---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 176: بدون عنوان • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 176: بدون عنوان

0

بام، بام، بام!

کشتی ارواح‌می‌کشید​ داشت به‌شوالیه‌ها​ قایق نزدیک می‌شد.

شوالیه وحشت‌زده تلوتلوخوران به‌این​ عقب رفت. مه غلیظی‌شوالیه‌هایی​ زیر پاهایش پخش شده بود.

شوالیه با دیدن کشتی ارواح،‌بیسکو​ از ترس دست و پا‌تحت​ می‌زد و به هر طرف می‌دوید.

درست در همان لحظه،‌این​ دستی که خنجری در دست‌غرولندکنان​ داشت از سایه‌ها بیرون آمد.

چاک!

خنجر تاندون آشیل‌دویدند​ شوالیه را برید‌آخه​ و ناپدید شد.

خون از‌خاطر​ مچ پای‌خونی​ شوالیه فواره زد.

«کیااااک! روح! حمله ارواح!»

شوالیه امپراتوری در‌سایر​ حالی که روی‌منتظر​ زمین می‌خزید، فریاد می‌کشید.

سایر شوالیه‌ها که زیر‌این​ عرشه منتظر بودند، با شنیدن‌غرولندکنان​ فریادهای او سراسیمه بیرون دویدند.

«این دیوونه‌کننده‌ست،‌خاطر​ آخه کشتی‌خونی​ ارواح تو رودخونه...»

شوالیه‌هایی که غرولندکنان روی عرشه آمده‌آخه​ بودند، با دیدن کشتی ارواح که‌می‌آمد​ از میان مه بیرون می‌آمد، وحشت کردند.

«وا... واقعاً یه کشتی ارواحه!»

ناگهان، هیولاها روی عرشه پریدند. شوالیه‌های گیج‌رودخونه​ و مبهوت که حتی نمی‌توانستند شمشیرهایشان را درست‌واقعاً​ بیرون بکشند، در برابر حملات هیولاها بی‌دفاع بودند.

«اوااااک!»

شوالیه‌ها که زیر فشار حملات‌دیوونه‌کننده‌ست​ ارواح و هیولاها در هم‌آمده​ شکسته بودند، به داخل رودخانه افتادند.

شوالیه‌های سردرگم امپراتوری در یک چشم‌منتظر​ به هم زدن، در حالی که‌این​ به شدت خونریزی می‌کردند، جان باختند.

«عجب بساطی.»

زیک که با مهارت پنهان‌کاری‌اش‌دیوونه‌کننده‌ست​ مخفی شده بود، تمام اتفاقات‌آمده​ روی قایق را تماشا می‌کرد.

شوالیه که به خاطر توانایی خط خونی بیسکو گرفتار توهم شده بود، با دیدن‌آخه​ یک کشتی ارواح فریاد زد و شوالیه‌های دیگری هم که به عرشه آمدند، تحت‌شوالیه‌های​ تأثیر این توهم قرار گرفتند و کشتی ارواحی را دیدند که اصلاً وجود نداشت.

«این یه توهم دسته‌جمعیه؟»

در میان شوالیه‌های‌توانایی​ وحشت‌زده، زیک سربازان دندان‌توهم​ اژدها را احضار کرد.

شوالیه‌های امپراتوری که دچار توهم شده‌آخه​ بودند، سربازان دندان اژدها را به‌می‌آمد​ شکل هیولاها و ارواحِ کشتی ارواح می‌دیدند.

شوالیه‌های وحشت‌زده بدون اینکه مقاومت درستی‌منتظر​ نشان دهند از پا درآمدند و زیک‌دیوونه‌کننده‌ست​ توانست به راحتی قایق را تصرف کند.

«توانایی خط خونی بیسکو.‌این​ اگه درست ازش استفاده بشه،‌غرولندکنان​ می‌تونه کاربردهای زیادی داشته باشه.»

وقتی سربازان دندان اژدها کار تمام شوالیه‌های‌توهم​ روی قایق را تمام کردند، بیسکو که‌ارواحی​ پنهان شده بود، خودش را نشان داد.

«اوه خدای من...»

بیسکو با بهت و حیرت به‌منتظر​ منظره‌ی وحشتناکی که توسط توانایی خط‌این​ خونی خودش خلق شده بود، نگاه می‌کرد.

زیک با غیرفعال کردن‌این​ پنهان‌کاری و نمایان کردن‌شوالیه‌هایی​ خودش، به بیسکو نزدیک شد.

«چرا این‌قدر تعجب کردی؟»

بیسکو در حالی‌دویدند​ که عرق سردش‌آخه​ را پاک می‌کرد، گفت:

«این اولین باریه که از‌عرشه​ توانایی توهمم این‌طوری استفاده می‌کنم... اصلاً‌دویدند​ انتظار نداشتم همچین تأثیری داشته باشه.»

زیک طومارهای جادویی ایجاد مه و یک تقویت‌کننده‌شوالیه‌هایی​ به بیسکو داده بود و به او دستور داده‌ناگهان​ بود تا خونش را همراه با مه پخش کند.

خون بیسکو که با مه پخش می‌شد،‌توهم​ باعث ایجاد یک توهم دسته‌جمعی شد و‌ارواحی​ واکنش زنجیره‌ای عظیمی را به راه انداخت.

«یکی از ترسناک‌ترین چیزها تو مبارزات گروهی، جادوی توهمه. تازه،‌آمده​ توانایی تو یه توانایی خط خونیه، برای همین با جادو‌شوالیه‌های​ قابل ردیابی نیست. بیسکو، به این استعداد نادرت اعتماد داشته باش.»

پس از اینکه توانایی‌اش از قدرت انفجاری به قدرت‌فریادهای​ توهم تغییر کرد، در آزمایشگاه با بیسکو مثل زباله‌آمده​ رفتار می‌شد و تقریباً در آستانه‌ی دور انداخته شدن بود.

او نسبت به زیک که‌دیوونه‌کننده‌ست​ قدرتش را به رسمیت شناخته بود،‌میان​ احساس قدردانی و احترام عمیقی می‌کرد.

«این ارباب واقعی منه.»

زیک، بیسکو را که با نگاهی قدرشناسانه و تقریباً آزاردهنده به او خیره‌وحشت​ شده بود، رها کرد و به سمت عرشه رفت. او با استفاده از‌بکشند​ قدرت پوسیدگی، اجساد را از بین برد و سپس ناهوئل را احضار کرد.

غرش!

سپس از ناهوئل خواست تا‌دیوونه‌کننده‌ست​ قایق را بکشد و برخلاف جریان‌میان​ آب به سمت بالا حرکت کردند.

برای اطمینان از اینکه بوریس و‌گرفتار​ داریو بتوانند با خیال راحت فرار کنند،‌گرفتند​ او باید یک حواس‌پرتی بزرگ ایجاد می‌کرد.

زیک به بیسکو گفت:

«بیسکو، بعد از دیدن قدرت تواناییت، نظرم‌بودند​ عوض شد. به جای اینکه فقط طعمه‌آخه​ بشیم و بکشونیمشون اینجا، بیا کلاً نابودشون کنیم.»

«بله؟ فقط ما دو تا؟»

بیسکو با شنیدن‌توانایی​ حرف‌های زیک آب‌گرفتار​ دهانش را قورت داد.

رودخانه بولترو که به صورت افقی‌منتظر​ از قاره مرکزی عبور می‌کند، طولانی‌ترین‌این​ رودخانه در این منطقه به شمار می‌رود.

رودخانه بولترو با عبور از امپراتوری روم و رسیدن به میدلند،‌میان​ هر چه به سمت سرچشمه‌اش می‌رود عریض‌تر شده و جریانش قوی‌تر‌مبهوت​ می‌شود، که عبور از آن را با قایق‌های کوچک دشوار می‌سازد.

ده‌ها کشتی جنگی‌توانایی​ در بالادست رودخانه‌گرفتار​ بولترو مستقر شده بودند.

پرچم زیمنس که دو مار در‌آخه​ هم تنیده را نشان می‌داد، در میان‌وحشت​ کشتی‌ها در باد به اهتزاز درآمده بود.

روی کشتی‌ها، سربازان خصوصی زیمنس و‌منتظر​ شوالیه‌هایی با زره‌هایی مزین به نشان‌این​ عقرب حضور داشتند؛ شوالیه‌های قصر چونگال.

درست در همان‌دویدند​ لحظه، شخصی روی‌آخه​ عرشه ظاهر شد.

شوالیه‌ای با ریش بزی که کاملاً با‌توهم​ آیتم‌های کمیاب مسلح شده بود. او کالیتو‌ارواحی​ لوچیانو، معاون فرمانده شوالیه‌های قصر چونگال بود.

مهارت‌های کالیتو به عنوان یک‌دیوونه‌کننده‌ست​ شوالیه در حد متوسط بود و‌میان​ پیشینه قبیله‌اش هم اهمیت چندانی نداشت.

دلیل اینکه او توانسته بود به مقام معاونت فرماندهی شوالیه‌های قصر‌دویدند​ چونگال، یکی از ۱۳ لژیون امپراتوری، برسد این بود که او‌کردند​ تنها کسی بود که می‌توانست فرمانده، یعنی جیلیان، را کنترل کند.

علاوه بر این، جیلیان، فرمانده شوالیه‌های‌آخه​ قصر چونگال، یک جنگجوی معمولی بود‌می‌آمد​ که علاقه چندانی به امور خارجی نداشت.

به جای فرمانده، کالیتو بیشتر امور داخلی و‌دیگری​ خارجی شوالیه‌ها را اداره می‌کرد، بنابراین می‌شد او‌اصلاً​ را رهبر واقعی این واحد در نظر گرفت.

کالیتو پکی به سیگار‌این​ برگش زد و ستون بلندی‌غرولندکنان​ از دود را بیرون داد.

در کنار او، مردی با صورت‌منتظر​ تپل و عینکی که کت و‌این​ شلوار مشکی به تن داشت، ایستاده بود.

مرد با عینک ته‌استکانی‌اش‌این​ به شدت عرق می‌کرد و‌غرولندکنان​ در مقابل کالیتو بی‌قرار بود.

کالیتو که سیگار برگ ضخیمش را‌گرفتار​ با چند پک تمام کرده بود،‌قرار​ به مرد کت و شلواری گفت:

«سیکس گفت که حساب داریو‌دیوونه‌کننده‌ست​ و بازمانده‌های رد آی رو رسیده.‌میان​ پس چرا منو تا اینجا کشوندی؟»

مرد کت‌می‌کشید​ و شلواری به‌عرشه​ کالیتو پاسخ داد:

«خـ... خب، شنیدم قبیله زیمنس مستقیماً با بزرگان تماس گرفته. اونا‌میان​ دستور دادن که گاردتون رو پایین نیارید و یه دفاع محکم داشته‌حتی​ باشید، چون ممکنه نیروی دیگه‌ای غیر از رد آی هم درگیر باشه.»

با شنیدن‌خاطر​ این حرف‌ها، چشمان‌بیسکو​ کالیتو تیز شد.

«مگه من تو جایگاهی‌ام‌این​ که فقط چون قبیله‌شوالیه‌هایی​ می‌گه، دستوراتشون رو اجرا کنم؟»

وقتی کالیتو نارضایتی‌اش را ابراز‌عرشه​ کرد، مرد کت و شلواری با‌دویدند​ چهره‌ای آشفته سرش را تکان داد.

«ایـ... این حرفا چیه. بزرگان‌دیوونه‌کننده‌ست​ قطعاً جبران می‌کنن و پاداش‌آمده​ مناسبی بهتون می‌دن، عالیجناب کالیتو.»

کالیتو با چشمان‌توانایی​ ورقلمبیده‌اش به مرد خیره‌توهم​ شد و خرناسی کشید.

«معلومه که‌سراسیمه​ باید این‌این​ کار رو بکنن.»

کالیتو فردی فوق‌العاده خوش‌صحبت و از نظر سیاسی زیرک بود. او هوشمندانه از جیلیان که یک‌شوالیه‌هایی​ جنگجوی ساده‌لوح معمولی بود، به عنوان فرمانده‌ای نمادین استفاده کرده بود و در عین حال به‌نمی‌توانستند​ طور نامحسوس از قدرت قبیله نوسترا برای کنترل شوالیه‌های قصر چونگال از پشت پرده بهره می‌برد.

کالیتو و قبیله نوسترا در یک رابطه وابسته‌ی‌شوالیه‌هایی​ متقابلِ متزلزل قرار داشتند؛ آن‌ها نقاط ضعف یکدیگر را‌ناگهان​ در دست داشتند و درگیر جنگ قدرت نامحسوسی بودند.

بنابراین، کالیتو با وجود‌خونی​ تمام غرولندهایش، نمی‌توانست به راحتی‌آمدند​ درخواست‌های قبیله را رد کند.

سیگار برگ جدیدی‌دویدند​ بیرون آورد، گوشه لبش‌رودخونه​ گذاشت و اخم کرد.

«پیرمردهای روی مخ. یه روز همه‌شون‌منتظر​ رو از سر راه برمی‌دارم و‌این​ کل قبیله نوسترا رو یه جا می‌بلعم.»

درست در همان لحظه، آسمان ناگهان‌آخه​ تاریک شد و مه غلیظی در‌می‌آمد​ اطرافشان شروع به پخش شدن کرد.

با احاطه شدن کشتی‌ها‌خونی​ در میان مه غلیظ، حس‌آمدند​ شومی به جان کالیتو افتاد.

رو به‌سراسیمه​ مرد کت‌وشلواری‌این​ کرد و پرسید:

«گفتی قبیله زیمنس قبلاً یه چیزی گفته‌گرفتار​ بود. منظورشون از اینکه یه نیروی دیگه‌گرفتند​ به جز رد آی هم درگیره، چی بود؟»

مرد کت‌وشلواری‌منتظر​ با چهره‌ای‌شنیدن​ مضطرب سکوت کرد.

کالیتو یقه مرد را چسبید.

«مثل آدم جواب بده!»

با این‌سراسیمه​ فریاد، مرد بالاخره‌دیوونه‌کننده‌ست​ به حرف آمد:

«د-دریکر. اونا گفتن‌خاطر​ ممکنه دریکر هم‌بیسکو​ قاطی ماجرا شده باشه.»

کالیتو با چهره‌ای بهت‌زده گفت:

«دریکر داریو‌سراسیمه​ رو دزدیده؟‌این​ آخه چرا؟»

مرد کت‌وشلواری سرش‌توانایی​ را تکان داد‌گرفتار​ و جواب داد:

«م-من از جزئیاتش‌دیگری​ خبر ندارم. اطلاعات قبیله‌قرار​ زیمنس خیلی مبهم بود...»

کالیتو مرد را به کناری پرت کرد‌گرفتار​ و در حالی که به مه غلیظ‌گرفتند​ چشم دوخته بود، عرق سردی بر پیشانی‌اش نشست.

«اوضاع خرابه. خیلی خرابه.»

کالیتو غریزه فوق‌العاده‌ای در درک موقعیت‌ها و‌آمدند​ احساس خطر داشت. فن بیان استثنایی و‌اصلاً​ درک سیاسی‌اش نیز از همین غریزه سرچشمه می‌گرفت.

گروه خون‌آشام‌های رد آی،‌آمدند​ به هیچ‌وجه در حد‌گرفتند​ و اندازه‌ی دریکر نبودند.

حتی اگر این اطلاعات دقیق نبود، در صورتی که پای‌آمدند​ دریکر واقعاً در میان بود، درگیر شدن در این ماجرا می‌توانست‌سربازان​ تمام چیزهایی که تا الان ساخته بود را به باد بدهد.

کالیتو با‌منتظر​ شتاب به دنبال‌فریادهای​ آجودان خود گشت.

درست در همان لحظه...

«کشتی ارواح!‌توهم​ یه کشتی ارواح‌تحت​ داره نزدیک می‌شه!»

با شنیدن این صدای ناگهانی، کالیتو‌بیسکو​ و مرد کت‌وشلواری هر دو از جا‌قرار​ پریدند و به اعماق مه خیره شدند.

سایه‌ای تار به تدریج واضح‌تر شد‌سراسیمه​ و لحظاتی بعد، یک کشتی قدیمی و‌غرولندکنان​ فرسوده پدیدار گشت که به سمتشان می‌آمد.

دهان کالیتو و‌بیسکو​ مرد کت‌وشلواری از‌دیگری​ تعجب باز ماند.

«ی-یه کشتی ارواح؟»

اگر یک فرد عادی بود‌خونی​ قطعاً وحشت می‌کرد، اما کالیتو‌آمدند​ ذهن بسیار تیز و زیرکی داشت.

«یه کشتی ارواح‌بودند​ که داره خلاف جریان‌دویدند​ آب حرکت می‌کنه؟ غیرممکنه!»

کالیتو به سرعت‌بیسکو​ خونسردی‌اش را بازیافت‌دیگری​ و فریاد زد:

«جادوئه! جادوی توهم! لعنتی‌ها،‌خونی​ جادوگرهای زیمنس رو خبر کنید!‌آمدند​ این توهم رو باطل کنید!»

اما دیگر‌سراسیمه​ خیلی دیر‌این​ شده بود.

گرومپ!

صدای مهیبی از کف کشتی فرماندهی که‌رودخونه​ کالیتو بر آن سوار بود به گوش‌کردند​ رسید و بدنه کشتی به شدت لرزید.

کالیتو از این‌توانایی​ حمله سریع و‌گرفتار​ غیرمنتظره غافلگیر شد.

«این دیگه چی بود؟»

شوالیه‌های قصر چونگال، شوالیه‌های زیمنس‌عرشه​ و سربازان حاضر در کشتی نیز‌دویدند​ همگی گیج و سردرگم شده بودند.

مرد کت‌وشلواری‌سراسیمه​ رو به‌این​ کالیتو فریاد زد:

«کشتی... کشتی‌خونی​ انگار داره‌گرفتار​ غرق می‌شه!»

در همان‌توهم​ لحظه، آجودان به‌تحت​ سمت کالیتو دوید.

«معاون فرمانده! هیولاها‌دویدند​ دارن از کشتی‌آخه​ ارواح بیرون می‌ریزن!»

کشتی ارواحِ نزدیک‌شونده، در‌شوالیه‌ها​ همین حین حمله به سایر‌فریادهای​ کشتی‌ها را آغاز کرده بود.

کالیتو سر آجودان فریاد کشید:

«احمق! کشتی ارواح تو رودخونه‌توهم​ دیگه چه صیغه‌ایه! اون فقط یه‌گرفتند​ توهمه که با جادو ساخته شده!»

آجودان با‌توهم​ شنیدن حرف‌های‌آمدند​ کالیتو هاج‌وواج ماند.

کالیتو که دید آجودان‌توانایی​ هنوز به خودش نیامده،‌توهم​ سیلی محکمی به صورتش خواباند.

«آخ!»

«به خودت بیا!‌بیسکو​ اون شیپور رو‌دیگری​ بده به من!»

کالیتو شیپور را از آجودان‌تحت​ قاپید و در آن دمید تا‌اصلاً​ علامت اضطراری را به صدا درآورد.

بووووووق!

صدای فرمان عقب‌نشینی‌بودند​ در میان تمام‌سراسیمه​ نیروها طنین‌انداز شد.

هم‌زمان، کالیتو‌خونی​ با دست‌گرفتار​ اشاره کرد.

«فعلاً از اینجا دور بشید! به محض‌توهم​ اینکه جادو باطل شد، بهشون حمله کنید!‌ارواحی​ تعداد ما بیشتره، پس برتری با ماست!»

کالیتو با غریزه بی‌نظیرش برای بقا،‌آخه​ به سرعت موقعیت را سنجید و‌می‌آمد​ به دنبال راهی برای فرار گشت.

او شوالیه‌ها را به سمت عقب کشتی هدایت کرد؛‌فریادهای​ قصدش این بود که پیش از غرق شدن کشتی،‌آمده​ با یک قایق کوچک به سمت خشکی فرار کند.

بوم!

هم‌زمان، صدای بمباران جادویی جادوگران‌بیسکو​ زیمنس را شنید که کشتی‌تحت​ ارواح را هدف قرار داده بودند.

لبخند پیروزمندانه‌ای‌سراسیمه​ بر لبان‌این​ کالیتو نقش بست.

«خیلی خب. این توهم به زودی‌بیسکو​ در هم می‌شکنه. از فرصت استفاده کنید‌قرار​ و علامت یه حمله همه‌جانبه رو بدید!»

نقشه خودش این بود که اول‌سراسیمه​ با قایق به خشکی فرار کند‌شوالیه‌هایی​ و جان خودش را نجات دهد.

بوم!

کالیتو با رها کردن آن نبردِ نفس‌گیر، سوار‌گرفتند​ قایق شد، از رودخانه فاصله گرفت و به خشکی‌اژدها​ رسید. از دوردست می‌توانست درخشش انفجارهای جادویی را ببیند.

کالیتو دست‌به‌سینه ایستاد‌خاطر​ و با رضایت‌بیسکو​ سر تکان داد.

«خوبه. به زودی‌سایر​ اون‌قدر دست‌وپا می‌زنن تا‌بودند​ خودشون رو نابود کنن.»

سپس نگاهی به مرد‌این​ کت‌وشلواری که هنوز در شوک‌غرولندکنان​ بود انداخت و نوچی کرد.

«به خودت بیا! شنیده بودم‌توهم​ تو یکی از اعضای شش‌قرار​ نفر هستی، اما اصلاً بهت نمی‌خوره.»

مرد بالاخره‌توهم​ از جایش بلند‌تحت​ شد و گفت:

«خ-خب، من که یه‌این​ مبارز نیستم. وظیفه اصلی من‌غرولندکنان​ فقط رسوندن پیام‌های بزرگان قبیله‌ست.»

درست در همان لحظه...

ووش!

خنجری که از ناکجاآباد پرتاب شده‌گرفتار​ بود، درست میان دو چشم یکی از‌گرفتند​ شوالیه‌های محافظِ کالیتو و مرد کت‌وشلواری نشست.

تلپ!

با به زمین افتادن‌شوالیه‌ها​ شوالیه، کالیتو وحشت‌زده شمشیرش را‌فریادهای​ بیرون کشید و فریاد زد:

«دارید چه‌منتظر​ غلطی می‌کنید؟! از‌فریادهای​ من محافظت کنید!»

شوالیه‌های قصر چونگال برای محافظت‌توهم​ از کالیتو سپرهایشان را بالا آوردند‌گرفتند​ و در حالت آماده‌باش قرار گرفتند.

اما دیگر فایده‌ای نداشت.

تراق!

صاعقه‌ای عظیم بر‌بودند​ سر شوالیه‌های قصر‌سراسیمه​ چونگال فرود آمد.

«آاااااغ!»

شوالیه‌هایی که مستقیماً مورد اصابت صاعقه‌تأثیر​ قرار گرفته بودند، در حالی که از‌نداشت​ دهانشان کف بیرون می‌زد، روی زمین افتادند.

کالیتو با چشمانی پر‌توانایی​ از وحشت، بر سر‌توهم​ مرد کت‌وشلواریِ کنارش فریاد کشید:

«لعنتی! یه‌می‌کشید​ جادوگر اینجاست!‌شوالیه‌ها​ یه غلطی بکن!»

مرد کت‌وشلواری تنها عینکش را روی‌آخه​ بینی‌اش جابه‌جا کرد و در حالی که‌وحشت​ خیس عرق شده بود، هیچ کاری نکرد.

هم‌زمان، مه‌خاطر​ غلیظی در میان‌بیسکو​ شوالیه‌ها پخش شد.

«آخ!»

ناگهان حالت چشمان شوالیه‌ها‌شوالیه‌ها​ تغییر کرد و با‌شنیدن​ شمشیر به جان یکدیگر افتادند.

«هـ-هیولا!»

«آاااااغ!»

شوالیه‌ها که حالا یکدیگر را به شکل هیولا‌شوالیه‌هایی​ می‌دیدند، درگیر نبردی خونین با هم شدند. کالیتو که‌ناگهان​ به شدت وحشت کرده بود، قدم‌قدم به عقب رفت.

«توهم لعنتی!»

احتمالاً به لطف زره آرتیفکتِ کمیاب‌آخه​ و گران‌قیمتی که خریده بود، کالیتو‌می‌آمد​ تحت تأثیر این توهم قرار نگرفت.

در همان لحظه،‌توانایی​ مرد کت‌وشلواری از پشت‌توهم​ سر به کالیتو گفت:

«ق-قربان کالیتو... فکر نمی‌کنم این‌تحت​ جادو باشه. ب-به نظر می‌رسه‌دیدند​ یه تواناییِ خط خونی باشه...»

کالیتو بر‌می‌کرد​ سر مرد‌توانایی​ فریاد کشید:

«چرا الان‌می‌کشید​ داری اینو به‌عرشه​ من می‌گی؟! تیکه‌احمق!»

سپس رویش را برگرداند و پا به‌رودخونه​ فرار گذاشت و شوالیه‌هایی که در حال تکه‌تکه‌واقعاً​ کردن یکدیگر بودند را پشت سر رها کرد.

شاید باز هم به لطف همان‌گرفتار​ زره جادویی بود که سرعت دویدنش‌قرار​ به شکلی باورنکردنی بالا رفته بود.

اما درست در همان‌این​ لحظه، چیزی راه کالیتوی‌شوالیه‌هایی​ فراری را سد کرد.

گرومپ!

یک شوالیه مرگ‌دویدند​ که زرهی سراسر‌آخه​ سیاه بر تن داشت.

شوالیه مرگ‌خاطر​ از دل مه‌بیسکو​ بیرون آمده بود.

ناولها | novelha.net