---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 135: حالا کار من شروع می‌شه! (۵) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 135: حالا کار من شروع می‌شه! (۵)

0

مو جین که حسابی دستپاچه‌روش​ شده بود، با شک و‌عوضی‌ها​ تردید یه قدم رفت عقب.

«می‌خوای به جنگیدن ادامه بدی؟»

«نه. بحث این نیست‌همیشه​ که می‌خوام ادامه بدم، فقط‌دلتون​ می‌خوام یه کم کتکت بزنم.»

کتکم بزنه؟

من رو؟

مو جین هر چی با خودش فکر می‌کرد، به‌بقیه​ نظرش می‌رسید که توی صورت چونگ میونگ یه کینه عمیق‌بپیچه​ نهفته‌ست. چون نمی‌تونست شرایط رو درک کنه، با عجله پرسید.

«فکر نمی‌کنم کاری‌عوضی‌ها​ کرده باشم که مستحق‌نمی‌کنین​ همچین کینه‌ای باشم، درسته؟»

«ها؟»

چونگ میونگ سر‌حالی​ جاش وایساد و‌متمرکز​ سرش رو کج کرد.

«نکردی؟»

«...»

«مستحقش نیستی؟»

چونگ میونگ جوری‌حالی​ حرف زد که انگار‌کاسه​ حرفش خیلی مسخره بود.

«دیوونه‌ای چیزی هستی؟»

خندید و ادامه داد.

«به یه زیرشاخه که داشت واسه خودش خوب و خوش زندگی‌بودین​ می‌کرد... نه، شما بی‌دلیل به یکی از زیرشاخه‌های کوه هوا حمله‌نقاب​ کردین و حتی رهبر دروازه بیچاره رو هم زدین لت‌وپار کردین!»

اوه...

این یکی راست بود.

«و انگار این کافی نبود، مجبورشون کردین درهاشون‌غلطی​ رو ببندن و سعی کردین بیرونشون کنین! خب‌بودین​ که چی؟ کاری نکردی که مستحق کینه باشه؟»

چشم‌های چونگ میونگ در حالی‌می‌خواد​ که نگاهش رو روش متمرکز‌بقیه​ می‌کرد، کاسه خون شده بود.

«به هر حال، شما عوضی‌ها همیشه همین‌جورین! هیچ‌وقت به کاری که‌همیشه​ کردین فکر نمی‌کنین، فقط هر غلطی دلتون می‌خواد می‌کنین و تقصیر رو‌بودین​ می‌ندازین گردن بقیه. شما بودین که دعوا رو شروع کردین! چه مرگتونه؟»

چونگ میونگ دستش رو برد‌می‌کنین​ بالا و باعث شد مو‌بودین​ جین از ترس به خودش بپیچه.

آه، هنوز نقاب رو صورتمه.

اگه اینجا‌نمی‌کنین​ لو می‌رفت،‌دلتون​ حسابی شر می‌شد.

چونگ میونگ به‌حالی​ شاگردهای درجه دو‌متمرکز​ اشاره کرد و گفت.

«بیا فرض کنیم این بچه‌ها فقط‌تقصیر​ دارن از دستورات پیروی می‌کنن. هوف. خب،‌مرگتونه​ پس تقصیر اینا تو این قضیه چیه؟»

شاگردهای درجه دو که یهو تبدیل شده بودن به بچه‌هایی که‌می‌کنین​ کورکورانه از دستورات پیروی می‌کردن، اشک تو چشماشون جمع شد. با این‌باعث​ حال، چونگ میونگ بی‌خیال ناراحتی‌شون شد و به حرف زدن ادامه داد.

«اما تو نه، مگه نه؟ به‌می‌کنین​ عنوان یه شاگرد درجه یک، تو باید‌شروع​ بابت کاری که فرقه کرده جوابگو باشی.»

چونگ میونگ‌چشم‌های​ با نگاهی عجیب‌روش​ بهش زل زد.

«فقط نگو که فکر‌می‌خواد​ می‌کردی من آدم خوبی‌ـم‌گردن​ و همین‌طوری ولت می‌کنم بری؟»

«...»

نه، ولی خودت‌غلطی​ گفتی که یه راهزنی،‌تقصیر​ نه شاگرد کوه هوا.

حداقل به هویتی‌حالی​ که واسه خودت‌متمرکز​ ساختی پایبند باش...

«این عوضی‌ها حتماً دیوونه شدن! سی سال بهمون پول دادن، بعد‌دعوا​ تو زدی تو گوش آخرین مرد نیک این دوره زمونه و سعی‌اگه​ کردی اذیتش کنی؟ چی؟ کاری نکردی که بابتش کینه به دل بگیرم؟»

چشم‌های چونگ میونگ برقی زد.

البته که‌نمی‌کنین​ چونگ میونگ هیچ‌می‌خواد​ پدرکشتگی‌ای باهاشون نداشت.

اما فرقه‌های‌چشم‌های​ رزمی همین‌طوری‌نگاهش​ بودن دیگه!

کینه شاگرد، کینه‌دلتون​ فرقه‌ست و کینه‌تقصیر​ زیرشاخه، کینه فرقه اصلیه!

چونگ میونگ در حال حاضر داشت‌هیچ‌وقت​ بار کینه دروازه هوایونگ رو به‌تقصیر​ دوش می‌کشید، نه کوه هوا رو.

«بیا اینجا ببینم، عوضی کوچولو. یه بار کتک خوردی، ولی باید کل روز‌شروع​ رو کتک بخوری. همین که تو رو فرستادن نشون می‌ده فرقه‌ت چقدر تو این‌می‌شد​ قضیه دخیله. دقیقاً بهت نشون می‌دم که تاوان در افتادن با کوه هوا چیه.»

از دیدگاه مو‌حالی​ جین، این کار‌متمرکز​ دیوانه‌وار به نظر می‌رسید.

اون واقعاً چقدر دخیل بود؟ هر اتفاقی که افتاده بود، توسط‌دعوا​ مافوق‌هاش تصمیم‌گیری شده بود. البته، مو جین هم یه کم تو تصمیم‌گیری‌اگه​ تأثیر داشت، اما نه اون‌قدر که مجبور باشه مسئولیتش رو گردن بگیره.

«چیه؟ فکر می‌کنی بی‌انصافیه‌؟»

«...»

«وقتی مرگ رو می‌بینی دستپاچه شو! دنیا بی‌انصافه! تو با وودانگ زندگی می‌کنی و تمام‌غلطی​ چیزهای خوب زندگی رو به دست می‌آری، راحت و بدون هیچ نگرانی‌ای از دنیا زندگی‌باعث​ می‌کنی، و حالا می‌خوای از زیر بار مسئولیت‌هات در بری و تقصیر رو بندازی گردن بقیه؟»

مو جین به خودش لرزید.

«حواست رو جمع کن. یه فرقه رزمی اون چیزی نیست که‌می‌کنین​ تو فکر می‌کنی. اگه یه بچه اشتباهی بکنه، بزرگ‌ترها بهش فحش‌بالا​ می‌دن، و رده‌پایین‌ها باید گندی که رده‌بالاها زدن رو جمع کنن.»

دقیقاً مثل کاری‌غلطی​ که چونگ میونگ‌می‌کنین​ الان داشت می‌کرد.

آه، نکنه‌چشم‌های​ دارم درباره خودم‌روش​ هم حرف می‌زنم؟

به هر حال!

«تو جرمی مرتکب شدی و منطقیه‌هیچ‌وقت​ که مجازات بشی. الان مجازاتت می‌کنم،‌تقصیر​ پس مثل بچه آدم تحملش کن.»

«نـ-نه...»

همین که چونگ میونگ خواست به سمتش هجوم‌خون​ ببره، مو جین شمشیرش رو محکم گرفت. چونگ‌دلتون​ میونگ به این صحنه نگاه کرد و بعد گفت.

«قبلاً برات روشن نکردم؟ اگه مثل آدم کتکت‌گردن​ رو نخوری، دیگه نمی‌تونی با دو تا پای‌بالا​ خودت برگردی؟ نوچ. من مردی‌ـم که پای حرفش می‌ایسته.»

مو جین‌حال​ لبش رو‌همیشه​ گاز گرفت.

با نگاهی به گذشته، واقعاً همچین چیزی یادش‌می‌ندازین​ می‌اومد. اون موقع، فکر می‌کرد اینا فقط حرف‌های‌برد​ مغرورانه یه یاروییه که جایگاه خودش رو نمی‌دونه.

مو جین که مطمئن شده‌روش​ بود هیچ راهی واسه سازش‌عوضی‌ها​ وجود نداره، نگاهش رو سرسخت کرد.

تو اون لحظه، جین‌می‌خواد​ هیون و مو جین نگاه‌بقیه​ کوتاهی رد و بدل کردن.

افکار متناقضی‌حال​ به ذهنشون‌همیشه​ خطور کرد.

هیچ‌کس اون اطراف نبود. تو این شرایط، شاید بهتر بود با هم‌دعوا​ همکاری کنن. اونا دستپاچه و زخمی بودن. از اون گذشته، به نظر می‌رسید‌اینجا​ این مرد هیچ قصدی واسه کوتاه اومدن و اجازه دادن به برگشتنشون نداره.

پس، ترجیح می‌دادن که...

در همون لحظه بود.

چونگ میونگ به سمت‌همیشه​ مو جین که برای تصمیم‌گیری‌دلتون​ در تقلا بود، هجوم برد.

«چطوره؟!»

شمشیر تو دست‌حالی​ چونگ میونگ با‌متمرکز​ خشونت فرود اومد.

و شمشیر مو جین که حتی گارد هم‌گردن​ نگرفته بود، ضربه خورد و از روی شمشیر‌بالا​ چونگ میونگ کمونه کرد و خورد تو صورت خودش.

«که بعد‌حال​ از این‌همیشه​ همه مدت!»

چونگ میونگ با‌غلطی​ پای راستش یه‌می‌کنین​ قدم بزرگ برداشت!

«هنوز هیچ پیشرفتی نکردی!»

کوااانگ!

«شما عوضی‌ها!»

«کواک!»

خون از بینی مو جین‌روش​ که با نیروی عظیم شمشیر چونگ‌همیشه​ میونگ ضربه خورده بود، فواره زد.

هم‌زمان، کمرش بیش‌دلتون​ از حد به‌تقصیر​ سمت عقب خم شد.

کـ-کمرم...

حس می‌کرد کمرش داره می‌شکنه.

اما یه جورایی دووم آورد...

«می‌تونی تمومش کنی؟ تمومش کن!»

بنگ!

نه، شاید‌نمی‌کنین​ اصلاً دووم‌دلتون​ نیاورده بود.

چونگ میونگ دوباره‌حالی​ شروع کرد به‌متمرکز​ ضربه زدن با شمشیر.

«شما عوضی‌های وودانگ! حتی‌می‌خواد​ یه فکر درست و حسابی‌بقیه​ تو اون مغزتون پیدا نمی‌شه!»

بنگ!

«از زور استفاده‌غلطی​ می‌کنی تا جلوش‌می‌کنین​ رو بگیری؟ این رو؟»

بنگ!

پاهای مو جین مثل میخی‌می‌کنین​ که دارن می‌کوبنش، شروع کرد‌بودین​ به فرو رفتن تو زمین.

بدنش زیر ضربات‌عوضی‌ها​ چونگ میونگ، داشت‌هیچ‌وقت​ زمین رو می‌شکافت.

«شماها موعظه می‌کنین که‌دلتون​ نرمی بر قدرت غلبه می‌کنه!‌گردن​ جداً فقط دهنتون کار می‌کنه!»

کوانگ!

«کوا...»

صدای شکستگی از‌عوضی‌ها​ کمر مو جین‌هیچ‌وقت​ به گوش رسید.

حواس مو جین کاملاً پرتِ درد کمر و‌می‌ندازین​ بازوی گزگزش شده بود؛ بازویی که حس می‌کرد از‌بالا​ شدت دفع حملات چونگ میونگ هر لحظه ممکنه بشکنه.

اما درست تو همون لحظه.

ترکیبی از عصبانیت‌دلتون​ و کلافگی تو گوشش‌می‌ندازین​ پیچید، شرورانه‌ترین صدای دنیا.

«سرت! سرت! سرت!‌عوضی‌ها​ بهت گفتم حواست‌هیچ‌وقت​ به سرت باشه!»

بنگ! بنگ! بنگ! بنگ!

مو جین یه جوری یه سری از ضربات شمشیری که از بالا می‌اومد‌هیچ‌وقت​ رو دفع کرد، اما نتونست در برابر قدرت شمشیر چونگ میونگ مقاومت کنه‌مرگتونه​ و شمشیر خودش مدام پس می‌خورد و پشت سر هم به سرش کوبیده می‌شد.

«کواک!»

هر بار که شمشیر به سرش می‌خورد، مو جین حس می‌کرد مثل یه میخ داره تو زمین کوبیده‌شروع​ می‌شه. با این حال، جای شکرش باقی بود که می‌تونست ضربات رو دفع کنه. اگه با یه شمشیرِ‌گفت​ از غلاف دراومده بهش ضربه می‌زدن، تا الان چند تا خط و خش حسابی رو سرش افتاده بود.

اما مشکل اصلی سرش نبود.

«کـ... کمرم...»

صدای غیرعادی و‌دلتون​ نگران‌کننده‌ای از کمرش‌تقصیر​ به گوش می‌رسید.

مو جین دندون‌هاش رو به هم فشرد‌نمی‌کنین​ و فکر کرد که الان کمرش خرد‌گردن​ می‌شه، از وسط تا می‌شه و می‌میره.

«یـ... یه‌نمی‌کنین​ جوری باید‌دلتون​ حمله کنم...!»

دشمن از همیشه قوی‌تر بود.

دیگه مهم نبود این مرد یه‌تقصیر​ راهزنه یا اژدهای الهی کوه هوا.‌شروع​ غرور؟ الان اصلاً چه اهمیتی داشت؟

برای داشتن‌حال​ غرور اول‌همیشه​ باید زنده می‌موند!

خوشبختانه، یارویی که جلوش بود فقط سرش رو هدف‌گردن​ گرفته بود. انگار برای چونگ میونگ اصلاً مهم نبود‌باعث​ که داره ضربات رو با غلاف شمشیرش دفع می‌کنه.

«فـ... فقط یه بار!»

فقط باید‌غلطی​ یه بار‌می‌خواد​ بهش ضربه می‌زد.

اگه یه ضدحمله غیرمنتظره می‌زد، یه روزنه‌نمی‌کنین​ باز می‌شد و مو جین این توانایی‌گردن​ رو داشت که از اون فرصت استفاده کنه.

نه، حتی اگه توانایی‌اش رو هم نداشت، بازم‌می‌ندازین​ باید یه کاری می‌کرد. فقط آرزو می‌کرد قبل‌برد​ از اینکه کمرش کاملاً بشکنه بتونه تکون بخوره.

«سرت!»

شمشیر برقی زد.

«الان!»

مو جین تمام تلاشش رو کرد و تمام زورش‌گردن​ رو تو پایین‌تنه‌اش جمع کرد. بعد از اینکه فرمش‌باعث​ رو تثبیت کرد، شروع کرد به استفاده از بالاتنه‌اش.

«جریان!»

اساس فرقه‌غلطی​ وودانگ روی‌می‌خواد​ نرمی استواره.

هر نیروی قدرتمندی رو می‌شه‌همین‌جورین​ بی‌اثر کرد، به شرطی که‌می‌خواد​ بتونی جریانش رو دستکاری کنی.

مو جین با نگاه به شمشیرِ بالا رفته، لبش رو گاز گرفت.‌دعوا​ منتظر موند تا شمشیر پایین بیاد و حرکتش رو برنامه‌ریزی کرد. یه‌اگه​ کم خودش رو کج می‌کرد، شمشیر رو از صورتش دور می‌کرد و...

«چی؟»

اما چرا به نظر‌می‌خواد​ می‌رسید شمشیر چونگ میونگ‌گردن​ خیال پایین اومدن نداره؟

مو جین اون‌قدر تمرکز‌همیشه​ کرده بود که به‌غلطی​ نظرش زمان به کندی می‌گذشت...

اما بعد.

یه چیز تاریک وارد میدان دید مو‌کاسه​ جین شد. ناخودآگاه نگاه کرد و دید یه‌غلطی​ چیزی داره با سرعت به صورتش نزدیک می‌شه.

وقتی مو جین فهمید اون شیء‌تقصیر​ مرموز که به صورتش نزدیک می‌شه‌شروع​ مشت چونگ میونگه، لبخند تلخی زد.

«مرتیکه حروم‌زاده.»

فقط دروغ از دهنش درمی‌اومد...

پــــاک!

«فکت! مرتیکه!»

مو جین که تا همین چند لحظه پیش مثل‌دلتون​ میخ تو زمین کوبیده شده بود، حالا مثل میخی‌شروع​ که با گازانبر کشیده باشن، به هوا پرتاب شد.

ووویک!

بدن مو جین قبل از‌روش​ اینکه به زمین بخوره، مدت‌عوضی‌ها​ زیادی مثل فرفره تو هوا چرخید.

بدنش که نمی‌تونست اون نیرو رو تحمل‌می‌ندازین​ کنه، روی زمین غلتید و خط بلندی رو‌برد​ روی خاک کشید تا اینکه بالاخره متوقف شد.

«گررر...»

چونگ میونگ با دیدن مو جین‌می‌کنین​ که از دهنش کف بیرون زده‌دعوا​ بود و بی‌هوش شده بود، نوچ‌نوچ کرد.

«این آدمای فرقه‌های‌حالی​ بزرگ همه‌شون همین‌جورین،‌متمرکز​ نوچ، نوچ، نوچ.»

آخه چطور می‌تونست جداً باور کنه که حریفش فقط از شمشیر استفاده‌شروع​ می‌کنه؟ به خاطر همینه که کوه هوا و وودانگ باید از کوه‌هاشون بیان‌می‌رفت​ بیرون. اونایی که تو کوه می‌پوسن، همیشه آخرش با ساده‌لوحی به کشتن می‌رن.

«این رو‌حال​ به چشم یه‌همین‌جورین​ تجربه خوب ببین.»

چونگ میونگ همون‌طور که نوچ‌نوچ‌می‌خواد​ می‌کرد، به مو جینِ بی‌هوش نزدیک‌بودین​ شد و یه لگد بهش زد.

«هی، بیدار شو. باید برام‌روش​ اون شمشیر... شمشیر... چی بود؟‌عوضی‌ها​ اون قضیه شمشیره رو توضیح بدی.»

اما مو‌غلطی​ جین به‌می‌خواد​ هوش نیومد.

چونگ میونگ سریع تو ذهنش حساب کرد که‌غلطی​ چقدر زور تو مشتش ریخته و چونه‌ی شکننده مو‌دعوا​ جین چقدر تحمل داشته، و بعد سر تکون داد.

«کاریش نمی‌شه‌نمی‌کنین​ کرد. سه روزِ‌می‌خواد​ تمام تخت می‌خوابه.»

«یه کم زیادی جوگیر شدم؟»

«خب، مهم نیست. آدمای دیگه‌ای‌می‌کنین​ هم هستن که بتونن چیزایی‌بودین​ که می‌خوام رو بهم بگن.»

«پس...»

چونگ میونگ سرش رو چرخوند.

وقتی چونگ میونگ برگشت تا بهشون‌متمرکز​ نگاه کنه، شاگردهای درجه دو وودانگ‌همین‌جورین​ لرزیدن و یه قدم رفتن عقب.

«اون قضیه شمشیره...‌دلتون​ کسی اینجا چیزی‌تقصیر​ در موردش می‌دونه؟»

«...»

همه ساکت موندن.

همه می‌فهمیدن.

با این حال، بالاخره یکی باید یه چیزی می‌گفت‌بقیه​ و جواب می‌داد. جلوشون یارویی وایساده بود که اگه‌ترس​ جوابش رو نمی‌دادن، حتی به ارواح هم سیلی می‌زد.

«تو! و تو!»

چونگ میونگ به‌غلطی​ جین هیون و‌می‌کنین​ جین مو اشاره کرد.

«بیاین اینجا.»

«...»

هر دو به هم‌همیشه​ نگاه کردن و با بی‌میلی‌دلتون​ به سمت چونگ میونگ رفتن.

«این غیرممکنه.»

«نمی‌تونم شکستش بدم.»

آدمی که می‌تونست مو جین رو با یه مشت بفرسته رو هوا. حتی اگه‌دستش​ همه‌شون با هم همکاری می‌کردن، هیچ تضمینی نبود که بتونن ببرن. تازه، روحیه‌شون هم‌درجه​ کاملاً نابود شده بود. اصلاً می‌تونستن با هم هماهنگ بشن و حمله‌ای بهش بکنن؟

لبخند ملایمی‌حال​ رو لب‌های‌همیشه​ چونگ میونگ نشست.

«اون شمشیر... شمشیرِ چی؟»

«... مقبره شمشیر.»

«آها! درسته! مقبره‌دلتون​ شمشیر. کسی می‌تونه‌تقصیر​ بهم بگه اون چیه؟»

جین هیون‌حال​ و جین‌همیشه​ مو ساکت موندن.

«اوه؟ شما‌نمی‌کنین​ دو تا‌دلتون​ نمی‌خواین حرف بزنین؟»

شاید اراده‌شون برای مبارزه رو از دست داده بودن، اما این‌همیشه​ به اون معنا نبود که راحت دهن باز کنن. این آخرین‌بقیه​ ذره‌ی غروری بود که به عنوان شاگردهای وودانگ بهش چسبیده بودن.

«آه، خب. باشه. قبول دارم. کسی که باید حرف‌بقیه​ بزنه اونه. شماها که با من شرط‌بندی نکردین. قرار‌ترس​ نیست بقیه به قول آدم عمل کنن، مگه نه؟»

«...؟»

جین هیون گیج شده بود.

وای خدای من، یه چیزی‌روش​ شبیه به عقل سلیم داشت‌عوضی‌ها​ از دهن این مرد بیرون می‌اومد!

«پس، اینجا رو نگاه کنین.»

«بله؟»

«اینجا.»

«چی...؟»

«یعنی چی "چی"، هان؟»

چونگ میونگ از پشت نقاب‌همین‌جورین​ لبخند زد. لبخندی که لرزه به‌می‌کنین​ تن این دو شاگرد وودانگ انداخت.

«اگه نمی‌خواین حرف بزنین،‌دلتون​ پس اون یارویی که باید‌گردن​ حرف بزنه رو بیدار کنین.»

«چی؟»

منظورش مو جین بود؟

«چـ... چطوری؟»

چطوری می‌تونستن کسی‌غلطی​ رو که بی‌هوش‌می‌کنین​ شده بیدار کنن؟

«این چیزیه‌چشم‌های​ که من تو‌روش​ زندگیم یاد گرفتم.»

چونگ میونگ‌غلطی​ یقه مو‌می‌خواد​ جین رو چسبید.

«نمی‌تونی همه چیز رو‌همیشه​ تو این دنیا فقط‌غلطی​ با خشونت حل کنی.»

درست می‌گفت.

چونگ میونگ داشت‌حالی​ به طرز عجیبی‌متمرکز​ حرفای منطقی می‌زد...

«اما!»

نور عجیبی‌حال​ تو چشم‌های‌همیشه​ چونگ میونگ درخشید.

«بیشترِ مشکلات‌نمی‌کنین​ رو می‌شه با‌می‌خواد​ خشونت حل کرد!»

«...»

«اگه اون‌قدر بزنینش تا پا شه، بالاخره پا‌گردن​ می‌شه! یا اینکه کلاً با مشت لهش کنین!‌بالا​ و شماها اونجا! هیچی در این مورد نگین! هیچ‌وقت!»

جین هیون لبخند درخشانی زد.

واقعاً به این نتیجه رسید‌می‌خواد​ که بهتره همون چیزی که‌بقیه​ می‌خواد بدونه رو بهش بگن.

ناولها | novelha.net