چپتر 174: خانواده جونگری و یک ماجراجویی عجیب (۸)
0اینکه میدانستم باید چه کار کنم،میداد به این معنی نبود که میتوانستیم همانتمام شب بادبانها را بکشیم و راه بیفتیم.
شعبه یویانگ فرقه جهان زیرین برای جمعآوری و دستهبندی اطلاعاتشنشده به زمان نیاز داشت، و ما هم باید قبل از حرکتمیده به سمت یوننان یک دور دیگر آذوقه و تجهیزات تهیه میکردیم.
در حالی که دوستان فرقه شیطانی از صنف تجاری چون، باجسد لهجه ناآشنای جنوبی دست و پنجه نرم میکردند و در حالاونجا بار زدن غذا، پارچههای نخی و چیزهای دیگر به کشتی بودند،
من فرصت پیدا کردم تادولتی بنشینم و با دلالان قابلاعتمادقبیله جسد در شعبه یویانگ صحبت کنم.
«یعنی اول از همه سراغ خانواده جونگری میرن؟ اگهجور اون همه جسد اونجا باشه، بوی گندش باید غیرقابلتحملماهی باشه. یه عشرتکده چطور تونسته با این قضیه کنار بیاد؟»
«راسـ... راستش اینطور نبود، قربان.دفتر اتفاقاً بوی کیسههای عطر اونقدر تندقبیله بود که دماغ آدم رو میسوزوند.»
«همم. پس بوی جسد نمیداد.»
یعنی ازجور روش خاصی برایدولتی نگهداری استفاده میکردند؟
خب، حدس میزدم همینطور باشد،مرده اما در شهرستان چینگشیان، کشتی حاملدفتر اجساد کاملاً بوی گند مرده میداد.
«اصلاً با عقل جور درمیاددفتر که دفتر دولتی تو تمام اینقبیله مدت متوجه این قضیه نشده باشه؟»
«قربان، قبیله جونگری ماهی یک بار به کمیسر دستیار اداری یویانگ در کمیسیون اداریاول استان هونان و فرماندار یویانگ طلا میده. دفتر نظامی یویانگ حتی به ذهنش همچطور خطور نمیکنه که دخالت کنه، مهم نیست چه چیزی از اون کشتی سیاه تخلیه بشه...!»
این دقیقاً همان کاری بود کهتمام اتحاد اژدهای شمالی ما هم انجامکمیسر میداد، بنابراین چیز خیلی شوکهکنندهای نبود.
درست همانطور که تیانجین عملاً شهر اتحاد اژدهای شمالی محسوب میشد، اگر میخواستیتمام در جایی که منافع عظیمی در هم گره خورده بود کاسبی کنی، سبیلطلا مقامات را چرب کردن در چین قرون وسطی یک امر کاملاً بدیهی بود.
حتماً طلا و ثروت را از یوننان میآوردند،مدت آن را با اجساد مبادله میکردند و بعدکمیسیون بخش بزرگی از سود را بین مقامات پخش میکردند.
به احتمال زیاد، همین اتفاق درپیدا تمام شهرهای مسیر قاچاق آن کشتیهایصحبت سیاه در حال رخ دادن بود.
اینکه اینجا بایستم و از تبانی بین مقامات محلینشده و قدرتهای بومی حرص بخورم و درباره دستهای پاک وطلا دولت درستکار موعظه کنم، طرز فکر یک رزمیکار ردهپایین بود.
این نگاه، برایکاملاً این دوران بیشمیداد از حد مدرن بود.
حتی استاد کنفوسیوس همدرمیاد گفته بود که نبایدمدت بگذاری دوستانت گرسنه بمانند.
در واقع، خوب سیر کردن مقاماتی در یک سرزمیندلالان دورافتاده که ممکن بود در غیر این صورت ازجونگری گرسنگی بمیرند، تقریباً با آداب و رسوم باستانی همخوانی داشت.
پس چیزی که دردفتر این لحظه باید بهمتوجه آن فکر میکردم، این نبود.
«اگه اتحاد ده هزار شبح چونگچینگمیداد از هم پاشیده، یعنی اونا شروعدولتی کردن از یه جای دیگه رشوه گرفتن.»
اگر از اولجور هم چنین چیزیدولتی نداشتند، یک حرفی بود.
اما هیچ مقامی که مزه پول زیر دندانش رفته،دلالان با از دست دادن یک منبع درآمد، ناگهان متحول نمیشدمیرن تا بقیه عمرش را با خوردن گیاهان وحشی سر کند.
به نظر نمیرسید که فشار خاصیتمام هم به دهقانان میآورند، پس حتماً ایندستیار کمبود را از جای دیگری جبران میکردند.
و با توجه به اینکه دژهای آبی رودخانه یانگتسهجور در حال ردیابی کشتیهای سیاه بودند، اینطور نبود کهماهی خانواده جونگری بتواند مدام این کار را برایشان انجام دهد.
بعد از اینکه مباشر رادفتر بیرون فرستادم، روی میز چایخوری ضربهقبیله زدم و در افکارم غرق شدم.
«شوهر، وقت خوابه.»
«فقط یه کمدرمیاد دیگه. خیلی کار دارم.مدت تو اول برو بخواب.»
«هههه...»
یک نفر داشت به جایدفتر خانواده جونگری، نقش شریان مالینشده دفتر دولتی را بازی میکرد.
این کارچیزهای شعبه یویانگ فرقهفرصت جهان زیرین نبود.
آنها در سطح پایهای رشوههای منظمی میدادند، اما هیچنشده نشانهای از جابهجایی پولی به آن بزرگی که مقاماتفرماندار را وادار به چشمپوشی از قاچاق کند، دیده نمیشد.
کسی که آنقدر زیرک بود تامیداد به محض سقوط اتحاد ده هزاردولتی شبح چونگچینگ دست به کار شود.
کسی که آنقدر ذهنیت سیاسیدفتر داشت تا به این دقت بهقبیله همکاری با دفتر دولتی فکر کند.
کسی که آنقدر منفعت درفرصت میان داشت تا اتفاقات منطقهقابلاعتماد یویانگ را زیر نظر بگیرد.
«اتحاد دنیای رزمی نیست. نهدولتی رهبر اتحاد و نه ژوگهقبیله یونسون وقت این کار رو ندارن.»
رهبر اتحاد دنیای رزمی همینمرده حالا هم به اندازه کافیدرمیاد درگیر گسترش نفوذش در چونگچینگ بود.
نفوذ او در خود مقر اصلیدولتی اتحاد آنقدرها هم زیاد نبود کهماهی بتواند به هونان هم رسیدگی کند.
در میان نه فرقه بزرگ و دیگرکردم قدرتها، تنها فرقه رزمی که میتوانست مستقیماً رویهمه هونان تأثیر بگذارد، احتمالاً فرقه کوه هنگ بود.
اما پنج فرقه بزرگ شمشیر هرگز دلیلی برایمتوجه سرازیر کردن طلا به دفتر دولتی نداشتند، مگراستان اینکه پای یک مسئله واقعاً خارقالعاده در میان باشد.
اصلاً چنین پولی هم نداشتند.
در مورد ژوگه یونسون هم، اجرایدولتی همان نقشههای یوننان باید تمام حواسشماهی را به خود معطوف کرده باشد.
او آنقدر دستوپایش بسته بود کهپیدا حتی نمیتوانست شخصاً در اتفاقات مقبرهصحبت پادشاه مینگ در جیانگنان دخالت کند.
با وجود آن همه رزمیکار در سطح پانزدهمتوجه ارباب که در یوننان جمع شده بودند، چطوراستان میتوانست نیرویش را در جای دیگری هدر دهد؟
«شوهر؟ الاناجساد دیگه نبایدگند بیای بخوابی؟»
«الان یکمعقل سرم شلوغه،درمیاد تو برو...»
داشتم اینچیزهای را میگفتم کهفرصت ناگهان مکث کردم.
چشمانم آرام چرخید.
احساس میکردماجساد این صحنه رامرده قبلاً هم دیدهام.
«هوایونگ...؟»
«هههه.»
«تو چطوری اومدی تو...؟»
هوایونگ، در حالی که یک لباس خواباصلاً نازکِ بسیار، بسیار خطرناک و دردسرساز بهمدت تن داشت، داشت به سمت در میآمد.
در حالی کهجور من برای لحظهای همانجاتمام خشکم زده بود، تق.
او قفلچیزهای دستگیره دربودند را انداخت و،
«دیگه بریم بخوابیم؟»
به من نگاهکاملاً کرد و بامیداد انگشتانش اشاره کرد.
تمام فانوسهای اطرافمجور با یک صدایدولتی «ووش» همزمان خاموش شدند.
تکنیکهای نیت.
و نه تنها این، بلکه چنانتمام ظریف استفاده شده بود که کسی دردستیار سطح من حتی نمیتوانست متوجه آن شود.
اگر من میخواستم حتی یک بار از تکنیک نیت استفاده کنم، باید خودمتمام را آماده میکردم، تنفسم را ثابت نگه میداشتم، انرژیام را به جریان میانداختمطلا و تمام تمرکزم را جمع میکردم تا شاید به زور از پس آن بربیایم.
اما هوایونگ فقط بادرمیاد دراز کردن دستش اینمدت کار را انجام داد.
هر طور که حساببودند میکردم، او فقط دربنشینم مرحله میانی استاد اعظم بود.
به نظر نمیرسید که جریان انرژیتمام او هنوز یک جهان کوچک راکمیسر به طور کامل تکمیل کرده باشد.
«داری بهاجساد چی اینقدرگند سخت فکر میکنی؟»
«صبر کن، فقط یهدرمیاد لحظه صبر کن. جلوترمدت نیا. نه. نمیتونی. اینطوری سخته.»
با تمام وقار و متانتی که میتوانستمکردم جمع کنم، سینهام را عقب دادم واول صندلیام را به سمت عقب هل دادم.
بانو هوایونگ با شنیدن حرفمدولتی فقط به نرمی خندید وقبیله به سمت من قدم برداشت.
از همان اول همگند به نظر نمیرسید که اصلاًجور قصد گوش دادن داشته باشد.
«شاید... قبلاً بهتجور گفته باشم کهدولتی وقت زیادی برام نمونده.»
«منـ... منظورتچیزهای چیه؟ من،بودند من نمیفهمم...»
«... پنج سال.»
بانو هوایونگ بهکاملاً آرامی دست رنگپریدهاشمیداد را دراز کرد.
سفید و زیباجور بود، بدون حتیدولتی یک پینه روی انگشتانش.
«مقام عالی پنج سال بهم مهلت داده. اگه تا آخر این پنجصحبت سال نتیجهای حاصل نشه، چارهای جز رفتن به کوههای آسمانی ندارم. بهبوی احتمال زیاد... وقتی برگردم، احتمال اینکه دیگه هرگز نتونم بیام بیرون خیلی زیاده.»
«نتیجه...؟»
«آره. فکر میکنیکاملاً چه معنی دیگهایمیداد میتونه داشته باشه؟»
بانو هوایونگ در حالی که دستش راتمام دراز نگه داشته بود، آن را چرخاند واداری به آرامی انگشتانش را روی گره لباسش گذاشت.
این یک حرکتکشتی بسیار کند وپیدا بسیار عجیب بود.
به عنوان یک دانشمندِ با شرافت بالا،مدت طبیعتاً دلم نمیآمد نگاهم را بدزدم، بنابرایناداری فقط توانستم مات و مبهوت خیره شوم.
«اگه من هجدهکاملاً سالمه و بانومیداد هوایونگ هفده سالشه...؟»
در آداب و رسوم ازدواج چیندولتی قرون وسطی، فرزندان خانوادههای نجیبزاده معمولاًماهی در حدود پانزده سالگی ازدواج میکردند.
در آن زمان کم و بیش با آنها به عنوانقابلاعتماد بزرگسال رفتار میشد، و همان موقع بود که محدودیتهای سنی برایاون آزمون کودکان، آن المپیاد مخصوص افراد زیر سن قانونی، اعمال میشد.
خانواده خودجور ما همدفتر تفاوت چندانی نداشت.
بین سیزده تا پانزدهگند سالگی، ما مراسم بستنعقل تیغه را برگزار میکردیم.
پس از گذراندن این مراسم، شخص بالغتمام محسوب میشد و این حق را پیدا میکرداداری که به تنهایی خاندان رزمی را ترک کند.
نمیدانستم قوانین کوههای آسمانی چگونه است،پیدا اما اگر شیطان آسمانیِ پیر اجازهصحبت داده بود، احتمالاً تفاوت چندانی نداشت-
«نه، خودتجور رو جمعدفتر کن روانی.»
الان وقتاجساد منطقی فکرگند کردن نبود.
باید با واقعیت روبهرو میشدم.
من که احمق نبودم.
کاملاً واضح بوددرمیاد که هوایونگ از چهمدت نوع «نتیجهای» حرف میزند.
معلوم بوداجساد که یکگند وارث میخواست.
اما بیایید باجور آرامش به ایندولتی موضوع فکر کنیم.
اصلاً الانچیزهای تو موقعیتی بودمفرصت که بچهدار بشم؟
نه. مطلقاً نه.
منظورم ایناجساد نبود که سرممرده خیلی شلوغ است.
منظورم این بودجور که جایگاهم بهدولتی شدت متزلزل است.
پایههای قدرتم برای تشکیلبودند خانواده و محافظت از آن،دلالان بیش از حد سست بود.
اینطور نبود که از چسبیدن یک دخترمدت زیبای علاقهمند به خودم بدم بیاید، یا بخواهمکمیسیون با خندهای سرخوشانه بگویم: «اوه پسر، عجب دردسری.»
از همان ابتدا،کاملاً همانطور که قبلاًمیداد هم گفته بودم،
من از آن دسته آدمهاییدفتر هستم که هرگز نمیتوانم چیزی راقبیله که به چنگ آوردهام، رها کنم.
چه یک آدم باشد،بودند چه یک شیء، یابنشینم حتی قدرت، هیچ فرقی نمیکند.
اگر چیزی متعلق بهدفتر من است، پس باید فقطنشده و فقط مال من باشد.
«هوایونگ.»
صندلیای را به سمتدرمیاد میز چای کشیدم ومدت یک فنجان چای پر کردم.
با صدای ریختنکشتی چای، هوایونگ کمیپیدا از جا پرید.
بدون مقاومت در برابردفتر حرکت من، جلو آمد ونشده با متانت روی صندلی نشست.
«هنوز نه.»
«شوهرِ من میخوادجور که این همسردولتی به کوههای آسمانی برگرده؟»
چشمانش پر از اشک شد.
لحظهای به آنهادرمیاد نگاه کردم، سپستمام دستم را دراز کردم.
ردای رزمی مشکیامکاملاً به آرامی بهمیداد گونهاش نزدیک شد.
با لبهٔ آستینم،جور به آرامی اشکهایشدولتی را پاک کردم.
هوایونگ لمس مرا پس نزد.
«پس واقعاً به حرفامدفتر گوش ندادی. من آدمهایمتوجه خودم رو رها نمیکنم.»
«همسرم...»
«اونا رو به کس دیگهای همدولتی واگذار نمیکنم. وقتی چیزی رو بهماهی چنگ میآرم، دیگه مهم نیست چی باشه.»
از هفت سالگیام، ازبودند همان لحظهای که هنرهایبنشینم رزمی پدربزرگم را تحسین کردم.
جایگاه رهبر خاندان حق مادرزادی منتمام است و هر کسی که در ایندستیار راه مرا دنبال کند، خانوادهٔ من است.
خاندان پنگ هبی هرگزگند خانوادهاش را رها نمیکند وجور هرگز آن را واگذار نمیکند.
مهم نیست درجور پایانِ این مسیر چهتمام چیزی انتظارمان را میکشد.
آن عزم بیرحمانه برای محافظت ازپیدا تمام کسانی که زیر سایه خاندانصحبت هستند، به هر قیمتی که شده.
آن ارادهٔ زهرآگین برایدفتر تسلیم نکردن حتی یکمتوجه وجب از قلمرو خاندان.
این همان نیروی محرکهای بود که «اتحاد اژدهایعقل شمالی» امروزی و فرقهٔ شماره یک مسیر تاریک،نشده یعنی «خاندان پنگ هبی» را شکل داده بود.
به همین دلیلجور قصد نداشتم هوایونگ راتمام به کوههای آسمانی بفرستم.
«اما اصلاً معلوم نیستبودند که بتونم زنده ازبنشینم یوننان برگردم یا نه.»
«من همسرم رو تنها به یوننان نمیفرستم. شاید ایننشده همسر هنوز ضعفهایی داشته باشه، اما با این وجود، اجازهطلا نمیدم همسرم به تنهایی قدم تو اون سرزمین خطرناک بذاره.»
«دقیقاً بهاجساد همین دلیل. پسمرده الان وقتش نیست.»
دست لرزانعقل هوایونگ رادرمیاد به آرامی گرفتم.
ما هر دو تقریباً در یک قلمروکردم از قدرت بودیم، اما با این حال،اول شکل دستهایش تا این حد متفاوت بود.
سفید، کشیده و لطیف.
برخلاف دستهای من کهگند پر از پینه وعقل پوشیده از جای زخم بود.
و دقیقاً به همین دلیل، انگار که میترسیدممدت این دستها حتی با کشیده شدن روی پوست خشنماستان آسیب ببینند، آنها را با ملایمت تمام نوازش کردم.
«اگه باردار بشی و من نتونم زنده از یوننان برگردم، اونوقت بچه همیعنی همراه تو میمیره. و حتی اگه برگردم، اگه این بچه قبل از رسیدنغیرقابلتحمل من به جایگاه رهبر خاندان به دنیا بیاد، هیچ راهی برای تضمین جونش ندارم.»
با توجه به کارهایی که برادرانم کرده بودند،متوجه آیا آن عوضیها واقعاً لبخند میزدند و میگفتند:استان «اوه، برادرزادهمون به دنیا اومده، چه اتفاق فرخندهای»؟
نه. یک بچه برایگند آنها فقط به چشم یکجور نقطه ضعف کشنده دیده میشد.
حرف زدن از قوانین خانداندفتر و اینکه کسی نباید به اعضایقبیله خانواده آسیب برساند، کاملاً بیفایده بود.
آنها خیلی وقتکشتی پیش از این خطکردم قرمز عبور کرده بودند.
مگر نه اینکه هم پنگ هیونریانگتمام و هم پنگ هیونجونگ، از قبلکمیسر در کشتن اعضای خانواده تجربه داشتند؟
در میان تمامکاملاً این خطرات، نمیتوانستممیداد با بیاحتیاطی بچهدار شوم.
«گفتی پنج سال، مگه نه؟»
«بله، همسرم.»
«پس بیا تو همیندفتر پنج سال تمومش کنیم.متوجه رقابت جانشینی رو میگم.»
دست هوایونگ راکاملاً به آرامی رهامیداد کردم و لبخند زدم.
به هر حال، آدمها فقطدفتر زمانی واقعاً شتاب میگیرند که چیزیقبیله از پشت سر در تعقیبشان باشد.
اگر قصد نداشتم هوایونگ را به کوههایکردم آسمانی بفرستم، پس باید ظرف پنج سالاول به عنوان رهبر جوان خاندان منصوب میشدم.
تنها زمانی میتوانستم خانواده تشکیل دهم که اقتدارم رانشده در عمارت خاندان پنگ به قدری تثبیت کرده باشم کهطلا هیچکس جرئت تعرض به تالار ببر بنفش را نداشته باشد.
«پس نگران نباش. تا زمانیمرده که من زندهام، مهم نیستدرمیاد چه اتفاقی بیفته، هرگز رهات نمیکنم.»
«همسرم...»
پس از اینکه هوایونگبودند را اینگونه آرام کردم،بنشینم مدتی با او چای نوشیدم.
قبل از اینکهدرمیاد خیلی دیر شود،تمام به اتاق خواب رفت.
و پردهٔاجساد مهرهای سرخرنگ رامرده کمی باز گذاشت.
انگار که میخواست بگوید هردفتر وقت خواستم میتوانم داخل شوم؛نشده سایهٔ کوچکی روی زمین افتاده بود.
به زور خودم را مجبور کردمپیدا که نادیدهاش بگیرم، دوباره پشت میزصحبت نشستم و فانوس را روشن کردم.
افکارم به شدت درگیر بود.
یک بچه.
موضوعی بسیار مبهم بود؛ چیزی که قطعاًتمام روزی اتفاق میافتاد، اما با این حال هرگزاداری به طور جدی به آن فکر نکرده بودم.
آن فکر مبهم،کشتی ناگهان به طرز غیرقابلتحملیکردم سنگین به نظر میرسید.
حتماً به همین دلیلدفتر بود که هوایونگ از رفتارمنشده کلافه و بیطاقت شده بود.
تا حدودی، با این چینِمرده قرون وسطایی خو گرفته بودمدرمیاد و در آن زندگی میکردم.
به عنوان وارث خونی مستقیمِ خاندان پنگتمام هبی و به عنوان یک رزمیکارِ شمشیر بهاداری دست، روابطی که شکل داده بودم کم نبودند.
اما از زاویهای دیگر، هنوزفرصت بخشی از قلبم از اینقابلاعتماد چینِ قرون وسطایی متنفر بود.
چون هر چهدرمیاد که بود، منتمام یک غریبه بودم.
غریبهای که بدون هیچ دلیل مشخصی،میداد از جایی بسیار دورتر از هردولتی فاصلهٔ فیزیکی به اینجا پرتاب شده بود.
و چیزی که ناگهان بهدفتر دست آمده باشد، همیشه ممکن استقبیله به همان ناگهانی پس گرفته شود.
درست همانطور که در یک آپارتمان نقلیِ تکخوابه در سئولِ قرن بیست ویعنی یکم مست به خواب رفته بودم و بعد، چشمانم را باز کردم وغیرقابلتحمل روزم را در بدن یک نوزاد در حیاط درونی خاندان پنگ آغاز کردم.
اگر همینجا در این عمارت تفریحی در استان یویانگ، ناگهانقبیله چشمانم را میبستم و دوباره باز میکردم و میدیدم کهمیده به آن دوران پرتاب شدهام، اصلاً چه حسی پیدا میکردم؟
به همین دلیل، در شکل دادنمیداد به روابط و گذراندن زندگیام، ناخودآگاهدولتی همیشه کمی فاصله را حفظ میکردم.
تق.
قلممویی کهچیزهای در دستبودند داشتم، شکست.
به انگشتانِ جوهریام نگاه کردم،دولتی سپس دستم را دراز کردم وماهی فتیلهٔ فانوس را بین انگشتانم فشردم.
با صدایاجساد هیس مانندی،گند شعله خاموش شد.
در تاریکی اتاق، در حالیدفتر که به صدای نفسهای آرام هوایونگقبیله گوش میدادم، به فکر فرو رفتم.
ای کاشچیزهای هدفی دربودند کار بود.
ای کاش دلیلش را میدانستم.
اگر فقط به روشنی میدانستممرده که چرا به چنین دنیایی پرتابدفتر شدهام، آیا وضعیت روحیام تفاوتی میکرد؟
و با این حال، حتی در حالیتمام که آن اضطراب و آن فاصله گرفتنهادستیار را بارها و بارها در ذهنم مرور میکردم،
وقتی بهچیزهای آن نفسهایبودند آرام گوش میدادم،
بدنی که زمانی در قرن بیست و یکممتوجه داشتم، بدنی که دیگر حتی نامش را هم بههونان یاد نمیآوردم، بیش از پیش در ذهنم محو میشد.
«من پنگ هیونهوی هستم.»
با این فکر،جور تیغهام را محکمدولتی در دست فشردم.
هم باچیزهای دستانم و همفرصت در اعماق قلبم.
خاندان پنگ هبی هرگزدفتر چیزی را که بهمتوجه چنگ آورده، رها نمیکند.
و این موضوع درگند مورد نامم، زندگیام وعقل آیندهام نیز صدق میکند.
چرا که اعضای خاندان پنگ از آن دسته افرادیمتوجه هستند که حتی مرگشان را با دستان خود بههونان چنگ میآورند و آن را وادار به تسلیم میکنند.
پس چطور میتوانستم با اینفرصت طرز فکرم، بیش از اینقابلاعتماد باعث نگرانی آدمهای خودم شوم؟
پس از خودسازی، نوبتدفتر به سر و سامانمتوجه دادن به خانواده میرسد.
اگر قرار بود خانوادهای تشکیلمرده دهم، پس اول از همهدرمیاد باید محکم روی پاهای خودم میایستادم.
«همین الان، و ازدرمیاد این به بعد. ناممدت من پنگ هیونهوی است.»
نه برایچیزهای فرار ازبودند زیر بار مسئولیت.
بلکه برایجور به دوشدفتر کشیدنِ مسئولیتِ همهچیز.
آن شب،اجساد نوک تیغهام کمترمرده از همیشه لرزید.