چپتر 31: عمارت ماه کوهستان (۲)
0یک روز از زندگی یکتکنیکهای مامور سیاه دهساله در دنیایممکن رزمی به این شکل میگذشت.
«ارباب جوان.میکشیدم ارباب جوان؟آنقدر لطفاً بیدار شید!»
«خواهش میکنم، نانگرانگ، خواهش میکنم بگونام اون خورشید نیست. لطفاً... اون فقطخاندان یه ماه خیلی روشنه، مگه نه؟»
«متأسفانه خورشیده، ارباب جوان.»
«آااااه! نه!!»
هر روز صبح، درآنقدر حالی که خورشید را لعنتچهرهای میکردم از خواب بیدار میشدم.
«گوشت! برام گوشت بیار!»
پس از تأمین هرچه بیشتر مواد مغذی و پروتئینهایویژگیها ضروری که در قرصهای جیره خشک پیدا نمیشد، پاهایباشد سنگینم را به زور به سمت عمارت ماه کوهستان میکشیدم.
وقتی آنقدر زود در صبح در رارزمیکاری باز میکردم، پنگ ایکچون با چهرهای بیحوصلهویژگیهایشان آنجا بود و با چانهاش اشاره میکرد.
با دنبال کردن اشارهاشآنقدر مینشستم و یک کتابایکچون قطور جلوی رویم انداخته میشد.
«بسیار خب، امروز بایدمنفجر لیست اعضای اتحاد رعدویژگیها آسمانی رو حفظ کنی.»
«واو، این چه حجمرودههام وحشتناکیه؟ چطور باید همهالقاب اینا رو حفظ کنم؟»
«تو تو پیدا کردن راههای میانبر استعداد داری، پسهبی وضع بهتره. وقتی اینا رو به ارشدهات درس میدادم،اگر فکر میکردم از شدت کلافگی الان رودههام منفجر میشن.»
باید نام، القاب، ویژگیها و تکنیکهای خاصپنگ هر رزمیکاری را که خاندان پنگ هبی ممکنمیکرد بود با او تماس داشته باشد، حفظ میکردم.
باید ویژگیهایشان را با چشمان بسته همالقاب میدانستم تا اگر تصادفاً در خیابان بهممکن آنها برخوردم، بتوانم واکنش مناسب نشان دهم.
خودتان کهکلافگی میدانید اوضاعرودههام چطور است.
-خدای من! این کواکویژگیها بو، درخشش سریع تکسایه ازهبی عمارت ده هزار شمشیر نیست!؟
-یا خدا، چرا کواک بو، درخشش سریعپنگ تکسایه، دوست دوران کودکی پسر پنجمِ سومیناشاره برادر قسمخوردهی ارباب عمارت ده هزار شمشیر اینجاست!؟
دقیقاً.
این آدمها که دیوانه ارتباطات بودند، فرهنگ عجیبیالقاب داشتند که در آن به جای سلام و احوالپرسی،داشته وانمود میکردند شجرهنامه فرقههای دیگر را از حفظ هستند.
بهترین راه برای درک این موضوع، این استخاندان که آن را به عنوان بسته الحاقیِ قرونبسته وسطاییِ چینیِ «هی، فلانی رو میشناسی؟» در نظر بگیرید.
فقط حفظ کردن یکی دو نفر ازپنگ هر یک از فرقههای اصلی جناح حقاشاره و نامتعارف، از صد نام تجاوز میکرد.
در میان آنها، چند نفرمیشن دور از خانه مرده بودندخاص و چند نفر مفقودالاثر شده بودند؟
اما عمارت ماه کوهستانِ ما مرا مجبور میکرد تا تکتکتکنیکهای افراد از «تمام» فرقههای منطقه هبی را که «احتمال» داشتچشمان با یک رزمیکار از خاندان پنگ در تماس باشند، حفظ کنم.
محض اطلاع، اولین کاریویژگیها که کردم حفظ کردنخاندان لیست اعضای خاندان خودمان بود.
با حفظ کردن نام تمام افرادباز متعلق به دوازده بخش، شامل شش عمارتچانهاش بیرونی و شش عمارت درونی شروع شد.
وقتی صبحِ سردردآور تماممنفجر میشد، یک امتحان سادهویژگیها میدادم و اگر قبول میشدم—
-خرچ، خرچ.
«زودتر بخور. مگهالقاب خوردن قرصهای جیرهخاص خشک چقدر طول میکشه؟»
«یک نجیبزاده عجله نمیکنه.»
«این مزخرفاتالان در مورد نجیبزادهمیشن بودن دیگه چیه؟»
«من نفر اول آزمون کودکان و بزرگترین استعدادالقاب خاندان پنگ هستم. اگه به من نشه گفتتماس نجیبزاده، پس تو خاندان ما به کی میشه گفت؟»
«مگه نجیبزاده بودنالقاب معمولاً با آزمونهایخاص امپراتوری تعیین میشه؟»
«هه هه، داری از واضحات حرف میزنی... کسانی که به موفقیتهای دنیوی نمیرسن و فقطمیکرد سبزیجات میجون، مهم نیست چقدر دانش اندوخته باشن، نمیتونن اراده بزرگی در اصول خودشون داشتهاعضای باشن و در نتیجه نجیبزاده نیستن. این حقیقتیه که خود استاد کنفوسیوس هم تأییدش کرده.»
در کمال تعجب، پایهمنفجر و اساس آیین کنفوسیوسویژگیها رسیدن به موفقیتهای دنیوی است.
هر چه نباشد، مگر شعار اصلیِمیشن «خودسازی، مدیریت خانواده، اداره کشور و برقراریخاندان صلح در جهان» لبریز از جاهطلبی نیست؟
آیین کنفوسیوس یک دین نیست، بلکه فلسفهرزمیکاری حکومتداری است و برای حکومت کردن، چارهایویژگیهایشان جز رسیدن به موفقیتهای دنیوی وجود ندارد.
یا حداقل یک انقلاب سلسلهای.
هر دو از روشهای مشارکتمیشن سیاسی بودند که توسط استادخاص کنفوسیوس و استاد منسیوس توصیه شدهاند.
«اگه خوردنتکلافگی تموم شد،رودههام بیا بیرون.»
«بله، بله، اومدم.»
بار دیگر در حالی که پاهایم را روی زمین میکشیدم،بیحوصله به سمت حیاط درونی راه افتادم، جایی که پنگ ایکچون حالاقطور با تیغهای که روی شانهاش انداخته بود، با فاصله ایستاده بود.
از حالاالان تا عصر، وقتمیشن کتک خوردن بود.
حیاط درونی عمارت ماه کوهستان که پر از علفهایویژگیها هرز و پوشیده از گرد و غبار بود، حتیباشد از آفتاب مرطوب تابستانی پکن هم در امان مانده بود.
در میان علفهایالقاب هرز مرده، نقاط فرورفتهرزمیکاری کاملاً به چشم میخوردند.
آنها ردپای قدمهای اربابآنقدر کوهستانِ من در طولایکچون چند ماه گذشته بودند.
روی آنها، روی سنگفرشهای شکسته حیاط تمرینالقاب که زمین خاکی بیشتر از همه جا بیرونتماس زده بود ایستادم و به پیرمرد خیره شدم.
چشمان پیرمردکلافگی در حالرودههام خندیدن بود.
پوزخندی واضح رویالقاب لبهای آن پیرمردخاص عوضی نقش بسته بود.
انگار میپرسید آیا امروزآنقدر هم آمادهام تا حدایکچون مرگ کتک بخورم یا نه.
روی زمین تفرودههام کردم و تیغهامنام را بیرون کشیدم.
«بیا جلو.کلافگی حداقل یه ضربهمنفجر خوب بهت میزنم.»
با این حرف،القاب جرقهای از شادی دررزمیکاری چشمان پیرمرد ظاهر شد.
لذتی کهمیکشیدم تقریباً شبیهآنقدر به خلسه بود.
عجب سادیستیه.
همان لحظهای کهالان این فکر ازمیشن ذهنم عبور کرد—
-کانگ!!
«خوبه.»
تیغه سنگین پیرمرد کهمنفجر زیر تیغه من مسدودویژگیها شده بود، غرش کرد.
به نظر میرسید بیشتر از خودِ دفاع کردن،القاب از این واقعیت که با وجود کتک خوردنِ هرداشته روزه به جای تسلیم شدن عصبانی میشدم، خوشحال بود.
اگر بخواهمنام برای اینویژگیها موضوع بهانهای بیاورم.
من بدون شک یک کرهایِزود مدرن، صلحطلب و ملایم ازبیحوصله قرن بیست و یکم هستم.
یک فرد میانهرو با احساسات لطیف کهالقاب در تمام عمرش حتی یک بار همممکن مشت پرتاب نکرده است، مگر شاید در مهدکودک.
اما اجداد خاندان پنگ هبیمنفجر که در خون من خوابیدهاند، هرخاص روز و هر شب فریاد میزنند.
به نظر میرسد فریاد میزنندتکنیکهای با این مضمون که: «اینممکن دنیا مدام رو اعصابم راه میره.»
و استاد کنفوسیوس به صراحت بیان کرده که ریشه تمام آداب و رسومچانهاش در گرامیداشت لطف اجداد نهفته است. (ریشه آداب در نذورات قربانی است، کهبسیار به معنای احترام به فضیلت اجداد و شناساندن دستاوردهای آنهاست. «کتاب آداب: قوانین قربانیها»)
به عنوان یک محقق که متون را خوانده، چطور میتوانستمخاص از اراده بزرگ اجدادم سرپیچی کنم؟ طبق منطق، کتک زدنبسته و کشتن تمام چیزهایی که روی اعصابم میروند کاملاً مجاز است...!
«میفرستمت پیش اجدادمون، عمو بزرگ!!»
«افکارت ازنام دهنت پریدویژگیها بیرون، تولهسگ گستاخ!!»
بنابراین، این یکوقتی پدرکشی نیست، بلکهباز یک موهبت است.
چون مطمئناً،الان اجداد درمنفجر جای خوبی هستند.
«پیرمرد، برات یه کم تنقلات آوردم. امروز هم دوباره داشتیممکن از اون قرصهای جیره خشکِ کرمخورده میخوردی؟ تو که تائوئیستخیابان نیستی، باید هر از گاهی یه صفایی به شکمت بدی...»
مرد جوانی با لبخندیآنقدر جذاب درِ عمارت ماهایکچون کوهستان را باز کرد.
با فریاد بلندی واردمنفجر شد، اما وقتی خانه اصلیتکنیکهای را خالی یافت، مکث کرد.
«پیرمرد ماکلافگی باز کجارودههام رفته؟ ...ها؟»
-کانگ! کلانگ.........!
صدای برخوردمیکشیدم تیغهها بهآنقدر گوشش رسید.
صدای خشن یک مبارزهمنفجر با شمشیر، صدای آشنایویژگیها برخورد فولاد با فولاد.
مرد جوان بهالان آرامی به سمتمیشن حیاط درونی قدم برداشت.
و در آنجا.
-کرررررک!!
«بیشتر...! بیشتر بهم نشونمنفجر بده! گفتم، هر چیویژگیها تو چنته داری رو کن!!»
«گاااه!! لطفاً قبل ازرودههام اینکه اینو بگی بذارالقاب فقط یه ضربه بهت بزنم...!!»
در حالی که صحنه رد و بدلرزمیکاری شدن دیوانهوار حرکات بین یک پسر و یکچشمان پیرمرد را تماشا میکرد، چشمانش را ریز کرد.
نیت قتل را در تکتک ضربات، و جریان حملهچهرهای و دفاع را در حین تبادل حرکاتشان خواند و چشمانمینشستم پسر را که بین آنها در حرکت بود، دنبال کرد.
-کواک!!
و وقتی دید هر بار که مشتینام پوشیده در محافظ ساعد به تیغه پیرمردهبی برخورد میکرد، قطرات خون به اطراف میپاشید.
«اوهو.»
فراتر ازمیکشیدم هنر آشوب نخستین،زود اون تیغه زنجیرهایه؟
او حالت ایستادن پیرمرد را وقتی که به پسر پشتپا میزد یا باهبی شانهاش او را هل میداد تأیید کرد، حرکات پسر را وقتی با استفادهبرخوردم از رقص پا ضدحمله میزد بررسی کرد، مسیر قدمهای پسر را خواند و...
حتی هنر قلعه آهنین؟
-کااااانگ!!
وقتی تیغه پسروقتی درخشید، هالهای ازباز نور پراکنده شد.
چشمان پسر که زمانیمنفجر پر از روحیه بود، حالاتکنیکهای لبریز از خشم شده بود.
این تغییری بود که هر کسی رانام به شک میانداخت که او در حال تمرینممکن هنرهای شیطانی است، اما در میان تمام اینها.
شکلی مهآلود، گویی غباری کمرنگ روی تیغهایرزمیکاری که در دست داشت نشسته باشد، برایویژگیهایشان لحظهای سوسو زد و سپس ناپدید شد.
مرحله اولیه شکلگیری انرژی شمشیر، او درپنگ حال نزدیک شدن به حداقل شرایط لازم برایمیکرد تزریق انرژی درونی به یک شیء خارجی بود.
درست پس از اینکه کاملاًمیشن ناپدید شد، پیرمرد پوزخندی زدخاص و دستش را دراز کرد.
ضربه مشتی که تمام فرمهای دفاعیمیشن پسر را در هم شکست ورزمیکاری دقیقاً در وسط شکمش فرود آمد.
«کوهوک!!»
کمر پسرمیکشیدم خم شد وزود روی زمین افتاد.
پیرمرد سقلمهای به پسرمنفجر بیهوش زد و بهویژگیها این طرف نگاه کرد.
ارباب عمارت ماه کوهستان، پنگمنفجر ایکچون، به مرد جوانی که واردخاص حیاط درونی شده بود نزدیک شد.
«همین الانش تموم شد؟»
«آره، گزارش رو تقریباً مرتب کردم و تحویل دادم، اما گوشآنجا کن، از وقتی اون حرومزادههای قاتل دروازههاشون رو بستن، خاندان اون جینجورویم و خاندان مورونگ، اون آشغالها، الان... بگذریم، اون بچه کیه؟ نیروی جدید؟»
«کوچکترین نوهام.»
«آها، پسر چهارم رهبر جوان خاندان؟ یه شایعاتی شنیدم... خب، میفهمم چرا رهبر فرقههبی جهان زیرین براش آب از لب و لوچهاش آویزون شده بود. گمونم شایعه اینکهبتوانم تو هفت سالگی یه تنه سالن اژدهای سیاه رو نابود کرده کاملاً هم مزخرف نبوده؟»
«به نظرت چطوره؟»
«تو این سن هنرآنقدر قلعه آهنین رو شروعایکچون کرده، اصلاً چرا میپرسی؟»
مرد جوان پوزخندیرودههام زد و بهنام پسر بیهوش نزدیک شد.
یک بار بدن پسر رامنفجر بررسی کرد، سپس بیتفاوت اوتکنیکهای را روی شانهاش انداخت و گفت.
«یه نابغه،نام مگه غیرویژگیها از اینه.»
مرد جوان خیلی راحت ارباب جوان کوچکپنگ را به داخل عمارت ببر بنفش پرتاشاره کرد و به پنگ ایکچون لبخند زد.
«حتماً بعداً بفرستش زیر دست من.نام از اون تیپ آدمایی نیست کهخاندان یه گوشه بمیره، پس به درد میخوره.»
این واقعاً گندش دراومده.
«گو-او-اوه.......»
این صدای پسریرودههام در اوایل نوجوانینام بود، نه یک زامبی.
در حالی که فرنی با محتوایمیشن هشتاد درصد گوشت را که نانگرانگرزمیکاری آورده بود در دهانم میچپاندم، نفسنفس میزدم.
«باید... بخورم تا زنده بمونم......»
هر روز، اگروقتی بیهوش میشدم، بیدارمباز میکردند تا کتکم بزنند.
اگر دوباره بیهوش میشدم،منفجر باز هم بیدارم میکردندویژگیها تا دوباره کتکم بزنند.
وقتی تا حد مرگ کتکمنفجر میخوردم و دیگر نمیتوانستم بلند شوم،خاص مرا به عمارت ببر بنفش میکشاندند.
هر ده روزالقاب یک بار جلسات تمرینرزمیکاری تحت نظارت پنگ جونگون.
هر دو هفته تاآنقدر یک ماه یک بار، آموزشچهرهای مستقیم هنرهای رزمی از پدرم.
هر سه ماه یک بار،میشن آموزش درباره وضعیت دنیای رزمیخاص از پدربزرگم در حین بازی گو.
با تکرار چنینالان زندگیای، زمان خیلیمیشن خیلی سریع میگذشت.
پس از گذشتوقتی روزهای طاقتفرسای تابستان پکنپنگ و ریزش برگهای پاییزی.
«تیغه زنجیرهای مهارتی برخلافمنفجر هنر آشوب نخستین است کهتکنیکهای تا به حال تمرین میکردی.»
«از مشت قلب ببر برای فرمهایمیشن دفاعی استفاده نکن؛ باید یاد بگیریرزمیکاری با تیغه دفاع و دفع کنی.»
وقتی تمام برگهاالقاب ریختند و بارشخاص برف آغاز شد.
«پسرم، هستهٔ هنر قلعه آهنین در پایینتنهای نهفته است که در هیچ حالتی متزلزل نشود.میکرد باید اصول قدمهای ارباب کوهستان را ادامه دهی، اما تنها زمانی به استادی میرسی کهاعضای بتوانی تمام انرژیها را منحرف کنی، مهم نیست حمله از کجا یا از چه جهتی بیاید.»
وقتی برفها آب شدند ومیشن علفهای هرز عمارت ماه کوهستانخاص زیر آفتاب بهاری رشد کردند.
«این فقط دفاع کردن و منحرف کردن ساده نیست. بله، درست است. حالتتخاندان را پایین بیاور و کمرت را بچرخان. انرژی ضربه آهنشکن را به یاد داشتهبرخوردم باش. حمله را با تیغه زنجیرهای دفع کن و بعد به حریف نزدیک شو.»
همان فصلهانام چند بارویژگیها دیگر چرخیدند.
تمرین، آزمونها و مأموریتها.
حفظ کردن تمام فرقههای هبی،میشن روابط بین آنها و هنرمندان رزمیرزمیکاری برجستهای که در میانشان فعالیت میکردند.
ردیابی شبکه گسترده ارتباطاتیرودههام که از روابط آنالقاب هنرمندان رزمی شکل گرفته بود.
خواندن موجهای جدیدی که وقتی افراد خاندانرزمیکاری پنگ هبی، پراکنده در سراسر اتحاد اژدهای شمالی،چشمان با آنها در تماس قرار میگرفتند، ایجاد میشد.
مشخص کردنمیکشیدم تمام اینهاآنقدر روی یک نقشه.
فراتر از هنر قلعه آهنینمیشن و تیغه زنجیرهای، چیزی که میشدرزمیکاری آن را هنر رزمی «بعدی» نامید.
تا زمانی که به چیزیمنفجر رسیدم که واقعاً میشد آنتکنیکهای را یک «هنر رزمی» نامید،
هفده ساله شده بودم.
-تق.
«بالاخره فهمیدم، پدربزرگ.»
«چه چیزی را فهمیدی؟»
«اینکه چرا جد بنیانگذار،ویژگیها این هنر رزمی راخاندان تکهتکه منتقل کرده است.»
اینکه چرا هنر آشوب نخستین یک هنر مقدماتی بودچهرهای و چرا هنر قلعه آهنین و تیغه زنجیرهای کهاشارهاش بعد از آن آموخته میشدند، حتی با آن هماهنگی نداشتند.
اینکه چرا این برنامه آموزشی که بهالقاب افراد جوان خاندان پنگ هبی آموزش داده میشد،تماس تقریباً بهطور کامل به تکنیکهای فیزیکی محدود بود.
«جد بنیانگذار بهالان زبان ساده، بیشمیشن از حد استثنایی بود.»
پنگ دانسان.
قهرمان بزرگی که برای اولینزود بار خاندان پنگ را دربیحوصله این سرزمین هبی تأسیس کرد.
مردی که عمارت متون معبد شائولین را در میان آشوبهای اواخر سلسله یوان بهممکن آتش کشید، کسی که با امپراتور درخشش رزمی به پکن لشکرکشی کرد، اما درواکنش نهایت به جای پیوستن به دولت، به عنوان یک خاندان قدرتمند محلی باقی ماند.
سوابق آن دوران در هر فرقهمیشن متفاوت بود و در آن هیاهو،رزمیکاری هیچ کتاب تاریخ معتبری وجود نداشت.
سوابق آن دوره پرآشوب در ۲۰۰ سال پیش،خاندان زمانی که تمام این دشتهای مرکزی پهناور درگیربسته جنگ بود، بیشتر پر از شایعات و خرافات بود.
با این حال، با خواندن شجرهنامه این هنر رزمی،چهرهای و نیت نهفته در هنرهای رزمی خاندان پنگ، میشداشارهاش استنباط کرد که پنگ دانسان چه جور آدمی بوده است.
او بیشالان از حدمنفجر استثنایی بود.
تا جایی کهالان میتوانست خودش را برتریننام فرد زیر آسمانها بنامد.
بنابراین، او متوجه شده بودتکنیکهای که جانشینانش نخواهند توانست آموزههای واقعیاشتماس را به طور کامل دنبال کنند.
پس هنرهای رزمیای را کهزود خودش خلق کرده بود، تکهتکهبیحوصله کرد و به آنها ساختار داد.
اول، هنر آشوب نخستین.
برای ساختن بدن،الان ایجاد یک حالتمیشن پایدار و پایهگذاری.
سپس، هنرنام قلعه آهنینویژگیها و تیغه زنجیرهای.
اگر اینها همراه با هنر آشوب نخستین آموزش داده میشدند،بیحوصله قطعاً باعث سردرگمی میشدند، بنابراین او کاری کرد که آنهاکتاب اصول رزمی کاملاً متضاد را قدم به قدم یاد بگیرند.
تا فرد تنها زمانی بتواند واردنام مرحله بعدی شود که تمام پایههاخاندان در جای خود محکم شده باشند.
«تیغه رعد آشوب نخستین، تیغهمنفجر پیوسته روحربای آسمان و زمین،تکنیکهای و کتابچه تیغه دروازه پنج ببر.»
تا وقتی که فرد تمام اصول رزمی تکهتکهشده راهبی در وجود خود نهادینه کرد، بتواند به طور طبیعیاگر هنرهای الهی را که هنرهای مخفی خاندان بودند، بیاموزد.
«این قلمرویی است کهآنقدر بحث درباره آن برای سطحچهرهای فعلی تو خیلی زود است.»
«من حداقل یکرودههام جریان واضح ازنام آن را دریافت کردهام.»
در حالی که علفهایرودههام هرز خشکیده را زیرالقاب پا له میکردم، خندیدم.
در کنارم، حیاطالقاب داخلی عمارت ماهخاص کوهستان نمایان بود.
سنگفرشهای حیاط تمرین، جایی که علفهایباز هرز زیر پاهایم پژمرده شده وبود مرده بودند، حالا کاملاً خالی بود.
این حیاط تمرین نامرتب، که وقتی برای اولین بار واردشخاص شدم پر از خاک و علف هرز بود، حالا آنقدر تمیزمیدانستم شده بود که سنگفرشها در هر بخش به وضوح دیده میشدند.
تیغهام را به سمت علفهایمنفجر پراکندهای که روی آنها باقیتکنیکهای مانده بود بردم و چرخاندم.
-فیششش...!!
-جلیز...
علفها از انرژیرودههام دمیده شده در تیغهالقاب آتش گرفتند و سوختند.
من تیغه رعدالان آشوب نخستین رامیشن کامل کرده بودم.
در بهار هفده سالگیام.
«من هرگز این را مستقیماًزود به تو نگفتم، چون میترسیدم خلقآنجا و خوی تو مغرورانه شود، اما...»
پنگ ایکچون به محو شدنمیشن انرژی از تیغهام نگاه کردخاص و خندهای توخالی سر داد.
«در تاریخ خاندان ما، تنها یک نفرنام بوده که تیغه رعد آشوب نخستین راهبی در سنی کمتر از تو کامل کرده است.»
«چه کسی بود؟»
«رهبر خاندان.»
با شنیدن حرفش تکخندهای زدم.
این یعنی من حداقلرودههام همقدم با پانزده اربابالقاب زیر آسمان پیش میرفتم.
«حالا، حتی اگر کارهای عمارتتکنیکهای ماه کوهستان را انجام دهی،ممکن حداقل دور از خانه نخواهی مرد.»
من کیستم؟الان یک استاد جدایمیشن در دنیای رزمی.
-بززززت!!
انرژی رعدنام روی تیغه درتکنیکهای دستم جمع شد.
ترق، تروق، قدرت رعد درزود امتداد تیغه پراکنده شد وبیحوصله در آسمان تاریک شب درخشید.
من تازه شکلدهی انرژی شمشیر را کاملالقاب کرده بودم و در آستانه این بودمممکن که بتوانم با آن به دیگران آسیب برسانم.
به عبارت دیگر، من نیمیمنفجر از درِ رسیدن به سطحتکنیکهای درجه یک را باز کرده بودم.
درجه یک.
کلاس اول دنیای رزمی.
در برخی از رمانهای هنرهای رزمی، این قلمرو سیاهیلشکرهایی استخاص که با جمله «تو حتی نمیتوانی انرژی شمشیر ساطع کنی!» تحقیرمیدانستم میشوند، اما در اینجا، باید روی کلمه «درجه یک» تمرکز کرد.
درجه یک یعنی چه؟رودههام یعنی فرد در یکالقاب زمینه به استادی رسیده است.
حداقلش این است کهویژگیها هر چیزی را که برایهبی یادگیری وجود داشته، یاد گرفتهاند.
به بیان دیگر،وقتی آنها مثل اساتیدباز هنرهای رزمی هستند.
آنها قطعاً ازرودههام سطح لیسانس عبور کردهاندالقاب اما هنوز دکترا نگرفتهاند.
یک تمایز رایجتر برای این قلمرو این است: «نهایت حدی که یک هنرمند رزمی معمولی میتواند بهداشته آن برسد.» مقصدی که یک هنرمند رزمی، پس از یک عمر تمرین، معمولاً میتواند به آن برسد،میدانید قلمرویی است که در آن میتواند با انرژی شمشیر به افراد آسیب برساند؛ یعنی سطح درجه یک.
و حالا،نام انرژی شمشیر منتکنیکهای رعد شلیک میکند.
تیزر دنیای رزمی،وقتی مارماهی الکتریکی دنیایباز رزمی، صاعقه دنیای رزمی...
«لطفاً این مسخرهبازیهارودههام را تمام کن.نام حواسم را پرت میکند.»
«آه، منظورتان تیغه رعد آشوب نخستین من است؟القاب اینکه آن را تشخیص میدهید، باعث میشود نتوانمتماس جلوی شگفتیام را از بینش ارشد پنگ جونگون بگیرم.»
«تو واقعاً نوبر هستی.»
در مسیر رفتن به عمارت ببرباز بنفش، پنگ جونگون که منتظرم بود،بود سرش را گرفت و آهی کشید.
به نظر میرسید اینمنفجر پیرمرد هر بار که اوتکنیکهای را میدیدم بیشتر آه میکشید.
استرس دشمن پیریالان است، که اینمیشن خودش یک مشکل است.
او بایدنام عمر طولانیایویژگیها داشته باشد.
«تماشای این چرتوپرتهایت باعث میشود یادم برودپنگ میخواستم چه بگویم. همین الان این کارهایاشاره حواسپرتکنت را متوقف کن و فقط دنبالم بیا.»
«بله؟ اتفاق دیگری افتاده؟»
«درباره نامزدت است. چیزیرودههام نیست که بقیه بشنوند،القاب پس بیسروصدا دنبالم بیا.»
اوه، راست میگوید، هوایونگ.
من نامزد داشتم.
نه، بگذاریدالان اینجا یکمنفجر بهانه بیاورم.
راستش را بخواهید، به جز تبادل چندنام نامه بعد از آن، هیچ اتفاق دیگری نیفتاد،ممکن برای همین فکر میکردم قضیه منتفی شده است.
منظورم این است که با استانداردهای این دوران، نامزدیهبی چیزی است که میتوان آن را بدون هیچ باراگر قانونی، رابطهای یا حفظ آبروی واقعی به هم زد.
یک وعده پیشپاافتاده مثل نامزدی، مسئلهباز کوچکی است که پسران سرنگتی دشتهایبود مرکزی حتی نیازی به نگرانی دربارهاش ندارند...
به هر حال.
«اتفاقی برای هوایونگ افتاده؟»
«هه هه، حالا دیگرویژگیها حتی صدا زدن او باهبی این اسم هم سخت شده.»
«ببخشید؟»
پنگ جونگون در حالی که درنام خانه اصلی عمارت ببر بنفش نشستهخاندان بود، با حالتی عجیب ادامه داد.
«میگویند پسر ارشدالان شیطان آسمانی بر اثرنام انحراف چی مرده است.»
«بله...؟»
«که یعنی تنها خویشاوند خونیایزود که برای شیطان آسمانی باقی مانده،آنجا همان دختر کوچک، لیم هوایونگ است.»
«اوه... امم.»
هوایونگ دو برادر بزرگتر داشت.
شنیده بودم یکی ازویژگیها آنها چند سال پیشخاندان از صخرهای پایین افتاده است.
فرقه شیطانی غرق درآنقدر آشوب شد، اما آنهاایکچون هرگز جسدش را پیدا نکردند...
و از آنجا که تنها برادر باقیمانده، پسر ارشدتکنیکهای بود، لقب شیطان آسمانی جوان به او داده شدهویژگیهایشان بود و داشت جایگاهش را به عنوان جانشین تثبیت میکرد.
«پس این یعنیالان هوایونگ حالا شیطانمیشن آسمانی جوان است؟»
«درست است، بچه. اگرویژگیها ازدواج سر بگیرد، تو روزیهبی شوهر شیطان آسمانی خواهی شد.»
«هاه.»
هوایونگ حتماً دلشکسته است.
او دختر سادهای بود که فقط با یکالقاب بازی نخبازی اینقدر خوشحال میشد، اما حالا برادرانشتماس در عرض چند سال یکی پس از دیگری مردهاند...
قلممویی برداشتم، با اینویژگیها قصد که بعد از مدتهاهبی یک نامه تسلیت برایش بنویسم.
در فرقه الهی شیطان آسمانی درنام کوههای آسمانی، در عمارت صعود بهخاندان آسمان از فرقه مخفی آسمان ششم.
شیطان آسمانی ایم وونوون، یکی از پانزده ارباب زیر آسمان و سهرزمیکاری شرور آنسوی گذرگاه، در حالی که به زنی که از میان صفوفتصادفاً ده ارباب شیطانی بزرگ قدم برمیداشت نگاه میکرد، نفس عمیقی بیرون داد.
چهرهای آنقدر رنگپریده که با ردای پرزرقوبرق وخاندان سیاه کلاغیاش در تضاد بود، و انگشتان کوچکبسته و ظریفی که از زیر آستینهایش بیرون زده بودند.
زن در حالی که قدمبهقدم واردباز حیاط داخلی عمارت صعود به آسمانبود میشد، حضور کمرنگی از خود ساطع میکرد.
او خیلی زود درمنفجر برابر شیطان آسمانی زانو زدتکنیکهای و با نگاهش روبرو شد.
چشمان سیاه و تاریکش مانندمنفجر پرتگاهی بیانتها بود که حتیتکنیکهای ذرهای احساس در آنها دیده نمیشد.
در آن چشمها، او آنقدرتکنیکهای متفاوت بود که حتی ردی ازتماس دختر ظریفش در آنها یافت نمیشد.
«همگی شما، گوش کنید.»
شیطان آسمانی این دوران، رو به کوچکترینالقاب دخترش که هر سه برادر بزرگتر خودممکن را کشته بود، به آرامی سخن گفت.
«از این پس،الان این کودک جانشینمیشن فرقه خواهد شد.»
جانشینی دیرینهنام فرقه مخفی آسمانتکنیکهای ششم تأیید شد.
شیطان آسمانی جوان.
لبخندی به درخشندگی یک گل زنبقنام روی لبان لیم هوایونگ شکفت، چراخاندان که بالاخره به این نام رسیده بود.
«هوی، فقطکلافگی کمی بیشتررودههام صبر کن.»
حتی زمانی که حاکم مطلق فرقه مخفیرزمیکاری آسمان ششم نگاهش را از او برگرداند،ویژگیهایشان چشمان او همچنان روی شیطان آسمانی ثابت ماند.
او اکنون به جایگاهی رسیده بود کهپنگ فقط پایینتر از یک نفر و بالاتر ازمیکرد تمام افراد دیگر در کوههای آسمانی قرار داشت.
ده سالالان طول کشید تامیشن به اینجا برسد.
«واقعاً، ازکلافگی ته دل،رودههام فقط کمی بیشتر.»
دختری که پایینتر از یک نفر ورزمیکاری بالاتر از دههزار شیطان ایستاده بود، سرش راچشمان خم کرد و از نگاه پدرش طفره رفت.
حالا، اگر فقط یک نفرزود دیگر «ناپدید میشد»، این دنیابیحوصله زیر پاهای او قرار میگرفت.
دههزار شیطانالان در قدمهایمنفجر او گام برمیداشتند.
در آن روز، هیچکس درمنفجر این دنیا جرئت نمیکرد بهتکنیکهای او یا هوی آسیبی برساند.
حتی اگر به معنای انداختنتکنیکهای تمام کسانی باشد که راهشممکن را سد میکردند به عمیقترین جهنم.
حتی اگر بهوقتی معنای سوزاندن تمامباز دشتهای مرکزی باشد.
هیچکس جرئت نمیکرد.