک و روشنبینیِ باارزشی هم مانده که بخواهم به فرقهام بازگردانم؟ این تائوئیست پیر تماممیتوانستند عمرش را تنها صرف دستوپنجه نرم کردن با آموختههایش کرده است. هر سخنی که بخواهم ازخالص خود به جا بگذارم، پیش از این با نثری بسیار شیواتر توسط بنیانگذاران فرقهام بیان شده است.»
«اما، جاودانه شمشیر...»
«اگر دانش ناچیزم را دانش بنامم، دیگر دانش نیست. آنان که میدانند، سخن نمیگویند؛ و آنان که سخن میگویند، نمیدانند. اگر "طریقت"فرود را به زبان بیاوری، دیگر آن طریقتِ جاودان نخواهد بود. تمامی آموزههایی که به یک تائوئیست داده میشود از پیش کاملاند، پسجوانترها چه دلیلی دارد پیش از آنکه کسی خود به روشنبینی برسد، من جسارت کنم و خطوطی از جانب خودم به آن بیفزایم؟ و...»
جاودانه شمشیرشمشیر رو برگرداندهمهچیز و لبخندی زد.
«آخرین میراث و روشنبینیِ من در اینمیکرد دنیای پهناور، شاگرد تو خواهد بود. چگونه میتوانمشده بارِ بیشتری بر دوش آن کودکِ قدرشناس بگذارم؟»
«جاودانه شمشیر، اگر ستاره قاتل آسمانی بتواندمیکرد جوهره حیات شما را ترمیم کند، آیا اینشده موضوع نمیتواند حداقل کمک کوچکی به شما بکند؟»
«در این دنیا،اوضاع هیچ پاداشی بیبها نیستاینگونه و هیچچیز نامحدود نیست.»
چهره جاودانه شمشیرخوشبختانه در هم رفترفت و جدی شد.
او نفس عمیقی کشیدکمرنگ و آرام به رهبرمنظره فرقه جهان زیرین نزدیک شد.
«درست همانطور که آب بخار میشود تا به ابر تبدیل شود، ابرها میبارند تا بارانشده شوند، و باران جمع میشود تا دوباره به رودخانه بازگردد. هرچند به نظر میرسد اینباید چرخه تا ابد ادامه دارد، اما کجای این جهان چیزی بدون علت و معلول یافت میشود؟»
«پس جوهره حیاتِ هوی-آ...؟»
«نمیتوانم با قطعیت بگویم. تنها حدود دویست سال از ظهور سی و شش ستارهچنین قدرت آسمانی در این جهان میگذرد، پس چند نفر پیدا میشوند که واقعاً ماهیت آنقدری را درک کنند؟ اما هیچچیزِ نامحدودی بدون تاوان نیست. رهبر فرقه جهان زیرین. پس لطفاً...»
جاودانه شمشیرهنوز به آن مردنور جوان فکر کرد.
تمامی نقاط کانالهای انرژیِ او برای گردش انرژی حقیقی بهینهسازی شدهقابلرؤیت بود، و بدنش حتی میتوانست جوهره حیاتِ درهمشکسته و انرژی ذاتیِتصویر پراکندهشده را طوری بازیابی کند که گویی زمان را به عقب برمیگرداند.
جوهره حیات او دقیقاً درسفر امتدادِ دانتیان بالاییِ کاملاً بازش،آسمانیِ به شکلی بینقص تراز شده بود.
بدون کوچکترین اثری از کانالهایبهخوبی انرژیِ ناقصی که انسانها بهآمدهای طور طبیعی با آنها متولد میشوند.
بدون حتی ذرهای انحراف.
جوهره حیات او چنان بینقص ترازساطع شده بود که هنگام استفاده ازانرژیشان آن، تقریباً هیچ هدررفتی رخ نمیداد.
اما از سوی دیگر، آیا این بدان معنا نبودابر که بدنش همچون دروازه کاملاً بازِ یک قلعه، هرچیزیپیرمردی را که از بیرون وارد میشد به راحتی میپذیرفت؟
در آیین دائو، بههمهچیز چنین ساختار بدنیای میگویندسراغ که دارای «دروازه ارواح» است.
حتی با ساختاری که نیمی از این شرایط رابرای داشت، بدنی با دانتیان بالاییِ غیرعادی باز و جوهره حیاتِحقیقی تراز شده، دیر یا زود توسط موجودی «شرور» تسخیر میشد.
اکثر این افراد پیش از رسیدن به بیست سالگی عقل خود راانرژیشان از دست داده و به شیطان تبدیل میشدند، یا بدنشان تابِ شکوفایی کاملرودخانه جوهره حیاتشان را نمیآورد و در آتش درون خود میسوختند و خاکستر میشدند.
اما پنگ هیونهوی هیچیکتوانست از این علائم راعمارت از خود نشان نمیداد.
روح او چنان استوار و مستقیم بود که هرگز متزلزلآمدهای نمیشد، و جوهرهاش به قدری بینقص تصفیه شده بود که گویینور فرآیند پاکسازی استخوان و مغز استخوان را پشت سر گذاشته است.
بنابراین، مهم نبود انرژیاش تا چه حد عظیم وبرای برجسته میشد؛ او در وضعیتی قرار داشت که پیش ازحقیقی این به یک تعادلِ شکننده اما پایدار دست یافته بود.
جاودانه شمشیر تصمیم گرفت بهنور فاجعهای که در لحظه برهم خوردنِقابلرؤیت این تعادل رخ میداد، فکر نکند.
دقیقاً برای آمادگی در برابر همان روز بودعمارت که آرزو داشت کمی بیشتر در این دنیایآرامی فانیِ پر از گرد و غبار سرخ باقی بماند.
«به نظر شما، جاودانههمهچیز شمشیر، قلمرو هوی بهسراغ چه سطحی رسیده است؟»
«او راهنوز نمیتوان با معیارهاینور انسانهای عادی سنجید.»
تسلط او بر دانتیانکمرنگ میانی، به مرحله میانیِمنظره قلمرو استاد اعظم رسیده بود.
قلمرویی که در آن، دیگرسفر هیچ کمبودی در شکلدهی وآسمانیِ استفاده از انرژی شمشیر نداشت.
اما فرم دانتیان میانیِهمهچیز پنگ هیونهوی از همان ابتداپیرمرد با حالت عادی تفاوت داشت.
قلب او به جای دانتیان میانی عمل میکرد، بنابراینبرای تراکم انرژی شمشیری که میتوانست در یک حرکت آزادانرژی کند، به هیچوجه با سایرین در همان قلمرو قابلمقایسه نبود.
علاوه بر این، درکمرنگ همان لحظهای که جوهرهمنظره حیاتش را درهم شکست...
در همان لحظهای که اقدام بهکند انتقال انرژی به جاودانه شمشیر کرد،همان قدم به قلمروی حتی بالاتر گذاشت.
او پیش از این بیش از دو بار این حالتآمدهای را تجربه کرده بود، بنابراین عجیب نبود اگر بگوییم حداقل درنور آن لحظه، او به آستانه قلمرو استاد اعظم متعالی رسیده بود.
او کمبود درک وکمرنگ تجربهاش را با استفادهمنظره از انرژی ذاتیاش جبران میکرد.
او با خامیِ تمام به جلو میتاخت، تمام انرژیاشبرای را مصرف میکرد و سپس از پا میافتاد تاانرژی دوباره بهبود یابد، و این چرخه را مدام تکرار میکرد.
با در نظراوضاع گرفتن چنین تجربیاتی،کند پنگ هیونهوی اکنون...
«چنین موردی حتی درهمهچیز تاریخ طولانی دشتهای مرکزیسراغ نیز باید بسیار نادر باشد.»
پربیراه نبود اگر او را نزدیکترین فرد بهمنظره آستانه قلمرو استاد اعظم متعالی بنامیم، آن هممیتوانستند پیش از آنکه حتی به سن بیست سالگی برسد.
تنها درکِ «نیت» کافی بود تا او را نابغه دوران بنامند،قابلرؤیت و اگر میتوانست بر پایه این تجربه پیش برود، قطعاً... قطعاًتصویر میتوانست در کمتر از یک سال به آن قلمرو دست یابد.
«به نظر میرسد وقتیتوانست شاگردم بازگردد، کارهای زیادیعمارت برای انجام دادن خواهیم داشت.»
رهبر فرقه جهانخوشبختانه زیرین با نگاهی جدیچرا و متین پاسخ داد.
اما طولی نکشیدهالهای که لبخند درخشانی برمیکرد لبانش نشست و گفت:
«من هم خبرهای خوبی به عمارت خاندان پنگمنظره فرستادهام تا یکی از نگرانیهای شاگردم را برطرف کنم؛جریان این کار قطعاً به تمرینات آیندهاش کمک خواهد کرد.»
ارباب قلعه دره الهی،همهچیز کانگ ایلگون، یک استاد اعظمپیرمرد متعالیِ کارکشته و باتجربه بود.
او در مسیر به چالش کشیدن دانتیان بالایی قرار داشتکسانی و بسیاری بر این باور بودند که شانس بسیار بالاییغیرمسلح برای صعود به قلمرو آفرینش در طی بیست سال آینده دارد.
اگر موفق میشد هنرهای مخفی رهبرساطع اتحاد رعد آسمانی را به ارثانرژیشان ببرد، آیندهاش بیشک درخشانتر هم میشد.
نیمی از هجده قلعه اتحاد رعد آسمانی تحتعمارت فرمان او گرد آمده بودند و حتی ازآرامی حمایت پیروان نیلوفر سفیدِ ژوگه یونسون نیز برخوردار بود.
بنابراین، در برابر تحریکاتِ کوچکترین پسر خاندان پنگ—جوجهایسراغ که تازه به سن بیست سالگی رسیده بود—هیچدیرهنگامی تردیدی برای کشیدن تیغهاش به خود راه نداد.
—جرینگ!!—
البته این اعتمادبهنفس تنها تا زمانیساطع پابرجا بود که دید تیغهاش همراه باقدری بارانی از جرقه به عقب رانده شد.
«چی...؟!»
تیغهاش پس زده شده بود.
ضربهای که با سنگینیِکمرنگ کوه تای، دقیقاً گردنمنظره حریف را هدف گرفته بود.
هرچند این ضربه با تکنیک خاصی اجرا نشده بود،برای اما موج انرژیِ آن به تنهایی باید برای لهکردنانرژی یک استاد اعظمِ بینامونشان، همچون حشرهای در مشت، کفایت میکرد.
اما دفاع شده بود.
آن همشمشیر در میانهمهچیز اینهمه تماشاچی.
حمله غافلگیرانه او، به عنوان یکساطع ارشد از نسلی بسیار بالاتر، درانرژیشان همان حرکت اول دفع شده بود—!
«بدک نیستی بچه!»
کانگ ایلگون بااوضاع صدای بلندی خندید واینگونه تیغهاش را تاب داد.
اما برخلاف لبخندش،خوشبختانه تیغه او مملورفت از نیت قتل بود.
فرمی تکضربهایهنوز که ارادهای مرگبارنور از آن میچکید.
دگرگونیهای بیشمار کوهستان بینظیر.
برخلاف شتاب خشن و قدرتمندش،سفر این هنرِ تیغه، مجموعهای بینهایتآسمانیِ ظریف از حرکات متغیر بود.
این تکنیک به جای یک حمله غافلگیرانه برای قطع کردنآمدهای گردن، با فرمهای تهاجمیِ پیدرپی همراه میشد که حریف را،کمرنگ درست مانند تراشیدن یک صخره، ذرهذره خرد و زمینگیر میکرد.
—جرینگ!!—
—جرینگ!!—
دفاع شد.
کانگ ایلگون دندانقروچهای کرد.
با هر حرکت، به وضوح دستساطع برتر را پیدا میکرد، اما موفق نمیشدقدری حتی یک خراش روی بدن حریفش بیندازد.
تیغهاش که حالا سریعترکمرنگ و خشنتر فرود میآمد، زیربرای نور خورشیدِ شرقی برق میزد.
هنر تیغهای درخشان، همچون فلسهای نقرهای ماهی کهعمارت در هوا پخش شوند؛ و در میان اینآرامی رقص مرگبار، صدای برخورد تیغهها بیوقفه به گوش میرسید.
«لعنتی—!»
او بهخوبی میدانستهالهای که هنر تیغهساطع این بچه چیست.
این «تیغههنوز زنجیرهای خاندانکمرنگ پنگ» بود.
هنر رزمی خاندان پنگ که اصل پیونداینگونه حمله و دفاع را در خود داشتشبی و کاملاً به فرمهای دفاعی اختصاص یافته بود.
این دفاع مستحکم، درست مانند لاکرفت یک لاکپشت، جلوی پیشروی تیغه او راسزاوار فراتر از یک محدوده خاص میگرفت. -سووش...!
کانگ ایلگون نفسشهالهای را حبس کرد ومیکرد تیغهاش را بالا آورد.
بله، فرمهایهنوز دفاعیاش واقعاًکمرنگ تحسینبرانگیز بود.
باید این را اعتراف میکرد.
او چنان در یک حالت دفاعی مستحکم تسلط پیداپیرمرد کرده بود که اصلاً با سطح و قلمروی فعلیاشهنوز همخوانی نداشت و نباید در این حد قوی میبود.
آیا باید این راکمرنگ به پای هنر رزمیمنظره یک خاندان اصیل میگذاشت؟
از همان ابتدا هم، تغییراتنور بیشمار کوهستان بینظیر یک هنرکسانی رزمی متمرکز بر حمله نبود.
برای در هم شکستن چنین فرمکند دفاعیای، باید با یک ضربه قدرتمند وتیانجینِ در یک حرکت کار را تمام میکرد.
کانگ ایلگون تنفسش راهمهچیز کنترل کرد و تمامسراغ قدرتش را متمرکز ساخت.
فقط تا لحظههالهای مرگت به دفاعساطع کردن ادامه بده!
انرژی شمشیر دور تیغه پیچید.
انرژی، همچون شعلهای زبانهتوانست کشید، تمام تیغه را درابر بر گرفت و سوسو زد.
وقتی نیاز به یک ضربهبهخوبی قدرتمند بود، دیگر دلیلی برایآمدهای استفاده از تکنیکهای متغیر وجود نداشت.
غرورش همینهنوز حالا همکمرنگ لگدمال شده بود.
باید همینجا وهالهای همین الان کارساطع را تمام میکرد.
اینطور با خودش فکر کرد.
و درستشمشیر در همانهمهچیز لحظه. -لرز.
سرمایی درهنوز امتداد ستونکمرنگ فقراتش دوید.
یعنی نیزه الهیهالهای دخالت کرد؟ یا شیطانمیکرد شمشیر تشنه به خون؟
در حالی که به نظرسفر میرسید زمان به کندی کشآسمانیِ میآید، به سرعت نگاهش را چرخاند.
اما نیزه الهی همچنان با حالتیرفت آرام ایستاده بود و نیزهاش رانمانده کج به دیوار تکیه داده بود.
شیطان شمشیر تشنه به خون،نور پنگ ویچون، نیز فقط باکسانی اخم به آنها نگاه میکرد.
پس چه کسی، و چرا؟
رزمیکارانی که دانتیان بالاییتوانست را به چالش میکشند،عمارت معمولاً حواس انرژی توسعهیافتهای دارند.
دانتیان بالایی که پس از گذراندن یک عمر در جنگلی ازبساط تیغهها و کوهی از شمشیرها، در فرآیند پیوند نهایی ذهن، روحساطع و بدن به طور طبیعی تصفیه شده بود، اکنون داشت هشدار میداد.
او هرگز در برابر ایننور هشدار که بارها جانش راکسانی نجات داده بود، مقاومت نکرده بود.
کانگ ایلگون فرم تهاجمیاش رانور رها کرد و به سرعتکسانی تیغهاش را بالا آورد. -جرننگگگ—!!
«کوک؟!»
تیغهای که در کنار گردنشبهخوبی نگه داشته بود، درست بهآمدهای موقع حمله را دفع کرد.
کانگ ایلگون بازوی خشکشدهاشکمرنگ را عقب کشید و بهبرای سرعت به جلو نگاه کرد.
روبهرویش، یک ببر ایستاده بود.
«حرومزاده...!»
«حیف شد.»
ببر دوباره خودشهالهای را در میانساطع بوتهها پنهان کرد.
پنگ هیونهوی، گویی که چنین تصویری را بهمنظره نمایش میگذاشت، بار دیگر حالت تیغه زنجیرهای رامیتوانستند به خود گرفت و تمرکزش را روی دفاع گذاشت.
عرق سردی ازاوضاع ستون فقرات کانگکند ایلگون پایین چکید.
تکضربه این عوضی همینهمهچیز الان از درک وسراغ حواس او عبور کرده بود.
در نبرد ذهنها میانکمرنگ اساتید، تنها یک دلیلمنظره برای این اتفاق وجود داشت.
حرکت من...هنوز یک قدم ازنور او کندتر بود؟
با وجودتثبیت اختلاف فاحش درسفر نسل و سنشان.
در برابر یک جوجهرزمیکار در قلمرو استاد اعظم که هنوز بهبساط سادگی اولیه بازنگشته بود و نمیتوانست نیروی دانتیان میانی خود راساطع پنهان کند و تمام نقاط ضعفش را در معرض دید قرار میداد.
همین الان، او درک فرمنور حمله را تنها به اندازهکسانی یک قدم از دست داده بود.
در شرایطی که نمیدانست چنین تکضربهای کِی، کجامنظره یا چگونه به سمتش پرتاب خواهد شد، حتی کانگجریان ایلگون هم چارهای جز قورت دادن آب دهانش نداشت.
ببر تنها درستاوضاع قبل از شکارکند خودش را نشان میدهد.
در میان بوتهها کمینهمهچیز میکند و منتظر میماند تاپیرمرد طعمه از ترس فرار کند.
یا اینکه گاردشهالهای را پایین بیاورد ومیکرد نقطه ضعفی نشان دهد—
«من رو نخندون—!!»
کانگ ایلگونتثبیت دندانغروچهای کردتوانست و هجوم آورد.
با خشمشمشیر فریاد کشید وبهخوبی تیغهاش را چرخاند.
«آره، اعتراف میکنم که تکنیک نهایی خوبی برایمنظره نجات جونت داری. اما چطور جرئت میکنی، چطورمیتوانستند جرئت میکنی با اون چشمها به من نگاه کنی!»
جرنگ، جرنگ!
در میان صدایاوضاع تیز برخورد تیغهها، فریاداینگونه کانگ ایلگون ادامه یافت.
«من قبل از اینکه تو حتی به دنیا بیای، بر کوهستان دره الهیسزاوار حکومت میکردم! من از نبردهایی جون سالم به در بردم که تو حتیکسانی نمیتونی تصورشون کنی! همیشه کشتم، همیشه زنده موندم. تا الان! تا این نقطه!»
چقدر گذشته بود؟
چند سال طولانیهالهای را در تقلا ومیکرد مبارزه زندگی کرده بود؟
با شاگردانش کهاوضاع مانند شغال، طمع جایگاهاینگونه ارباب قلعه را داشتند.
با خنجرهایی کهخوشبختانه گهگاه از کناررفت تخت خوابش پرتاب میشدند.
با جنگجویان خودخوانده جناحکمرنگ حق که کسب و کاربرای قلعهاش را به چالش میکشیدند.
و حتی با رهبران فرقههاینور مسیر تاریک که برای منافعکسانی کوهستان دره الهی توطئه میچیدند.
زندگی او عمری بود که بهکند عنوان یکی از اعضای ده فرقههمان بزرگ مسیر تاریک سپری شده بود.
زندگیاش سراسر مبارزه بودهمهچیز و حالا ثمره آنسراغ درست مقابل چشمانش قرار داشت.
رهبر اتحادهنوز رعد آسمانیکمرنگ مقابل چشمانش بود.
آن تختهنوز قدرت درست پیشنور رویش قرار داشت.
او فکر استفاده از شاگردش برایکند ایجاد یک بهانه موجه و پایان دادنتیانجینِ مسالمتآمیز به اوضاع را کاملاً فراموش کرد.
او هم پنگ ویچون و همرفت این بچه پررو را همینجا میکشتنمانده و اتحاد اژدهای شمالی را ترک میکرد.
اگر فرقه نیلوفر سفیدکمرنگ کمک میکرد، آیا آرامسازیمنظره هبی کار چندان بزرگی بود؟
آن وقت حتیهالهای نیزه الهی هم قطعاًمیکرد به سمت او میآمد.
برای آن مزدوراوضاع شمشیربهمزد، بقا ازکند هر چیزی مهمتر بود.
پس، فقط یک قدم دیگر.
اگر فقط همان یککمرنگ قدم را برمیداشت، هبیمنظره در دستانش قرار میگرفت. -جرننگگگ—!!
سپس، صدایهنوز آرامی بهکمرنگ گوش رسید.
«مگه دنیایتثبیت رزمی همینتوانست شکلی نیست؟»
«چی؟»
«مگه حالت عادی یه رزمیکار اینساطع نیست که همیشه بکشه و همیشهانرژیشان زنده بمونه تا به زمان حال برسه؟»
تیغهها در هم قفل شدند.
چشمانی پر ازاوضاع خون به اوکند خیره شده بودند.
او به خاطر تکنیک چشمی عجیبی که بهسراغ نظر میرسید مانند یک شعله آبیرنگ ارواح تکتکدیرهنگامی حرکات تیغه را تعقیب میکرد، متوجه نشده بود، اما.
رگهای خونی هر دو چشمنور مرد جوان پاره شده بود وقابلرؤیت اشکهایی از خون شکل گرفته بود.
«اگه قراره برای هر چیز کوچیکی اینطوری ناله کنی، پسکسانی دانتیانت رو نابود کن و برو تو یه معبد زندگی کن.ببینند مالیاتت رو مرتب بده، یه دهاتی شو و همونطوری زندگی کن.»
«ای حرومزاده—!»
«دنیای رزمی جاییه که آدمهایی توش جمع میشن که از بدو تولد با هر قدمی که برمیدارن به کشتن یا کشتهنور شدن فکر میکنن. بهش میگن مسیر تاریک چون قتلهاشون رو تو پرچمها و بهانههای بزرگ نمیپوشونن. بهش میگن ده فرقه بزرگ مسیرمحو تاریک چون تمام معنی هنرهای رزمیشون تو بازیهای پر زرق و برق و تائوئیستها نیست، بلکه فقط و فقط تو عمل کشتنه.»
-جرننگگگ—!!
رنگی پریده، وهالهای خونی که ازساطع گوشه لبش جاری بود.
تنفسهای بریدهبریده، و در تضادسفر با آن، هنر انرژی شمشیر قدرتمندییعنی که با قلمروی او همخوانی نداشت.
اطلاعاتی که از کنارهمهچیز هم گذاشتن تمام اینهاسراغ به دست میآمد، ساده بود.
کانگ ایلگون، باهالهای وجود اینکه باورشساطع برایش کاملاً غیرممکن بود—
«تو... جوهره حیاتت رو نابودنور کردی؟ برای چی، به چه دلیلی؟قابلرؤیت چرا جونت رو کف دستت گذاشتی!»
پنگ هیونهوی.
آن بچهشمشیر پررو میتوانستهمهچیز زنده بماند.
اگر او رهبر اتحاد رعد آسمانی را تحویلمنظره میداد و با شرایطی معقول مذاکره میکرد، آنها جرئتجریان نمیکردند به پنگ ویچون و پنگ هیونهوی آسیبی برسانند.
خاندان پنگ هبی هنوز آنقدرنور قدرتمند بود که نتوان بدونکسانی دلیل با آنها دشمنی کرد.
حتی یکتثبیت احمق همتوانست این را میدانست.
هر وارث مستقیمخوشبختانه از یک فرقه رزمیچرا بزرگ این را میدانست.
آنها هرگز برهالهای سر مسائل پیشپاافتاده جانشانمیکرد را به خطر نمیانداختند.
حتی اگر شکست میخوردند،کمرنگ با کمی غرامت و امتیازبرای دادن، همیشه میتوانستند زنده برگردند.
این طبیعتتثبیت دنیای رزمیتوانست فعلی بود.
آسیب نرساندن به وارثان مستقیم فرقههایرفت رزمی بزرگ، یک قانون نانوشته درنمانده میان ده فرقه بزرگ مسیر تاریک بود.
اما این بچه که روبهرویش بود، بدون در نظربرای گرفتن هیچکدام از اینها، از همان لحظه ورود بهانرژی مبارزه، تنها به هدف پیروزی جانش را رها کرده بود.
او داشت جوهره حیاتشکمرنگ را متلاشی میکرد ومنظره آخرین لحظات عمرش را میسوزاند.
این موضوع آنقدر غیرقابلتوانست درک بود که نوک تیغهابر کانگ ایلگون به لرزه افتاد.
روحیه مردی که جانهمهچیز خودش را میسوزاند، بر وزنپیرمرد تیغه این رزمیکار پیر میافزود.
«من قولهنوز دادم کهکمرنگ اینجا نگهبانی بدم.»
او در حالی کهکمرنگ ببر درونش برمیخاست، اینمنظره را با بیخیالی گفت.
«اگه بمیرم، خب میمیرم دیگه.»
تیغه چرخید وخوشبختانه روی گردن مردرفت جوان قرار گرفت.
در حالی که کج ایستاده بود ومیکرد یک بازویش شل آویزان بود، پشت تیغهباز را روی شانهاش تکیه داد و پوزخند زد.
او با بیخیالی سپر انرژی محافظ در حال فروپاشی کهکسانی ناشی از خرد شدن جوهره حیاتش بود، و اشکهای خونیغیرمسلح که از اندامهای داخلی آسیبدیدهاش جاری میشد را پس زد. -هوو.
با هر نفس، انرژیتوانست ذاتی خردشدهاش در همعمارت میآمیخت و فرو میریخت.
پنگ هیونهوی اینخوشبختانه را حس کردرفت و لبخند زد.
نیروی حیاتیای را حس میکرد که تمام بدنش را پرکسانی کرده بود، آنقدر متزلزل که به نظر میرسید هر لحظهغیرمسلح خاموش خواهد شد، اما برای آخرین بار به درخشانی میسوخت.
او آنهنوز را بهکمرنگ تیغهاش منتقل کرد.
تیغه سفید درخشاناوضاع چرخید و بهکند سمت آسمان نشانه رفت.
از آسمان به زمین.
به عبارتهنوز دیگر، آسمانکمرنگ و زمین.
تقدیم کردن جانهالهای خود برای گرفتنساطع جان حریف، روحربا.
ادامه دادن این اصل بدونسفر توقف تا زمانی که یکیآسمانیِ از آنها از پا دربیاید، زنجیرهای.
هنگامی که رها میشد،همهچیز دیگر هیچ فرم دفاعیای وجودپیرمرد نداشت، تنها قدرت تمامعیار بود.
این هنر تیغهای بود که تا زمانیمیکرد که یکی از دو نفر حاضر درباز مبارزه به پایان خط نرسد، متوقف نمیشد.
متشکل از فرمهای کاملاًکمرنگ تهاجمی، یک سیستم هنرهای رزمیبرای در سطح استاد اعظم متعالی.
حاوی نیت خاندان پنگتوانست هبی، بدون هیچگونه تکنیکعمارت سبکوزنی برای عقبنشینی. -بام.
او یک قدم بههمهچیز جلو برداشت و حالت ببرپیرمرد خیزان را به خود گرفت.
تیغهای که به آسمانکمرنگ اشاره میکرد به آرامیمنظره در حالت میانی قرار گرفت.
تیغه پیوسته روحربای آسمانکمرنگ و زمین، تمام سیزده فرمبرای در یک ضربه واحد. -سووش.
در دوردست، یکی از مشعلهاییسفر که جنگسالاران محاصرهکننده در دست داشتند،یعنی خود به خود خاموش شد. -فیسس!
خط نازکی بهخوشبختانه شکل نیمدایره رویرفت زمین خالی کشیده شد.
هر چیزی که در آن خط قرار داشت،منظره هر شیئی که در مسیر آن خط گرفتار شدهجریان بود، بدون هیچ تبعیضی به صورت مورب بریده شد.
تیغه کانگ ایلگون.
مچی کهتثبیت آن تیغه راسفر نگه داشته بود.
ساعدی که برای یکهمهچیز لحظه سعی کرد فرمسراغ دفاعی به خود بگیرد.
و در نهایت، شانهاش درنور همان لحظهای که تسلیم شد وقابلرؤیت بدنش را به عقب کشید. -چییییک—!
«کواااارگ!!»
«باید همونطورتثبیت مستقیم بهتوانست سمتم میاومدی.»
پنگ هیونهوی در حالیهمهچیز که خون را از تیغهاشپیرمرد میتکاند، به جلو قدم برداشت.
او مستقیم جلوهالهای رفت و موهای کانگمیکرد ایلگون را چنگ زد.
«گفتی زندگیت سراسر تقلا و مبارزهساطع بوده. پس باید بدون عقبنشینی باهاش روبهروقدری میشدی. اون وقت شاید یه شانسی داشتی.»
«فکر میکنی، فکر میکنی چند نفر از شماعمارت میتونن با تمام جنگسالاران کوهستان رعد آسمانی روبهروآرامی بشن؟ اگه من رو، من رو بکشی، عواقبش—!»
-شواک.
پنگ هیونهویهنوز به بقیهکمرنگ حرفهایش گوش نداد.
وقتی تیغه به غلافشکمرنگ بازگشت، بدن کانگ ایلگونمنظره روی زمین فرو ریخت.
او نگاه کوتاهی به سرسفر بریده در دستش انداخت و سپسیعنی آن را به گوشهای پرت کرد.
«من لوح قلعه کوهستان دره الهی روچرا نابود کردم، بنابراین قلعه کوهستان دره الهی بایداحوالپرسیِ برای دو سال آینده مهر و موم بشه.»
پنگ هیونهوی با خشونتکمرنگ خون را از چشمانشمنظره پاک کرد و ادامه داد.
«هفده قلعههنوز باقیمونده میتونن آدمهاشوننور رو یکییکی بفرستن.»
عمل مبارزه مرگ و زندگی با رهبر یکعمارت فرقه، پیروزی در آن و نابود کردن لوح برایبرابر مهر و موم کردن فرقه، شکستن دوجو نامیده میشود.
این روشی برای تسلیمهمهچیز کردن حریف با کمترین میزانپیرمرد خونریزی در درگیریهای میان فرقههاست.
اگر بخواهیم با اصطلاحاتکمرنگ آشناتری بگوییم، به آنمنظره به چالش کشیدن فرقهها میگویند.
پنگ هیونهوی ناگهان اینکمرنگ فکر به ذهنش خطورمنظره کرد و زیر خنده زد.
درسته، بالاخره دارماوضاع انجامش میدم، باکند خود فکر کرد.
وقتی جوهره حیاتش کاملاًهمهچیز پراکنده میشد، او تاسراغ زمان بهبودیاش بیهوش میشد.
بنابراین، چارهای نداشت جزکمرنگ اینکه از زمان باقیماندهمنظره نهایت استفاده را ببرد.
باید میدید که آیاکمرنگ میتواند برای شش ساعتمنظره دوام بیاورد یا نه.
اگر قبل ازاوضاع آن میافتاد، خب، پدرشاینگونه احتمالاً وارد عمل میشد.
«شیطان تیغه، گرگ خونی گردنزن...»
راهزنی که سر بریده ارباب قلعه درهمیکرد الهی را گرفته بود، آب دهانش را بهشده سختی قورت داد و زیر لب زمزمه کرد.