---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 329: چپتر 329: کوه هوا در مسیر کوه هوا قدم برمی‌دارد (4) • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 329: چپتر 329: کوه هوا در مسیر کوه هوا قدم برمی‌دارد (4)

0

«تسلیم؟»

«...تسلیم؟ تو این وضعیت؟»

رهبران فرقه و سران خانواده‌ها همگی از‌هیچ‌کس​ این اتفاق شوکه شدن. و با چهره‌هایی‌موضوع​ مات و مبهوت به سمت صحنه خیره شدن.

«ا-این... دیگه چیه؟»

«وای خدای من...‌نمی‌تونن​ این یعنی کل این‌چیزی​ مسابقات هیچ اهمیتی نداره؟»

این تسلیم شدن...

بی‌سابقه بود.

وقتی به گذشته نگاه می‌کردن و فکر‌فرقه‌هایی​ می‌کردن، یادشون نمی‌اومد کسی رو دیده باشن که‌کرده​ این‌قدر واضح برنده شده باشه ولی تسلیم بشه.

«مگه طبیعی نیست که آدم حتی به‌چیزی​ قیمت قطع شدن یه دست یا پاش‌نداشت​ هم که شده، سعی کنه به فینال برسه؟»

پس این‌پاش​ تسلیم شدن دیگه‌فینال​ چه صیغه‌ای بود؟

حتی رهبران فرقه‌هایی که برای آماده کردن‌هیچ‌کس​ شاگرداشون واسه این مسابقات تقریباً هر کاری‌موضوع​ کرده بودن هم نمی‌تونستن این رو درک کنن.

«ح-حالا چی می‌شه؟»

وقتی یکی این رو پرسید، همه به سمت هو دو‌زدن​ جینین برگشتن. با توجه به اینکه راهب اعظم اینجا نبود،‌سردرگمی​ اون نفر بعدی بود که مسئولیت رو بر عهده داشت.

هو دو جینین با چهره‌ای کمی‌برسه​ گیج به رهبران فرقه و چونگ‌شاگرداشون​ میونگ نگاه کرد و زد زیر خنده:

«هر چی که‌تماشاچیا​ باید بشه می‌شه.‌اما​ هه یون برد.»

«...نه، هر کی اینو بگه...»

«پس می‌خواین چیکار کنین؟‌اما​ فرد پیروز قبل از اینکه‌حرف​ برنده اعلام بشه، انصراف داد.»

«این قابل‌پاش​ قبول نیست. اون‌فینال​ واقعاً برنده شد.»

آیا انتظار‌هاه​ داشتن اون‌می‌تونن​ همچین حرفی بزنه؟

«هاه...»

همه به هم نگاه کردن.

«تماشاچیا می‌تونن اینو قبول کنن؟»

«نمی‌تونن.»

«پس...»

اما هیچ‌کس نتونست چیزی بگه،‌هیچ‌کس​ چون حرف زدن در مورد این‌مورد​ موضوع تو اینجا هیچ معنی‌ای نداشت.

این قضیه اون‌قدر پوچ و مسخره‌برسه​ بود که حتی اونا هم نمی‌تونستن‌شاگرداشون​ برای حل این سردرگمی کاری بکنن.

در نهایت، این‌تماشاچیا​ وضعیتی بود که‌اما​ به وضوح دیده می‌شد.

«...اصلاً همچین آدمی وجود داشت؟»

«اقتدار دوباره می‌افته دست شائولین.»

نایب‌قهرمان شدن تو مسابقات خودشون مایه شرمساری بود.‌فرقه‌هایی​ البته، فرقه‌های دیگه سکوت می‌کردن، اما شائولین میزبان‌کرده​ بود. و نایب‌قهرمان شدن به غرورشون لطمه می‌زد.

و آیا شائولین از اقتداری که توسط‌هیچ‌کس​ برنده واقعی، کسی که خیلی واضح پیروز‌موضوع​ شده بود، بهشون داده می‌شد دست می‌کشید؟

این کار هیچ‌کنه​ فرقی با گه مالیدن‌فرقه‌هایی​ به صورت شائولین نداشت.

هو دو جینین نتونست پنهان کنه‌نتونست​ که چقدر این وضعیت براش مسخره‌ست،‌موضوع​ واسه همین نگاهی به چونگ میونگ انداخت.

«تا حالا کسی‌سعی​ همچین رسوایی‌ای برای شائولین‌صیغه‌ای​ به بار آورده بود؟»

حتی وقتی سعی‌تماشاچیا​ کرد به گذشته فکر‌هیچ‌کس​ کنه، چیزی یادش نیومد.

این‌قدر خجالت‌آور بود که کسی که این کار‌برای​ رو با شائولین کرد، وودانگ یا فرقه شیطانی‌بودن​ نبود، بلکه یه شاگرد جوون از کوه هوا بود.

«هاهاهاها!»

در همون لحظه، موج‌کنه​ بلندی از خنده از‌فرقه‌هایی​ اون طرف بلند شد.

هو دو‌هاه​ جینین که برگشته‌نمی‌تونن​ بود، اخم کرد.

«تانگ گوناک؟»

تانگ گوناک، رئیس خانواده تانگ‌هیچ‌کس​ بود که داشت با خوشحالی‌زدن​ می‌خندید و شکمش رو گرفته بود.

چهره هو‌پاش​ دو جینین کمی‌فینال​ در هم رفت.

تانگ گوناک معروف بود به اینکه همیشه چهره‌ای‌نتونست​ جدی داره، اما الان داشت با صدای بلند می‌خندید‌قضیه​ و چیزی نمونده بود از شدت خنده اشک بریزه.

«آه. آه... ببخشید. هاهاها.»

در حالی که‌نمی‌تونن​ صاف می‌نشست، چشماش رو‌چیزی​ پاک کرد و گفت:

«شائولین که جای خود داره،‌فینال​ اما دیدن رهبران فرقه‌ای که‌آماده​ نمی‌دونن باید چیکار کنن، خنده‌دارم می‌کنه.»

«...اوم.»

«اهم!»

رهبران فرقه هماهنگ با‌اما​ هم سرفه کردن و‌چون​ از نگاهش طفره رفتن.

حرفای تانگ‌پاش​ گوناک خیلی رک‌فینال​ و راست بود.

این رسوایی شائولین بود،‌می‌تونن​ اما آیا این رسوایی‌نتونست​ فقط برای شائولین بود؟

اغراق نبود اگه می‌گفتن نه فرقه بزرگ به خاطر شهرت شائولین، از‌واسه​ قبل اون رو به عنوان نماینده خودشون قبول کرده بودن و به‌همه​ عنوان مدرک، مگه اونا این مسابقات رو از روی همین سکو تماشا نمی‌کردن؟

نشستن روی این سکو‌اما​ هیچ فرقی با این نداشت‌حرف​ که بگن طرف شائولین هستن.

در نهایت، اقتدار پنج خانواده بزرگ‌برسه​ و نه فرقه بزرگ که برای مدت‌واسه​ طولانی حفظ شده بود، زیر سؤال رفت...

اونم توسط‌هاه​ یه شاگرد جوون‌نمی‌تونن​ از کوه هوا.

کسایی که معنی حرفای تانگ گوناک رو فهمیدن،‌برای​ با خشم و شوک به کوه هوا خیره‌بودن​ شدن. و تانگ گوناک فقط روش رو برگردوند.

اون اصلاً‌می‌تونن​ به واکنش‌شون‌اما​ اهمیت نمی‌داد.

«شروع شد.»

برای اونا، حرفای چونگ میونگ حتماً شبیه حرفای یه‌چیزی​ نابغه جوون و تکانشی به نظر می‌رسید، اما اون می‌دونست.‌پوچ​ می‌دونست که این بچه‌ایه که پشت کاراش یه نقشه داره.

مگه از قبل متوجه بینش چونگ میونگ نشده بود؟‌آماده​ اون می‌دونست که پشت طبیعت شمشیر زدنش با نهایت کمال،‌کنن​ بینشی وجود داره که هیچ مردی نمی‌تونه باهاش رقابت کنه.

«تچ.»

کوه هوا دیگه فقط تو شانشی نمی‌موند. اگه کوه هوا تصمیم‌کردن​ می‌گرفت مسیر دیگه‌ای رو در پیش بگیره، دنیا به لرزه درمی‌اومد. و‌یکی​ آیا فرقه‌های دیگه می‌تونستن از پس آشوبی که به پا می‌شد بربیان؟

واقعیت این بود که‌می‌تونن​ همین فکر به خودی خود‌چیزی​ برای تانگ گوناک جالب بود.

«البته، حتی خانواده تانگ‌فینال​ هم باید از الان‌برای​ آماده شدن رو شروع کنه.»

اون نگاهی به‌نمی‌تونن​ چونگ میونگ انداخت که‌چیزی​ جلوی ساهیونگ‌هاش ایستاده بود.

«برای نظم جدیدی‌سعی​ که اژدهای الهی کوه‌صیغه‌ای​ هوا قراره خلق کنه.»

چشم‌هایی بهش خیره شده بودن.

«...»

بک چون با چشم‌هایی‌اما​ مات و مبهوت به‌چون​ چونگ میونگ خیره شد.

«تو...»

«بله؟»

«هوف...»

اما بعد از اینکه سعی‌هیچ‌کس​ کرد چیزی بگه، فوراً سرش رو‌مورد​ تکون داد و حرفش رو خورد.

«هیچی...»

«برو کنار. الان وقت‌می‌تونن​ این نیست که ساسوک‌نتونست​ بخواد واسه‌ـم سخنرانی کنه.»

«ها؟»

چونگ میونگ آروم بک چون رو کنار زد.‌چون​ و راه افتاد تا جلوی هیون جونگ که تنها‌پوچ​ عضو کوه هوا بود که هنوز نشسته بود، بایسته.

تلپ.

جلوی اون ایستاد، یه‌می‌تونن​ بار سرش رو خاروند‌نتونست​ و عمیقاً تعظیم کرد:

«ببخشید که گستاخی کردم!»

«...»

اون با یه‌سعی​ لبخند شیطنت‌آمیز سرش‌برسه​ رو بالا آورد.

«مجازاتم رو می‌پذیرم. فقط لطفاً منو‌اما​ واسه تمرین تو غار زندانی نکنین،‌زدن​ من نمی‌تونم اون قرصا رو بخورم.»

هیون جونگ‌سعی​ بهش نگاه‌فینال​ کرد و گفت:

«چونگ میونگ.»

«بله، رهبر فرقه.»

«کاری رو‌هاه​ کردی که‌می‌تونن​ دلت می‌خواست؟»

چونگ میونگ فوراً‌کنه​ جواب نداد. به‌صیغه‌ای​ آسمون نگاه کرد.

دلش، هاه...

«بله، رهبر فرقه.»

صدای آرومی از دهنش خارج‌نمی‌تونن​ شد و هیون جونگ با‌چون​ لبخندی روی صورتش سر تکون داد.

«می‌فهمم. پس خوبه.»

و آروم از جاش‌اما​ بلند شد و زد‌چون​ رو شونه‌ی چونگ میونگ.

چشمای چونگ میونگ که پر‌فینال​ از درد بود، با این لمس‌کردن​ جدی شد و هیون جونگ گفت:

«هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم از اون‌نمی‌تونن​ آدمایی باشی که بدون فکر‌چون​ کردن کاری رو انجام می‌دن.»

«...»

«پس نیازی نیست برام‌اما​ توضیحش بدی. مگه نگفتم؟‌چون​ اراده‌ی تو، اراده‌ی کوه هواست.»

«رهبر فرقه...»

«فوق‌العاده بود.»

هیون جونگ نگاهش رو برگردوند.

هنوز رهبران فرقه‌های دیگه همه مات و مبهوت به اونا‌زدن​ نگاه می‌کردن و نمی‌دونستن باید چیکار کنن، و هه یون‌سردرگمی​ هنوز روی صحنه بود، اون‌قدر شوکه که نمی‌تونست تکون بخوره.

هیون جونگ رو‌سعی​ به چونگ میونگ‌برسه​ کرد و گفت:

«چونگ میونگ. تو به وضوح‌نمی‌تونن​ شمشیر کوه هوا رو به‌چون​ نمایش گذاشتی. این خیلی خوبه.»

چونگ میونگ‌سعی​ با شنیدن این‌برسه​ حرف لبخند زد:

«درسته. ههه.»

دیدن اون لبخند،‌سعی​ خیال هیون جونگ‌برسه​ رو راحت کرد.

«تو از‌هاه​ خیلی جهات‌می‌تونن​ بچه فوق‌العاده‌ای هستی.»

صرف نظر از روشی که‌برسه​ به کار برد، همه اینجا‌کردن​ فقط درگیر یه چیز بودن.

چونگ میونگ.

حتی اگه این مسابقه رو می‌برد، اونا‌صیغه‌ای​ براش هورا می‌کشیدن، و حتی اگه نمی‌برد هم‌کاری​ باز توجه جمعیت رو به خودش جلب می‌کرد.

بک چون که همون کنار‌نمی‌تونن​ وایستاده بود و گوش می‌داد،‌چون​ دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه:

«نه آخه، نباید‌کنه​ یه چیزی بهش‌صیغه‌ای​ بگید؟ رهبر فرقه!»

قیافه‌ش حسابی عصبانی بود.

یون جونگ که معمولاً هیچ‌وقت با‌برسه​ هیون جونگ این‌طوری حرف نمی‌زد، حالا‌شاگرداشون​ صداش رو برد بالا و پرسید:

«این چیزی‌هاه​ نیست که‌می‌تونن​ به‌خاطرش تحسینش کنید!»

«آره! نه، یعنی، فکر‌فینال​ می‌کردم ساگو یه چیزی می‌گه!‌آماده​ ساگو هم نمی‌خواد چیزی بگه؟»

جو گول به‌نمی‌تونن​ پشت سر بک‌نتونست​ چون اشاره کرد.

اونجا یو ییسول داشت به‌فینال​ چونگ میونگ نگاه می‌کرد، اما‌آماده​ فقط سرش رو تکون داد.

اما قبل از اینکه‌می‌تونن​ هیون جونگ بتونه چیزی بهشون‌چیزی​ بگه، هیون یونگ پرید وسط:

«خفه شید،‌سعی​ یه مشت‌فینال​ احمق پر سروصدا!»

«ارشد!»

«اگه رهبر فرقه قبولش کرده، پس ما هم باید قبولش‌آماده​ کنیم. کجای این فرقه آدمایی پیدا می‌شن که حد و مرز‌حالا​ خودشون رو نمی‌شناسن و به رهبر فرقه می‌گن باید چیکار کنه؟!»

«اییک!»

«مـ-ما اشتباه کردیم!»

«ما کوته‌فکر بودیم.»

وقتی هیون یونگ اومد جلو و‌برسه​ این حرفا رو زد، شاگردهایی که‌شاگرداشون​ داشتن غرغر می‌کردن، لرزیدن و ساکت شدن.

و چونگ میونگ که‌می‌تونن​ پشت هیون جونگ قایم‌نتونست​ شده بود، ریزریز خندید.

«می‌خوام بکشمش!»

«فقط می‌خوام برای‌نمی‌تونن​ یه بارم که شده‌چیزی​ به روش درستی ببازه!»

اون حروم‌زاده‌ی لعنتی.

احمق نادون.

و...

بک چون که‌نمی‌تونن​ به چونگ میونگ خیره‌چیزی​ شده بود، لبخند زد.

«درسته. هاها،‌پاش​ تو همیشه‌کنه​ همین‌طوری بودی.»

از همون اولش هم، بردن این مسابقه نباید هیچ‌چیزی​ معنی‌ای برای چونگ میونگ می‌داشت. اون فقط از این‌اون‌قدر​ راضی بود که نشون بده کوه هوا تغییر کرده.

«...هرچند یه‌سعی​ ذره زیادی‌فینال​ قوی بود.»

نگاهی به‌می‌تونن​ هه یون انداخت‌هیچ‌کس​ که باخته بود.

نابغه.

استعدادی که‌هاه​ شائولین پرورش‌می‌تونن​ داده بود.

مردی که اون‌قدر باعظمت به نظر‌صیغه‌ای​ می‌رسید، حالا حسابی سر به زیر‌واسه​ شده بود. اما این طبیعی بود.

مگه تحقیری‌می‌تونن​ بزرگ‌تر از‌اما​ اینم وجود داشت؟

بک چون سرش رو‌کنه​ تکون داد و به‌فرقه‌هایی​ چونگ میونگ نگاه کرد.

«شیطان.»

«الان چرا اینو گفتی؟»

«...هیچی.»

اصلاً چی می‌شد گفت؟

و هیون جونگ‌تماشاچیا​ شروع کرد به راه‌هیچ‌کس​ رفتن و دور شدن:

«بیاید برگردیم.»

«همین‌طوری؟»

اوضاع خیلی شیرتوشیر‌سعی​ بود، اما هیون جونگ‌صیغه‌ای​ فقط شونه بالا انداخت:

«معمولاً الان باید جایزه‌ها رو می‌دادن،‌اما​ اما به نظر می‌رسه اینجا خیلی‌زدن​ چیزا دارن که باید بهشون رسیدگی کنن...»

در حالی که‌کنه​ به اطراف نگاه‌صیغه‌ای​ می‌کرد، لبخندی زد:

«این وضعیتی نیست‌نمی‌تونن​ که ما بتونیم‌نتونست​ توش کمکی بکنیم.»

«...درسته.»

«پس نباید برگردیم؟‌تماشاچیا​ دیگه چیکار می‌تونیم اینجا‌هیچ‌کس​ بکنیم؟ فقط بیاید برگردیم.»

«بله، رهبر فرقه.»

هیون جونگ دستش رو‌اما​ دراز کرد و آروم‌چون​ چونگ میونگ رو گرفت.

«ها؟»

«بیا، چونگ میونگ.»

«...ها؟»

و با لبخند گفت:

«جلوتر راه بیفت.»

«اِ.»

چونگ میونگ‌سعی​ سرش رو‌فینال​ تکون داد:

«رهبر فرقه باید‌نمی‌تونن​ چهره‌ی فرقه باشه.‌نتونست​ من پشت سرتون میام.»

«پس بیا‌پاش​ با هم‌کنه​ راه بریم.»

«...ها؟»

هیون جونگ‌سعی​ چند بار‌فینال​ زد روی شونه‌ش.

«تو لیاقتش رو داری.»

چونگ میونگ یکم جا خورد. هیچ‌وقت تصور نمی‌کرد که‌برای​ بتونه کنار رهبر فرقه وایسته. هول شد و سعی کرد‌درک​ یه قدم بره عقب، اما یه چیزی به پشتش خورد.

«ها؟»

وقتی برگشت، بک چون‌فینال​ و بقیه داشتن جلوش رو‌آماده​ می‌گرفتن تا نتونه بره عقب.

«همون جلو بمون.»

«جلو.»

«عقب نکش.»

«...»

این بچه‌ها؟

سعی کرد با چشماش بهشون هشدار بده،‌صیغه‌ای​ اما اونا حتی محکم‌تر هُلش دادن جلو.‌تقریباً​ حالا دیگه عقب کشیدن کار راحتی نبود.

در نهایت، چونگ میونگ یه قدم رفت‌هیچ‌کس​ جلو و آهی کشید. ارشدها هم پشت سرش‌معنی‌ای​ وایستادن و بقیه هم شاگردهای کوه هوا بودن.

«بریم.»

هیون جونگ یه قدم برداشت.

به دنبال اون،‌سعی​ شاگردها هم شروع‌برسه​ به راه رفتن کردن.

در سمت چپ و راست، مردم شروع‌هیچ‌کس​ به حرکت کردن. صبح، کوه هوا با‌موضوع​ تشویق‌های دو طرف مورد استقبال قرار گرفته بود.

اما حالا،‌سعی​ همه شوکه‌فینال​ به نظر می‌رسیدن.

روی صورت تک‌تک شاگردهای کوه هوا پوزخندی‌چیزی​ نشسته بود. این واکنش اصلاً به نظر‌نداشت​ بد نمیومد. نه، اتفاقاً خیلی هم خوب بود.

بعد از اینکه متوجه‌کنه​ این موضوع شدن، با‌فرقه‌هایی​ اعتمادبه‌نفس بیشتری قدم برداشتن.

«وایستید!»

سر شاگردهای‌سعی​ کوه هوا‌فینال​ هم‌زمان چرخید.

«سرفه!»

«راهب اعظم!»

«به بدنتون فشار نیارید!»

«ولم کنید!»

راهب اعظم شائولین که هم‌سطح با اونا وایستاده بود، با عصبانیت بهشون‌موضوع​ نگاه کرد. این اون نگاه همیشگی‌ش نبود و صورتش رنگ‌پریده به نظر‌وضوح​ می‌رسید، و رداش به خاطر خونی که سرفه کرده بود کثیف شده بود.

«فکر می‌کنید به همین سادگیه؟»

«...»

هیون جونگ خیلی ساده پرسید:

«پس دیگه‌می‌تونن​ چیکار می‌تونیم اینجا‌هیچ‌کس​ بکنیم، راهب اعظم؟»

«چطور... چطور...»

راهب اعظم غرید:

«می‌فهمید الان دارید چیکار می‌کنید؟‌برسه​ این فقط بی‌احترامی به شائولین‌کردن​ نیست، بلکه بی‌احترامی به آسمان‌هاست!»

«...»

«گستاخی کوه هوا به‌کنه​ آسمون رسیده! فکر می‌کنید‌فرقه‌هایی​ همچین کارای گستاخانه‌ای بخشیده می‌شه؟»

هیون جونگ رو کرد‌می‌تونن​ به چونگ میونگ، و‌نتونست​ اون خیلی ساده گفت:

«برای چی باید بخشیده بشیم؟»

«...چی؟»

چشماش به‌پاش​ راهب اعظم‌کنه​ دوخته شد.

«انگار راهب اعظم دچار سوءتفاهم شده، ولی ما کاری نکردیم که شما بخواید‌مورد​ نگرانش بشید. این شائولینه که داره گستاخی می‌کنه، نه ما. این حرفتون یه‌جورایی‌وضوح​ یعنی ما حتی برای انجام همچین کارای کوچیکی هم باید از شائولین اجازه بگیریم؟»

«این...»

وقتی راهب پیر نتونست حرفی‌هیچ‌کس​ بزنه، چونگ میونگ لبخند زد‌زدن​ و دستاش رو تکون داد:

«مراقب خودتون باشید. با دیدن این‌همه خونی که بالا آوردید، به‌کردن​ نظر می‌رسه وضعیت سلامتی‌تون اصلاً خوب نیست، و فکر کنم بهتره قبل‌یکی​ از اینکه بخواید برای بقیه موعظه کنید، اول به فکر خودتون باشید.»

«ا-این قضیه‌هاه​ به همین‌جا‌می‌تونن​ ختم نمی‌شه!»

راهب اعظم دوباره سرفه کرد:

«راهب اعظم!»

«دارید چیکار می‌کنید؟‌سعی​ راهب اعظم رو‌برسه​ ببرید به سالن پزشکی!»

ضربه‌ی روحی‌ش چقدر سنگین‌می‌تونن​ بود که حتی نمی‌تونست‌نتونست​ خشمش رو کنترل کنه؟

چونگ میونگ‌سعی​ سرش رو‌فینال​ تکون داد.

«نمی‌دونم به‌عنوان یه‌نمی‌تونن​ مبارز چطوره، اما برای‌چیزی​ رهبر بودن صلاحیت نداره.»

با شنیدن این‌سعی​ حرفا، بک چون‌برسه​ به آرومی گفت:

«...فکر نمی‌کنی‌هاه​ یه ذره‌می‌تونن​ زیاده‌روی بود؟»

«اصلاً.»

«واقعاً؟»

بک چون فقط‌سعی​ سر تکون داد و‌صیغه‌ای​ هیون جونگ لبخند زد.

«با این وضع،‌تماشاچیا​ دیگه چاره‌ای جز‌اما​ درگیری با شائولین نمونده.»

دروغ بود‌سعی​ اگه می‌گفت‌فینال​ نگران نیست، اما...

هیون جونگ احساس غرور می‌کرد.

اون نمی‌خواست به کسایی که‌فینال​ می‌خواستن توی مسیر درست قدم‌آماده​ بردارن بگه که منطقی رفتار کنن.

«من رهبر‌هاه​ فرقه‌ی کوه‌می‌تونن​ هوا هستم.»

بزرگ‌ترها باید مراقب بچه‌ها باشن و بذارن اونا‌برای​ توی مسیر درست قدم بردارن. اگه شمشیر واقعیت به‌نمی‌تونستن​ سمت کوه هوا بیاد، ارشدها اولین ضربه رو می‌خورن.

تا روزی که بچه‌ها‌اما​ بزرگ بشن و به درختای‌حرف​ استوار کوه هوا تبدیل بشن.

«بریم.»

«بله، رهبر فرقه!»

شونه‌های همه صاف بود. هر‌برسه​ قدمی که اینجا برمی‌داشتن پر‌کردن​ از قدرت و غرور بود.

همه می‌دونستن...

الان وقت افتخار کردن بود.

تماشاچی‌ها نمی‌تونستن چشماشون رو‌می‌تونن​ از آدمایی که بدون هیچ‌چیزی​ کینه‌ای داشتن می‌رفتن بیرون، بردارن.

و در یه لحظه.

تق! تق! تق!

یه نفر شروع کرد‌کنه​ به دست زدن، و خیلیای‌برای​ دیگه هم بهش ملحق شدن.

و صدای این‌تماشاچیا​ دست زدن‌ها توی‌اما​ کل شائولین طنین‌انداز شد.

این با تشویق‌هایی‌کنه​ که تا الان‌صیغه‌ای​ گرفته بودن فرق داشت.

این یه تشویق از روی‌هیچ‌کس​ احترام و به رسمیت شناختن‌زدن​ بود، نه یه هورا کشیدن ساده.

با وجود‌پاش​ این صدا،‌کنه​ شاگردها برنگشتن.

اونا فقط با‌تماشاچیا​ شونه‌های پهن و‌اما​ سینه‌های سپرکرده راه می‌رفتن...

مشت‌های گره‌کرده...

و چهره‌های مغرور.

حالا همه توی دنیا می‌فهمیدن.

فرقه‌ی شکوفه آلو که‌می‌تونن​ یه زمانی بر کانگهو‌نتونست​ حکومت می‌کرد، برگشته بود.

«اوه، راستی! باید‌کنه​ پول شرط‌بندیم رو بگیرم!‌فرقه‌هایی​ وایستید، می‌تونم برم بگیرمش؟»

«...»

«رهبر فرقه؟»

«...اه، حروم‌زاده‌ی عوضی!»

این یکم...

عجیب‌تر از‌می‌تونن​ چیزی بود‌اما​ که انتظار داشتم.

فرقه‌ی شمشیر‌پاش​ شکوفه آلو.‌کنه​ کوه هوا...

این همون لحظه‌ای بود که کوه‌اما​ هوای باشکوه، که تاریخش صدها سال قدمت‌مورد​ داشت، بازگشتش به دنیا رو اعلام کرد.

ناولها | novelha.net