---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت بی‌همتای یک اژدهاکش

چپتر 184: نامشخص • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 184: نامشخص

0

«مدیر آکادمی، هاوارد دریکر.»

هاوارد دریکر، با آن ریش کایسیر‌محول​ خود، لبخند دوستانه‌ای زد و دستش‌اجرا​ را به سمت زیک دراز کرد.

«مدتی از دیدار قبلی‌مان می‌گذرد،‌تبدیل​ کادت زیک. آه، حالا دیگر باید‌پوزخندی​ شما را سِر زیک صدا کنم.»

زیک تحقیر و نفرتش نسبت‌محول​ به هاوارد را پنهان کرد‌بدهید​ و با او دست داد.

«خواهش می‌کنم راحت باشید، مدیر.»

سپس آرتور از کنار آن‌ها اضافه‌محول​ کرد: «سِر هاوارد دیگر مدیر آکادمی نیستند،‌خواهم​ بلکه یکی از اعضای شورای صلیب هستند.»

زیک از‌داغی​ حرف‌های آرتور‌دریکرها​ غافلگیر شد.

شورای صلیب دریکر، سازمانی‌اختصاصی​ با اختیارات قضایی و‌وجه​ حسابرسی داخلی در قبیله بود.

دادگاه دریکر که داریو اخیراً‌کردم​ در آن محاکمه شده بود نیز‌خواهم​ زیر نظر شورای صلیب قرار داشت.

شورای صلیب از هفت عضو تشکیل می‌شد‌کردم​ و به دلیل کنترل بر قدرت قضایی‌سرورم​ دریکر، از نفوذ و قدرت قابل‌توجهی برخوردار بود.

«هاوارد خائن عضو شورای صلیبه.»

اصلاً نشانه‌ناگهان​ خوبی به‌اختصاصی​ نظر نمی‌رسید.

در حالی که زیک در سکوت‌هیچ​ به هاوارد خیره شده بود، آرتور با‌رضایت​ اشاره دست از او خواست که بنشیند.

او به زیک چای تعارف‌اختصاصی​ کرد و گفت: «پرونده داریو‌دستوری​ را خیلی خوب مدیریت کردی.»

شاهکار زیک در گرفتن اعتراف از‌متواضعانه​ یکی از رؤسای قبیله نوسترا، به بحث‌شدن​ داغی در میان دریکرها تبدیل شده بود.

زیک متواضعانه سرش‌مأموریت​ را خم کرد.‌کردم​ «فقط شانس آوردم.»

آرتور با پوزخندی گفت: «برای‌کردم​ تبدیل شدن به یک شوالیه‌اجرا​ بی‌نقص، شانس هم لازم است.»

«حتماً تعجب کردی که‌مأموریت​ ناگهان یک مأموریت اختصاصی‌هیچ​ به تو محول کردم.»

«به هیچ وجه. من‌دریکرها​ هر دستوری که بدهید‌فقط​ را اجرا خواهم کرد، سرورم.»

آرتور با رضایت سر تکان داد و‌هیچ​ گفت: «زیک، حتماً می‌دانی که این روزها اسمت‌تکان​ در انواع و اقسام اخبار به چشم می‌خورد.»

«توجه زیادی‌مأموریت​ به این‌محول​ موضوع ندارم.»

«اگر می‌خواهی به درجات بالاتری برسی، گاهی اوقات باید با کسانی‌بدهید​ که قلم به دست دارند دوست شوی. آن‌ها آشغال‌اند، اما اگر‌اقسام​ خوب از آن‌ها استفاده کنی، می‌توانند از هزاران سرباز هم مفیدتر باشند.»

آرتور یک مقاله خبری‌دریکرها​ بیرون آورد و آن‌فقط​ را مقابل زیک گذاشت.

تیتر مقاله این‌مأموریت​ بود: «شوالیه هائجو‌کردم​ مافیا را ریشه‌کن می‌کند.»

زیک با‌مأموریت​ خواندن مقاله کمی‌کردم​ احساس خجالت کرد.

«با این وضعیت،‌ناگهان​ لقبم برای همیشه‌محول​ شوالیه هائجو می‌مونه.»

آرتور با نگاه به مقاله گفت: «هاوارد‌سرش​ بعد از دیدن این مقاله به ایده بسیار‌بی‌نقص​ جالبی رسید. خودت می‌توانی جزئیاتش را توضیح بدهی.»

هاوارد ریش کایسیر خود را نوازش کرد‌هیچ​ و گفت: «سِر زیک، تا به حال‌رضایت​ اسم مکانی به نام باراناوون را شنیده‌اید؟»

«باراناوون...»

کشور کوچکی در غرب بود که لیام‌کردم​ پیش از تبدیل شدن به پادشاه مزدوران‌سرورم​ در زندگی قبلی‌اش، در آنجا اقامت داشت.

مکانی با سنت‌های دیرینه مانند تبیا‌متواضعانه​ بود، اما پادشاهی بخت‌برگشته‌ای محسوب می‌شد‌برای​ که قربانی جنگ تجاوزکارانه امپراتوری شده بود.

زیک سر تکان داد. «شنیده‌ام‌محول​ که پادشاهی کوچک اما رازآلود‌بدهید​ و زیبایی در غرب است.»

«خوب است که می‌دانید. مکانی در‌هیچ​ باراناوون وجود دارد که مدت‌هاست هیچ‌کس‌سرورم​ نتوانسته به آن دسترسی پیدا کند.»

«مکانی که هیچ‌کس‌ناگهان​ نمی‌تواند به آن‌محول​ دسترسی پیدا کند...؟»

هاوارد سر تکان داد و گفت: «آنجا‌سرش​ هم مانند قبیله آگاممنون یک مکان نفرین‌شده‌شوالیه​ است. محلی‌ها به آن «عمارت تسخیرشده» می‌گویند.»

«عمارت تسخیرشده؟»

مکانی بود که حتی‌محول​ در زندگی قبلی‌اش هم‌دستوری​ نام آن را نشنیده بود.

هاوارد ادامه داد: «برخی می‌گویند این یک عمارت قدیمی است که از‌اجرا​ دوران پیش از امپراتوری مقدس، یا حتی از دوران جنگ آزادی‌بخش وجود داشته‌می‌خورد​ است. آن‌قدر معروف است که هر تابستان، مقالات خبری به آن اشاره می‌کنند.»

«حتماً روح باستانی قدرتمندی‌دریکرها​ در آنجاست یا نفرین‌فقط​ وحشتناکی روی آن سایه انداخته.»

«حتی جادوگران معروفی که برای تحقیق رفتند هم نتوانسته‌اند ماهیت روح‌اجرا​ یا نفرین را شناسایی کنند. هر ساله، شوالیه‌های آزاد و ماجراجویان شجاعی‌چشم​ برای شکست دادن آن روح وارد عمارت می‌شوند، اما هیچ‌کدام هرگز بازنگشته‌اند.»

با شنیدن حرف‌های‌اختصاصی​ هاوارد، چهره زیک‌هیچ​ در هم رفت.

«این حروم‌زاده،‌تعجب​ داره ازم‌مأموریت​ می‌خواد برم اونجا؟»

پیشگویی‌های شوم‌داغی​ همیشه به‌دریکرها​ حقیقت می‌پیوستند.

آرتور با چهره‌ای مشتاق گفت: «اگر شوالیه هائجو نفرین عمارت‌بدهید​ تسخیرشده را که هزار سال است هیچ‌کس نتوانسته آن را‌انواع​ باطل کند از بین ببرد، غوغای بزرگی به پا خواهد شد.»

آرتور به زیک نگاه کرد و ادامه داد: «زیک، اگر نفرین عمارت‌سرورم​ تسخیرشده را باطل کنی، قصد دارم در کنفرانس پیشنهادی مطرح کنم تا‌توجه​ همین امسال اجازه شرکت در آزمون صلاحیت شوالیه عالی‌رتبه به تو داده شود.»

زیک از‌تعجب​ شنیدن این‌مأموریت​ حرف شگفت‌زده شد.

«ارتقای من‌داغی​ به یک‌دریکرها​ شوالیه عالی‌رتبه؟»

درجات شوالیه‌های دریکر به‌اختصاصی​ شوالیه‌های معمولی، شوالیه‌های میان‌رده‌وجه​ و شوالیه‌های عالی‌رتبه تقسیم می‌شد.

معمولاً شوالیه‌ها پس از پیوستن به محفل، به‌طور میانگین‌بدهید​ پنج سال را صرف انجام مأموریت‌ها می‌کردند و تمرکزشان‌اسمت​ بر یادگیری ویژگی‌ها و مهارت‌های یک شوالیه دریکر بود.

پس از آنکه دستاوردهای کافی کسب می‌کردند‌کردم​ و با مأموریت‌های شوالیه‌ها سازگار می‌شدند، واجد شرایط‌رضایت​ شرکت در آزمون ارتقا به شوالیه میان‌رده می‌شدند.

حتی در آن زمان نیز باید چندین‌سرش​ آزمون سخت را پشت سر می‌گذاشتند تا‌شوالیه​ در نهایت به یک شوالیه میان‌رده تبدیل شوند.

علاوه بر این، حتی پس از تبدیل شدن به شوالیه‌بدهید​ میان‌رده، اگر در مأموریت‌های خود نتایج مطلوبی کسب نمی‌کردند، ممکن‌انواع​ بود دوباره به مقام شوالیه معمولی تنزل رتبه پیدا کنند.

پس از گذراندن حدود ده سال در‌وجه​ این فرآیند به‌عنوان شوالیه میان‌رده، سرانجام واجد‌تکان​ شرایط شرکت در آزمون شوالیه عالی‌رتبه می‌شدند.

اما آرتور پیشنهاد می‌داد که از تمام‌کردم​ این مراحل چشم‌پوشی کند و به او فرصت‌رضایت​ شرکت در آزمون صلاحیت شوالیه عالی‌رتبه را بدهد.

این پیشنهادی استثنایی برای زیک بود‌متواضعانه​ که تازه همین امسال به‌عنوان یک‌برای​ شوالیه معمولی به آن‌ها پیوسته بود.

زیک ریش خود را لمس کرد‌کردم​ و نگاهی گذرا به هاوارد انداخت‌خواهم​ که به او چشم دوخته بود.

«قطعاً یه‌مأموریت​ تله‌ست... اما‌محول​ شوالیه عالی‌رتبه.»

دلیل اینکه زیک طمع رسیدن به‌محول​ مقام شوالیه عالی‌رتبه را داشت، مزایایی‌اجرا​ بود که این جایگاه به همراه می‌آورد.

شوالیه‌های عالی‌رتبه اجازه‌میان​ داشتند محفل شوالیه‌های اختصاصی‌سرش​ خود را تأسیس کنند.

اگرچه زیک «شوالیه‌های شمشیر سیاه» را‌کردم​ ایجاد کرده بود، اما در واقع،‌خواهم​ آن‌ها فقط سربازان خصوصی او محسوب می‌شدند.

اما اگر زیک به یک شوالیه عالی‌رتبه تبدیل می‌شد، شوالیه‌های شمشیر‌خواهم​ سیاه می‌توانستند در قبیله دریکر ادغام شوند و از دور بعدی‌چشم​ استخدام، او حق داشت شوالیه‌های رسمی دریکر را نیز به خدمت بگیرد.

«علاوه بر این، تبدیل شدن به یه‌کردم​ شوالیه عالی‌رتبه بهم اجازه می‌ده مستقل عمل‌سرورم​ کنم و دیگه نگران نگاه‌های تیزبین قبیله نباشم.»

با در نظر گرفتن‌دریکرها​ جنبه‌های مختلف، پذیرش پیشنهاد آرتور‌شانس​ گزینه بهتری به نظر می‌رسید.

«من مأموریت اختصاصی که‌اختصاصی​ به من محول کرده‌اید‌وجه​ را انجام خواهم داد، سرورم.»

آرتور از‌مأموریت​ پاسخ زیک راضی‌کردم​ به نظر می‌رسید.

«می‌دانستم که‌تعجب​ همین را‌مأموریت​ خواهی گفت.»

«تمام تلاشم را‌میان​ می‌کنم تا انتظارات شما‌سرش​ را برآورده کنم، سرورم.»

زیک با قاطعیت این را گفت، از‌هیچ​ جایش بلند شد، به آرتور و هاوارد‌رضایت​ ادای احترام کرد و از دفتر خارج شد.

پس از‌مأموریت​ رفتن او، آرتور‌کردم​ زیر خنده زد.

«هاهاها! هاوارد، من چی گفتم؟‌اختصاصی​ بهت نگفتم که بدون هیچ‌دستوری​ تردیدی این ماموریت رو قبول می‌کنه؟»

هاوارد با حالتی‌میان​ که انگار چاره‌ای‌متواضعانه​ نداشت، سر تکان داد.

«من فقط بر حسب یک‌محول​ ایده ناگهانی مطرحش کردم، اما‌بدهید​ انتظار نداشتم واقعاً آن را بپذیرد.»

آرتور با‌مأموریت​ بی‌خیالی خندید و‌کردم​ به هاوارد گفت:

«واقعاً؟ من فکر می‌کردم خیلی براش‌محول​ زحمت کشیدی و این‌ور و اون‌ور‌اجرا​ تو باراناوون کلی چیز آماده کردی.»

با شنیدن حرف‌های‌میان​ آرتور، چهره هاوارد‌متواضعانه​ فوراً در هم رفت.

آرتور در حالی‌مأموریت​ که به هاوارد‌کردم​ نگاه می‌کرد، پوزخند زد.

«رامون حالش چطوره؟ به نظر می‌رسه زیاد می‌بینیش، اما‌بدهید​ خیلی وقته که من ندیدمش. نمی‌دونم تو عمارت اصلی‌اسمت​ قبیله زیمنس خودش رو حبس کرده و داره چیکار می‌کنه.»

چشمان هاوارد با‌ناگهان​ این حرف غیرمنتظره‌محول​ و بی‌تفاوت آرتور لرزید.

'یعنی ارباب‌داغی​ از همون اول‌تبدیل​ همه‌چیز رو می‌دونست؟'

آرتور از جایش بلند شد، به‌کردم​ هاوارد نزدیک شد و یک طرف‌خواهم​ ریش کایسیر او را لمس کرد.

«هر وقت می‌بینمت همین‌محول​ حس رو دارم. این‌دستوری​ ریش اصلاً بهت نمیاد.»

هاوارد با دیدن لبخند‌مأموریت​ آرتور، احساس کرد ترس تمام‌وجه​ وجودش را در هم می‌فشارد.

او با‌داغی​ صدایی لرزان‌دریکرها​ جواب داد:

«اگه... اگه‌ناگهان​ خوشتون نمیاد همین‌محول​ الان عوضش می‌کنم.»

«نه، نه. ریش خودته، سلیقه‌کردم​ خودته. من چطور می‌تونم دخالت‌اجرا​ کنم؟ فقط داشتم نظرم رو می‌گفتم.»

هاوارد که معنی پنهان پشت‌اختصاصی​ حرف‌های آرتور را خوانده بود،‌دستوری​ از ترس به خود لرزید.

'داره بهم می‌گه رابطه‌م رو با زیمنس‌سرش​ قطع کنم؟ لعنتی... اما اگه همه‌چیز رو می‌دونست،‌بی‌نقص​ چرا زیک دریکر رو فرستاد تو دل خطر؟'

افکار پیچیده‌ای در هم‌اختصاصی​ گره خوردند و ذهن‌وجه​ هاوارد را آشفته کردند.

تنها خود آرتور‌اختصاصی​ دریکر از نیت‌هیچ​ واقعی‌اش خبر داشت.

«عمارت تسخیرشده. عجب ماموریت مسخره‌ای.»

زیک در حالی که به سمت عمارتش در‌وجه​ اطلس می‌رفت، ماموریت تعیین‌شده را به یاد آورد‌می‌دانی​ و درباره جزئیات آن به فکر فرو رفت.

شاید شبیه یک شوخی به نظر می‌رسید،‌وجه​ اما محال بود آرتور دریکر بدون دلیل‌تکان​ چنین ماموریتی را به او محول کند.

زیک فکر می‌کرد‌ناگهان​ تا حدودی از نیت‌کردم​ آرتور دریکر باخبر است.

'محاله ارباب متوجه تله‌ای‌دریکرها​ که آدم پستی مثل‌فقط​ هاوارد گذاشته، نشده باشه.'

مهم نبود این نفرین چقدر قدیمی باشد، اصلاً منطقی‌دستوری​ نبود که فقط به خاطر حل کردن آن، به‌روزها​ او اجازه شرکت در آزمون صلاحیت شوالیه رده‌بالا را بدهند.

آرتور دریکر به‌اختصاصی​ وضوح داشت او‌هیچ​ را آزمایش می‌کرد.

این یعنی اگر می‌توانست از تله‌ای که هاوارد‌هیچ​ و حامیانش، یعنی قبیله زیمنس، پهن کرده بودند‌تکان​ جان سالم به در ببرد، پاداش درخوری دریافت می‌کرد.

با اینکه از این وضعیت‌تبدیل​ خوشش نمی‌آمد، اما زیک تصمیم گرفت‌پوزخندی​ این بار با ساز آرتور برقصد.

'آبل که احتمالاً فکر می‌کنه من کی‌هیچ​ رو حذف کردم، باید این دستور رو داده‌تکان​ باشه. این فرصتیه تا به من ضربه بزنن.'

مدتی بود که با خودش فکر می‌کرد آن‌ها‌دستوری​ چه زمانی دست به کار می‌شوند، اما انتظار‌این​ نداشت با استفاده از هاوارد دریکر برایش تله بگذارند.

حرکت کاملاً جسورانه‌ای بود، اما‌اختصاصی​ حالا به یک فرصت طلایی‌دستوری​ برای زیک تبدیل شده بود.

«نمی‌دونم چه تله‌ای‌میان​ برام گذاشتن، اما‌متواضعانه​ کاملاً نابودش می‌کنم.»

زیک به عمارتش رسید، وسایلش را سبک جمع‌وجه​ کرد و سوار بر بوسفالوس به سمت غرب،‌می‌دانی​ جایی که باراشیان در آن قرار داشت، تاخت.

زیک روز‌تعجب​ بعد به‌مأموریت​ باراناوون رسید.

او از آن دسته آدم‌هایی‌تبدیل​ نبود که با وجود آگاهی‌آوردم​ از یک تله، در آن بیفتد.

برنامه‌اش این بود که‌اختصاصی​ هرچه سریع‌تر به عمارت برود‌دستوری​ و آن‌ها را غافلگیر کند.

باراناوون در بخش غربی قاره قرار داشت‌وجه​ و با منطقه ممنوعه، یعنی جنگل فراموش‌شدگان،‌تکان​ دلفوا، دوک‌نشین تروی و گتوی جوینر هم‌مرز بود.

از آنجا که زیک حتی در زندگی‌کردم​ قبلی‌اش هم هرگز به این مکان نیامده‌سرورم​ بود، ابتدا باید با فضای آنجا آشنا می‌شد.

او وارد پایتخت‌میان​ باراناوون شد و نگاهی‌سرش​ به اطراف شهر انداخت.

'حس و‌ناگهان​ حال کلی‌اش خیلی‌محول​ شبیه به تبیاست.'

تبیا، قدیمی‌ترین و بانفوذترین پادشاهی‌کردم​ مرکزی بود که از پیش‌اجرا​ از جنگ آزادی‌بخش وجود داشت.

و در کمال تعجب،‌مأموریت​ کشور کوچک باراناوون نیز تاریخچه‌ای‌وجه​ به همان اندازه عمیق داشت.

با وجود کوچک بودن، خرابه‌های‌تبدیل​ باستانی و رازهای پنهان در‌آوردم​ سراسر خاک باراناوون پراکنده بودند.

'اینجا جاییه‌ناگهان​ که امپراتور‌اختصاصی​ ازش خوشش میاد.'

قبلاً برایش سوال بود که چرا امپراتوری در‌دستوری​ طول جنگ قاره‌ای ابتدا به باراناوون حمله کرد،‌این​ اما به نظر می‌رسید دلیلش وجود همین خرابه‌ها باشد.

عمارت تسخیرشده در قلمرو‌مأموریت​ غربی باراناوون و هم‌مرز‌هیچ​ با جنگل فراموش‌شدگان قرار داشت.

استاد قدیمی‌اش، نایجل، در جنگل فراموش‌شدگان بود،‌سرش​ بنابراین زیک با احتیاط به سمت عمارت تسخیرشده‌بی‌نقص​ حرکت کرد تا مبادا با او روبه‌رو شود.

با رسیدن به قلمرو‌اختصاصی​ غربی، زیک از روستاییان‌وجه​ درباره عمارت تسخیرشده پرس‌وجو کرد.

«تو ماجراجویی؟ بهتره برگردی و بی‌گدار‌هیچ​ به آب نزنی. تا حالا ندیدم‌سرورم​ کسی وارد اونجا بشه و زنده برگرده.»

او از چند روستایی‌مأموریت​ دیگر هم پرسید، اما‌هیچ​ واکنش همه آن‌ها مشابه بود.

با این حال،‌میان​ حس آن با نفرین‌سرش​ قلعه آگاممنون تفاوت داشت.

در مورد آگاممنون، شهروندان موکنای نسبت به آن‌وجه​ ترس ناشناخته احساس انزجار می‌کردند، اما مردم این‌می‌دانی​ روستا حس تنفر شدیدی نسبت به خود عمارت داشتند.

به گفته روستاییان، افراد‌محول​ زیادی ظهور سایه‌های سیاه را‌بدهید​ در نزدیکی عمارت دیده بودند.

با توجه به توصیفات مشابه افراد‌محول​ مختلف از این سایه‌ها، به نظر می‌رسید‌خواهم​ واقعاً چیزی در آن عمارت وجود دارد.

'شبحی که هزار ساله‌دریکرها​ اونجا ساکنه. یعنی تحت‌فقط​ تأثیر یه نفرین باستانی قدرتمنده؟'

اگر یک نفرین‌مأموریت​ باستانی بود، می‌توانست به‌هیچ​ ناراک ربط داشته باشد.

در نهایت، به نظر می‌رسید برای فهمیدن‌وجه​ اینکه آبل چه نوع تله‌ای پهن کرده،‌تکان​ باید خودش شخصاً با آن روبه‌رو می‌شد.

زیک اقامتگاهی پیدا کرد و منتظر‌محول​ زمان مناسب ماند. با فرا رسیدن‌اجرا​ شب، مخفیانه به سمت عمارت حرکت کرد.

خش‌خش!

او به سرعت از میان جنگل‌کردم​ عبور کرد و از تپه‌ای که‌خواهم​ عمارت روی آن قرار داشت، بالا رفت.

وقتی با چشمان اژدها به بالای‌هیچ​ تپه نگاه کرد، عمارت قدیمی و‌سرورم​ متروکه‌ای را دید که فضایی وهم‌آور داشت.

زیک سربازان دندان اژدها را‌اختصاصی​ احضار کرد و به آن‌ها دستور‌بدهید​ داد تا اطراف را جستجو کنند.

سپس ریچموند را احضار کرد.

«مرا احضار کردید، ارباب!»

ریچموند در حین پاکسازی مخفیگاه‌کردم​ کی، آزمایشگاه خود را به‌اجرا​ قلعه دوک‌نشین تروی منتقل کرده بود.

زیک از ریچموند پرسید:

«ریچموند، آیا انرژی شیطانی‌دریکرها​ یا هاله مشکوکی در‌فقط​ این اطراف حس می‌کنی؟»

ریچموند نگاهی به‌مأموریت​ اطراف انداخت و‌کردم​ سرش را کج کرد.

«ارباب، من‌مأموریت​ هیچ انرژی‌محول​ خاصی حس نمی‌کنم.»

ناولها | novelha.net