چپتر 140: چپتر 140: حتی اگه بمیرم هم باید اینو به دست بیارم! (۵)
0روز روشنی بود.
«خیلی خب!»
چونگ میونگ بعد از یه خوابدیشب راحتِ شبانه، سرحال از جا بلندساعت شد و پنجره رو باز کرد.
«هوا کهخشکشدهـش خیلی خوببیدار به نظر میرسه!»
نور درخشان خورشید به داخل اتاق میتابید.جارو چونگ میونگ در حالی که گذاشت نورحرفهای خورشید صورتش رو نوازش کنه، لبخند زد.
حس خوبی داشت.
وقتی به آیندهی زیبا و فردای روشنی که کوه هوا به زودی قرارپیش بود داشته باشه فکر میکرد، حس میکرد کل بدنش پر از انرژی شده. کمرشقبلاً رو کش داد تا بدن خشکشدهـش رو شل کنه و در رو باز کرد.
«زود بیدار شدید.»
«ها؟»
چشمهای چونگ میونگ کمی گشاد شد.اتاقش وی لیشان با چهرهای کاملاً متفاوت ازنفر دیروز، داشت حیاط جلویی رو جارو میکرد.
«رهبر دروازهکشید داره حیاطچطور رو جارو میکنه؟»
«هاها.»
با شنیدنکاملاً حرفهای چونگدیروز میونگ، لبخند زد.
«حس میکنم دیروز دوباره متولد شدم، برایبرگرده همین سعی میکنم به ابتداییترین چیزها رسیدگیفقط کنم تا این زندگی جدید رو فراموش نکنم.»
«همم، که اینطور.»
چونگ میونگ لبخند زد.
اینکه خود رهبر دروازه حیاطش رو جارو میکردرهبر چه معنیای داشت؟ یعنی قرار بود دروازه هوایونگدوباره رو با قلب و ارادهای جدید رهبری کنه.
«شاگرد جوان استراحت خوبی داشتید؟»
«خیلی وقت بود'آخه اینقدر خوب نخوابیدهدیشب بودم. واقعاً سرحال شدم.»
وی لیشان آه آرومی کشید.
'آخه چطور ممکنه؟'
دیشب، چونگ میونگ تا سحر وی لیشان رو درمان کرده بود. تازهپیدا یک و نیم ساعت پیش بود که تونست به اتاقش برگرده، و وینگاهی لیشان اصلاً مطمئن نبود که چونگ میونگ وقتی برای خوابیدن پیدا کرده باشه.
پس چطور یه نفر باممکنه فقط یک ساعت و نیم وقتنیم میتونست اینقدر خوب و سرحال بخوابه؟
'خجالتآوره.'
وی لیشان قبلاً فقط فکر میکرد چونگ میونگ یه آدم شلخته و دیوانهست که نظم کوهدوباره هوا رو به هم میریزه. اما با نگاهی به گذشته، این چونگ میونگ بود که ساسوکهااینطور و ساهیونگهاش رو برای نجات دروازه هوایونگ رهبری میکرد و حتی خودش رو هم درمان کرده بود.
علاوه بر این...
'چطور ممکنه مردی'آخه با چنین چیدیشب خالصی وجود داشته باشه!'
چیای که چونگ میونگ وارد بدن وی لیشان کرده بود، چیزی بود که تا به حالجارو حسش نکرده بود. وقتی با چنین چی خالصی در تماس قرار گرفت، حس کرد داره آدم دیگهایرسیدگی رو میبینه. با داشتن چنین چی خالصی، واقعاً شرمآور بود که چونگ میونگ رو آدم بدی بدونه.
'معلومه کهکاملاً اصلاً چشمِ شناختنحیاط آدمها رو ندارم.'
وی لیشان بهساعت چونگ میونگ نگاهاتاقش کرد و لبخند زد.
اژدهای الهی کوه هوا... اون دقیقاً حسِ یه اژدهای الهی واقعینیم روی زمین رو میداد. خودش رو به راحتی به دیگران نشوننفر نمیداد و مهارتهاش رو پنهان میکرد، درست مثل یه اژدهای الهی واقعی.
وقتی که دیدگاه مثبتی پیداشدید کرد، همه چیز برای ویچهرهای لیشان خوب به نظر میرسید.
شخصیت روشن چونگ میونگ کهحیاط داشت در سکوت بهش نگاهداره میکرد هم حس خوبی بهش میداد.
چونگ میونگنیم نگاهی به اطرافتونست انداخت و پرسید.
«ساسوکها وکشید ساهیونگهای منچطور هنوز بیرون نیومدن؟»
«هیچکس جز شاگرد جوان نیومده.»
«خورشید که دیگه وسط آسمونه!»
«...»
وسط؟
وی لیشان چشمهاش رو مالید.
هر چقدر هم که نگاهحیاط میکرد، خورشید تازه طلوع کردهداره بود، اما اینکه بگه وسط آسمونه...
'حتماً منظورش اینه کهپیش هر روز زندگیش رواصلاً با تلاش و پشتکار میگذرونه.'
چون این حرف از دهن چونگ میونگ بیروندرمان اومده بود، وی لیشان فکر میکرد چیز خوبیه،برگرده اما هنوزم حس میکرد یه جای کار میلنگه.
نوع چی و شخصیتیبیدار که یه نفر داشت،گشاد هیچ ربطی به هم نداشتن.
این فقط توهمی بود که کسانی که دائو رو به درستی تجربههاها نکرده بودن، بهش باور داشتن. این یه تصور غلط رایج بود کهرسیدگی فکر میکردن کسی که چی خالصی داره، حتماً مسیر دائو رو دنبال میکنه.
و این موضوع درپیش مورد چونگ میونگ حتیاصلاً بیشتر هم صدق میکرد.
«تچ. بهشونکشید گفته بودم تاممکنه صبح تمومش کنن!»
چونگ میونگ بازود قدمهای بلند بهچشمهای سمت ساختمان اصلی رفت.
«کجا میرید؟»
«آه. یه کاری هستپیش که به ساسوکها واصلاً ساهیونگها دستور دادم انجام بدن.»
ها؟
کی به کی دستور داده؟
وی لیشانکاملاً سرش رودیروز کج کرد.
'اشتباه شنیدم؟'
شاید هم اشتباه شنیده بود.
در حالی که داشت افکارش رو مرتب میکرد،گشاد چونگ میونگ جلو رفت و به روبهرو خیره شد.رهبر بدون هیچ تردیدی، درِ ساختمان اصلی رو باز کرد.
«تموم شد... این دیگه چیه؟»
چشمهای چونگ میونگساعت با دیدن صحنهیاتاقش روبهروش گشاد شد.
منظرهی عجیبیکشید جلوی چشمهاشچطور نمایان شد.
سا-سا-سا-ساسوک؟
بک چون، که چشمهاش کاسهی خون شده بود، داشت با جوهرمیکنه روی یه طومار بلند یه چیزهایی خطخطی میکرد. یه تیکه کاغذابتداییترین هم روی زمین بود که از قبل چیزهایی روش نوشته شده بود.
«نه. ایننیم نیست. این...پیش نمیتونه این باشه.»
دیوونه شده!
با یه دستش با سرعت وحشتناکی داشت یه چیزی مینوشتچهرهای و دهنش داشت یه چیز دیگه میگفت. با عصبانیت ومیکنه پشت سر هم داشت شست دست دیگهـش رو گاز میگرفت.
«نباید اینطوری باشه... اگهدیروز اینطوره، پس باید یهرهبر چیزی به دست بیاد.»
بام! بام! بام!
چونگ میونگ با چشمهایچطور بیحالت به بک چون نگاهکرده کرد و سرش رو برگردوند.
در پسزمینه، صدای جو گول میومدچشمهای که پشت میز نشسته بود ومتفاوت داشت سرش رو میکوبید به میز.
«من آشغالم... آشغال...متفاوت من آشغالم... یهجلویی تیکه آشغالِ بیمصرف...»
«...»
یون جونگ داشت به نقشه نگاه میکرد و موهاش رو میکشید. همین الانش هم کلی موبرگرده روی زمین ریخته بود. و یو ییسول هم تو یه گوشه با چهرهای افسرده داشت یهمیریزه چیزی زیر لب زمزمه میکرد. به نظر میرسید که داره محیط اطرافش رو هم تاریکتر میکنه.
«... چـ-چیکار دارید میکنید؟»
وقتی چونگ میونگ سر این منظرهیجلویی عجیب فریاد زد، هر چهار نفرشون همزمانشنیدن بهش نگاه کردن و آه عمیقی کشیدن.
«نتونستید حلش کنید؟»
«این فقط یه بخششه.»
بک چون با صدایی لرزانشدید گفت، در حالی که هنوزچهرهای داشت شستش رو گاز میگرفت.
«من آدمیـم که به چیزهایحیاط بیشماری جواب داده، اما این بارمیکنه برای این یکی هیچ جوابی ندارم.»
«که اینطور؟»
بک چونکشید به این سؤالممکنه سر تکون داد.
«این چیزی نیست که یه نابغه بتونه حلشگشاد کنه. برای حل کردنش حداقل به سه نفرجارو از بهترین نوابغ دنیا نیاز داریم. دارم بهت میگم!»
«وودانگها که حلش کردن.»
«واقعاً؟»
«...»
«...»
بک چونکاملاً با شنیدن اینحیاط حرف سرفهای کرد.
«... پس حتماًساعت وودانگ یه نابغهیاتاقش بزرگ بین خودشون دارن.»
رنگ ازکشید روی چونگچطور میونگ پرید.
«وودانگ حلشخشکشدهـش کرده، ولیبیدار کوه هوا نمیتونه؟»
«کی اینو گفت! ساسوکها یه چیزاییجلویی رو حل کردن. اما وقت و نیروییشنیدن که داریم برای حل کاملش خیلی کمه!»
«امم.»
چونگ میونگ سرش رو کج کرد. نه فقط بک چون، بلکهنیم بقیه هم نگاه درموندهای تو چشماشون بود. به نظر نمیرسید حتینفر اگه یه جوری براشون وقت بیشتری هم میخرید، بتونن حلش کنن.
نکنه واقعاً از پسش برنمیایم؟
«به هر حال، حتی اگه تلاش هم بکنیم، نمیتونیم مثلداره وودانگ حلش کنیم. این از حد توان ما خارجه. بههمین کسی نیاز داریم که اینجور چیزا رو حرفهای خونده باشه.»
«چی رو خونده باشه؟»
«کاربرد چی،کشید تکنیکها وچطور عملکردشون رو.»
«آخه کی توزود این دنیا میشینهچشمهای اینجور چیزا رو بخونه؟»
«دقیقاً. برای همینمتفاوت باید سریع یکیجلویی رو پیدا کنیم.»
«اینجا؟»
«...»
بک چون سرشزود رو چرخوند و بهکمی بیرون پنجره نگاه کرد.
اینجا نانیانگه.
پیدا کردن کسی که اینجور چیزا روبرگرده حرفهای خونده باشه اینجا خیلی سخت بود.فقط عمراً همچین آدمی اصلاً اینجا زندگی کنه.
«...الان، بهتر نیست بریمچطور یه شهر بزرگ ودرمان یکی رو از اونجا بیاریم؟»
«همین الان؟»
چونگ میونگکاملاً سرش رودیروز کج کرد.
با دیدن کج شدن سرش، یون جونگ یه قدممطمئن رفت عقب. خشکیِ این حرکت بیشتر از حد معمول بود.آدم و این یعنی آمپرِ چونگ میونگ بدجوری بالا زده بود.
چشمهای چونگکشید میونگ شروع بهممکنه برق زدن کرد.
«یه کم دیگه، آدمای فرقه وودانگ مثل یه گله سگچهرهای میریزن سرمون. اونوقت تو چی گفتی؟ بریم یه شهر دیگهمیکنه و یکی رو پیدا کنیم تا اینو برامون رمزگشایی کنه؟»
«...»
دل بکنیم چون هریپیش ریخت پایین.
دلیلش ترس از عصبانیت چونگ میونگ نبود. درسته که چونگتازه میونگ آدم بیرحمی بود، اما از اونایی نبود که بهخوابیدن خاطر کارایی که از دست بقیه برنمیاومد، بهشون زور بگه.
دلیل ترس بک چون فقط این بود کهگشاد میدید چشمهای چونگ میونگ داره تغییر میکنه. اونجارو قیافه یعنی هیچکس نمیتونست پیشبینی کنه حرکت بعدیش چیه.
«یـ-یعنی هیچ راهی نیست؟»
«اوه؟ هیچ راهی؟»
چونگ میونگ لبخند عجیبی زد.ممکنه با دیدن اون لبخند شیطانی،تازه شاگردای کوه هوا به لرزه افتادن.
«مـ-میخوای چیکار کنی؟»
«من حلش میکنم.»
وقتی چونگ میونگ دستشپیش رو دراز کرد، یون جونگمطمئن سریع نقشه رو داد دستش.
«این واقعیه؟»
«به نظر میرسه که باشه. خیلی سخته وگشاد برای خوندنش یه سری قوانین هست. اگه وقتجارو بیشتری داشتیم میشد حلش کرد، اما... الان غیرممکنه.»
«پس، این واقعیه.»
چونگ میونگنیم به نقشهپیش نگاه کرد.
«پس اینم باید'آخه راست باشه کهدیشب بچههای وودانگ حلش کردن.»
«...»
«بسیار خب. پس ما نمیتونیم حلش کنیم، یعنی تا وقتی تو نانیانگیمهاها نمیفهمیم مقبره شمشیر کجاست. و شاگردای وودانگ هم تا الان باید رسیدهرسیدگی باشن به وودانگ، پس تا چند روز دیگه گلهای برمیگردن اینجا، درسته؟»
قیافه چونگ میونگساعت داشت لحظه بهاتاقش لحظه جدیتر میشد.
«اونوقت آخرش اون سگها میافتن دنبالمون وسحر ما هم باید بشینیم تماشا کنیم که حرومزادههایاتاقش وودانگ اطلاعات رو بردارن و قویتر بشن، نه؟»
فرقه وودانگ و اون قرصها.
از نظر چونگمتفاوت میونگ، این وحشتناکترینجلویی ترکیب ممکن بود.
هم فرقه وودانگ و هم شائولین اساساً ازاصلاً هنرهای رزمیای استفاده میکردن که نماد تعادل بود. و'خجالتآوره همچین آدمایی قرص بخورن تا قدرتشون رو بیشتر کنن؟
این اصلاً جواب قشنگی نبود.
مو جین رو در نظر بگیرین که دیروز باهاش جنگید. اگه اون قرصدیروز رو میخورد و چیِ بدنش بیشتر میشد... حتی اگه همه شاگردای کوه هوا،متولد به جز خود چونگ میونگ، میرفتن به جنگش، باز هم مو جین برنده میشد.
«همم.»
چونگ میونگ اخم کرد.
چیکار کنیم؟
در حالی که به نظر میرسیدچشمهای چونگ میونگ تو فکر عمیقی فرومتفاوت رفته، یون جونگ آهی کشید و گفت:
«چونگ میونگ.»
«هان؟»
«کاریش نمیشه کرد. ماچطور به تنهایی از پسِدرمان شاگردای وودانگ برنمیایم، مگه نه؟»
«...»
«بیا بیخیالش شیم...»
«ساهیونگ، چی گفتی؟»
«آه. بیخیالش شیم...»
«نه. قبل از اون.»
«...ما بهکاملاً تنهایی ازدیروز پسِ وودانگ برنمیایم.»
«ما. درسته، ما.»
چشمهای چونگکشید میونگ با فهمیدنممکنه چیزی روشن شد.
«ما نمیتونیم جلوشون رو بگیریم...»
لبخند عجیبیکاملاً روی صورتشدیروز شکل گرفت.
«پس اگهنیم فقط ما نباشیم،تونست مشکلی پیش نمیاد!»
«ها؟»
«بیاین بازی رو بزرگتر کنیم!»
یون جونگکاملاً و بک چونحیاط گیج شده بودن.
نه، حالانیم دیگه میخوادپیش چه غلطی بکنه؟
هر دو با این سوال تودیشب صورتشون به چونگ میونگ نگاه کردن، وپیش اون با چشمایی مهربون بهشون جواب داد.
«خب، ما به تنهایی نمیتونیم جلوی فرقهکمی وودانگ رو بگیریم. اگه بفهمن من موحیاط جین رو زدم، آدمای قویتری رو میفرستن.»
«درسته.»
«پس بهترهنیم بازی روپیش بزرگتر کنیم!»
«چی؟»
«اطلاعاتِ وجود مقبرهزود شمشیر رو توچشمهای کل دنیا پخش میکنیم.»
«...»
بک چون با قیافهایپیش مات و مبهوت بهاصلاً چونگ میونگ نگاه کرد.
این دیوونه شده؟
وجود مقبره شمشیر بینهایت ارزشمند بود! این گنجی بود که حتیکاملاً اگه تمام ثروتهای دنیا رو هم بهشون میدادن نباید از دستششنیدن میدادن، اونوقت الان داشت میگفت اطلاعاتش رو تو دنیا پخش کنن؟
«ایـ...»
«آه، وایسا!»
یون جونگ دستش رو بالاممکنه آورد تا چیزی بپرسه، اماتازه بک چون جلوش رو گرفت.
«شاید دیوانهوار به نظر برسه، اما اگه بهش فکر کنم، خیلیکاملاً هم غلط نیست. اگه فرقه وودانگ بیاد اینجا، ما نمیتونیم جلوشونشنیدن رو بگیریم. اما اگه چند تا فرقه همزمان اینجا جمع بشن چی؟»
«...اونا مجبورکاملاً میشن بادیروز همهشون سروکله بزنن.»
«دقیقاً!»
یون جونگکشید اخم کردچطور و گفت:
«کل این قضیه بر پایه یه "اما و اگر" میچرخه، ولی بهترین نتیجه رو داره. میتونهجارو اونایی که دنبال مقبره هستن رو هدف قرار بده. و اگه وودانگ به تنهایی بخواد بره سراغرسیدگی مقبره شمشیر، ما قدرت دخالت کردن نداریم... اما همه فرقهها برای به دست آوردنش میریزن اینجا و...»
یون جونگکاملاً به چونگدیروز میونگ نگاه کرد.
«فرقههایی هم هستن که ازتونست گند زدن به اوضاع بیشتریننبود لذت رو میبرن، مگه نه؟»
بک چونکشید لبش روچطور گاز گرفت.
احساس میکنمخشکشدهـش قراره اینجابیدار همهچی دیوانهوار بشه.
زنگ خطریکاملاً تو سرش بهحیاط صدا دراومده بود.
بک چون سرش روپیش تکون داد و بهاصلاً چونگ میونگ نگاه کرد.
«پس چطوری قراره خبر رو پخشدیشب کنیم؟ مگه میتونیم همینجوری راه بیفتیمساعت و درباره مقبره شمشیر حرف بزنیم؟»
«انگار کسیخشکشدهـش حرف مابیدار رو باور میکنه!»
«پس چی؟کاملاً ما وقتدیروز زیادی نداریم!»
چونگ میونگنیم شونههاش روپیش بالا انداخت.
«هر چقدر هم در موردش حرف بزنیم، هیچکس حرفمونکرده رو باور نمیکنه. باید کسی رو پیدا کنیم کهمطمئن حرفش خریدار داره تا این خبر رو پخش کنه.»
«اون کیه؟»
چونگ میونگ لبخند زد.
«بحثِ کی نیست، بحثِ کجاست!»
چونگ میونگ برگشت.
«همه استراحت کنین، من برمیگردم.»
«کجا داری میری؟»
چونگ میونگ بدونساعت اینکه حتی به عقببرگرده نگاه کنه جواب داد:
«لوویانگ!»