چپتر 32: ای عوضی!؟ تو از فرقه لبه جنوبی هستی؟ (۲)
0هیچکس نمیتونست حرفی بزنه.
این به خاطر بیانیهای بود که از دهن هیون جونگ بیرون اومد. اونهاییمیدزدید که معنیش رو فهمیده بودن، زبونشون بند اومده بود و اونهایی هم که هنوزالبته متوجه قضیه نشده بودن، توی اون فضای سنگین جرأت نمیکردن دهنشون رو باز کنن.
«ر-رهبر فرقه!»
«چ-چی دارین میگین؟ رهبر فرقه؟»
همهمهای به پا شد.
تاجرها اونقدر داد و بیداد کردن که صورتشون سرخ شد، امامواقع حالت چهرهی هیون جونگ هیچ تغییری نکرد. با نگاهی سرد کهبزرگ تا حالا ازش ندیده بودن، از بالا به تاجرها خیره شده بود.
«همونیه که گفتم.»
«ا-اما...!»
«ما نمیفهمیم چه خبره...»
همون موقع بود.
«ساکت!»
ارباب کونگ با صدای سردی اینمیگی رو گفت و باعث شد جمعیتِیکی ملتهب، همونجا سر جاشون خشک بشن.
نگاه هیون جونگ و کونگمیاومد مون-یون به هم گره خورد، جوریهوای که انگار بینشون جرقههای برق میزد.
«بهم بگو. ارباب کونگ.»
رفتارش تغییری نکرده بود، اما یه چیزِ عمیقتری فرق کرده بود. هیونموقع جونگ دیگه اون آدم ضعیف و توسریخوری نبود که تظاهر به آرامشخشک میکرد؛ حتی ارباب کونگ هم از تغییرِ رهبر فرقه احساس خفگی میکرد.
«این شوخیشوخی دیگه خیلیشورش شورش رو درآورده.»
«میگی شوخی؟»
«درسته.»
چشمهاشون به هم قفل شده بود و هر کدوم سعی میکردهمون اون یکی رو تحتفشار بذاره. هیون جونگ معمولاً توی این مواقعهمونجا نگاهش رو میدزدید و کوتاه میاومد، اما اینبار پا پس نکشید.
«متأسفم، اما رهبرخیلی فرقهی کوه هوایمیگی بزرگ اهل شوخی نیست.»
با شنیدن اینمیدزدید حرف، ارباب کونگاینبار به حرف اومد.
«البته، طبق این دفترها، بیشترِ کسبوکارهای تاجرهای هوا-اومتحتفشار زیرمجموعهی کوه هوا محسوب میشن و اگه واقعاًاینبار این کسبوکارها تصاحب شده باشن، قطعاً میتونین مصادرهشون کنین.»
«خوب در جریان اوضاع هستی.»
«اما.»
ارباب کونگ لبخندی زد. امامیاومد این لبخند فرق داشت. انگارکوه داشت به زور و مصنوعی میخندید.
«این فقط درچشمهاشون صورتی نیست کهسعی دفترها معتبر باشن؟»
هیون جونگ بدون اینکه کلمهایخیره بگه، فقط بهش خیره موند.خبره و ارباب کونگ ادامه داد.
«چطور میتونین ثابت کنینشورش این دفترها که یهوچشمهاشون از ناکجاآباد پیداشون شده، واقعیان؟»
«چی، تو...»
هیون جونگدرسته چشمهاش روقفل ریز کرد.
«داری میگی کوهندیده هوا این اسنادشده رو جعل کرده؟»
«کوه هواشوخی هرگز همچینشورش کاری نمیکنه.»
ارباب کونگنگاهش یه قدمکوتاه رفت عقب.
«اما نمیشه کوه هوا گولِ یهسعی شیاد رو خورده باشه؟ تا وقتینگاهش تأیید نشن، نمیتونیم بهشون اعتماد کنیم.»
«درسته!»
«این که منطقیه!»
بقیهی تاجرها فریاد زدن.
هیون جونگ که داشت تماشاشونکدوم میکرد، آروم سر تکون داد ومواقع بعد به هیون یونگ نگاه کرد.
«رئیس بخش مالی.»
«بله، رهبر فرقه!»
«نظرت چیه؟»
«حرفشون پر بیراه نیست.»
هیون یونگ بدون اینکه حالتخیره چهرهاش تغییری کنه جواب داد،خبره چیزی که باعث خوشحالی تاجرها شد.
«باید چیکار کنیم؟»
«رهبر فرقه،نگاهش تمرکز اینکوتاه بحث اشتباهه.»
«همم؟»
هیون یونگ لبخند زد.
«این به ما ربطی نداره که تشخیص بدیمچشمهاشون دفترها واقعیان یا نه. توی همچین مواردی، مگهمواقع این مقامات دولتی نیستن که باید تصمیم بگیرن؟»
«درسته.»
هیون یونگدرسته به حرفشقفل ادامه داد.
«برای همین نصف دفترها از قبل به مأموران دولتیِنمیفهمیم هوا-اوم سپرده شده تا اعتبارشون رو بررسی کنن. اگه دفترهاباعث تأیید بشن، خودِ مأمورها میرن و کسبوکارهاشون رو مصادره میکنن.»
با شنیدن اینخیلی حرف، چشمهای ارباب کونگدرسته از تعجب گرد شد.
«ش-شما ازنگاهش قبل دادینشونکوتاه به اونا؟»
«درسته. چرا؟ مشکلی پیش اومده؟»
لحن بیخیالِ هیون یونگ باعث شدشده ارباب کونگ احساس کنه وسط یه دریاچهیساکت یخزده افتاده. عرق سردی روی کمرش نشست.
«لعنتی!»
اگه توی هوا-اوم بود، میتونست یه کاری بکنه، اما حالا اونا رویبزرگ کوه هوا بودن و توی غیابشون، مأمورها میتونستن بریزن و محل کارشوناوم رو تصاحب کنن. وقتی اینقدر دور بود، هیچ راهی برای مقابله باهاشون نداشت.
«مرتیکهی عوضی!»
ارباب کونگ باندیده غضب به هیونشده جونگ خیره شد.
هیون جونگ از همون اول این رو برنامهریزی کرده بود وسعی اونا رو اینجا جمع کرده بود؛ نشون دادنِ مستقیمِ دفترها به تاجرهامتأسفم فقط برای وقت خریدن بود. همهچیز دقیقاً طبق خواستهی اون پیش میرفت.
«کی دفترهانگاهش رو بهکوتاه مأمورها تحویل دادین؟»
«حدود دو روز پیش.»
«...دو.»
ارباب کونگشوخی دندونهاش روشورش روی هم سایید.
دو روز برای تأیید دفترها بیشتر از حد نیاز بود. گفته شده بود کهنیست نصفشون به مأمورها داده شده، اما اونا قطعاً میخواستن همهشون رو اعتبارسنجی کنن. کاملاًاگه واضح بود، دفترهایی که الان توی صندوق بودن باید تا الان تأیید شده باشن.
به عبارت دیگه، پایینِ کوه هوا، مأمورهایکی در حال بررسی اعتبار دفترها بودن وکوتاه داشتن آماده میشدن تا کسبوکارها رو مصادره کنن.
کوه هوا نسلها به محافظت از دنیا کمک کرده بود. اگههمون خودِ رهبر فرقه با استفاده از ارتباطات فرقه درخواستی میکرد، مگههمونجا واضح نبود که کارها اون پایین با چه سرعتی پیش میره؟
شاید همین الانخیلی هم اون پایین قیامتیدرسته به پا شده بود.
«رهبر فرقه!»
ارباب کونگدرسته با صداییقفل خشمگین فریاد زد.
اما هیون جونگندیده دیگه اون آدم بخشندهیهمونیه چند روز پیش نبود.
«صدات رو بیار پایین.»
تمام بدن هیون جونگ داشت نیروی قدرتمندی رو ازفرقهی خودش ساطع میکرد. حتی ارباب کونگ که بهندرت غافلگیرطبق میشد هم مجبور شد در برابرش سر خم کنه.
نامِ کوه هوا.
انرژیای که الان ازبالا این مرد فوران میکرد، ارزشِنمیفهمیم اون نام رو نشون میداد.
«تو حق نداری حرف بزنی.»
هیون جونگ با چشمهای سردی به تاجرهانکشید خیره شد. بعضیها که نمیتونستن در برابرنیست این فشار مقاومت کنن، سرهاشون رو پایین انداختن.
«دوست واقعی کسیه که تو روزهای سخت دست آدم رو بگیره.مواقع نیازی نیست به کسایی که تو دوران سختی شمشیر زیر گلوی مااهل گذاشتن، لطفی نشون بدیم. برگردید. تا وقتی برسید پایین، همهچیز تموم شده...»
هیون جونگ آهی کشید.
«با اینکه نمیشه رفتارتون با ما رو نادیدهچشمهاشون گرفت، با این حال به هر کدومتون اجازه میدمنگاهش فقط یه گاری از ثروتتون رو با خودتون ببرید.»
«رهـ... رهبر فرقه.»
اصلاً نمیفهمیدندرسته چطور کارقفل به اینجا کشید.
«من بزرگترین لطفیندیده که میتونستم روشده در حقتون کردم.»
همون موقع،شوخی هیون یونگشورش به حرف اومد:
«رهبر فرقه، اینها همون کساییان که به کوه هوا بیاحترامی کردن و ثروتش رونیست بالا کشیدن. نه فقط این، با وجود تمام کارهایی که براشون کردیم، سعی کردناگه همون پایه و اساسمون رو هم ازمون بگیرن. لطف کردن به یه مشت آدم اینجوری...»
«اگه حیوونی که میخواست گازمون بگیرهسعی رو ول کنیم، تبدیل به یهنگاهش هیولا میشه و ما رو میبلعه.»
هیون جونگ باندیده شنیدن این حرفشده دستش رو تکون داد.
«من تصمیمم روخیلی گرفتم، پس دیگه دردرسته این مورد حرف نمیزنیم.»
«چشم، رهبر فرقه.»
هیون یونگدرسته سرش روقفل پایین انداخت.
«برید پایین. مگه نبایدبالا با چشمهای خودتون ببینیدگفتم اوضاع چطور پیش میره؟»
چهرهی ارباب کونگ در هم رفت. دندونهاشدرسته رو به هم سایید و جوری به هیونمعمولاً جونگ خیره شد که انگار میخواست همونجا بکشتش.
«رهبر فرقه. پس پشتکوتاه اون ظاهر مهربون، همچین قلبفرقهی زهرآلودی رو پنهان کرده بودی.»
«قلب زهرآلود...»
هیون جونگ لبخندی زد.
«باشه، اسمش رو بذار قلبدرآورده زهرآلود. ولی حس میکنم درکدوم مقایسه با شماها، من هیچی نیستم.»
«... ایننگاهش بدهی روکوتاه فراموش نمیکنم.»
«بسیار خب.درسته اون آم.قفل راهنماییشون کن بیرون.»
«چشم. رهبر فرقه!»
ارباب کونگ برگشت. و بدون اینکه منتظر اون آم بمونه، شروع به راهتحتفشار رفتن کرد. تاجرها که نمیدونستن باید چیکار کنن، نگاهی به رهبر فرقه انداختن وبزرگ با عجله راه افتادن دنبال ارباب کونگ. باید میرفتن پایین و میدیدن چه خبره.
هیون جونگ در حالیکوتاه که رفتن اونها رومتأسفم تماشا میکرد، آهی کشید.
«رهبر فرقه! خسته نباشید!»
«همم...»
هیون جونگشوخی به هیونشورش یونگ لبخند زد.
«حالا کوهنگاهش هوا بالاخرهکوتاه آزاده. خیلی عالیه!»
«زیادی خیالت راحت نشه.قفل ما تازه فقط ازتحتفشار یه کوه عبور کردیم.»
«مگه کوهی بزرگترندیده از این هم هست؟همونیه حالا دیگه همهچیز روبهراهه.»
هیون جونگ با دیدن هیوندرآورده یونگ که از شدت هیجانکدوم نمیدونست چیکار کنه، لبخند درخشانی زد.
خیلی وقت بود که رئیس بخش مالینکشید رو اینقدر خوشحال ندیده بود. همهی افرادنیست توی کوه هوا بار سنگینی روی دوششون داشتن.
«همهش به لطف اون بچهست.»
میشد گفتازش که این دورانِخیره شکوفایی کوه هواست.
باید پاداشی داده میشد، اما بهمیگی کسی که باعث و بانی این اتفاقتحتفشار بود، چه پاداشی میتونست بده؟ لبخندی زد.
هیون جونگ با اینکوتاه فکر، سرش رو به سمتفرقهی یو جونگ-سان و بقیه چرخوند.
«و اما شما...»
اونها بلافاصلهازش در برابر هیونخیره جونگ تعظیم کردن.
«حتی تو این روزهایشورش سخت، لطف ما روچشمهاشون تو قلبهاتون نگه داشتید.»
برخورد هیون جونگ با زمانیمیاومد که داشت با بقیهی تاجرها حرفهوای میزد فرق داشت. لحنش ملایم بود.
«رهبر فرقه.درسته چه بلاییقفل سر ما میآد؟»
«این حقیقت که کسبوکارتون متعلق به کوه هواست، تغییری نمیکنه. و اموالموقع کوه هوا باید به ما برگردونده بشه. اما من ترتیبی میدم کهخشک شما همچنان مدیریت اون کسبوکارها رو بر عهده داشته باشید و دستمزد بگیرید.»
«...»
چهرهی یو جونگ-سان آروم شد.
این وضعیت خیلی بهتر از کسایی بود که الان داشتن ازمواقع کوه پایین میدویدن، اما بازم داشتن کسبوکارشون رو از دست میدادن. مگهاهل نه اینکه یو جونگ-سان حالا به جای صاحبکار، فقط یه کارمند میشد؟
«پس...»
همون لحظه که یوشورش جونگ-سان خواست اعتراض کنه،چشمهاشون هیون یونگ دهن باز کرد:
«طمعِ بیشنگاهش از حد،کوتاه مقدمهی سقوطه.»
«...»
«اینکه سعی کنید با کسبوکاری که مال خودتون نیست بهخبره بقیه ظلم کنید هم یه گناهه. کوه هوا فقط دارهجمعیتِ بهتون یه شانس میده تا از بار گناههاتون کم کنید.»
صدای آه کشیدنشون بلند شد.
همهی اینها نتیجهی طمع بود.
«پدربزرگ. آخه چیکار کردی؟»
دوباره دستپاچهازش و آشفتهبالا شده بود.
«رئیس بخش مالی.»
«بله، رهبر فرقه.»
«مگه نه اینکه اونها به وفاداریشونسعی نسبت به کوه هوا خیانت نکردننگاهش و تو لحظهی آخر بهمون کمک کردن؟»
«حقیقت داره.»
«بیاید با هم در این مورد بحث کنیم. حتماًقفل یه راه خوبی پیدا میشه. مگه نه اینکه کوهمیدزدید هوا باید جای گرم و نرمی برای دوستان نزدیکش باشه؟»
«چشم، رهبر فرقه.»
هیون یونگ قدمیچشمهاشون به جلو برداشتسعی و به تاجرها گفت:
«از این طرفندیده بیاید. بریم داخل وهمونیه با هم صحبت کنیم.»
«... چشم.»
تاجرها بانگاهش احساسات پیچیدهایکوتاه دنبالش راه افتادن.
در حالی کهچشمهاشون همه میرفتن، هیون جونگیکی تنها سر جاش موند.
او هر روز کوه هواخیره رو تماشا میکرد، اما حالاخبره کوه هوا به چشمش متفاوت میاومد.
ساختمونهای متروکه وخیلی رنگورورفته حالا پر ازدرسته سرزندگی به نظر میرسیدن.
«یعنی درک آدممیدزدید از زندگی، فقط بهنکشید احساسات قلبیش بستگی داره؟»
نه، همهچیزدرسته به اینقفل سادگیها هم نیست.
کوه هوا که با تراژدی عجین شده بود، حالا اولین موهبتش رو توساکت این چند دهه دریافت کرده بود. جریان زندگی چیز عجیبیه؛ وقتی مسیر جریاننگاه تغییر میکنه، دیگه به این راحتیها و فقط با تلاش فردی نمیشه برگردوندش.
حالا که مسیری برای آیندهای بهتر باز شدهچشمهاشون بود، هیون جونگ باور داشت که کوه هوامواقع از این به بعد با گذشته فرق خواهد کرد.
شاید امروز همون جرقهایکوتاه باشه که شکوه فراموششدهیمتأسفم کوه هوا رو برمیگردونه.
«حتماً همینطور میشه.»
لبخند عمیقی رویندیده چهرهی پر ازشده چینوچروک هیون جونگ نشست.
«...تو، تو...»
در فاصلهای دورتر، یه چهرهیمیاومد بدون چینوچروک از شدت حرصکوه در هم مچاله و کجوکوله شد.
«اون مرتیکهی عوضی!»
چشمهای چونگ میونگندیده از شدت خشمشده و حرص گرد شد.
چی؟ یعنی چی یه گاری!؟
اون مردِنگاهش بهظاهر آروم داشتمیاومد چه غلطی میکرد؟
«که اینطور! حالاچشمهاشون بهت نشون میدمسعی هیولا به کی میگن!»
هیون جونگازش تاجرها روبالا فرستاد رفتن.
اما چونگ میونگخیلی قرار نبود بهمیگی این راحتیها ولشون کنه.