---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 123: چپتر 123: بهتون نشون می‌دم وقتی به کوه هوا دست درازی می‌کنید چه اتفاقی می‌افته! (3) • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 123: چپتر 123: بهتون نشون می‌دم وقتی به کوه هوا دست درازی می‌کنید چه اتفاقی می‌افته! (3)

0

«خبری از سوهنگ نشده؟»

«...هنوز نه.»

«که این‌طور...»

وی لیشان آه آرامی کشید؛ ناامید‌بدجوری​ بود و به نظر می‌رسید صورتش‌کار​ تمام شادابی‌اش را از دست داده است.

«رهبر دروازه.‌گفتی​ باید کمی‌وودانگ​ بیشتر صبور باشید.»

«...می‌دونم. می‌دونم، اما...»

با دیدن اینکه وی لیشان‌ولی​ برای پیدا کردن کلمات دست‌وپا می‌زد،‌سرفه​ شخص دیگر، یوپ پیونگ، آهی کشید.

'حتی نمی‌تونه درست‌وحسابی استراحت کنه.'

سالن تمرین لبه طریقت هیچ تمایلی به همزیستی با دروازه هوایونگ نداشت. از زمان افتتاح این سالن تمرین،‌زخمی​ آن‌ها مدام در حال بحث و درگیری بودند. حالا، حتی بعد از شکست دادن رهبر دروازه هوایونگ، لبه‌شاگردان​ طریقت هنوز راضی نبود و مدام تقاضا می‌کرد که دروازه هوایونگ از آنجا برود و دیگر هرگز برنگردد.

این رفتاری‌حال​ به‌شدت زورگویانه‌درگیری​ و زیاده‌روی بود.

با این حال، دروازه هوایونگ‌ولی​ قدرت لازم برای اعتراض به‌درسته​ چنین اعمال توهین‌آمیزی را نداشت.

کانگهو دنیایی است که در آن قوی از ضعیف تغذیه می‌کند. کسانی که‌می‌کنم​ قدرت ندارند نمی‌توانند در برابر قدرتمندان تلافی کنند. با وجود اینکه تمام عمرشان را‌راه​ در کانگهو زندگی کرده بودند، تازه الان داشتند این واقعیت دلخراش را درک می‌کردند.

«گفتی شاگردهای وودانگ رسیدن؟»

«هنوز نه. ولی‌بحث​ با توجه به زمان،‌حتی​ باید همین زودی‌ها برسن.»

«درسته... سرفه! سرفه!»

«حالتون خوبه؟ رهبر دروازه؟»

«...خوبم.»

«شما بدجوری‌حال​ زخمی شدید.‌درگیری​ لطفاً دراز بکشید.»

«همین کار رو می‌کنم.»

این جوابی بود که وی لیشان داد، اما هم او‌دراز​ و هم یوپ پیونگ می‌دانستند که اوضاع آن‌قدر وخیم است که‌سادگی​ رهبر دروازه نمی‌تواند به همین سادگی دراز بکشد و استراحت کند.

اگر شاگردان فرقه وودانگ از راه می‌رسیدند، آن‌ها فوراً از خانه‌هایشان بیرون انداخته‌حالتون​ می‌شدند. وی لیشان چطور می‌توانست دراز بکشد و استراحت کند وقتی دروازه هوایونگ، جایی‌می‌دانستند​ که تمام عمرش از او مراقبت کرده بود، در آستانه انحلال اجباری قرار داشت؟

«بچه‌ها چطورن؟»

«...به نظر می‌رسه آشفته‌ن.»

«مطمئنم که‌حالتون​ هستن. درسته...‌خوبم​ حتماً همین‌طوره...»

آه آرامی‌گفتی​ از دهان وی‌رسیدن​ لیشان خارج شد.

با وجود اینکه شنید شاگردان آشفته‌اند، اصلاً نمی‌توانست آن‌ها را‌دادن​ سرزنش کند. با وجود تهدید قریب‌الوقوع درگیری با وودانگ، همه شاگردان‌زورگویانه​ همچنان در پست‌های خود مانده بودند و از فرقه محافظت می‌کردند.

'پس عمرم‌شاگردهای​ رو الکی‌رسیدن​ هدر ندادم.'

همین وفاداری به تنهایی‌خوبم​ برای وی لیشان پاداش‌شدید​ کافی به حساب می‌آمد.

«رهبر دروازه.»

یوپ پیونگ بعد‌بحث​ از صدا زدن‌حالا​ او آهی کشید.

یوپ پیونگ شاگرد ارشد وی لیشان بود. او مدت‌ها دنباله‌روی وی‌سرفه​ لیشان بود و با هم دروازه هوایونگ را رهبری می‌کردند؛ اما‌کار​ حالا، در حال تقلا بودند و نمی‌توانستند هیچ راه‌حل دیگری پیدا کنند.

«...رهبر دروازه. چرا‌خوبه​ دوباره با رهبر‌بدجوری​ لبه طریقت صحبت نمی‌کنیم؟»

«فایده‌ای نداره.»

وی لیشان‌حال​ سرش را‌درگیری​ تکان داد.

«اگه چیز دیگه‌ای می‌خواستن، شاید می‌تونستیم با حرف زدن حلش کنیم. اما تنها خواسته‌شون اینه که ما‌زخمی​ رو از نانیانگ بیرون کنن. با مذاکره باهاشون به چی می‌خوایم برسیم؟ اونا فقط یه چیز می‌خوان،‌اگر​ اهداف ما موازی با هم پیش می‌رن اما هرگز به هم نمی‌رسن یا با هم تلاقی پیدا نمی‌کنن.»

«دارید می‌گید باید جلوی‌خوبم​ چشم‌هامون تحمل کنیم و‌شدید​ ببینیم که این اتفاق می‌افته؟»

«...جواب فرقه اصلی به‌زودی می‌رسه.»

«رهبر دروازه...»

چهره یوپ‌شاگردهای​ پیونگ در‌رسیدن​ هم رفت.

وی لیشان مردی باهوش و منطقی بود،‌زخمی​ اما هر زمان که پای نام کوه‌جوابی​ هوا به میان می‌آمد، قضاوتش تار می‌شد.

این بیماریِ وی لیشان بود.

«حریف ما فرقه وودانگه. با اینکه کوه هوا اخیراً‌شکست​ شروع کرده به اسم‌ورسم پیدا کردن، اما فرقه وودانگ‌برنگردد​ یه غول بی‌رقیبه. کوه هوا چطور می‌تونه بهمون کمک کنه؟»

«...»

«خیلی خوب می‌شد اگه کمک می‌فرستادن؛ اما اگه کوه هوا درکی از اوضاع داشته‌جوابی​ باشه، مداخله نمی‌کنه. درگیری با وودانگ چه فایده‌ای براشون داره؟ رهبر دروازه، باید منطقی‌می‌رسیدند​ باشید. هیچ‌کس برای کمک به ما نمیاد. این چیزیه که خودمون باید باهاش کنار بیایم.»

وی لیشان‌گفتی​ به یوپ‌وودانگ​ پیونگ خیره شد.

می‌دانست که‌حال​ این مرد‌درگیری​ اشتباه نمی‌کند.

«با این حال...»

«برای همینه که بهتون گفتم فرستادن پول برای کوه هوا رو متوقف کنید.‌می‌کنم​ چرا این‌قدر برای چیزی که وقت نیاز کمکی نمی‌کنه تلاش می‌کنید؟ اگه اون پول‌راه​ رو به جای اونا برای وودانگ یا شائولین می‌فرستادید، باز هم این اتفاق می‌افتاد؟»

حق با او بود.

با این‌حال​ حال، وی لیشان‌بودند​ نمی‌توانست موافقت کند.

«ما کوه هوا هستیم.»

«...»

یوپ پیونگ ساکت ماند.

«ریشه‌های ما چیزی نیستن که بتونیم رهاشون کنیم؛ هرگز‌شکست​ نباید دور انداخته بشن. فکر می‌کنی بهتره میراث‌مون رو‌برنگردد​ انکار کنیم و اسم کوه هوا رو کنار بذاریم؟»

«رهبر دروازه...»

«اگه این کار رو می‌کردیم، مهم نبود کجا می‌ریم، همه‌جا همین آش و همین کاسه بود.‌می‌دانستند​ اگه فرقه وودانگ اسمش رو از دست بده، وودانگ رو رها می‌کنیم؛ و اگه نفوذ فرقه‌انداخته​ شائولین کم بشه، اونا رو هم رها می‌کنیم. نه، مطلقاً نه! من نمی‌خوام این‌طوری زندگی کنم.»

«هیچ‌کس نمی‌دونه...»

«نیازی ندارم کسی بدونه.‌درگیری​ من از چیزی که‌بعد​ باید محافظت کنم، محافظت می‌کنم.»

یوپ پیونگ آهی کشید.

ناامید شده‌حالتون​ بود و‌خوبم​ احساس خفگی می‌کرد.

اما...

'به خاطر‌حال​ همینه که‌درگیری​ اون رهبره.'

گذشته از این، دلیل غرغرهای یوپ پیونگ این بود که به این مرد‌خوبه​ احترام می‌گذاشت. اگر وی لیشان از آن دسته مردهایی بود که به‌راحتی کوه‌می‌دانستند​ هوا را کنار می‌گذاشت، یوپ پیونگ هرگز تا این حد به او احترام نمی‌گذاشت.

«و من باور دارم.»

«به چی؟»

«کوه هوا ما‌بحث​ رو به حال‌حالا​ خودمون رها نمی‌کنه.»

یوپ پیونگ‌شاگردهای​ سرش را‌رسیدن​ تکان داد.

«رهبر دروازه، این مسئله ربطی به صداقت یا‌شدید​ نیت نداره، مسئله سرِ تواناییه. آیا کوه هوا‌می‌دانستند​ اصلاً توانایی مقابله با فرقه وودانگ رو داره؟»

«...وقت‌هایی هست‌گفتی​ که قلب‌وودانگ​ به‌تنهایی کافیه.»

یوپ پیونگ‌حال​ تازه می‌خواست‌درگیری​ جواب بدهد که...

تق تق تق!

کسی داشت در می‌زد.

چهره‌های وی لیشان و یوپ پیونگ بلافاصله در هم رفت. آن‌ها دروازه‌ها را‌حالتون​ قفل کرده بودند و از پذیرش هر ملاقات‌کننده‌ای امتناع می‌کردند. با این وجود،‌داد​ اگر کسی به دروازه می‌کوبید، به این معنی بود که با آن‌ها کار دارد.

در این زمان،‌بحث​ تنها کسی که‌حالا​ اینجا کاری داشت...

«رهبر دروازه وی! اونجایی؟‌رسیدن​ باید درباره مسائلی باهات‌زودی‌ها​ صحبت کنم، بیا بیرون!»

چهره یوپ‌حالتون​ پیونگ در‌خوبم​ هم رفت.

این صدای‌گفتی​ رهبر سالن تمرین‌رسیدن​ لبه طریقت بود.

'لعنتی، به این زودی!؟'

آن‌ها بدون دلیل به اینجا‌ولی​ نمی‌آمدند. پس، حتماً شاگردان وودانگ‌درسته​ را با خود آورده بود.

«چی‌کار کنیم؟ رهبر دروازه؟»

«مگه چاره دیگه‌ای هم داریم؟»

وی لیشان آهی کشید.

«باید برم بیرون. اون اومده‌ولی​ اینجا تا من رو ببینه،‌درسته​ اگه نرم، فکر می‌کنن ترسوام.»

وی لیشان در‌خوبه​ حالی که از روی‌زخمی​ تخت بلند می‌شد، می‌لرزید.

«چی شده؟»

«کاملاً مشخصه که چرا اینجام.‌بودند​ همون‌طور که گفتم، اومدم تا‌دادن​ درباره مسائلی باهات صحبت کنم.»

با تماشای رهبر لبه طریقت که مثل یک گراز وحشی‌درسته​ راهش را به داخل باز می‌کرد، سخت می‌شد باور کرد‌دراز​ که او روزگاری واقعاً یکی از شاگردان وودانگ بوده است.

حداقل هر کسی که‌خوبم​ تائوئیسم را مطالعه کرده‌شدید​ بود نباید این‌طور رفتار می‌کرد.

«من دیگه‌گفتی​ حرفی برای‌وودانگ​ گفتن ندارم.»

«حرفی برای گفتن نداری!؟ اگه‌بودند​ مبارزه رو باختی، قرار بود از‌راضی​ نانیانگ بری. هنوز اینجا چی‌کار می‌کنی؟»

«کدوم قانونی می‌گه که فقط‌ولی​ به خاطر باختن توی یه‌درسته​ مسابقه باید از اینجا بریم؟»

«همچین چیزی وجود‌خوبه​ نداره! اما مگه‌بدجوری​ تو هیچ غروری نداری؟»

وی لیشان آهی کشید.

هیچ قانونی وجود نداشت که بگوید کسی بعد‌بعد​ از باخت در یک مسابقه باید آنجا را ترک‌هرگز​ کند. مگر اینکه، البته، روی نتیجه شرط‌بندی کرده باشند.

با این حال، اگر وضعیت به نبردی بین دو‌برسن​ فرقه کشیده می‌شد، این یک قانون نانوشته بود که‌شدید​ بازنده باید بدون هیچ حرفی آنجا را ترک کند.

نه، دقیق‌تر بگیم، بهتره‌خوبم​ بگیم طرف بازنده قدرت مقاومت‌لطفاً​ در برابر برنده رو نداشت.

توانایی رهبر، معیاریه که یک فرقه باهاش سنجیده می‌شه. وقتی کاملاً‌درسته​ مشخص شده کدوم طرف برتره، یک فرقه چطور می‌تونه دووم بیاره؟‌بکشید​ مگه کاملاً واضح نیست که تازه‌واردها ترجیح می‌دن شاگرد فرقه قوی‌تر بشن؟

«حرفی برای‌حال​ گفتن ندارم.‌درگیری​ لطفاً برید.»

«نه، فکر نکنم بخوام برم.»

چشمان رهبر‌حالتون​ لبه مسیر‌خوبم​ برقی زد.

«فقط وقتی خون‌شاگردهای​ و خون‌ریزی راه‌ولی​ بیفته سر عقل می‌آی؟»

در حالی که فضا ناگهان سنگین‌حالا​ شد، یکی از مردانی که از عقب‌تقاضا​ تماشا می‌کرد، آروم به جلو قدم برداشت.

«رهبر سالن تمرین،‌وودانگ​ اجازه بدید من‌توجه​ به جاتون صحبت کنم.»

«آه، شما؟‌حالتون​ این که یه‌شما​ مسئله خیلی پیش‌پاافتاده‌ست...»

«مشکلی نیست.»

«پس، ازتون ممنونم!»

این برخورد در مقایسه با رفتاری که رهبر لبه مسیر‌درسته​ با وی لیشان داشت، کاملاً متفاوت و بسیار مؤدبانه بود. طبیعتاً،‌بکشید​ نگاه وی لیشان روی مردی که جلو اومده بود قفل شد.

یک ردای سیاه.

ابهتی که باعث‌شاگردهای​ شد رهبر سالن‌ولی​ تمرین تعظیم کنه.

روی سینه‌اش طرح یک درخت کاج گلدوزی شده بود که نماد ثروت‌نبود​ بود و هویت این مرد رو نشون می‌داد. فرقه‌های زیادی توی دنیا وجود‌اعتراض​ داشتن، اما فقط یکی بود که طرح کاج رو روی سینه‌شون حک می‌کرد.

'یک شاگرد از فرقه وودانگ.'

مردی که‌حالتون​ جلو اومده‌خوبم​ بود، تعظیم کرد.

«از دیدنتون خوشحالم،‌شاگردهای​ من جین هیون هستم،‌توجه​ شاگرد درجه دو وودانگ.»

«وی لیشان.»

حرکتی باوقار و رفتاری محترمانه بود. اگر توی همچین موقعیتی با هم‌حالتون​ روبه‌رو نشده بودن، وی لیشان حتماً این مرد رو تحسین می‌کرد. اما حالا،‌داد​ پشت اون رفتار متواضعانه، مردی قرار داشت که هدفش نابودی وی لیشان بود.

وی لیشان برای لحظه‌ای‌خوبم​ مرد رو برانداز کرد‌شدید​ و بعد بدنش خشک شد.

«صبر کن!‌گفتی​ الان گفتی‌وودانگ​ جین هیون؟»

«بله، رهبر دروازه.»

«پس شما...‌شاگردهای​ شمشیر نابودنشدنی،‌رسیدن​ جین هیون هستید؟»

«شنیدن این حرف‌ها باعث خجالتمه.»

چهره وی لیشان‌شاگردهای​ با فهمیدن هویت‌ولی​ مرد تاریک شد.

'شمشیر نابودنشدنی.‌حال​ امروز قرار نیست‌بودند​ روز خوبی باشه.'

جین هیون یکی از بهترین شاگردهایی به حساب می‌اومد‌برسن​ که فرقه وودانگ پرورش داده بود. دنیا اون رو‌شدید​ اژدهای شمشیر می‌نامید و توی تحسین توانایی‌هاش هیچ درنگی نمی‌کرد.

احتمال زیادی داشت که اون تبدیل به شمشیر‌شدید​ اول فرقه وودانگ بشه. شاید در آینده، حتی‌می‌دانستند​ به بزرگ‌ترین شمشیرزن تاریخ فرقه هم تبدیل می‌شد.

انتخاب جین هیون توسط فرقه وودانگ‌ولی​ برای فرستادن به اینجا، نشون می‌داد که‌حالتون​ اونا چقدر این مسئله رو جدی گرفتن.

«من از رهبر سالن تمرین‌مون‌بودند​ شنیدم که چه اتفاقی افتاده.‌دادن​ گفتید که می‌خواید توی نانیانگ بمونید؟»

«بله.»

جین هیون‌حالتون​ آروم سرش‌خوبم​ رو تکون داد.

«فکر نمی‌کنم ایده خوبی باشه.»

با وجود‌حال​ لحن نرمش، صداش‌بودند​ وزن سنگینی داشت.

«نانیانگ منطقه بزرگی نیست و اگه دو تا فرقه فرعی توی‌سرفه​ یه جای به این کوچیکی باشن، مشکلات فقط بیشتر و بیشتر می‌شن.‌می‌کنم​ این کار سختیه چون مجبوریم شاگردهای بالقوه رو با هم تقسیم کنیم.»

«این‌طور نیست که این رو‌شما​ نفهمم. اما چرا ما باید‌دراز​ بریم وقتی فرقه‌مون اول اینجا بوده؟»

«این مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که این دو‌برسن​ دروازه نمی‌تونن بدون آسیب زدن به هم، کنار هم همزیستی‌لطفاً​ داشته باشن، و دروازه هوایونگ فرقه‌ایه که آسیب بیشتری می‌بینه.»

«...»

جین هیون پوزخند زد.

«این چطوره؟»

«ها؟»

«این درسته که فرقه فرعی وودانگ اخیراً باز شده و‌دادن​ به اعتبار شما لطمه زده، پس ما بابتش بهتون غرامت‌به‌شدت​ می‌دیم. اگه از نانیانگ برید، ما تمام هزینه‌ها رو تقبل می‌کنیم.»

یوپ پیونگ که‌وودانگ​ از گوشه‌ای گوش‌توجه​ می‌داد، اخم کرد.

'این حرومزاده‌ها!'

'فکر کردن‌گفتی​ ما به خاطر‌رسیدن​ پول رد کردیم؟'

مستقر شدن توی یه جای جدید به معنی شروع دوباره‌دادن​ از صفر بود. دروازه هوایونگ فرقه‌ای متعلق به نانیانگ بود. تمام‌زورگویانه​ شاگردها اهل نانیانگ بودن و تمام تاریخ فرقه اینجا قرار داشت!

ترک کردن این مکان به این‌توجه​ معنی بود که همه‌چیز رو دور‌حالتون​ بندازن و از پایین‌ترین نقطه شروع کنن.

«بابت پیشنهادتون ممنونم، اما...»

وی لیشان‌گفتی​ سرش رو‌وودانگ​ تکون داد.

«دروازه هوایونگ هیچ‌بحث​ قصدی برای انجام‌حالا​ این کار نداره.»

«خب.»

جین هیون لبخند موذیانه‌ای‌خوبم​ زد، انگار که از جواب‌لطفاً​ وی لیشان خوشش نیومده بود.

«رهبر دروازه.»

«...»

«اگه واقعاً می‌خواید‌وودانگ​ توی نانیانگ بمونید، یه‌همین​ گزینه دیگه هم هست.»

وی لیشان نگاهی به جین هیون انداخت.‌زخمی​ اون واقعاً امیدوار بود که بتونن راه‌جوابی​ دیگه‌ای برای حل این وضعیت پیدا کنن.

«چی می‌تونه باشه؟»

«اگه می‌خواید اینجا بمونید...‌درگیری​ شکوفه آلو رو از‌بعد​ روی تابلوی خودتون بردارید.»

چهره وی‌شاگردهای​ لیشان سفت‌رسیدن​ و سخت شد.

با دیدن بی‌واکنشی‌خوبه​ وی لیشان، جین هیون‌زخمی​ با خونسردی ادامه داد.

«این دو دروازه با هم سازگارن، اما فرقه‌های اصلی نه. مهم‌درسته​ نیست رنگ و بوی نفوذ کوه هوا چقدر کمرنگ شده باشه،‌بکشید​ همچنان برای فرقه فرعی وودانگ غیرقابل‌قبوله که در کنارش همزیستی داشته باشه.»

«چـ-چی...»

«انتخاب کنید.»

جین هیون با سردی گفت.

«اگه اسم کوه هوا رو حذف کنید، اون‌وقت ما دروازه هوایونگ رو می‌پذیریم. اگه‌خوبه​ بخواید، حتی می‌تونیم شما رو زیر پر و بال وودانگ بگیریم. اون‌وقت هم دروازه‌اوضاع​ هوایونگ و هم لبه مسیر می‌تونن با هم کنار بیان. در غیر این صورت!»

کلمات جین هیون تیز و‌بودند​ برنده شد، مثل خنجری که‌دادن​ به پرده گوش‌شون فرو می‌رفت.

«اسم دروازه هوایونگ‌وودانگ​ برای همیشه از‌توجه​ نانیانگ محو می‌شه.»

وزن این کلمات وقتی‌خوبم​ از دهن جین هیون بیرون‌لطفاً​ می‌اومد، خیلی سنگین‌تر احساس می‌شد.

جین هیون با دیدن‌وودانگ​ وی لیشان که توی شوک‌زودی‌ها​ فرو رفته بود، لبخند زد.

«جوابتون چیه؟»

«... ما...»

لب‌های وی لیشان می‌لرزید.

فقط زمان کوتاهی گذشته بود، اما حالت چهره‌اش بارها‌زودی‌ها​ و بارها تغییر کرد. در حالی که مدام با خودش‌شدید​ کلنجار می‌رفت، در نهایت با تأسف آهی کشید و گفت.

«ما نمی‌تونیم‌حال​ کوه هوا‌درگیری​ رو رها کنیم.»

«...»

«حتی اگه روزی برسه که تابلومون رو پایین‌شدید​ بیاریم، باز هم بخشی از کوه هوا باقی‌می‌دانستند​ می‌مونیم. این چیزی نیست که بتونیم رهاش کنیم.»

«هاا...»

جین هیون‌حال​ سرش رو‌درگیری​ تکون داد.

«دیگه کاری از دستم برنمی‌آد؛ هر دو گزینه‌ای که‌برسن​ بهتون دادم رو رد کردید. اگه تا شش ساعت‌شدید​ دیگه اینجا رو ترک نکنید، خودمون شما رو بیرون می‌ندازیم.»

وی لیشان‌حالتون​ لبش رو‌خوبم​ گاز گرفت.

«این رفتار برای‌شاگردهای​ فرقه معروفی مثل‌ولی​ وودانگ خیلی شرم‌آور نیست؟»

«در اشتباهید.»

«...»

جین هیون‌حالتون​ با صدایی‌خوبم​ سرد گفت.

«این‌طور نیست که وودانگ داره از شهرتش برای این کار سوءاستفاده می‌کنه. برعکس،‌حالتون​ دقیقاً به خاطر انجام همین کارهاست که اسم وودانگ توی تمام دنیا طنین‌انداز شده.‌می‌دانستند​ تازه، ما تمام تلاشمون رو کردیم. شما بودید که پیشنهادهای ما رو رد کردید.»

«ما...»

«کافیه. دیگه حرفی‌وودانگ​ برای گفتن ندارم.‌توجه​ شش ساعت وقت دارید.»

جین هیون سپس با صدای‌شما​ آرومی صحبت کرد تا فقط‌دراز​ وی لیشان بتونه صداش رو بشنوه.

«اگه می‌خواید برای کمک التماس کنید، بهتره دنبال یه‌زودی‌ها​ جای بهتر بگردید. فکر می‌کنید کوه هوا به دروازه‌زخمی​ هوایونگ کمک می‌کنه؟ اونم در برابر فرقه وودانگِ ما؟»

«... من...»

وی لیشان نتونست چیزی بگه.

پوزخند گشاد و‌خوبه​ تحقیرآمیزی روی صورت جین‌زخمی​ هیون نقش بسته بود.

'وحشتناکه.'

فرقه وودانگ داشت از سالن تمرین لبه مسیر‌بعد​ محافظت می‌کرد و به دروازه هوایونگ ظلم می‌کرد. اما‌هرگز​ کوه هوا هیچ کاری برای کمک بهشون انجام نمی‌داد.

فداکاری‌های وی لیشان بعد‌رسیدن​ از این‌همه سال به‌زودی‌ها​ چه دردی خورده بود؟

«کوه هوا جرئت نداره‌خوبم​ پیداش بشه. اگه رهبر‌شدید​ دروازه یکم عاقل‌تر بود...»

در همون لحظه...

«چی داره‌حال​ زر می‌زنه؟‌درگیری​ اون حرومزاده‌ی دورو؟»

«...»

جین هیون سرش رو‌خوبم​ به سمت صدای خفه‌ای‌شدید​ که از عقب می‌اومد چرخوند.

«تو کی هستی؟»

«آه، بکشید‌حال​ کنار! چرا‌درگیری​ در رو بستید؟!»

ساهیونگ‌هاش که جلوی‌وودانگ​ دروازه ایستاده بودن، به‌همین​ کنار هل داده شدن.

و مردی‌حالتون​ از شکاف بین‌شون‌شما​ قدم‌زنان جلو اومد.

'کی؟'

قبل از اینکه جین هیون حتی بتونه برداشتی‌بعد​ از این غریبه‌ی ناگهانی داشته باشه، با کلماتی‌برود​ بمباران شد که تا به حال نشنیده بود.

«منم. ای عوضی کوچولوی بی‌همه‌چیز.»

«...»

دهن جین هیون بدون‌وودانگ​ اینکه خودش متوجه بشه،‌همین​ از تعجب باز موند.

ناولها | novelha.net