چپتر 40: چپتر 40: رهبری که بیشتر شبیه گداهاست! (5)
0چونگ میونگ با نگاهی عبوس سرش روناهموار بالا آورد. دندونهاش رو روی هم فشار دادمیگشت و گردنش رو به سمت بالا خم کرد.
کمی بیشتر.
فقط یه ذره بیشتر.
و بازم یه ذره بیشتر.
«...»
فقط وقتی گردنش تا حدی کجلذت شد که به نظر میرسید الانبیاد میشکنه، تونست چیزی که میخواست رو ببینه.
یه صخرهی تراشیدهشده.
صخرهای وحشتناک و بینهایت بلندپنج که قلهاش توی مه پنهان شدهپرخطر بود، کل دیدش رو پر کرد.
«...دیوونهکنندهست.»
لبخندی روی لبهاش نشست.
«صخرهی قطعشدهی خطرناک»، این اسمی بود که ساکنان کوه هواحتی روی اون گذاشته بودن. بلندترین و خطرناکترین صخره که حتیجایی بین پنج کوه بزرگ هم به ناهموار بودن معروف بود.
و درست وسط اینبین صخرهی پرخطر، همون جایی بوددرست که چونگ میونگ دنبالش میگشت.
مخفیترین مکان تو کل دنیا. افراد خیلی کمی ازدرست کوه هوا به اینجا میاومدن و تعداد اونایی کهدنیا از رازش خبر داشتن حتی از اینم کمتر بود.
«خب، منممنوع تنها کسیـم کهنافرمانی ازش خبر داره.»
وسط صخره غار کوچیکی بودگذاشته که بدون بالا رفتنِ مستقیمحتی از صخره، پیدا کردنش غیرممکن بود.
این قلهی شیبدار جایی بود که تمرین کردن توش برای افراد کوههمون هوا ممنوع شده بود. با این حال، چونگ میونگ کسی بود که ازرازش نافرمانی کردن لذت میبرد. برای همین، خیلی دوست داشت که تندتند بیاد اینجا.
بعدش هم کاملاً اتفاقی یه غار کوچیک وسطمعروف صخره پیدا کرد و از اون به بعد،مخفیترین اونجا رو تبدیل کرد به مخفیگاه اختصاصی خودش.
«خیلی به دردم خورد.»
مثلاً برای نوشیدنِ یواشکیِ شراب دور ازبلندترین چشم ساهیونگش، خوردن گوشت دور از چشمناهموار ساهیونگش، یا چرت زدن با نادیده گرفتن ساهیونگش...
«آخ ساهیونگ.»
اصلاً چرا منو زنده گذاشتی؟
باید تاممنوع حد مرگکسی کتکم میزد.
حالا که موقعیتش عوض شده بود و داشت نقش نگهبان کوه هوا رو بازی میکرد،معروف چونگ میونگ تازه میتونست دلیل اون سخنرانیهای همیشگی ساهیونگش رو درک کنه. اگه الان کسیتعداد تو کوه هوا مثل چونگ میونگِ قدیم رفتار میکرد، قطعاً تا حد مرگ کتکش میزد.
حتی خود چونگحتی میونگ هم دلش میخواستناهموار خودِ گذشتهاش رو بکشه.
«نه، مگه دیوونه بودم...؟»
حس میکرد گردنش داره میشکنه. هیچ آدم عاقلیهمین حتی به ذهنش هم خطور نمیکرد که ازکوچیک وسط همچین صخرهای به عنوان پناهگاه استفاده کنه.
و حالا چونگهوا میونگ یه بدنبودن ضعیف و آسیبدیده داشت.
چونگ میونگ، قدیس شمشیر شکوفه آلو، میتونست با خوشحالیدرست و لیلیکنان از این صخره بره بالا. اما برای چونگافراد میونگ، شاگرد درجه سه، بالا رفتن از اینجا غیرممکن بود.
چرا! آخه چراحتی باید تو بدنبزرگ یه بچه میبود!
نه جایی برای پا گذاشتن بودلذت و نه جایی برای گرفتن. صخره برایبعدش بالا رفتن بیش از حد صاف بود.
این صخره همیشه همینطوری بود.
«...دیگه کم آوردم. واقعاً.»
دلش میخواست خودِ گذشتهاشبین رو به خاطر انتخابمعروف این مکان حسابی کتک بزنه!
«هوووف.»
چونگ میونگ نفس عمیقیاون کشید و دوباره بهخطرناکترین بالای صخره نگاه کرد.
«با این حال، باید برم!»
راه برگشتی نبود.
اگه کسیممنوع میپرسید چرا، چونگنافرمانی میونگ جواب میداد:
«اون توکوه قرصهای سرزندگیاون هست! لعنتی!»
اگه حافظهاش یاری میکرد، بایدپنج قرصهای شکوفه آلو و کلیوسط قرص دیگه تو اون غار باشه!
چون اون غار جایی بود که میرفت توشمعروف مست میکرد و میخوابید، پس قرصهایی که برایمخفیترین رفع خماری استفاده میکرد هم باید همونجا باشن.
هیچ راه دیگهای نیست.
مهم نبود که صبحها الکل چقدر بهش فشار میآورد،صخره اونا در هر صورت قرصهای سرزندگیِ باارزشی بودن، اماپرخطر برای رفع خماری تو یه غار قایم شده بودن.
این کاری نبودحتی که هیچ آدمبزرگ عاقلی انجام بده.
اما به لطفحتی همین کار، حالا چونگناهموار میونگ یه شانس داشت.
چونگ میونگ با چهرهای مصمم به صخرهیمیبرد شیبدار نگاه کرد و برگشت. با قدمهایکاملاً بلند به سمت جنگلِ سمتِ دیگه رفت.
«هووووووف!»
یه نفس عمیق کشید.
«هر چقدرمصخره بهش فکربین میکنم، بازم دیوانهواره.»
چونگ میونگ حالا بالای اون صخره ایستادهمیبرد بود. با یه طناب بلند که ازکاملاً پیچک بافته شده بود، اومد لبهی پرتگاه.
هر چقدر هم که فکر میکرد، بالا رفتن غیرممکنصخره بود، چون بالا رفتن از یه صخرهی صاف کارپرخطر سختی بود و ارتفاعش هم برای اون خیلی زیاد بود.
با بدن یهحتی بچه، بالا رفتن بیشناهموار از حد سخت بود.
پس پایین رفتن به سمت غار ازناهموار بالای صخره چطور بود؟ قطعاً باید راحتتر ازمیگشت بالا رفتن میبود. اما مشکل اینجا بود که...
«اینطوری ده برابر خطرناکتره.»
چونگ میونگ نگاهی به پایین انداخت و آب دهنش رو قورتبین داد. حتی نمیتونست زمین رو ببینه. تنها چیزی که میدید صخرهمیگشت بود و پردهای از مه که فضای زیرش رو پنهان کرده بود.
عقب رفتصخره و دستش روپنج گذاشت روی سینهاش.
«آخ لعنتی! دارم میلرزم.»
تو گذشته از بودن تو اینجا لذت میبرد، انگار که داره تو باغ شخصیِ خودش قدم میزنه، اما الانتبدیل حس میکرد اینجا ورودیِ جهنمه. چندتا پیچک رو باید به هم وصل میکرد تا بتونه با یه طنابِ یکتکهساهیونگ خودش رو بکشه پایین؟ چند نفر به ذهنشون میرسید که فقط با یه طناب از این صخره برن پایین؟
اما الان مجبور بوداون این کار رو بکنه، هیچصخره انتخاب یا گزینهی دیگهای نداشت.
«آدم فقط یه باربین زندگی میکنه، نه دو بار...درست نه وایسا، این زندگیِ دوممه...»
چونگ میونگ طناب توی دستش رو به یه سنگ همون نزدیکی بست.همون این قرار بود تنها راه نجاتش باشه. چند بار طناب رو کشیداونایی تا مطمئن بشه که وزنش رو تحمل میکنه و بعد لبهی صخره ایستاد.
«هاااا.»
نجات دادن کوه هوا چقدرگذاشته سخته. حتی مجبور بود اینطوریحتی جونش رو به خطر بندازه.
«لعنت بهش!»
چونگ میونگ با صدای بلندپنج فحش داد و با جسارت شروعپرخطر کرد به پایین رفتن از صخره.
پایین رفتن از یه صخرهی شیبدار هیچوقت کار آسونی نبود. پیدا کردنِبیاد یه جای پای محکم واقعاً چالشبرانگیز بود. چونگ میونگ بدنش رو بهخورد صخره تکیه داد تا آروم حرکت کنه و خودش رو به دیوارهها چسبوند.
چونگ میونگ بعد ازاون کلی تقلا و داد وصخره بیداد کردن، آرومآروم رفت پایین.
«آاااه! لعنتی! گندشحتی بزنن! اگه میدونستمبزرگ حتماً آکروباتبازی یاد میگرفتم!»
این چیزی بودحتی که چونگ میونگ توناهموار گذشته یاد نگرفته بود.
همون موقع بود.
لبهی سنگی که موقعاون پایین رفتن روش پاخطرناکترین گذاشته بود، خرد شد.
تق! تق!
چونگ میونگ مات و مبهوت به سنگهای درمعروف حال سقوط خیره شد. سنگها به صخره برخوردمخفیترین کردن و توی مه غلیظ پایین ناپدید شدن.
...تق!
بعد از مدتهوا طولانیای، صدای ضعیفیبودن به گوش رسید.
«... اوه.»
خیلی طول میکشید تا از این ارتفاع به پایین برسی. اگهپرخطر چونگ میونگ میافتاد، حتی یه تیکه از جنازهش هم پیدا نمیشد.میاومدن با درک این موضوع، ناخودآگاه از ترس آب دهنش رو قورت داد.
قدیس شمشیر شکوفه آلو از هیچی نمیترسید، حتی از شیطان آسمانی، اما این درکاملاً صورتی بود که حریفش یه آدم زنده باشه. زمینِ زیر پاش چطور؟ بین مبارزهشراب با شیطان آسمانی یا سقوط و مرگ حتمی، کاملاً مشخص بود کدوم یکی بدتره.
تصور کنکوه اینجا بمیره وگذاشته بره اون دنیا.
ساهیونگش چطوری ازش استقبال میکرد؟ مقامش ازناهموار قهرمانی که شیطان آسمانی رو کشته بود، بهمیگشت احمقی که از صخره افتاده تنزل پیدا میکرد.
«لعنتی.»
چونگ میونگ شروع به حرکت کرد. اولش یکمهمین ناجور بود، اما بعد از چند بار تکرار، مثلبعد یه مارمولک که به دیوار چسبیده باشه حرکت میکرد.
«باید همون پایین باشه.»
چونگ میونگ که داشتبین پایین میرفت، اخم کرد. یهدرست شکاف گنده وسط صخره بود.
«رفتن توش کار سختیه.»
پس، مجبور بود بپره...
«پوف.»
نفس عمیقیصخره کشید و بهپنج پایین نگاه کرد.
«من قدیس شمشیر شکوفه آلوئم!»
محاله از همچین چیزی بترسم!
شجاعانه خودش رو به جلوگذاشته پرت کرد. همون لحظهای کهحتی دستش رو ول کرد، فریاد زد:
«آآآآآآآه!»
دستش رو دراز کرد و یه سنگناهموار بیرونزده رو گرفت. چونگ میونگ در حالیدنبالش که از سنگ آویزون بود، داد زد:
«آخ! زهرهترک شدم!»
اما به لطفهوا اون پرش، مسافتبودن زیادی رو پایین اومد...
تق!
«ها؟»
چونگ میونگ بالاحال رو نگاه کرد. سنگیمیبرد که بهش آویزون بود...
«نه.»
تقتق!
«...»
نه، این—
یه کمکوه مروت داشتهاون باش، صخرهی بیوجدان!
تققق!
سنگ شکست وحتی بدن چونگ میونگبزرگ شروع به سقوط کرد.
«یا خدا! یا خدا!»
چونگ میونگ با ناامیدیاون دست و پاش روخطرناکترین تو هوا تکون داد.
«اگه ازصخره اینجا بیفتمبین چی میشه؟»
مرگ. مرگ حتمی.
«یعنی قراره بمیرم؟»
مرگ؟ اونم چونگ میونگ؟
همون موقع بود.
بوم!
یهو ضربهی محکمی به کمرنافرمانی چونگ میونگ وارد شد وداشت بدنش تو هوا معلق موند.
«ها؟»
طنابی که داشتحتی تاب میخورد، جلوی چشمهایناهموار چونگ میونگ ظاهر شد.
«آره خودشه!»
تق!
بعد از چند بار بالا و پایین پریدن، تکونهای شدید طناب آرومپنج شد. چونگ میونگ که بیحال از طناب آویزون بود، آهی از سرمکان افسوس کشید. اما یه لحظه بعد، زد زیر خنده و فریاد کشید:
«همینه! آدمصخره باید همیشهبین آماده باشه!»
مطمئن نبود طنابی که از شاخههای درخت انگور درست کرده بودپرخطر دووم میاره یا نه، اما از اونجایی که فقط وزن بدنمیاومدن یه بچه رو تحمل میکرد، معلوم شد که به اندازهی کافی محکمه.
چونگ میونگممنوع آروم بهکسی اطرافش نگاه کرد.
«همونجاست!»
چشمهاش برق زد. یه برآمدگی که زیاد از جایی که آویزون بود فاصلهجایی نداشت. اون پایین، مخفیگاه چونگ میونگِ سابق قرار داشت. از روی عادت، طول طنابداشتن رو اندازه گرفته بود و به نظر میرسید اندازهش رو کاملاً درست حدس زده!
«کواک! خودِصخره آسمون دارهبین کمکم میکنه!»
طناب رو محکم گرفت و نفس عمیقی کشید.همین فعلاً که همونطور بین زمین و هوا ازکوچیک طناب آویزون بود. باید خودش رو به صخره میچسبوند...
«هوف!»
چونگ میونگ شروع کرد به تاببزرگ دادن بدنش، طنابِ بیحرکت هم کمکمهمون شروع کرد به عقب و جلو رفتن.
«باید زاویهیصخره درست روبین پیدا کنم.»
ووش!
ووووش!
بدن چونگ میونگ که به طناببزرگ چسبیده بود، با هر بار تاب خوردنجایی بیشتر و بیشتر به صخره نزدیک میشد.
«آخ!»
دستش رو دراز کرد و صخرهلذت رو گرفت، اما سنگ اونقدر لیزبیاد و صاف بود که نتونست بهش بچسبه.
«یه بار دیگه!»
چونگ میونگ دوباره تاب خورد و بهناهموار صخره لگد زد تا بدنش رو صافدنبالش کنه. و بعد با هر دو دستش، میخواست...
تق!
«چی؟»
با شنیدن این صدا، سر چونگ میونگبلندترین مثل برق به سمت بالا چرخید. چشمهاشناهموار خیلی سریع چیزی رو که نباید، پیدا کرد.
طناب تاصخره نصفه پارهبین شده بود.
«اِاِاِ...»
نه. امکان نداره.
معمولاً، طناب باید تا وقتیگذاشته که به صخره برسه دوومحتی میآورد و بعد پاره میشد...
جررررر.
«... نهههه! واااااااااه!»
چونگ میونگ همراهحال با شتابِ برگشت بهمیبرد سمت صخره، سقوط کرد.
«هیییییک! دارم میمیرم! یا خدا!»
از اونجایی که به خاطر شتاب برگشت، از قبلدرست به صخره نزدیک شده بود، چونگ میونگ کی خودشدنیا رو متمرکز کرد و سعی کرد صخره رو بگیره.
تققق!
استخونهاش که فشارحال بیش از حدی بهشونمیبرد وارد شده بود، شکستن.
«آخ لعنتی!»
مچ دستش نمیتونست وزن و سرعت سقوطش رو تحملدرست کنه. با ناامیدی، دست دیگهش رو با نیروی کیدنیا به سمت جلو پرتاب کرد و به صخره چنگ زد.
تققق!
نتیجه همون بود.
«آخه یعنی چی!؟ اینا که شاخههای خشکیدهبلندترین نیستن! چرا استخونام به این راحتی میشکنن!؟ اینمعروف دیگه چه بدن لعنتیایه که به من دادن!؟»
یکم بیشتر دووم بیار!
چونگ میونگ دست و پاش رو جوریناهموار تکون میداد که انگار داره تو هوادنبالش شنا میکنه، اما ظاهراً هیچ فایدهای نداشت.
«اواااه!»
اگه دستها جوابهوا نمیدن، باید ازبودن بدن استفاده کنم!
مثل یه قورباغه به صخره چسبید؛بزرگ به جای مچهای شکستهش، با تمامهمون دست و پاش به صخره چنگ انداخت.
«آآآه! سوختم! سوختم!»
با کشیده شدن بدنش روی صخرهی عمودی، گرمای شدید وداشت سوزندهای رو حس میکرد. با وجود درد وحشتناکش، این روشمخفیگاه جواب داد و سرعت سقوطش به طرز چشمگیری کم شد.
حالا، تنها کاری کهاون باید میکرد پیدا کردنخطرناکترین اون غار بیرونزده بود.
چونگ میونگصخره نگاهش روبین پایین انداخت.
نتونست پیداش کنه. در عوض...
تونست چیزی خیلی بهتر ازنافرمانی اون پیدا کنه. یه جایداشت خیلی امنتر از اون غار بیرونزده.
«هه هه. زمین.»
زمین بود.
یه برخورد ناگهانی بود.
بدن چونگ میونگحال با همون لبخند رویمیبرد لبش، پخش زمین شد.
بوووووم!
«کواک!»
ابری از گرد و خاک به هواناهموار بلند شد. بدن چونگ میونگ که زیر گردمیگشت و خاک دفن شده بود، به لرزه افتاد.
«من... زندهـم!»
به لطف کم کردن سرعت سقوطش، از مرگ قسرصخره در رفت. با این حال، کل بدنش داغون شدهپرخطر بود؛ وجب به وجب بدنش درد میکرد و میسوخت.
«کواک!»
بعد از اینکه یه مدت همونجا دست و پا زد،وسط چونگ میونگ بالاخره تونست بدن خستهش رو بالا بکشه وخیلی با چشمهای قرمز و پر از خشم به صخره خیره شد.
«... هر جوریحال شده ازت میرملذت بالا، صخرهی لعنتیِ حالبههمزن!»