چپتر 187: بدون عنوان
0زیک به سربازان دندان اژدهاچیه فکر کرد که اغلب احضارشانجادوگر میکرد و به آنها فرمان میداد.
آنها شبیه اشباح بودند، اما درغیرممکن واقع شبح نبودند؛ موجوداتی که نهنگاه نامیرا بودند، نه شیاطین و نه گولمها.
اگرچه شکل و شمایلشان متفاوت بود،نظر اما شبیهترین موجودات به ارواح اینزدن عمارت، کسی جز سربازان دندان اژدها نبودند.
زیک آرامداخلی به آن'این موجودات نزدیک شد.
سسس-سسس-!
زیک ازنظر میان بدنهای اثیریاینجا آنها عبور کرد.
'پس میتونن بینامنیتی حالت اثیری ونظر فیزیکی تغییر شکل بدن.'
زیک فعلاً ازغار کنارشان گذشت و واردکمال بخش داخلی غار شد.
'این دیگه چیه...؟'
با کمال تعجب،میرسید داخل غار یکغیرممکن آزمایشگاه جادوگر بود.
'ریچموند به این عمارت طمعاست کرده بود چون فکر میکرد یهصدا آزمایشگاهه، و واقعاً هم همینطور بود.'
فضای تحقیقاتی پر از ابزارهای آزمایشی عجیبی بودتعجب که تا به حال ندیده بود، کتابهای جادوییآزمایشگاهه و آرتیفکتهای شکستخوردهای که روی هم تلنبار شده بودند.
زیک قبل از اینکهدیگه سرش را تکان دهد،داخل نگاهی به امکانات تحقیقاتی انداخت.
«همم، اصلاً سر درهمراهان نمیارم. اگه اینا رو بهمنصرف ریچموند نشون بدم، چیزی میفهمه؟»
وقتی زیک سعی کرد ریچمونداست را احضار کند، به جای پاسخصدا ریچموند، یک پنجره پیام ظاهر شد.
[احضار در این منطقه به دلیل سیستم امنیتی محدود شده است.]
به نظر میرسیدمیرسید احضار همراهان جادوییغیرممکن در اینجا غیرممکن است.
زیک از صدا زدنمحدود ریچموند منصرف شد و بیشتراینجا به اطراف آزمایشگاه نگاه کرد.
در حالی که آرام'این منطقه را بررسی میکرد، چیزیداخل در مرکز آزمایشگاه کشف کرد.
«این چیه؟»
دستگاهی شبیه به همانهمراهان چیزی بود که درزدن استراحتگاه پادشاه قهرمان دیده بود.
یک سنگ قیمتی سبز رنگ دروننظر یک استوانه شفاف شناور بود. زیکزدن به آرامی به سنگ نزدیک شد.
در آنداخلی لحظه، پنجره سیستمدیگه واکنش نشان داد.
[در حال اتصال به بازسازیکننده روح جادوگر اعظم، هوشگار.]
[بازسازیکننده روح در حال فعال شدن است.]
ووووووم!
استوانه حاوی سنگ قیمتیهمراهان به لرزه درآمد وزدن نوری از آن ساطع شد.
همزمان، خوشهای از نورمحدود به بالا برخاست وهمراهان شروع به شکل گرفتن کرد.
زیک که از نور محتاطدیگه شده بود، به عقب قدم برداشتجادوگر و اطرافش را زیر نظر گرفت.
و لحظهای بعد،'این شخصی از درونکمال نور بیرون آمد.
«هوف. شک داشتم کههمراهان واقعاً کار کنه یا نه،منصرف اما مثل اینکه کار کرد.»
شخصی که رداییامنیتی مزین به الگوهاینظر پیچیده بر تن داشت.
زیک از این شخص که ناگهانچیه ظاهر شده بود، حسی آشنا اما'ریچموند در عین حال غریب دریافت کرد.
'استاد کایسیر؟'
این حس شبیه به کایسیر بود کهصدا به شکل روح ظاهر شده بود وبررسی شمشیر عنصری را به او منتقل کرده بود.
شخصی که هوشگار نامیدهمحدود میشد، کلاهی که صورتشهمراهان را پنهان کرده بود، برداشت.
برخلاف لقب جادوگرغار اعظم، چهره یکچیه زن جوان نمایان شد.
با این حال، زیکدیگه با دیدن او ازداخل چیز دیگری جا خورد.
«چشمان اژدها؟»
هر دو مردمک چشم زناست طلایی بودند و درست مثل چشمانصدا زیک، مانند چشمان یک اژدها میدرخشیدند.
سپس، هوشگار در حالی'این که به زیک نگاهتعجب میکرد، سرش را کج کرد.
«ها؟ این دیگه چیه؟ من کاملاًکمال مطمئن بودم که تو از نژادطمع اژدها هستی، اما تو که انسانی.»
زیک رونظر به هوشگارهمراهان دهان باز کرد.
«شما جادوگر اعظم هوشگار هستید؟»
زن خندید و جواب داد.
«تو که همهچیز رودیگه از طریق پنجره سیستمداخل دیدی، پس چرا میپرسی؟»
با شنیدن حرفهایمیرسید هوشگار، لرزهای برغیرممکن ستون فقرات زیک افتاد.
'اون درسیستم مورد پنجرهمحدود سیستم میدونه؟'
او اولین نفری به'این جز خودش بود که ازداخل وجود پنجره سیستم خبر داشت.
زیک آب دهانش رادیگه به سختی قورت دادداخل و از هوشگار پرسید:
«شما در موردمیرسید پنجره سیستم، سیستمغیرممکن مدیر چیزی میدونید؟»
«این رو میگی؟»
هوشگار دستش را تکان داد و با کمال تعجب،داخل یک پنجره سیستم در مقابلش ظاهر شد. زیک ازهمینطور پنجره سیستمی که هوشگار ایجاد کرده بود، بیشتر گیج شد.
«مگه این چیزی'این بود که بقیهکمال هم بتونن ببیننش؟»
«چی؟ تو حتی آموزش درستی همغیرممکن ندیدی. مگه اژدهایی که باهاش قراردادنگاه بستی، همچین چیزی رو بهت یاد نداده؟»
حالت چهرهسیستم زیک به طرزاست نامحسوسی تغییر کرد.
«من باداخلی هیچ اژدهایی'این قرارداد نبستم.»
با اینغار حرف، هوشگاردیگه اخم کرد.
«اصلاً با عقل جور درمیاد؟اینجا چطور میتونی بدون قرارداد بستنبیشتر با یه اژدها، مدیر باشی؟»
«برای مدیر شدنامنیتی حتماً باید بانظر یه اژدها قرارداد بست؟»
هوشگار سرشداخلی را تکان داددیگه و آهی کشید.
«هاا، اصلاً از کجا باید شروع کنم بهداخل توضیح دادن؟ "منِ" اصلی، این "منِ" روحی روواقعاً اینجا نذاشته تا اینجور چیزا رو توضیح بدم.»
هوشگار دوبارهنظر دستش راهمراهان تکان داد.
سپس، در یک چشم به همنظر زدن، فضا به پهلو چرخید وزدن فضای کاملاً متفاوتی جایگزین آزمایشگاه شد.
زیک از جادوی هوشگار'این که فراتر از ابعاد بود،داخل عرق سردی بر پیشانیاش نشست.
'بهش میگن جادوگر'این اعظم... حتی نمیتونم وسعتتعجب قدرتش رو تصور کنم.'
فضای تغییر یافته، یکهمراهان اتاق پذیرایی با حال ومنصرف هوایی آنتیک و قدیمی بود.
هوشگار از زیک پرسید:
«دوست داری چیغار بنوشی؟ قهوه دمی، اسپرسو،کمال لاته و چای دارم.»
زیک کاملاً متوجه حرفهایدیگه هوشگار نشد، اما به رویآزمایشگاه خودش نیاورد و جواب داد.
«من چای میخورم.»
«باشه. همونجا بشین.»
زیک بلافاصله روی مبل نشست. هوشگار به سمتتعجب قفسهای در یک طرف اتاق پذیرایی رفت و باواقعاً مهارت چای دم کرد و برای خودش قهوه ریخت.
او باغار چای و قهوه،چیه روبهروی زیک نشست.
«امتحانش کن. یه طلسمهمراهان نگهداری روش گذاشتم، پسزدن چای باید هنوز خوب باشه.»
زیک از عطر چایی کهاست هوشگار به او تعارف کردهغیرممکن بود لذت برد و جرعهای نوشید.
از آنجایی که این چای توسط یک جادوگرتعجب اعظم بزرگ دم شده بود، انتظار چیز خاصی راواقعاً داشت، اما چای از آنچه فکر میکرد معمولیتر بود.
هوشگار به آرامی مایعدیگه سیاه رنگ درون فنجانداخل کوچکش را مزهمزه کرد.
«اون چیه؟»
«اسپرسو. اماسیستم واقعاً چونمحدود نمیدونی میپرسی؟»
«تا حالا همچین چیزی ندیدم.»
«خدای من.غار حداقل میدونی قهوهچیه چیه، مگه نه؟»
«قهوه رو میشناسم. فقطهمراهان با این چیزی کهزدن بهش میگی اسپرسو فرق داره.»
«همم. خب، حتماً با گذشت زمان چیزای زیادیهمراهان عوض شده. به هر حال، با نگاه کردننگاه به تاریخ سیستم، الان سال ۱۰۴۱ دوران آزادیه.»
تصویر کایسیر که سالها'این را در دوران کرونوستعجب میشمرد، از ذهنش گذشت.
«شما دوران آزادی رو میشناسید.»
«خب، اگه با دورانهمراهان آزادی نشمرم، تاریخ روزدن با چی باید حساب کنم؟»
«هیچی، مهم نیست.»
هوشگار قبل از اینکه جرعهدیگه دیگری از اسپرسویش بنوشد، باآزمایشگاه دقت به زیک خیره شد.
«هزار سال از'این زمانی که قلمرو فانیتعجب رو ترک کردم میگذره.»
«منظورتون ازنظر "ترک قلمروهمراهان فانی" چیه؟»
«اصطلاح "عروجسیستم به جاودانگی"محدود رو شنیدی؟»
«تا حالا نشنیدم.»
«همم، یعنی این اصطلاح هم ناپدید شده؟ تو این هزار سال'ریچموند خیلی چیزا تغییر کرده. به بیان ساده، یعنی فراتر رفتن ازعجیبی بدن فیزیکیِ محدود به قلمرو فانی و رفتن به یک بُعد بالاتر.»
«یعنی تبدیل بهمیرسید یه روح شدید وصدا به قلمرو پریان رفتید؟»
«ها؟ الانسیستم داری در مورداست چی حرف میزنی؟»
«هیچی.»
او حسی شبیه به کایسیر داشت وتعجب همچنین دوران آزادی را میشناخت، اما بهچون نظر میرسید چیزی در این میان متفاوت است.
هوشگار فنجاننظر اسپرسویش را پاییناینجا گذاشت و گفت:
«به هر حال، "من"ی که الان داری میبینی، "منِ" واقعی نیستم. ذاتزدن حقیقی من از قبل به بُعد بالاتری منتقل شده و چیزی که الانقهرمان میبینی، حالت قبل از عروج منه که توی یک فرم روحی تثبیت شده.»
«پس شما موجودی هستین'این که وجود داره اماتعجب اینجا توی واقعیت حضور نداره.»
«اوه، خیلی باهوشی. جادوگری؟»
«من یک شوالیهام.»
با شنیدن کلمه «شوالیه»،محدود حالت کمی ناامیدانه رویهمراهان چهره هوشگار نقش بست.
«اگه جادوگر بودی بهتر'این میشد. حیف شد، اماتعجب خب چه میشه کرد.»
زیک با علاقهای'این تازه به هوشگارِکمال متأسف نگاه کرد.
یک جادوگرنظر اعظم بزرگ ازاینجا هزار سال پیش.
با این حال،امنیتی او هرگز قبلاً ناممیرسید هوشگار را نشنیده بود.
'اگه مال هزار سال پیشه، بایدچیه توی جنگ آزادسازی شرکت کرده باشه.'ریچموند پس چطور تا حالا اسمش رو نشنیدم...؟'
زیک باغار احتیاط دهان بازچیه کرد و پرسید:
«بانو هوشگار،نظر شما تراکانهمراهان دریکر رو میشناسین؟»
با این حرف، هوشگارمحدود از نزدیک کردن فنجانهمراهان اسپرسو به لبانش دست کشید.
برخلاف قبل،داخلی چهرهاش کاملاً'این سرد شد.
«تراکان. آره، میشناسمش.»
با دیدن واکنش هوشگار، زیک بلافاصلهغیرممکن متوجه شد که رابطه او ونگاه تراکان دریکر اصلاً خوب نبوده است.
درست زمانی کهامنیتی داشت فکر میکرد چهمیرسید بگوید، هوشگار پیشدستی کرد.
«چطور میتونم اون احمقی رو فراموش کنمکمال که برای زنده کردن اژدهای پیمانبستهاش که خودشچون کشته بود، دست به هر کار دیوانهواری زد؟»
زیک از لحن'این تند و بیپردهکمال هوشگار جا خورد.
'تراکان سعینظر کرد باهاموتهمراهان رو زنده کنه؟'
او اشاره مشابهی را در ویدیویینظر که تراکان دریکرِ میانسال در کشتیزدن به جا گذاشته بود، به یاد آورد.
'گفته بود اگه به جاییدیگه فراتر از دریای تاریک بره، شایدجادوگر بتونه دوباره باهاموت رو پیدا کنه.'
زیک از هوشگار پرسید:
«چنین چیزی ممکنه؟»
با اینسیستم حرف، چهره هوشگاراست در هم رفت.
«ممکنه؟ چطور میتونه باشه؟ زنده کردن یه انسان مرده همآزمایشگاه غیرممکنه. پس چطور ممکنه بتونی یه اژدها رو زنده کنی،تحقیقاتی اونم باهاموت که قویترین اژدها نامیده میشد؟ اینا همش مزخرفه.»
زیک باغار حرفهای هوشگاردیگه سر تکان داد.
رستاخیز و زنده کردن مردگان بهغیرممکن همان اندازه مضحک بود که امپراتورِنگاه امپراتوری رویای جاودانگی را در سر میپروراند.
هوشگار بهسیستم زیک نگاهمحدود کرد و گفت:
«اگه میشه دیگهغار درباره تراکان حرفچیه نزنیم. رو اعصابه.»
با توجه به لحنش، هوشگار وکمال تراکان رابطه خوبی نداشتند، اما به نظرکرده میرسید که یکدیگر را به خوبی میشناسند.
'یعنی اون یکیمیرسید از قهرمانهاییه کهغیرممکن از افسانهها پاک شده؟'
هوشگار بهسیستم زیک نگاهمحدود کرد و پرسید:
«خب، تو دقیقاً چی هستی؟ قدرت یک اژدهازاده رو داری اما اژدهازاده'ریچموند نیستی. هیچ پیمانی با یه اژدها نبستی اما به سیستم مدیر دسترسیحال داری. طبق عقل سلیم من، هیچکدوم از اینا با عقل جور درنمیاد.»
زیک پس از لحظهایدیگه تأمل، تصمیم گرفت یکی ازآزمایشگاه رازهایش را به هوشگار بگوید.
از آنجا که با کسی روبروغیرممکن شده بود که درباره سیستم میدانست،نگاه میخواست دقیقاً بفهمد این سیستم چیست.
زیک موجودی خود رامحدود باز کرد و مجسمههمراهان اژدهای سیاه را بیرون آورد.
این یک آرتیفکت باستانی'این بود که از استراحتگاه اژدهایداخل باستانی به دست آورده بود.
زیک مجسمه را'این به سمت هوشگارکمال گرفت و گفت:
«میدونین این چیه؟»
هوشگار به مجسمه نگاه کرد و بهمیرسید آرامی دستش را دراز کرد. آن رابیشتر گرفت و از زوایای مختلف بررسی کرد.
پس از لحظهای، به'این آرامی آن را پایینتعجب گذاشت و آهی کشید.
«هاا...»
هوشگار بهنظر زیک نگاههمراهان کرد و گفت:
«اصلاً نمیدونم این چیه.»
حالت چهرهداخلی زیک فوراً'این در هم رفت.
«فکر میکردمغار چیزی دردیگه موردش میدونین.»
«یه چیزی رومیرسید میدونم. اینکه یه چیزیصدا هست که من نمیدونم.»
هوشگار در حالیامنیتی که به مجسمه اژدهامیرسید نگاه میکرد، بشکنی زد.
«اسمت چیه؟»
«زیک.»
او عمداً نام خانوادگیاشهمراهان را نگفت، اما بهزدن نظر نمیرسید هوشگار اهمیتی بدهد.
«خیلی خب، زیک. شاید گفتنش عجیب به نظرهمراهان برسه، اما واقعاً خیلی نادره که من چیزینگاه رو ندونم. من معمولاً تقریباً همهچیز رو میدونم.»
این نشاندهنده اعتمادغار به نفس بیحدچیه و حصر او بود.
هوشگار مجسمه اژدهای سیاهدیگه را مدام زیر وداخل رو میکرد و نوچنوچ میکرد.
«واو، حتی نمیدونم اینهمراهان از چی ساخته شده. تومنصرف دیگه چه جور موجودی هستی؟»
زیک به هوشگار گفت:
«این یکداخلی آرتیفکت از'این یه اژدهای باستانیه.»
«چی؟»
با شنیدن حرفهای زیک،همراهان چهره هوشگار غرق درزدن بهت و حیرت شد.
نوک انگشتانش کمی میلرزیدمحدود در حالی که مجدداًهمراهان مجسمه اژدها را بررسی میکرد.
سپس، بهداخلی آرامی به'این زیک نگاه کرد.
«این رو از کجا آوردی؟»
«از استراحتگاه اژدهای باستانی آوردمش.»
هوشگار با چهرهای پیچیده، نگاهشاست را بین مجسمه اژدها وغیرممکن زیک رد و بدل کرد.
سپس طوری کهغار انگار چیزی را فهمیدهکمال باشد، سر تکان داد.
«پس به خاطر همینه که بدنکمال روحی من بعد از هزار سالطمع دوباره بازسازی شد. پس دلیلش اینه.»
هوشگار در حالیمیرسید که به زیکغیرممکن نگاه میکرد، ادامه داد:
«یه درک کلی ازمحدود وضعیتت پیدا کردم. احتمالاً نتونستیاینجا چیزی درباره سیستم یاد بگیری.»
«اگه از حرفهاتون درست برداشت کرده باشم،کمال بانو هوشگار، به نظر میرسه سیستم مدیر قدرتیهچون که فقط به پیمانکاران اژدها داده میشه. درسته؟»
«آره، درسته. این سیستم ساخته شدهکمال تا اژدهایان بتونن قدرتشون رو باطمع کارایی بیشتری به پیمانکارانشون قرض بدن.»
«آیا پیمانکار اژدها بودنهمراهان به این معنیه که میتونیمنصرف از قدرت اژدها استفاده کنی؟»
«از اونجایی که روحهاشون به هم متصله، میتونن از بخشی از اونزدن استفاده کنن. کارما واقعاً خندهداره. اژدهای پیمانبسته نمیتونه از قدرت خودش استفادهپادشاه کنه، اما پیمانکار میتونه از طریق سیستم از قدرت اژدها استفاده کنه.»
زیک حالا میتوانست بفهمد'این چرا پنجره سیستم درتعجب دیدرس تراکان ظاهر شده بود.
او دوباره از هوشگار پرسید:
«اژدهازادهها چی هستن؟میرسید آیا شما هم یکصدا اژدهازاده هستین، بانو هوشگار؟»
«سوالات زیادی داری. خب،محدود قابل درکه. اژدهازادهها... یههمراهان جور راهکار جایگزین هستن.»
«راهکار جایگزین؟»
«آره. راهکاری که اژدهایان خلقچیه کردن چون میخواستن برای مدتجادوگر طولانیتری در کنار پیمانکارانشون بمونن.»
«پس، اژدهازادهها یک نژاد مجزا نیستن؟ توی افسانههازدن گفته شده که اژدهازادهها یک نژاد متمایز هستن،کشف و این تمام چیزی بود که من میدونستم.»
«سخته بهشون گفت نژاد، اما درسته که اونا از انسان بودن فاصلهزدن گرفتن. اونا با فریب دادن قوانین کارما و شریک شدن در قلبپادشاه اژدهای پیمانبستهشون، تبدیل به موجوداتی شدن که نه اژدها هستن و نه انسان.»
زیک ازداخلی شنیدن این'این کلمات جا خورد.
'شریک شدنغار در قلبدیگه یه اژدها؟'
قلب باهاموت در دانتیان میانی زیکغیرممکن خفته بود. با این حال، اونگاه با هیچ اژدهایی پیمان نبسته بود.
او تنها با پذیرفتنمحدود روح اژدهای باستانی، اختیار سیستماینجا مدیر را دریافت کرده بود.
'پس به خاطر همینه که قدرت یه اژدهازاده رو دارمآزمایشگاه اما یکی از اونا نیستم، و به همین دلیله کهتحقیقاتی اژدهای پیمانبستهای ندارم اما تواناییهای یک مدیر رو در اختیار دارم.'
هوشگار بهغار زیک نگاهدیگه کرد و گفت:
«احتمالاً سوالات زیادی داری، اما ما وقتصدا زیادی نداریم. حالا برات توضیح میدم کهبررسی چرا بدن روحی من در برابرت ظاهر شده.»
چشمانش برقی زد.
«اسم من هوشگار نیرواناست. من یک جادوگر اعظم بزرگمداخل که از هزار سال پیش عبور کردم تا درهمینطور برابرت ظاهر بشم و پیشگویی نابودی رو بهت برسونم.»