چپتر 106: اژدها، ققنوس و ببر (۴)
0چون ریونگهوا بابیمعنی چهرهای عبوس به میدانآسمانی مبارزه خیره شده بود.
صدای پچپچ ستارههای نوظهور انجمن جنگل سفیدخطر جیانگنان که کنارش نشسته بودند، بدون اینکهنمایش توجهش را جلب کند، از گوشش رد میشد.
مبارزات پیدرپی بین افرادی که نامشان حتیبانو ارزش به خاطر سپردن نداشت، چه رسدخوب به شناختن، یکی پس از دیگری ادامه مییافت.
واقعاً چرا این افرادکشته به اصطلاح جناح حقهنرهای از چنین کارهایی لذت میبردند؟
نه کسی کشتهبیمعنی میشد و نه جانآسمانی کسی در خطر بود.
آنها هنرهای مخفی فرقه خود راجان بدون محدودیت به نمایش نمیگذاشتند و حتیمحدودیت استفاده از حرکات کشنده هم ممنوع بود.
پس اصلاً چرا زحمت مبارزه را به خود میدادند؟ این کار هیچ تفاوتیحالتان با دلقکهای چین باستان نداشت؛ تمرکزشان فقط روی این بود که چقدر میتوانند خودشانبودم را باشکوه جلوه دهند، بدون اینکه هیچ قصدی برای بهبود مهارتهای رزمیشان داشته باشند.
آیا حرکاتی که فقطکشته به خودنمایی محدود میشدهنرهای را میشد هنرهای رزمی نامید؟
مسیر رزمی، تقلایی لحظهایدلتنگ بود که مرگ وخشن زندگی را رقم میزد.
رقتانگیز و بیمعنی بود.
دلتنگ مناظر کوهستانهای آسمانی بود.
آن فرقه خشن و دوستداشتنی که درآنها آن حتی شیطان آسمانی جوان هم اگرنمیگذاشتند نمیتوانست خودش را ثابت کند، کشته میشد.
«بانو چون؟»
«بله؟»
«هاها، به نظراگر حوصلهتان سر رفته.ثابت حالتان خوب است؟»
«از آنجا که من فقط دختر یک صنف تجاری هستم،فرقه غرق در تلاش برای درک تکنیکهای نهایی و عمیقی بودمزحمت که توسط جنگجویان صالح فرقههای حق به نمایش گذاشته میشود.»
«در این صورت، من،دلتنگ هوانگبو، باید آنها را برایتاندوستداشتنی توضیح دهم! چقدر بیفکر بودم!»
تو هنوز هم بیفکری.
چون ریونگهوا حرفهای هوانگبو هیونسوک راثابت از یک گوش گرفت و از گوشحالتان دیگر در کرد و نگاهش را برگرداند.
به سمت جایگاه مهمانان خاندانجان مورونگ که در یک سمتفرقه میدان مبارزه برپا شده بود.
تق.
«اوه؟!»
رزمیکاری که جلویاگر او نشسته بود، بابانو باسن به زمین افتاد.
صندلیاش خردمیبردند شده وکشته تکهتکه شده بود.
رزمیکاران اطراف با صدایدلتنگ بلند زیر خنده زدند ودوستداشتنی مشغول دست انداختن او شدند.
او انرژیای را که ناخودآگاه نشتجان کرده بود مهار کرد و دوبارهخود به جایگاه مهمانان خاندان مورونگ نگاه کرد.
سرور او داشت ازنمیتوانست دست آن دختره هرزه وهاها پست، آبنبات میگرفت و میخورد.
آن خوراکی شیرین دشتهای مرکزیجان چیزی بود که خودش همفرقه از آن بسیار لذت میبرد.
مخصوصاً بعد از آن گردش کوتاه و زیبا دردوستداشتنی تیانجین، تا جایی که حتی عاشق حس چسبناک آبنباتی شدهنظر بود که ذوب میشد و از روی دستش سر میخورد.
آن دختره نفرتانگیز که با پاهای کثیفش رویآنها خاطرات او پا میگذاشت و در حالی که خودشحرکات را لوس میکرد، بدن هرزهاش را به او میمالید...
باید تکهتکهاش کنم؟
درست در همان لحظهای کهجان دلایل انجام این کار کمیفرقه بیشتر از دلایل انجام ندادنش شد.
«آه.»
پنگ هیونهوی ایستاد.
او با خشم و انگار که کلافهبانو شده باشد، دست مورونگ چونگ را پسخوب زد و به سمت میدان مبارزه دوید.
با دیدن اینکسی صحنه قند درخطر دلش آب شد.
بله، سروررقتانگیز من تسلیمدلتنگ زیبایی زنانه نمیشود.
اگر بخواهیم منطقی نگاهکسی کنیم، زیبایی او بسیارآنها برتر از آن دختره بود.
این چیزی بود که بسیاریخودش از اعضای فرقه که پیرونظر او بودند، بر سرش توافق داشتند.
اغراق نبود اگر بگوییمکشته او میتوانست بزرگترین زیبایی زیرمخفی آسمانها در نظر گرفته شود.
بنابراین، اگر پنگ هیونهوی از آن دسته مردهایی بود که باجوان زیبایی افسون میشوند و هدف بزرگ را فراموش میکنند، در همانحالتان تیانجین به او تکیه میکرد و همراهش به کوهستانهای آسمانی برمیگشت...
البته این هممیبردند به نوبه خودشجان کمی مایه تأسف است.
آرزو میکرد کاشاگر او کمی بیشترثابت مجذوب زیبایی میشد.
چون ریونگهوا پیشانیاش را مالیدجان و آهی کشید، سپس دوبارهفرقه به میدان مبارزه نگاه کرد.
پنگ هیونهوی در حالیدلتنگ که جمعیت و حریفش رادوستداشتنی از نظر میگذراند، فریاد زد.
«تنها کسانی که ما بهکشته آنها احترام میگذاریم، کسانی هستندمخفی که خودشان را ثابت کردهاند.»
آه، چقدر راست میگوید.
چطور میشد به کسانی که نتوانستهاند ارادهشان را ازمخفی طریق هنرهای رزمی خود ثابت کنند، رزمیکار گفت؟ حرفهایممنوع سرور من، مثل همیشه، چیزی جز حقیقت محض نیست.
چطور میتوانسترقتانگیز چنین مردیدلتنگ را نخواهد؟
در حالی کهمیبردند داشت به اینجان موضوع فکر میکرد.
«اگر من، هوانگبو، قدم پیش میگذاشتم، آنبانو اراذل قانونشکن حتی به اندازه یک حرکتخوب و نیم هم دوام نمیآورد... چه حیف!»
حرفهای این مگس پر سروصدا که دندانهایآنها زردش را برای او به نمایش گذاشتهنمیگذاشتند بود، داشت بیشتر و بیشتر روی اعصابش میرفت.
درست زمانی که سرشدلتنگ را بالا آورد تاخشن دهانش را باز کند.
«دهنت رو ببند، هیونسوک.»
«جونگها؟ داری چی میگی؟»
«خجالت بکش.»
نامگونگ جونگها که تا آن لحظه در سکوتخشن مشغول تماشای میدان مبارزه بود، این کلمات را طوریبله به زبان آورد که انگار آنها را تف میکرد.
هوانگبو هیونسوک با شنیدن این توهینجان در مقابل زنی که پنهانی بهخود او علاقه داشت، صورتش کاملاً سرخ شد.
«خجالت؟ به خاطر اون اوباشخودش جناح نامتعارف که جلوی اتحادنظر دنیای رزمی همچین رفتاری نشون میده؟»
«بله. باید به اینکشته فکر کنی که الانهنرهای به لطف کی زندهای.»
«اون...! مگهرقتانگیز به خاطر رهبرمناظر خاندان مورونگ نبود!»
«هوانگبو هیونسوک. خواهش میکنم. بیشترکشته از این نام درخشان انجمنمخفی جنگل سفید جیانگنان رو لکهدار نکن.»
«چطور جرئت میکنی...!!»
درست زمانی که هوانگبو هیونسوک مشتش را گره کردمخفی و خواست بایستد، شانگگوان ووک لگدی به صندلیاش زدممنوع و او را مجبور کرد دوباره بنشیند و غرید:
«نظر منم مثلبیمعنی جونگهاست. تو اصلاً شرمآسمانی و حیا سرت نمیشه؟»
«تو هم همینطور!»
«لعنتی. تازه، اگهاگر تو هم جای اونبانو بودی چی عوض میشد؟»
«چی؟»
چشمان هوانگبورقتانگیز هیونسوک به سمتمناظر میدان مبارزه چرخید.
در همان مدت کوتاهیکسی که آنها مشغول صحبت بودند،هنرهای مبارزه به پایان رسیده بود.
پنگ هیونهوی داشت خون رویخودش محافظ ساعدش را میتکاند ونظر تیغهاش را در غلاف میگذاشت.
در مقابل او، جانگ سوکوول از فرقه دریاچههنرهای بزرگ، که تا همین چند لحظه پیش صافحرکات ایستاده بود، مچاله شده روی زمین افتاده بود.
همانطور که گفته بود، پنگ هیونهویکوهستانهای حتی یک قدم هم از زیراگر پرچم خاندان پنگ تکان نخورده بود.
او با چهرهای بیتفاوتکسی در همان حالتی کهآنها شروع کرده بود، ایستاده بود.
«چطور... چطورجوان اینقدر زودنمیتوانست تموم شد...؟»
«دقیقاً همون لحظهای که خواستی بلند شی تموم شد، احمق. یک حرکت ونمایش نیم، آره؟ حالا که اون مرد حداقل به قلمرو استاد اعظم رسیده، بازم میتونیباستان این حرفو بزنی؟ اصلاً حواست هست که اون حداقل پنج سال از ما کوچیکتره؟»
«...»
هوانگبو هیونسوک دندانهایش راکسی به هم سایید وآنها به اطراف نگاه کرد.
رزمیکاران انجمن جنگلاگر سفید جیانگنان با ترحمبانو به او نگاه میکردند.
چون ریونگهوا، که او اینقدر مشتاقانه سعی درهنرهای جلب توجهش داشت، حتی نگاهش هم نمیکرد وحرکات نگاه پرحرارتش فقط روی پنگ هیونهوی قفل شده بود.
هوانگبو هیونسوک که تحقیر شده بود، پایشآسمانی را محکم به زمین کوبید طوری کهخودش زمین لرزید و جایگاه مهمانان را ترک کرد.
حتی در میان چنینکسی هیاهویی، جایگاه مهمانان درآنها سکوت فرو رفته بود.
جانگ سوکوول شاگرد مستقیم رهبرخودش فرقه دریاچه بزرگ و یکی ازحوصلهتان مشهورترین ستارههای نوظهور در ژجیانگ بود.
رسیدن به سطح یک رزمیکار درجه یک در سنمخفی او، نویدبخش آیندهای روشن بود و او رزمیکاری بودممنوع که شهرت خوبی به خاطر درستکاریاش به دست آورده بود.
چنین شخصی سقوط کردهدلتنگ بود، بدون اینکه بتواند حتیدوستداشتنی یک فرم را تحمل کند.
همچنین کاملاً مشخصمیبردند بود که حریفش خودشخطر را کنترل کرده است.
کسانی که حتی نمیتوانستند این موضوع را تشخیص دهند، چارهاینظر جز این نداشتند که دهانشان را بسته نگه دارند و ازغرق رزمیکارانی که متوجه قضیه شده و ساکت شده بودند، پیروی کنند.
نامگونگ جونگها با چشمانیکشته سنگین به پنگ هیونهویهنرهای نگاه کرد و آهی کشید.
«من نگران تعادل بیندلتنگ جناحهای صالح و نامتعارفخشن در نسل خودمون هستم.»
انجمن جنگل سفید جیانگنان سازمانیکشته بود که در واکنش به ظهورفرقه اتحاد اژدهای شمالی تأسیس شده بود.
این انجمن توسط رزمیکاران صالح جیانگنان در ژیلی جنوبیهاها تشکیل شده بود؛ منطقهای که با هبی در ژیلیصنف شمالی هممرز بود و منافع مشترکی در کانال بزرگ داشت.
بنابراین، اگر رزمیکاری از نسل آنها درآنها اتحاد اژدهای شمالی تا این حد بیرقیبنمیگذاشتند بود، نمیتوانستند اضطراب خود را پنهان کنند.
با حرفهای نامگونگ جونگها، جمعیت طوریکوهستانهای نفسشان را بیرون دادند که انگاراگر در غم و اندوه غرق شده بودند.
چنین رزمیکاریلذت حتی رهبر جوانکشته خاندان هم نبود.
روش جانشینی خاندان پنگ هبی بهطور استثنایی منحصربهفرد بود، بهنظر همین دلیل رهبر جوان خاندان همتراز با رهبر خاندان درهستم دیگر خانوادههای رزمی در نظر گرفته میشد، اما با این حال...
او رزمیکاری بود که تا همین اواخرآنها حتی در رقابت جانشینی خاندان پنگ همنمیگذاشتند نامی برای خود دست و پا نکرده بود.
تا جایی که بیشتردلتنگ برازندهاش بود او راخشن نوجوان بنامند تا یک جوان.
چنین پسری در کمتر از یکجان سال پس از ورودش به دنیایخود رزمی، در چنین جایگاهی ایستاده بود.
از بریدن سر رهبر خاندانخودش یانگ نیزه الهی و لرزاندن دنیایحوصلهتان رزمی شانشی گرفته تا همین لحظه.
اصطلاح ستاره نوظهور بهکشته معنای برجستهترین فرد درهنرهای میان نسلهای بعدی است.
از این منظر، تمام کسانی که در اینجاخشن جمع شده بودند تا نامهای اژدها و ققنوسبانو را یدک بکشند، باید ستارههای نوظهور نامیده میشدند.
پس او را چه باید مینامیدند؟ در میانآنها نسل بعدی، او آنقدر متمایز بود که میشداستفاده او را درنایی در میان گله ماکیان نامید.
«ژوگه یونگ.»
«...»
نامگونگ جونگها سرش را به سمت مرد جوانی چرخانددوستداشتنی که به نظر میرسید حتی فرصتی برای پنهان کردنهاها احساسات خشم، شرم، نفرت و حسادت خود پیدا نکرده بود.
به سمت دوست همفکرش.
این رزمیکار، دوست سالیان درازش، تمامثابت نشانههای رفتار ملایمی را که معمولاً ازحالتان خود نشان میداد از دست داده بود.
نامگونگ جونگهامیبردند به شانهاشکشته زد و گفت:
«از ناامیدی فعلیات شرمگین نباش. اگر میدانیم که چنین مردی درجوان آینده به یک شیطان بزرگ تبدیل خواهد شد، فقط کافی استحالتان تا زمانی که استخوانهایمان پودر شود، خود را وقف تمرین کنیم.»
«...ممنونم.»
حتی با وجود اینکه این حرف را زد، چشمانش همچناننظر روی پنگ هیونهوی قفل مانده بود، بنابراین نامگونگ جونگها ناگهان حسغرق عجیبی پیدا کرد و سرش را به سمت میدان مبارزه چرخاند.
روی میدان، پنگ هیونهویکشته هنوز همانجا ایستاده بودهنرهای و به آنها نگاه میکرد.
با وجود اینکه رسم بر اینکوهستانهای بود که پایین برود، استراحت کنداگر و وقتی دوباره نوبتش شد برگردد.
وقتی بالاخره نگاهشان باکسی هم تلاقی کرد، پنگ هیونهویهنرهای لبخندی زد و فریاد کشید:
«بیا پایین، ژوگه یونگ.»
او ضربهای بهکسی پرچم خاندان پنگخطر زد و گفت:
«گفتم که امروز از زیر پرچم نامآسمانی خاندانم تکان نمیخورم. بیا پایین و سعیخودش کن من رو به بیرون هل بدی.»
خندهای ازلذت لبان نامگونگکسی جونگها فرار کرد.
او ناخودآگاه دسته شمشیرش راخودش فشرد و مجبور شد جلوینظر خودش را بگیرد تا بلند نشود.
این همان روحیهای بود کهجان فقط در یک رزمیکار درفرقه آن سن و سال دیده میشد.
با شنیدن چنین تحریکی، حتیمناظر با اینکه میدانست شکست میخورد، دلشجوان میخواست شمشیرها را به هم بکوبد.
به نظر میرسید افرادکسی دیگری هم در اینآنها مکان چنین حسی داشتند.
هیاهویی از جایگاه مهمانان کهخودش رزمیکاران دنیای رزمی شاآنشی در آنحوصلهتان جمع شده بودند، به پا شد.
راهب جوانی از ته دل خندید و خواست بلند شود،فرقه اما تنها پس از اینکه دوشیزه شمشیر نیلوفر سرخ اززحمت فرقه کوه هوا پسگردنی محکمی به او زد، دوباره نشست.
و امارقتانگیز در مورددلتنگ ژوگه یونگ.
«بسیار خب. میآیم.»
او در حالی که نگاههای منتظر تمام جمعیتبله را به خود جلب کرده بود، طوری بهآنجا روی میدان مبارزه پرید که گویی پرواز میکرد.
«ژوگه یونگ.رقتانگیز خاندان ژوگه دارهمناظر چه نقشهای میکشه؟»
«...این چه مزخرفاتیه.»
این بچهجوان داره صاف توخودش چشمام دروغ میگه.
«برادر بزرگترت همین الانش همهچیز رو میدونه، پس بیامخفی کار رو راحت کنیم. واقعاً نیازی هست خون وممنوع خونریزی راه بیفته؟ به هر حال که قراره شکست بخورین.»
«هیچچیز اینچنینی در کار—»
ژوگه یونگ نفسمیبردند عمیقی کشید، سپس گاردخطر مبارزه گرفت و گفت:
«و حتی اگه بودنمیتوانست هم، چه دلیلی دارهبله که به تو بگم؟»
«درسته، همینه. باید همینطور باشی.»
پس دیگهرقتانگیز حرفی برایدلتنگ گفتن ندارم.
اگه فقط یه کمکسی کتکش بزنم، هر کاریآنها که بخوام رو انجام میده.
در این شرایط، تقریباً هیچخودش نقشه عملیای وجود نداره که اینحوصلهتان یارو بتونه در حال کشیدنش باشه.
حداقل درمیبردند محدوده تصورات منجان که اینطور نیست.
مگر اینکه از سم استفاده کنه، وگرنه بایدخشن به جادوگری تکیه کنه، که اونم یعنی چیزیبانو از فرقه دروازه ارواح یا هنرهای خاندان ژوگه.
اما این ژانر با کارکشته من فرق داره، بنابراین از همونفرقه اول هم آماده شدن براش غیرممکنه.
علاوه بر این، بیشترنمیتوانست اون هنرها نمیتونن در مبارزههاها رودررو حریف یه رزمیکار بشن.
اگه میتونستن، فرقه دروازهکشته ارواح الان فرقه شمارههنرهای یک مسیر تاریک بود.
بیشتر این هنرها روی کسی که از قلمرو استاد اعظم عبورجوان کرده باشه جواب نمیدن و هر هنری هم که بتونه بهحالتان یه استاد اعظم آسیب بزنه، یه جوری خودش رو نشون میده.
درست همانطور که یک رزمیکارکشته در قلمرو استاد اعظم نمیتواندمخفی موج انرژی خود را پنهان کند.
بوم، بوم، بوم.
دست چپم را بالا آوردمجان و نقاط کانال انرژی بالایفرقه دانتیان میانیام را فشار دادم.
همزمان، دردی وحشتناک ودلتنگ حس سوزانِ قدرت مطلق دردوستداشتنی تمام بدنم به جریان افتاد.
قدرت انرژی شمشیرم درکسی نقاط کانال انرژی تمامآنها اجزای بدنم موج زد.
صاعقه ازجوان میان منافذنمیتوانست پوستم زبانه کشید.
حس خزیدن جریانکسی رعد روی پوستمخطر کاملاً واضح بود.
چند رشته از آن به بیرونکوهستانهای جهید، گویی نقطهای که ژوگه یونگاگر در آن ایستاده بود را میلیسید.
هر چیزی که آماده کردهکشته باشد، میتوانم با یک ضربهمخفی تمامعیار و همهجانبه کارش را بسازم.
مگر نمیگویند شیر حتینمیتوانست برای شکار خرگوش همبله از تمام توانش استفاده میکند؟
ببر هم برای گرفتنکشته یک روباه تمام تلاششهنرهای را به کار میگیرد.
«دندونات رورقتانگیز به همدلتنگ فشار بده.»
بالاخره اینجا دورانیمیبردند است که ایمپلنتجان دندان وجود ندارد.
مستقیم به سمتش یورش بردم.
مورونگ سوجونگ در حالی کهمناظر یک دستش را روی کمانششیطان گذاشته بود، مبارزه را تماشا میکرد.
تیراندازی با کمان،میبردند ذاتاً یک هنر رزمیخطر مبتنی بر چشم بود.
او چشمانی داشت که میتوانستخودش حرکات حریفش را طوری موشکافی کندحوصلهتان که گویی تمام وجودشان را میبیند.
چیزهایی وجود داشت که تنها زمانی ممکن میشدهنرهای که یک استادِ مسلط به سیستم هنرهای رزمیحرکات متمرکز بر تکنیکهای چشمی، به قلمرو آفرینش میرسید.
در چشمان مورونگ سوجونگ، تنها با دیدنآسمانی بخش گذرایی از حرکت حریف، پیامدها وخودش مسیرهای بعدی حرکات او به وضوح نمایان میشد.
توانایی «خواندن» حرکات حریف از پیش و پیشبینی اقداماتشان تا سهفرقه حرکت جلوتر برای ضربه زدن؛ دقیقاً به همین دلیل بود کهمیدادند تیراندازی خاندان مورونگ یکی از برترینها در دنیای رزمی محسوب میشد.
در نگاه او،اگر مسیر این مبارزهثابت کاملاً روشن بود.
نحوه درگیری پنگ هیونهوی و ژوگه یونگ،آنها حرکاتی که رد و بدل میکردند ونمیگذاشتند در ادامه رد و بدل خواهند کرد.
و حتی نتیجه این مبارزه.
شکافتن یک لحظه بهکسی صد قسمت، رسیدن بهآنها ظریفترین برش از زمان.
سریعترین ضربهایجوان که دانتیان پایینیخودش میتوانست اجازه دهد.
کوااااانگ!!
نه تنها برای مردم عادی، بلکه حتی برای رزمیکارانی که درجوان تکنیکهای چشمی آموزش دیده بودند، در آن بازه زمانی که ثبتحالتان کاملش با چشم دشوار بود، تیغه رقصید و محافظ ساعد ضربه زد.
بادبزن آهنی ژوگه یونگکسی آن را به عقبآنها میراند و پراکنده میکرد.
«هیچی نیست.»
ژوگه یونگ بدونکسی هیچ آمادگی خاصیخطر جلو آمده بود.
او برای یک رزمیکار درجه یک بهطرز شگفتآوری خوبدوستداشتنی میجنگید، اما اغراق نبود اگر میگفتیم پنگ هیونهوی درهاها حال حاضر خودش را با سطح حریفش تطبیق داده است.
وقتی برای اولین بارکسی پنگ هیونهوی را دیدهآنها بود، چیزی حس کرده بود.
آن زمان، در میان شکافهای عمارتثابت شرابِ ویرانشده، روند یک نبرد خونینرفته که برای لحظهای کوتاه درخشیده بود.
از همان لحظه، اوکشته دیگر از قلمرو یکهنرهای ستاره نوظهور فراتر رفته بود.
نگرش او به مبارزه، هوشمندیاش در استفادهآسمانی از هنرهای رزمی، و حتی بدنش کهخودش در ذهن، روح و جسم صیقل یافته بود.
او چنان کامل بود که حتیجان اگر با رزمیکاران نسل گذشته همخود مبارزه میکرد، به عقب رانده نمیشد.
بنابراین، اگر پنگ هیونهوی میخواست،خودش میتوانست ژوگه یونگ را در یکحوصلهتان چشم به هم زدن شکست دهد.
فقط این نبود که او طبیعتاً پیروز میشد چون به قلمروخود استاد اعظم رسیده بود؛ حتی اگر نرسیده بود هم، تفاوت آنقدرکار چشمگیر بود که اصلاً نمیشد تصویری از شکست او رسم کرد.
در حال حاضر، پنگدلتنگ هیونهوی عمداً داشت ژوگهخشن یونگ را تحریک میکرد.
از ضربه نهایی اجتناب میکرد، به اوخطر زمان میداد و تکتک تکنیکها و مهارتهاینمایش ژوگه یونگ را با چشمانش بررسی میکرد.
انگار میگفت: «اگراگر ابزار مناسبی داری،ثابت همین الان رو کن.»
با غروری متکبرانه که گویی اعلام میکردآنها تنها پس از در هم شکستن رودرروینمیگذاشتند آن ابزار، اجازه شکست حریف را صادر میکند.
با چشمانی که با وجود فاصلهکوهستانهای واضح قدرت، تمام انرژیاش را بیرون میریختنمیتوانست و اجازه حتی ذرهای بیاحتیاطی را نمیداد.
نگاه مورونگ سوجونگمیبردند بهسرعت به سمتجان رهبر اتحاد چرخید.
رهبر اتحاد دنیای رزمی نیز با چهرهای عبوس بههاها آنها نگاه میکرد و دستش را روی قبضه شمشیرشصنف گذاشته بود تا در صورت لزوم فوراً مداخله کند.
زیر نگاه دو استاد اعظمجان متعالی، محافظ ساعد سرانجام بهفرقه سینه ژوگه یونگ کوبیده شد.
«این دیگه چیه.»
این یاروجوان فقط تانمیتوانست آخرش کتک خورد.
یعنی خاندان ژوگه واقعاًکشته میخواد تنها شانسش برای کشتنمخفی من رو اینطوری هدر بده؟
ژوگه یونگ با ضعف،دلتنگ مقداری خون سرفه کردخشن و روی زانو افتاد.
به او نگاهمیبردند کردم و یکجان قدم به عقب برداشتم.
در حالی کهاگر زیر پرچم خاندان برمیگشتم،بانو چشمانم را ریز کردم.
اطلاعات برایمیبردند قضاوت کردنکشته خیلی کمه.
من حتی به این موضوعمناظر شک نکرده بودم چون ادعای مورونگجوان سوجونگ با استدلالهای خودم همخوانی داشت.
تنها روشی که خاندان ژوگه در حالخطر حاضر میتوانست آماده کند، کشتن من درنمایش یک «حادثه غیرمنتظره» روی سکوی مبارزه بود.
و این کار بایدنمیتوانست قبل از پایان مجمعبله اژدها و ققنوس انجام میشد.
«صبر کن.»
اگه تلهای که خاندان ژوگهمناظر برای کشتن من آماده کرده،شیطان اصلاً ژوگه یونگ نباشه چی؟
بیایید روند و «چرا»کسی رو پاک کنیم وآنها فقط به نتیجه نگاه کنیم.
اونا باید من رو بکشن.
اما آیا اینکسی وسیله حتماً بایدخطر ژوگه یونگ باشه؟
«چیزی که ما استنباطدلتنگ کردیم رو، طبیعتاً حریفخشن هم میتونه استنباط کنه.»
با فرض اینکه اطلاعات کافی ارائه شدهخطر باشه، استراتژیهایی که ما به اشتراک میذاریمنمایش هیچ فرقی با حرکات بازی گو نداره.
اگر ابزارهای هر دو طرف مشخص باشه وبله حریف به اندازه کافی مهارت داشته باشه کهآنجا اشتباه نکنه، استنتاج حرکت بعدیِ حریف کار سختی نیست.
با این فرض، یعنیکشته حریف هم میتونه استدلالهای مامخفی رو از پیش حدس بزنه.
اونا میدوننرقتانگیز که ما بهمناظر خاندان ژوگه مشکوکیم.
اونا میدونن که من و مورونگ سوجونگ به خاندانهنرهای ژوگه مشکوکیم، و رهبر اتحاد دنیای رزمی و رهبرکشنده خاندان مورونگ دارن روی سکوی مبارزه از من محافظت میکنن.
پس بیایید رونداگر رو از آخرثابت به اول استنتاج کنیم.
«اگه ابزارشونمیبردند این یارو،کشته ژوگه یونگ نباشه.»
به محض اینکه این فکر ازکوهستانهای ذهنم گذشت، یقه ژوگه یونگ رااگر گرفتم و او را بالا کشیدم.
«کهوک...! کاه!»
«اونقدرها هم محکماگر نزدمت، پس خودتثابت رو جمع کن.»
«بس کن... بسکسی کن... دست از... توهینآنها کردن به من بردار...!»
«اول جواب منو بده.»
«داری در مورد چی حرف میزنی! دیگه چی از جونم میخوای!فرقه مگه چیزی هم مونده که ازم بگیری...؟ تو جلوی چشمای خودم نامزدمکار رو تو بغلت گرفتی و جلوی اون منو زیر پا له کردی!»
کی گفته من بغلش کردم؟
خب، آره بغلش کردم.
ولی جلوی تو که نبود.
چرا یهلذت جوری حرف میزنیکشته انگار خودت دیدی؟
مردم ممکنه دچار سوءتفاهم بشن.
«پرسیدم خاندان ژوگه دارهکشته چه نقشهای میکشه. میدونم خاندانتمخفی میخوان منو بکشن. حرف بزن.»
«سرفه...! این چه مزخرفاتیه...!»
«چی؟»
ژوگه یونگ با چشمانینمیتوانست پر از نفرت به منهاها خیره شد و فریاد زد.
«من عضو اتحاد حق دنیای رزمیام! فکر میکنی خودم رو تاخود سطح این حقهبازیها پایین میارم؟ فقط به خاطر اینکه تو... شماهاکار اینطوری زندگی میکنید، نباید فکر کنی که ما هم مثل شماییم!»
«نه.»
مستقیم بهلذت چشمان ژوگهکسی یونگ نگاه کردم.
من متخصص تحلیل روانشناختی نبودم،خودش اما قدرت قضاوت کردنم درنظر مورد آدمها هم کاملاً کور نبود.
او صادق بود.
حتی با وجود نفرت و حسادت نسبت به من،دوستداشتنی این یارو فقط برای این پایین آمده بود تاهاها جلوی مورونگ چونگ ظاهر باوقاری از خودش نشان دهد.
حتی بالذت اینکه میدانست ازکشته من شکست میخورد.
حتی با وجود پیشبینی اینکه جلویثابت این جمعیت عظیم تا حد مرگ کتکحالتان میخورد و شکستی شرمآور را متحمل میشود.
او فقط به این خاطرجان پایین آمده بود که نمیخواستفرقه در حال فرار دیده شود.
«لعنتی.»
بدن ژوگهلذت یونگ راکسی آرام پایین آوردم.
وقتی به او مشکوک بودم چارهای نداشتم، اما باهاها نگاهی به کاری که واقعاً انجام داده بودم، فهمیدم برایتجاری اینکه بفهمم چه چیزی را پنهان کرده، داشتم «مدارا میکردم».
به عبارت دیگر، برای رزمیکارانی کهخطر متوجه این روند میشدند، به نظر میرسیدنمایش که دارم او را به بازی میگیرم.
این چقدررقتانگیز باید براشدلتنگ تحقیرآمیز بوده باشه؟
«متأسفم.»
این از صمیم قلب بود.
کمک کردممیبردند ژوگه یونگکشته روی پاهایش بایستد.
ژوگه یونگ مدتی نفسنفس زد وکوهستانهای در نهایت خونی که در دهانشاگر جمع شده بود را تف کرد.
سپس، در حالی کهکسی پشتش به من بود،آنها یک انتقال صدا برایم فرستاد.
[من نمیدانم چه کسی است.]
صدای ژوگهمیبردند یونگ از شرمیجان غیرقابل تحمل میلرزید.
[اما اونرقتانگیز سجونگ بایددلتنگ همین اطراف باشد.]
«صبر کن، چی؟»
[من با چنین افرادی دست به یکی نمیکنم. به نظرنظر میرسد یکی از ارشدهای خاندانم با او همدست شده است،هستم اما حداقل من کاری نمیکنم که باعث شرمساری خودم بشود!]
ژوگه یونگ این راکشته فریاد زد و سکویهنرهای مبارزه را ترک کرد.
دو روز پیش.
ژوگه یونگ به ارباب مشتخودش تکستاره، اون سجونگ، که به اقامتگاهشحوصلهتان آمده بود نگاه کرد و گفت:
«به نظر میرسد در موردجان شما اشتباه میکردم، قهرمان بزرگفرقه اون. چطور اینقدر سقوط کردهاید؟»
«چی گفتی؟»
«ما از جناح حق هستیم. ما اعضای اتحاد حق دنیای رزمی هستیم و تمامنمایش زندگیمان را با تحسین مردم عادی گذراندهایم و به عنوان یکی از پنج خاندانباستان بزرگ زیر آسمان شناخته میشویم. ما باید، حداقل، با آنها متفاوت باشیم. باید باشیم.»
ژوگه یونگ بطری شرابینمیتوانست را که اون سجونگبله تعارف کرده بود پس زد.
«من میدانم پادشاه مشت چه میخواهد. من قصد ندارم خودم از اقدامات ناشایست شما انتقاد کنم. درکشنده وضعیتی که صعود و سقوط خاندان در گرو آن است، اندوه رهبر خاندان چقدر باید بزرگ بوده باشد؟جلوه با این حال، حتی در این شرایط هم، خط قرمزی وجود دارد که نباید از آن عبور کنیم.»
«الان داریرقتانگیز سعی میکنی بهمناظر من درس بدی؟»
«چطور جرأت کنم دانش سطحیام را به ارباب مشتهنرهای نشان دهم؟ با این حال، لطفاً درک کنید. اربابکشنده مشت، شما در حال حاضر در مسیری ممنوعه قدم گذاشتهاید.»
«من هم دراگر مورد یک نفرثابت خیلی اشتباه کردم.»
اون سجونگ باکسی چهرهای درهمرفته بطری شرابآنها را گرفت و نوشید.
«هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر بیجربزه باشی، مردی که میتونهدوستداشتنی با دیدن زنش تو بغل یه مرد دیگه کههاها دارن با هم خوش میگذرونن، راحت بخنده و بگذره.»
«لغو نامزدی من با بانو مورونگ بیش از ده سال پیشفرقه اتفاق افتاد. الان آرزوی خوشبختی برای او یک چیز است، امامیدادند چطور میتوانم ادعای حقی را داشته باشم که متعلق به من نیست؟»
«ترسوی بزدل. این حرفا روخودش در حالی میزنی که میدونی ارشدهاتحوصلهتان هم تو این قضیه دست دارن؟»
«حتی اگر خود مارکیزکشته وو هم میآمد و دستورمخفی میداد، از آن پیروی نمیکردم.»
ژوگه یونگ از جایشدلتنگ بلند شد و درِخشن اقامتگاهش را باز کرد.
او در برابرمیبردند اون سجونگ سرجان خم کرد و گفت:
«اما اگر مارکیز وو حالا خاندان ما را میدید، فکر نمیکنم چنین دستوری میداد.خوب چطور میتوانم نامی درخشان در تاریخ را با دستان خودم لکهدار کنم؟ حتی اگر خاندانجنگجویان نالایق من شهرت جدمان را لکهدار کنند، حداقل من قصد انجام چنین کاری را ندارم.»
«...فکر میکنی نمیتونم بکشمت؟»
«البته که میتوانید. اگردلتنگ ارباب مشت اراده کند، چطوردوستداشتنی میتوانم برای جانم التماس کنم؟»
اون سجونگ استادی بودکسی که به قلمرو استادآنها اعظم متعالی رسیده بود.
او مردی بود که دانتیان بالاییثابت را به چالش میکشید و سنشرفته به اوج دوران یک رزمیکار نزدیک بود.
اگر چنین مردیکسی اراده میکرد، ژوگهخطر یونگ قطعاً زنده نمیماند.
با این حال.
«اما چطور یکمیبردند رزمیکار میتواند صرفاً برایخطر زنده ماندن زندگی کند؟»
«حرومزاده...!!»
اون سجونگ بدونکسی هیچ حرف دیگریخطر آنجا را ترک کرد.
تنها پس از رفتن اومناظر بود که زانوهای ژوگه یونگشیطان خم شد و روی زمین افتاد.
عرق سردی پشتش راکسی خیس کرده بود و حسهنرهای ناخوشایندی به جا گذاشته بود.
ژوگه یونگجوان احساس پشیمانینمیتوانست و ناامیدی میکرد.
اگر از خواسته اون سجونگجان پیروی کرده بود، قطعاً میتوانستفرقه آن عوضی، پنگ هیونهوی را بکشد.
اما در عین حال.
از خودش منزجر بود کهکشته چرا بابت رد کردن پیشنهادمخفی اون سجونگ احساس پشیمانی میکند.
«فقط سر تعظیم فرودنمیتوانست بیار و تا پای جانهاها تمام توانت را فدا کن.»
او مرامنامه قدیمی خاندانکشته را به یاد آوردهنرهای و چشمانش را محکم بست.
آه، جدی میگم.
«هیچوقت تا ایناگر حد احساس عذابثابت وجدان نکرده بودم.»
چرا مجبوری آدمِ خوبهکشته باشی؟ دست از خرابهنرهای کردن انتظارات من بردار.
این کاررقتانگیز وضعیت رو براممناظر خیلی معذبکننده میکنه.
تماشای پشتِ او در حالی که بعد از کتکهنرهای خوردن جلوی زنی که دوستش دارد و دریافت نگاههایکشنده ترحمآمیز و تمسخرآمیز افراد بیشمار، اینطور استوار دور میشود.
«چطور... چطور باید معذرتخواهی کنم.»
من تبدیل شدمکسی به یه آدم حرومزادهآنها که نامزدش رو دزدیده...
نه، واقعاً، این... خیلی بیانصافیه...