---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

نامزدم شیطان آسمانی جوانِ

چپتر 59: پیامدها (۲) • ⏱ 20 دقیقه

چپتر 59: پیامدها (۲)

0

خیلی قبل از اینکه آسمان‌خود​ شرقی روشن شود، بیدار شدم‌کرده‌اند​ و تجهیزاتم را بررسی کردم.

تیغه را برای هرگونه پریدگی چک کردم، بندهای‌تصویر​ محافظ ساعدم را محکم بستم و برای بررسی وضعیت‌سال​ کانال‌های انرژی‌ام، مختصری انرژی درونی‌ام را به گردش درآوردم.

با این‌بودم​ کار، آماده‌سازی‌هایم‌سوءتفاهم​ کامل شد.

در حالی که به خورشید صبحگاهی‌تنها​ که بر شهر پهناور تیانجین می‌تابید‌مهیبی​ سلام می‌کردم، فکری از ذهنم عبور کرد.

«جناح حق.»

اخیراً عمیقاً‌جدی​ درگیر این‌قوانین​ فکر شده بودم.

برخلاف سوءتفاهم بسیاری از مردم عادی،‌مردم​ جناح حق و جناح نامتعارف مفاهیمی‌واضح​ با یک مرزکشی بزرگ و واضح نبودند.

نه فرقه‌بزرگ‌ترین​ بزرگ یک‌آسمان‌ها​ استثنا بودند.

آن‌ها بیشتر شبیه نهادهای‌سوابق​ مذهبی بودند و در‌پاییز​ دسته‌بندی‌های عمومی جا نمی‌گرفتند.

می‌شد گفت یک تبار مقدس.

بنابراین، وقتی نوبت به فرقه‌های سکولار می‌رسید،‌عادی​ جناح حق و نامتعارف بر چه اساسی از‌استثنا​ هم جدا می‌شدند؟ این واقعاً مسئله‌ای مبهم بود.

برای مثال، خاندان نامگونگ‌آسمان‌ها​ را در نظر بگیرید، نامی‌قدمت​ که برای همه ما آشناست.

با آن حال و هوای نجیبانه،‌دوره​ سنت‌های جدی خانوادگی و قوانین غیرقابل‌نفوذ قبیله‌ای‌شان،‌طولانی​ آن‌ها دقیقاً تصویر یک فرقه برحق بودند.

جناح حق علناً‌خانوادگی​ آن‌ها را بزرگ‌ترین‌قبیله‌ای‌شان​ خاندان زیر آسمان‌ها می‌نامد.

و برخلاف خاندان ما که تنها دویست سال‌نامتعارف​ قدمت دارد، آن‌ها قدرت مهیبی هستند که سوابق خانوادگی‌آن‌ها​ خود را از دوره بهار و پاییز حفظ کرده‌اند.

در طول آن سال‌های طولانی، آن‌ها تبار شمشیرزنی خود را به شکلی‌مهیبی​ بی‌نقص حفظ کرده‌اند و با ظهور نوابغ بی‌شماری که هنرهای رزمی‌شان را سازماندهی‌شکلی​ و اصلاح کرده‌اند، خاندان نامگونگِ امروز واقعاً شایسته لقب بزرگ‌ترین خاندان زیر آسمان‌هاست.

اما اگر کسی بخواهد جدی به این‌بهار​ سوال فکر کند که «آیا آن‌ها واقعاً با‌شکلی​ ما فرقی دارند؟»... خب، من چندان مطمئن نیستم.

اخاذی حق‌حساب از شهروندان (در حالی که واقعاً از کسب‌وکارشان محافظت می‌کنند)، اداره‌آسمان‌ها​ اصناف تجاری خودشان، مدیریت عمارت‌ها، چای‌خانه‌ها و عشرتکده‌ها و درآمدهایشان، اداره مدارس هنرهای‌بهار​ رزمی از طریق گسترش خانواده‌های فرعی، و سیستم کشاورزی رعیتی با محوریت املاک پهناورشان.

آن‌ها هر کاری که‌سوءتفاهم​ یک خاندان قدرتمند محلی معمولی‌مفاهیمی​ انجام می‌دهد را انجام می‌دهند.

و با این حال، تنها چیزی‌تنها​ که یاد می‌گیرند این است که‌مهیبی​ «چطور از شمشیر خوب استفاده کنند.»

که در‌مهیبی​ نهایت، روشی‌سوابق​ برای کشتن آدم‌هاست.

می‌بینید؟ آن‌ها‌جدی​ هم آشغالند،‌قوانین​ مگر نه؟

نتیجه‌ای که بعد‌برخلاف​ از این افکار به‌عادی​ آن رسیدم این بود.

اساساً، تنها یک معیار‌آسمان‌ها​ وجود دارد که جناح حق‌قدمت​ را از نامتعارف متمایز می‌کند.

- اعتبار‌مهیبی​ خاندان، شهرت‌سوابق​ آن در دنیا.

مهم نیست که ما یک خاندان رزمی‌دقیقاً​ هستیم؛ در واقع، دقیقاً چون یک خاندان‌می‌نامد​ رزمی هستیم، این موضوع اهمیت بیشتری پیدا می‌کند.

- فرض کنید یک شمشیرزن از‌مردم​ فرقه کوه هوا در روز روشن‌واضح​ کسی را در یک مسافرخانه تکه‌تکه کند.

مردم فقط پیش خودشان فکر می‌کنند‌تنها​ که حتماً آدم مقتول کار خلافی‌مهیبی​ کرده بوده و به زندگی‌شان ادامه می‌دهند.

- اما چه می‌شود اگر یک رزمی‌کار از خاندان پنگ در روز روشن‌طولانی​ کسی را در یک مسافرخانه پاره‌پاره کند؟ داستانی که دهان به دهان می‌چرخد فقط‌لقب​ این خواهد بود که یکی از اراذل پنگ دوباره دست به شرارت زده است.

توجیه و اعتبار یعنی همین.

آن حرف‌هایی که در‌سوءتفاهم​ هفت سالگی زدم، دقیقاً به‌مفاهیمی​ هسته ماجرا نفوذ کرده بود.

تنها همین است که جناح‌های حق‌تنها​ و نامتعارف را از هم جدا می‌کند؛‌هستند​ بقیه چیزها فقط کاغذ کادویی بیش نیستند.

بیشتر کارهایی که جناح‌سوابق​ حق انجام می‌دهد، جناح‌پاییز​ نامتعارف هم انجام می‌دهد.

و بیشتر کارهایی که جناح‌غیرقابل‌نفوذ​ نامتعارف انجام می‌دهد، جناح حق‌علناً​ هم به طور منظم انجام می‌دهد.

فقط در اینکه «چطور» آن را بسته‌بندی‌عادی​ می‌کنند تفاوت دارند؛ جناح نامتعارف کمی عمل‌گراتر است،‌استثنا​ در حالی که جناح حق رویکردی عوام‌پسندانه‌تر دارد.

در حالت عادی،‌زیر​ فقط همین فکر را‌دویست​ می‌کردم و بی‌خیالش می‌شدم.

حق و نامتعارف، همه آن‌ها لانه یک‌بهار​ مشت آشغال مشابه هستند، پس چه اهمیتی‌شمشیرزنی​ دارد؟ این دنیا کلاً همین‌طوری ساخته شده است.

با این حال.

- ما در شب‌سوءتفاهم​ کاری را که نمی‌توانیم در‌مفاهیمی​ روز انجام دهیم، انجام نمی‌دهیم.

- شاید برایت خفه‌کننده باشد.

اما ما این‌گونه‌هستند​ آموزش دیده‌ایم و‌دوره​ این‌گونه زندگی کرده‌ایم.

- اگر خاندان سعی کند کار ناعادلانه‌ای‌دقیقاً​ انجام دهد، من حداقل باید اولین نفری‌می‌نامد​ باشم که کار درست را انجام می‌دهد.

- به من یاد داده‌اند‌بسیاری​ که در هر لحظه‌ای، باید به‌بزرگ​ یک نفر آخرین فرصت داده شود.

با به یاد آوردن کلمات یک رزمی‌کار‌دویست​ برحق، کسی که به سختی درجه یک‌سوابق​ محسوب می‌شد، افکارم شروع به تغییری جزئی کرد.

یک غریبه، که بدون هیچ ارتباطی‌دوره​ از قرن بیست و یکم به‌سال‌های​ یک دوران قرون وسطایی پرتاب شده بود.

یک غریبه بی‌هدف که با بدبینی پوزخند می‌زد که‌برحق​ آدم‌ها همه‌جا مثل هم هستند و فقط به این‌قدمت​ فکر می‌کرد که هر روز را در راحتی زندگی کند.

اگر بخواهم بگویم چرا کسی مثل من به خودش زحمت داد تا عمیق‌تر در آیین‌استثنا​ کنفوسیوس کاوش کند، شاید، اگر بخواهم کمی صادق باشم، به این دلیل بود که حداقل‌وقتی​ از «ارزش‌های جهانی و معتبر» صحبت می‌کرد که حتی در خانه اصلی من هم رایج بودند.

«کسی که‌بزرگ‌ترین​ برحق نباشد،‌آسمان‌ها​ انسان نیست.»

اشتیاق مبهم من برای رمان‌های هنرهای رزمی... حتی در آن آپارتمان یک‌خوابه‌ای که در آن پنهان شده بودم،‌نوابغ​ در هم شکسته از فقر پس از ناکامی در یافتن شغل، حسرت آن داستان‌های درخشانی را می‌خوردم که‌فرقی​ باعث می‌شدند هر شب با نگاهی خیره به صفحه گوشی هوشمندم زل بزنم و صفحه را پایین بکشم.

حتی اگر نمی‌توانستم به راحتی‌غیرقابل‌نفوذ​ زندگی‌ای را تصور کنم که‌علناً​ با چنین نگرشی پیش برود.

اما پس از دیدن و‌بسیاری​ تجربه واقعی کسی که با‌مرزکشی​ این نگرش زندگی می‌کند، ناگهان.

بارقه‌ای از یک فکر:‌آسمان‌ها​ زندگی کردن به آن‌سال​ شکل چه حسی خواهد داشت؟

و، اگر‌مهیبی​ قرار است‌سوابق​ اینجا باشم.

بله، اگر قرار است اینجا باشم، پرتاب شده به‌برحق​ این دنیای رزمی قرون وسطایی بدون هیچ پیش‌زمینه یا‌قدمت​ ارتباطی، اگر به هر حال قرار است اینجا باشم.

آیا نباید سعی کنم زندگی‌ای داشته باشم که ردپایم‌مفاهیمی​ را به جا بگذارد، به جای زندگی‌ای که فقط‌بیشتر​ جریان پیدا کند و محو شود؟ یک همچین فکری.

- بوم.

آمیخته با خون‌خواهی‌هستند​ درنده خاندان پنگ که‌بهار​ در رگ‌هایم جریان دارد.

«آماده‌ای، "هیون"؟»

آه، البته، «هوی».

حالا ۱۷ سال‌زیر​ است که در‌تنها​ این بدن زندگی می‌کنم.

چه معنایی در تمایز قائل شدن بین‌بهار​ زندگی گذشته‌ام در قرن بیست و یکم‌شمشیرزنی​ و زندگی فعلی‌ام در قرن پانزدهم وجود دارد؟

همان‌طور که این فکر در ذهنم جا‌دقیقاً​ می‌افتاد، یک بار دیگر احساس ترک خوردن چیزی‌تنها​ را در جایی در پشت سرم حس کردم.

در آن لحظه، این درد نبود‌مردم​ که وجودم را فرا گرفت، بلکه‌واضح​ لذت بود، حس طراوت‌بخشِ قدرت مطلق.

من از این بدن‌آسمان‌ها​ استفاده می‌کردم، اما فکر‌سال​ می‌کردم مال من نیست.

من طبق ذات خودم‌سوابق​ زندگی می‌کردم، اما از خط‌حفظ​ خونی خاندان پنگ حرف می‌زدم.

این چقدر فکر ضعیفی بود؟

یک نواده واقعی از خاندان پنگ‌مردم​ در زمانی که صرف چنین نگرانی‌هایی‌واضح​ می‌شد، چیزی را که می‌خواست چنگ می‌زد.

کاملاً واضح است، اما این‌می‌نامد​ بدن مال من است و‌دارد​ این زندگی مال من است.

من یک غریبه نیستم که از قرن بیست و یکم به‌طول​ اینجا هل داده شده باشد، بلکه به سادگی هیونهوی هستم، کوچک‌ترین‌سازماندهی​ فرزند خاندان پنگ، که دست بر قضا خاطراتی از دنیای دیگری دارد.

وقتی متوجه این موضوع‌قوانین​ شدم، احساس کردم پنگ‌تصویر​ هیونهوی درون ذهنم لبخند می‌زند.

این جواب درستیه، کیمیاگر.

«از این به‌زیر​ بعد، خاندان پنگ هبی‌دویست​ یک جناح حق است.»

این آینده درست است.

بنابراین.

«فقط باید تک‌تک حرومزاده‌هایی‌سوءتفاهم​ که میگن ما جناح‌نامتعارف​ حق نیستیم رو له کنم.»

زمان زیادی طول‌زیر​ کشید تا به‌تنها​ این منطق ساده برسم.

محافظ ساعدم را محکم فشردم، آخرین‌دوره​ نگاه را به تجهیزاتم انداختم و‌سال‌های​ سپس قدم به خیابان‌های صبحگاهی تیانجین گذاشتم.

روزی که رهبر خاندان شوم.

کسانی که خاندان ما را‌بسیاری​ یک جناح نامتعارف مسیر تاریک‌مرزکشی​ می‌نامند، به پایان خط خواهند رسید.

مراقبم باش، استاد کنفوسیوس.

با همان قلبی که به تنهایی در دوره‌پاییز​ بهار و پاییز، زمانی که اخلاقیات انسانی به‌بی‌نقص​ پایین‌ترین حد خود رسیده بود، از «حقانیت» سخن گفت،

من تبدیل‌جدی​ به مشت ژو‌غیرقابل‌نفوذ​ شی خواهم شد.

جهت اطلاع،‌بودم​ مشت من توپ‌بسیاری​ قلعه‌شکن صاعقه است.

«خاندان جونگری و خاندان اون جینجو. هاه،‌بهار​ کاملاً دیوانه شده‌اند؟ واقعاً فکر می‌کردند می‌توانند در‌شکلی​ هبی چنین غلطی بکنند و قسر در بروند؟»

پدرم با شنیدن گزارش من‌غیرقابل‌نفوذ​ آن‌قدر خشمگین شد که نزدیک‌علناً​ بود عقلش را از دست بدهد.

چاره‌ای نبود.

یک لیست ساده و واقعی‌می‌نامد​ از کارهایی که این حرومزاده‌ها‌دارد​ کردند به این شرح است.

انجام آزمایش‌های انسانی که‌سوابق​ به شدت اخلاق تحقیقاتی را‌حفظ​ در قلمرو دیگری نقض می‌کرد.

در این فرآیند،‌خانوادگی​ قتل‌عام بیشتر مقامات،‌قبیله‌ای‌شان​ از جمله قاضی شهرستان.

و بعد، وقتی به نظر می‌رسید‌مردم​ که قرار است گیر بیفتند، برای از‌نبودند​ بین بردن مدارک با یکدیگر درگیر شدند.

علاوه بر آن، با دقت خاندان‌تنها​ مورونگ را در آن درگیر کردند‌مهیبی​ و همه چیز را گردن هبی انداختند.

«چه می‌شد اگر‌هستند​ مورونگ چونگ را‌دوره​ تنها فرستاده بودم...؟»

این فکر باعث‌خانوادگی​ شد نفسم در‌قبیله‌ای‌شان​ سینه حبس شود.

«مورونگ چونگ می‌مرد، خاندان خشمگین مورونگ یک جنگ بزرگ بین حق و‌واضح​ نامتعارف اعلام می‌کرد و خاندان‌های جونگری و اون جینجو مدارک را دفن می‌کردند‌می‌شد​ و همه چیز را گردن اتحاد اژدهای شمالی می‌انداختند. از جمله قتل مقامات!»

سپس جناح حق و نیروهای دولتی سعی می‌کردند اتحاد اژدهای‌دارد​ شمالی را تکه‌تکه کنند و جناح نامتعارف در اطراف اتحاد‌کرده‌اند​ ارواح بی‌شمار که شامل خاندان جونگری می‌شود، تجدید سازمان می‌کرد.

واو، با نگاهی به موقعیت‌سازی درخشانی‌دوره​ که خاندان جونگری با همین یک حرکت‌طولانی​ به دست آورد، فقط می‌توانم شگفت‌زده شوم.

اگر دستگیر نمی‌شدند، حداقل دستاوردشان «آزمایش‌های انسانی موفق و استخدام موفق‌بزرگ‌ترین​ خاندان اون جینجو» بود. به عبارت دیگر، آن‌ها به سراغ نقشه بعدی‌سوابق​ خود می‌رفتند که اتحاد دنیای رزمی جناح حق را هدف قرار می‌داد.

حتی اگر‌بودم​ دستگیر هم‌سوءتفاهم​ می‌شدند، اهمیتی نداشت.

مدارک به تمیزی پاک شده‌می‌نامد​ بود که منجر به فروپاشی‌دارد​ درونی اتحاد اژدهای شمالی می‌شد.

به عبارت دیگر، آن‌ها می‌توانستند توازن‌دوره​ قدرت در اتحاد نامتعارف مسیر تاریک‌سال‌های​ را به نفع خودشان تغییر دهند.

در هر صورت،‌خانوادگی​ آن‌ها یک دست‌قبیله‌ای‌شان​ برنده در اختیار داشتند.

باید بگویم آن‌ها‌برخلاف​ واقعاً شبیه شاگردان‌مردم​ خاندان ژوگه هستند.

اما مشکل اینجا بود‌آسمان‌ها​ که ما با خودمان ورق‌قدمت​ بازی آورده بودیم، نه هواتو.

و دست‌مهیبی​ ما شامل‌سوابق​ یک جوکر می‌شد.

«پدر. آه، اشکالی‌خانوادگی​ نداره الان شما‌قبیله‌ای‌شان​ رو پدر صدا کنم؟»

با حرف‌بودم​ من، منطق به‌بسیاری​ چشمان پدرم بازگشت.

تجسم خشمی که پیش‌آسمان‌ها​ رویم می‌دیدم، به تدریج‌سال​ شروع به آرام شدن کرد.

لحظه‌ای سکوت‌مهیبی​ کرد و سپس‌خود​ سر تکان داد.

«همف، بله.‌جدی​ حرفی برای‌قوانین​ گفتن داری؟»

من داشتم یک‌برخلاف​ ملاقات خصوصی با‌مردم​ پدرم انجام می‌دادم.

اوایل صبح بود.

قبل از اینکه ارشدهای خاندان‌خود​ اصلی برسند، بنابراین هنوز هیچ‌کرده‌اند​ واکنش رسمی‌ای تصمیم‌گیری نشده بود.

در این وضعیت، انتخاب اینکه او را‌دقیقاً​ به جای «رهبر جوان خاندان» یا «معاون‌می‌نامد​ رهبر اتحاد اژدهای شمالی»، «پدر» صدا کنم...

...به این معنی بود که چیزی که می‌خواستم‌نامتعارف​ بگویم یک پیشنهاد کاملاً شخصی بود، پیشنهادی که نباید‌آن‌ها​ به طور رسمی در اتحاد اژدهای شمالی فاش می‌شد.

و پدرم، که حتی در آن حالت‌دویست​ خشم کورکننده‌اش این موضوع را درک کرده‌سوابق​ بود، در اصل به من فرصتی داده بود.

«به نظر ناچیز من، حمله‌خود​ به خاندان اون جینجو در‌کرده‌اند​ حال حاضر بدترین اقدام ممکن است.»

«داری پیشنهاد می‌کنی‌خانوادگی​ اول به خاندان‌قبیله‌ای‌شان​ جونگری حمله کنیم؟»

«با اینکه در جایگاهی نیستم که‌مردم​ چنین درخواستی بکنم، اما آن هم‌واضح​ فقط یک اقدام متوسط خواهد بود.»

«پس بهترین اقدامی که در ذهن داری‌دویست​ چیست؟ نه به خاندان اون جینجو حمله کنیم‌خود​ و نه به خاندان جونگری. فقط تحمل کنیم؟»

«البته که نه.»

مگر ما‌جدی​ اصلاً چنین‌قوانین​ خاندانی بودیم؟

«در چنین مواقعی،‌برخلاف​ ما به فرقه‌مردم​ نیلوفر سفید ضربه می‌زنیم.»

پدرم برای لحظه‌ای با‌آسمان‌ها​ چهره‌ای خالی از احساس‌سال​ به من خیره شد.

چرا؟ خود قوانین مینگ بزرگ آن‌ها را به یک هدف تبدیل‌طول​ کرده بود، به ما می‌گفت که می‌توانیم به آن‌ها حمله کنیم و‌اصلاح​ حتی برای سرشان جایزه گذاشته بود تا هر کاری دلمان می‌خواهد بکنیم.

آن‌ها حتی‌جدی​ رسماً با ما‌غیرقابل‌نفوذ​ در جنگ بودند.

«اصلاً با عقل جور در می‌آید؟ نه، مگر آن‌ها از‌مرزکشی​ همان اول کاملاً بی‌ربط نبودند؟ حتی اگر از این به‌نهادهای​ عنوان بهانه استفاده کنیم، آیا مقامات دولتی اصلاً قانع می‌شوند؟»

«از الان توضیح می‌دهم‌آسمان‌ها​ که چرا آن‌ها چاره‌ای‌سال​ جز قانع شدن نخواهند داشت.»

فنجان چای را که حالا‌خود​ داشت سرد می‌شد بلند کردم و‌طول​ انگشتانم را از هم باز کردم.

«ما غافلگیر شدیم و از وضعیت بی‌خبر بودیم. شاید من در‌بزرگ‌ترین​ هنرهای جنگی و استراتژی متخصص نباشم، اما تلاش برای جمع کردن‌هستند​ افتضاحی پس از از دست دادن ابتکار عمل، هرگز بهترین گزینه نیست.»

«خب که چی؟»

«باید دشمن را به‌آسمان‌ها​ همان اندازه‌ای که خودمان‌سال​ گیج شده‌ایم، گیج کنیم.»

بقا در چین قرون‌سوابق​ وسطی، فصل اول: همیشه‌پاییز​ غیرقابل پیش‌بینی حرکت کن.

این بخشی از روش بقای چینی بود که بیش از هزار سال‌زیر​ پیش توسط سون تزو گردآوری شده بود. به آن‌ها در جایی حمله کن‌دوره​ که آماده نیستند. از کتاب هنر جنگ سون تزو: نقاط ضعف و قوت.

«...؟»

«بله، رهبر خاندان، دلیل رسمی اعلام شده توسط‌پاییز​ اتحاد اژدهای شمالی این بود که این یک‌بی‌نقص​ قتل‌عام خونین توسط بازماندگان فرقه نیلوفر سفید بوده است...»

«اما چرا؟»

مشت رعد آسمانی، اون‌سوءتفاهم​ دوچون، با چشمانی غرق در‌مفاهیمی​ نگرانی به زیردستش نگاه کرد.

او در حالی که‌آسمان‌ها​ غرق در افکارش بود،‌سال​ به پل بینی‌اش ضربه زد.

«نه ما، نه‌هستند​ خاندان جونگری، بلکه‌دوره​ ناگهان فرقه نیلوفر سفید...؟»

مگر نباید حداقل ذره‌ای مدرک‌غیرقابل‌نفوذ​ وجود داشته باشد؟ که ناگهان ادعا‌بزرگ‌ترین​ کنند کار فرقه نیلوفر سفید بوده؟

اگر در عوض انگشت اتهام را به سمت خاندان اون‌مرزکشی​ جینجو می‌گرفتند، می‌توانستیم با حمایت اتحاد دنیای رزمی آن را‌نهادهای​ انکار کنیم و افکار عمومی را به نفع خود تغییر دهیم.

با شنیدن اینکه خاندان مورونگ دست‌تنها​ خالی برگشته‌اند، مطمئنم که اتحاد دنیای رزمی‌هستند​ از جزئیات درونی این ماجرا بی‌خبر است.

بنابراین، اگر اتحاد اژدهای شمالی به خاندان‌بهار​ اون جینجو حمله می‌کرد، اتحاد دنیای رزمی‌شمشیرزنی​ جناح حق چاره‌ای جز محافظت از آن‌ها نداشت.

مشت رعد آسمانی یکی از استادان اصلی جناح حق بود و حتی اگر‌آسمان‌ها​ هم نبود، آن‌ها نمی‌توانستند به همین سادگی فرقه بزرگی را که زمانی بخشی‌بهار​ از پنج خاندان بزرگ بود، دودستی تقدیم یک جناح نامتعارف مسیر تاریک کنند.

این مسئله حفظ آبرو بود.

برای مهار اتحاد غیرمتعارف جناح تاریک که‌دویست​ اخیراً دوباره قدرت گرفته بود، جناح حق‌سوابق​ هرگز نمی‌توانست خاندان اون جینجو را رها کند.

اما، نه خاندان‌هستند​ اون جینجو و‌دوره​ نه خاندان جونگری.

فرقه نیلوفر سفید؟

«و مقامات‌بودم​ دولتی این‌سوءتفاهم​ را باور کردند؟»

«راستش... عذر می‌خواهم...»

زیردست در حالی که به نظر آشفته می‌رسید،‌پاییز​ حرفش را قطع کرد تا افکارش را جمع‌بی‌نقص​ کند و در نهایت با دشواری به حرف آمد.

«این اتفاق در تیانجین افتاده، بنابراین نتوانستم جزئیات دقیق را بشنوم. لطفاً بی‌کفایتی‌ام را‌می‌نامد​ ببخشید. با این حال... اکنون شایعات بلندی به گوش می‌رسد که بازماندگان فرقه نیلوفر‌حفظ​ سفید در تیانجین کشف شده و سرهایشان در دروازه نظامی به نمایش گذاشته شده است.»

«چی...؟!»

واقعاً اعضای‌بزرگ‌ترین​ فرقه نیلوفر سفید‌می‌نامد​ در تیانجین بودند؟

نه، و اصلاً چرا الان؟

و از بین‌خانوادگی​ تمام گزینه‌ها، چرا تقصیر‌دقیقاً​ را گردن آن‌ها انداختند؟

اون دوچون نتوانست جلوی‌سوءتفاهم​ خودش را بگیرد و‌نامتعارف​ زیر لب زمزمه کرد.

؟

«دقیقاً چه خبر است...؟»

«دوم، شما می‌دانید که به دستور شما، رهبر خاندان، امور تالار ماه کوهستان و فرقه جهان زیرین‌آن‌ها​ به من سپرده شده است. با بسیج کردن تمام شبکه پنهان فرقه جهان زیرین، شواهدی به دست‌می‌رسید​ آورده‌ام که نشان می‌دهد بازماندگان فرقه نیلوفر سفید به این شهر نفوذ کرده و در سایه‌ها فعالیت می‌کنند.»

«چی...؟!»

در حالی که‌هستند​ به پدر حیرت‌زده‌ام‌دوره​ نگاه می‌کردم، لبخندی زدم.

فکر نمی‌کردم در نهایت این‌گونه از او استفاده کنم، اما اگر‌بزرگ‌ترین​ قرار بود از آن یارویی که بازویش را قطع کردم و‌هستند​ پس فرستادم استفاده کنم، این راه بسیار بهتری برای خرج کردنش بود.

تادا، واقعاً یک‌برخلاف​ پیرو نیلوفر سفید‌مردم​ وجود داشت، مگر نه؟

با این کار، مدرکی‌آسمان‌ها​ برای ارائه به مقامات‌سال​ دولتی به دست آورده‌ام.

«فرقه نیلوفر سفید. هاه،‌قوانین​ داری می‌گویی آن حرومزاده‌ها واقعاً‌برحق​ حتی متوجه حضور ما نشدند؟»

«این‌طور به نظر می‌رسد، سرورم. مهم نیست آن رزمی‌کاران‌مفاهیمی​ شمشیر به دست چقدر به قدرتشان می‌بالند، آیا واقعاً‌بیشتر​ می‌توانستند وضعیت را در تمام سرزمین‌های پهناور هبی درک کنند؟»

«در این صورت،‌زیر​ چه بهتر. دوباره با‌دویست​ اون دوچون تماس بگیر.»

جونگری سونگ.

رهبر خاندان‌جدی​ جونگری با لبخندی‌غیرقابل‌نفوذ​ بدبینانه صحبت کرد.

«به او بگو اگر در تکمیل تکنیک بزرگ کمک کند، ما از دست دادن یک کشتی سیاه‌آن‌ها​ را به عنوان فداکاری برای هدفی بزرگ‌تر در نظر می‌گیریم. به لطف تصمیم آن هیولای پیر، ما‌می‌رسید​ چشم‌ها و گوش‌های خاندان پنگ را کور و کر کرده‌ایم، بنابراین سود ما بیشتر از ضررمان است.»

«آیا می‌توانیم به اون دوچون اعتماد کنیم؟‌دویست​ اگر دوباره اوضاع به هم بریزد، آیا‌سوابق​ آن مرد حقیر همان کار را نمی‌کند؟»

«از کی تا حالا ما‌خود​ برای انجام کارهایمان به شخص‌کرده‌اند​ دیگری اعتماد کرده‌ایم؟ چه حرف خنده‌داری.»

جونگری سونگ‌جدی​ خندید و بادبزنش‌غیرقابل‌نفوذ​ را باز کرد.

«اما آیا اون دوچون غیر از ما راه نجات دیگری هم دارد؟ و اگر‌فرقه​ این اتفاق ثابت کرده باشد که اتحاد اژدهای شمالی چقدر بی‌دقت است، همین کافی است.‌بنابراین​ در آینده، توطئه‌چینی برای هر کاری که در هبی دلمان بخواهد، دردسر کمتری خواهد داشت.»

«خاندان جونگری فکر می‌کنند ما متوجه هیچ‌چیز نشده‌ایم. در واقع، آن‌ها‌طول​ بدون اینکه هیچ مدرکی از خود به جا بگذارند قسر در‌سازماندهی​ رفتند و رد کردن حرف‌هایشان برای اتحاد غیرمتعارف کار دشواری خواهد بود.»

«درست است. اگر می‌خواستیم از این‌قبیله‌ای‌شان​ موضوع یک دردسر بزرگ بسازیم، رهبر‌زیر​ خاندان باید شخصاً وارد عمل می‌شد.»

«که این برای خاندان جونگری چیز بدی نمی‌شد. اگر رهبر خاندان‌بزرگ​ شخصاً وارد عمل می‌شد و ماجرا بدون هیچ دستاورد واقعی و‌دسته‌بندی‌های​ بی‌نتیجه پایان می‌یافت، تصور کنید چگونه اعتبار اتحاد اژدهای شمالی لکه‌دار می‌شد.»

و این فقط یک ترفند هوشمندانه برای دور‌سال​ زدن نقشه دشمن نیست، بلکه یکی از ارزشمندترین چیزهایی‌بهار​ است که می‌توان از این حرکت به دست آورد.

«خاندان جونگری از این اتفاق متوجه خواهند شد که چشمان اتحاد اژدهای شمالی به هر گوشه‌بی‌نقص​ از هبی نمی‌رسد. آن‌ها شروع به توطئه‌چینی جدی در سرزمین‌های هبی خواهند کرد. آن‌ها فکر می‌کنند که‌سوال​ بدون دخالت شخصی رهبر خاندان، قدرت خاندان پنگ هبی به تنهایی برای اداره تمام هبی کافی نیست.»

در وهله اول، حتی یک‌غیرقابل‌نفوذ​ قرن هم از زمانی که‌علناً​ خاندان ما تکه‌تکه شده بود نمی‌گذرد.

زمانی که پدرِ پدربزرگم جانش را در جنگ بزرگ‌مفاهیمی​ جناح حق و غیرمتعارف قمار کرد و با مرگی نابهنگام‌شبیه​ روبرو شد، اگر پدربزرگم نبود، خاندان ما قطعاً نابود می‌شد.

در آن روزها، پدربزرگم به تنهایی‌تنها​ هبی را زمانی که در آستانه‌مهیبی​ از هم پاشیدن بود، متحد کرد.

به بیان‌مهیبی​ دیگر، قضیه از‌خود​ این قرار است.

-مگر همه این آدم‌ها‌قوانین​ به جز پنگ ایکجین،‌تصویر​ یک مشت بی‌عرضه نیستند؟

درست زمانی که این فکر شروع به‌عادی​ رخنه کردن در ذهنشان کرد، یک سیخونک کوچک‌استثنا​ به ما زدند و حدس بزن چه شد.

-حتی متوجه این‌زیر​ هم نمی‌شوند؟ آیا واقعاً‌دویست​ تمام دندان‌هایشان ریخته است؟

این بقا در چین قرون‌خود​ وسطی است، فصل دوم: سی درصد‌طول​ از قدرت واقعی‌ات را پنهان کن.

زمانی که قوی هستی، خود را‌قبیله‌ای‌شان​ ضعیف نشان بده. از کتاب هنر‌زیر​ جنگ سون تزو: نقاط ضعف و قوت.

همان‌طور که پدرم‌برخلاف​ به حرف‌هایم گوش می‌داد،‌عادی​ چیزی در چشمانش درخشید.

«اگر همه‌اش‌بزرگ‌ترین​ همین باشد،‌آسمان‌ها​ ناامید می‌شوم، هوی-آ.»

«بله، اگر قرار بود همین‌جا متوقف شویم،‌بهار​ چیزی بیشتر از این نبود که خاندان مجبور‌شکلی​ شود این مسئله را تحمل و دفن کند.»

مرا چه فرض کرده‌اید؟

نقشه یک تناسخ‌یافته‌برخلاف​ باید همیشه یک‌مردم​ قدم جلوتر باشد.

«هر هدفی که خاندان جونگری سعی داشت از طریق خاندان اون جینجو به آن‌سوابق​ برسد، نتیجه معکوس داده است. چیزی که می‌خواستند در نهایت شکست خورده، بنابراین اگر‌نوابغ​ ما واکنش خاصی نشان ندهیم، خاندان جونگری قطعاً برای تلاش دوم آماده خواهد شد.»

«احتمالش زیاد است. و؟»

«در آن زمان، وقتی که خاندان‌قبیله‌ای‌شان​ جونگری و خاندان اون جینجو یک‌زیر​ بار دیگر دست به دست هم دهند.»

در این لحظه،‌برخلاف​ نگاهم را به‌مردم​ جعبه کنار پدرم چرخاندم.

به سمت جعبه‌ای که سر اون هیونگسین‌دویست​ در آن به دقت بسته‌بندی شده بود و‌خود​ به آرامی داشت به گوشت نمک‌سود تبدیل می‌شد.

نگاه پدرم مسیر نگاه مرا‌خود​ دنبال کرد و پس از دیدن‌طول​ جعبه، دوباره به من نگاه کرد.

«من آن را‌خانوادگی​ به اتحاد دنیای رزمی‌دقیقاً​ جناح حق خواهم برد.»

«چی...؟»

«در اتحاد دنیای رزمی جناح حق، من و خاندان مورونگ داستان‌هایمان را با هم‌سوابق​ هماهنگ می‌کنیم و برای حمله به خاندان اون جینجو نقشه می‌کشیم. با قطع شدن‌نوابغ​ روابطشان با جناح حق، خاندان اون جینجو چاره‌ای جز چسبیدن به خاندان جونگری نخواهد داشت.»

و سپس.

«اگر اتحاد غیرمتعارف جناح‌قوانین​ تاریک به طور دسته‌جمعی‌تصویر​ خاندان جونگری را رها کند.»

خاندان اون جینجو، که سعی می‌کردند‌مردم​ برای منافع خودشان بین جناح حق‌واضح​ و غیرمتعارف بازی دوگانه راه بیندازند.

و خاندان جونگری، که از‌می‌نامد​ آن‌ها برای سرک کشیدن و‌دارد​ تحریک کردن همه‌جا استفاده می‌کردند.

اگر هر دوی آن‌ها‌سوابق​ توسط هر دو جناح به‌حفظ​ عنوان دشمنان عمومی معرفی شوند.

«جالب نمی‌شود...؟»

دنیا در هرج‌ومرج فرو می‌رود.

مسیر تاریک یکی از اعضای خود را بیرون می‌اندازد، جناح حق یکی از اعضای خود را بیرون‌بهار​ می‌اندازد، تاریکی و حق دست به دست هم می‌دهند و سپس آن‌هایی که ترکیبی از سیاه و‌نامگونگِ​ سفید هستند، به نوبه خود به عنوان دشمنان عمومی توسط هر دو طرف به گوشه‌ای رانده می‌شوند.

خاندان مورونگ با خاندان پنگ هبی دست‌بهار​ به دست هم می‌دهند، خاندان جونگری با‌شمشیرزنی​ خاندان اون جینجو دست به دست هم می‌دهند.

همه این‌ها در چشمان‌قوانین​ یک شخص ثالث چیزی جز‌برحق​ هرج‌ومرج به نظر نخواهد رسید.

این چیزی کم‌برخلاف​ از شکل‌گیری و‌مردم​ شکستن مداوم اتحادها ندارد.

و هر دوی‌زیر​ این‌ها کلماتی هستند که‌دویست​ نشان‌دهنده یک عصر پرآشوب‌اند-

-کلماتی که همچنین‌هستند​ به معنای دوره‌دوره​ بهار و پاییز هستند.

استاد کنفوسیوس، در دوره بهار و پاییز،‌دقیقاً​ به تنهایی خطوط را رسم کرد و سیاست‌تنها​ و دانش جهان زیردست خود را پایه‌گذاری نمود.

در پایان این دوره بهار و پاییز، خاندان‌نامتعارف​ پنگ هبی که اکنون با دست من دوباره‌بودند​ روی پاهای خود ایستاده است، نیز چنین خواهد شد.

«که این‌طور.»

پدرم از ته‌هستند​ دل خندید و‌دوره​ سر تکان داد.

«خون غلیظ است.»

این بدان معنا بود که خونی که‌عادی​ از پدربزرگم به ارث رسیده بود، در من‌استثنا​ و در نسل من، از همه غلیظ‌تر بود.

همچنین به این معنا بود که به‌دویست​ خاطر مفهوم نهفته در کلماتم، خون به‌سوابق​ غلظت در سراسر آسمان‌ها شکوفا خواهد شد.

مردی که مسیر فرقه شماره یک مسیر‌بهار​ تاریک را تعیین می‌کرد، با شنیدن این کلمات‌شکلی​ از ته دل خندید و مرا مرخص کرد.

ناولها | novelha.net