---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 84: مبارزه؟ دیگه کارت تمومه (۴) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 84: مبارزه؟ دیگه کارت تمومه (۴)

0

«ای عوضی!‌افتاد​ داری چه‌نفهمید​ غلطی می‌کنی؟!»

چونگ میونگ با دیدن بک چون‌گوشش​ که با سرعتی دیوانه‌وار به سمتش می‌دوید،‌حجم​ با چهره‌ای بی‌روح به آسمون خیره شد.

هاه.

ای وای‌سریع​ بر این‌پاهاش​ بختِ سیاهم.

بک چون به سمت چونگ‌شده​ میونگ خیز برداشت و بدون‌توی​ لحظه‌ای تردید شمشیرش رو تاب داد.

وایسا، چرا‌توی​ اینم شمشیر‌همچین​ واقعی دستشه؟

«فاز این شاگردا چیه که همه‌ـش شمشیر واقعی‌حالش​ می‌کشن؟ اگه شمشیرشونو از غلاف دربیارن و یه‌می‌کشید​ اتفاق دیوانه‌واری بیفته، کی قراره جواب پس بده؟»

در حالی که چونگ میونگ غرق در افکارش بود، شمشیر بک‌می‌لرزید​ چون با تهدید به سمتش شتاب گرفت. چیِ آبیِ تیره و‌بررسی​ سیاهی دورش شکل گرفت و شونه‌ی چونگ میونگ رو هدف گرفت.

بک چون با وجود اون همه‌نوچی​ جنون و عصبانیت، کار خوبی کرد‌همچین​ که یه نقطه‌ی غیرحساس رو هدف گرفت.

اما،

«پس‌لرزه‌های اون چی شمشیر‌بغل​ که در هر صورت‌حالش​ منو می‌کشه، ای حروم‌زاده‌ی روانی!»

چونگ میونگ با‌روی​ پاش به شمشیرِ در‌بین​ حال پرواز لگد زد.

کانگ!

با برخورد پا و شمشیرِ پوشیده از چی، صدای‌حالش​ بلندی تو کل محوطه پیچید. بک چون که نتونست‌هنوز​ شدت ضربه رو تحمل کنه، به عقب پرت شد.

«ها؟»

بک چون سریع روی پاهاش ایستاد و نگاهش رو بین چونگ‌می‌لرزید​ میونگ و شمشیرش رد و بدل کرد. چشماش از روی سردرگمی‌بررسی​ می‌لرزید. همه‌چیز اون‌قدر براش سریع اتفاق افتاد که اصلاً نفهمید چی شده.

«تچ.»

چونگ میونگ نوچی کرد و وضعیت یو ییسول‌روشن‌بینی‌ش​ رو بررسی کرد. در حالی که توی خلسه بود،‌می‌کشید​ همچین صدای بلندی بغل گوشش بلند شد، پس روشن‌بینی‌ش...

«حالش خوبه؟»

در حالت عادی، این حجم از سروصدا‌بین​ هر کسی رو از روشن‌بینی‌ش بیرون می‌کشید،‌براش​ اما یو ییسول هنوز توی خلسه بود.

کُند.

اون خیلی کُنده.

اما داشت از این کُندذهنی‌ش سود‌بلند​ می‌برد. اصلاً عادی نبود که یه نفر‌سروصدا​ وسط تاب دادن شمشیرش وارد خلسه بشه.

توی آیین بودا، به این حالت می‌گفتن «تعالی»، به این معنی‌می‌لرزید​ که آدم خودش رو فراموش می‌کنه. پوسته‌ش رو می‌ندازه و وارد‌بررسی​ یه قلمروی جدید می‌شه. برای مبارزان، این قطعاً حیاتی‌ترین لحظه بود.

اگه از این‌اصلاً​ حالت بیدار می‌شد، تا‌وضعیت​ آخر عمرش حسرت می‌خورد.

«عوضی! داری چه غلطی‌همچین​ می‌کنی؟! مگه نمی‌دونی روشن‌بینی‌روشن‌بینی‌ش​ برای یه مبارز چقدر مهمه؟»

«و با این‌که‌همچین​ اینو می‌دونستی به‌بلند​ من حمله کردی؟»

چونگ میونگ با‌روی​ چشمای گشادشده به‌نگاهش​ بک چون خیره شد.

«دست زدن به کسی که تو خلسه‌ست!‌وضعیت​ هرچقدر هم که بی‌عقل باشی، یه کارایی‌گوشش​ هست که نباید بکنی! ای بچه‌پروی بی‌رحم!»

بک چون‌توی​ به چونگ‌همچین​ میونگ زل زد.

«درسته که ازت خوشم نمیومد، ولی اصلاً فکر نمی‌کردم همچین‌حالت​ حروم‌زاده‌ی پستی باشی که حتی با کسی که تو خلسه‌ست‌کُنده​ هم دربیفتی! همین الان باید این عادتت رو اصلاح کنم!»

چونگ میونگ‌سریع​ یه نفس‌پاهاش​ عمیق کشید.

«نه، ای احمق.‌اصلاً​ من باهاش درنیفتادم، فقط‌وضعیت​ کمک کردم راهنمایی بشه.»

«هاها، ولی تو از‌همچین​ کجا باید اینو بدونی؟‌روشن‌بینی‌ش​ تقصیر منه. گناهکارِ اینجا منم.»

«اگه می‌دونستی خلسه چقدر‌بغل​ مهمه، پس چرا شمشیر‌حالش​ کشیدی و حمله کردی؟»

«چی؟»

«اگه شمشیرت می‌رفت‌اصلاً​ سمت ساگو و‌نوچی​ بهش آسیب می‌زد چی؟»

«اگه تو ضدحمله نمی‌ز...!»

«پس من باید همین‌طوری می‌مُردم؟»

«...»

چونگ میونگ به بک‌نفهمید​ چون که به نظر‌ییسول​ دستپاچه میومد، جواب داد.

«یعنی همه‌ی شاگردان بک روانین؟»

دنیا معمولاً دست آدمای عادیه که چندتا دیوونه هم قاطی‌شون پیدا‌عادی​ می‌شه. اما به نظر می‌رسید شاگردان بک این قانون رو برعکس‌کُندذهنی‌ش​ متوجه شدن و خودشون رو غرق در یه مشت بچه‌ی روانی کردن.

بین تمام شاگردان بک که چونگ‌نگاهش​ میونگ تا حالا باهاشون حرف زده بود،‌اون‌قدر​ حتی یه آدم نرمال هم پیدا نمی‌شد.

اگه یون جونگ اینو می‌شنید، می‌گفت‌نوچی​ دیگ به دیگ می‌گه روت سیاه، اما‌بغل​ اون اینجا نبود که بخواد شکایتی کنه.

«داری می‌گی‌توی​ من قصد‌همچین​ داشتم بکشمت؟»

«به نظر‌خلسه​ نمی‌رسید بخوای‌بغل​ زنده بمونم.»

«... موقعیت اضطراری بود.»

«حتی شمشیر هم کشیدی.»

«... ا-اون.»

صورت بک چون‌همچین​ با شنیدن استدلال چونگ‌روشن‌بینی‌ش​ میونگ در هم رفت.

یه لحظه وایسا.

همون‌طور که چونگ میونگ گفت، بک چون از چی‌بررسی​ شمشیر روی یه شمشیر واقعی استفاده کرده بود. پس‌خوبه​ چطوری تونست بدون حتی یه خراش قسر در بره؟

یعنی این بچه تونست‌همچین​ به همین راحتی حمله‌ی‌روشن‌بینی‌ش​ بک چون رو دفع کنه؟

«از سامائه دور شو!»

چهره‌ی بک چون‌روی​ سفت شد و با‌بین​ صدایی قاطع حرف زد.

«نمی‌پرسم داشتی چه غلطی می‌کردی. ولی شمشیرت رو‌ییسول​ بنداز و ازش فاصله بگیر. وگرنه باید به‌روشن‌بینی‌ش​ عنوان یه مبارز باهام طرف بشی، نه ساسوکت.»

اوه، به‌توی​ نظر پیشنهاد‌همچین​ خوبی نمیاد؟

چونگ میونگ حسابی کیف کرد.

«واقعاً؟»

«...»

عالی شد، این دقیقاً‌همچین​ همون چیزی بود که‌روشن‌بینی‌ش​ چونگ میونگ آرزوش رو داشت.

«ای عوضی، تا همین آخرش...»

بک چون دندون‌قروچه‌ای کرد.

آدما از اون دسته‌ان که‌شده​ باید طرز فکرشون رو بر‌توی​ اساس موقعیت‌های شخصی‌شون تنظیم کنن.

اگه زاویه دیدت رو عوض می‌کردی، عصبانیت بک‌روشن‌بینی‌ش​ چون منطقی به نظر می‌رسید. از دید اون،‌بیرون​ یه تابوی نابخشودنی توسط شاگردِ رده‌پایین‌تر شکسته شده بود.

در حالت عادی، کار‌بغل​ درست این بود که‌حالش​ جلوی این‌جور کارا گرفته بشه.

مشکل اینجا بود که...

چونگ میونگ لب‌هاش‌اصلاً​ رو لیسید و‌نوچی​ سرش رو چرخوند.

«اگه یه کم دیگه‌همچین​ کمک کنم، به نظر‌روشن‌بینی‌ش​ می‌رسه یه اتفاق فوق‌العاده میفته.»

یو ییسول در حال حاضر توی وضعیت روشن‌بینی بود. با این‌که معمولاً به‌سروصدا​ این شکلِ تصادفی رخ نمی‌داد، اما روشن‌بینی همیشه یهویی از راه می‌رسید. کی‌نفر​ می‌دونست کِی یا اصلاً آیا دوباره همچین فرصتی براش پیش میاد یا نه!

بعضی از آدما کل زندگی‌شون می‌جنگن و تقلا می‌کنن بدون این‌که حتی یه بار روشن‌بینی رو‌اصلاً​ تجربه کنن، در حالی که بقیه با کارای پیش‌پاافتاده‌ای مثل غذا خوردن به این حالت می‌رسن.‌حالت​ این چیزی نبود که بشه با تلاش به دستش آورد یا چون کسی دلش می‌خواد، اتفاق بیفته.

همه‌چیز به‌افتاد​ اراده‌ی آسمان‌نفهمید​ بستگی داشت.

و بزرگ‌ترین معجزه‌ای که برای یو ییسول اتفاق افتاد،‌حالش​ فقط خودِ روشن‌بینی نبود. بلکه این بود که چونگ میونگ‌کُند​ دقیقاً همون موقعی که وارد خلسه شد، کنارش حضور داشت.

اساساً، کسانی که وارد خلسه می‌شن، خودشون و محیط اطراف‌شون رو فراموش می‌کنن و‌کسی​ فقط روی استفاده از شمشیرشون تمرکز می‌کنن. تو این حین، اونا شمشیر خودشون یا سطح‌وارد​ بعدیِ شمشیرشون رو توسعه می‌دن و گاهی اوقات به یه قلمروی بالاتر دست پیدا می‌کنن.

به همین خاطر بود که هیچ‌کس نباید مزاحم‌شون می‌شد یا‌سردرگمی​ بهشون دست می‌زد. اگه طرف مقابل نمی‌دونست چطور باید درست با‌ییسول​ شمشیر کار کنه، ممکن بود یه فاجعه حسابی به بار بیاد.

اما چونگ میونگ کی بود؟

اون یه رزمی‌کار خارق‌العاده‌ست که تمام تکنیک‌های شمشیر کوه هوا رو درک کرده و پاش رو توی‌می‌کشید​ قله‌ای گذاشته که تا حالا هیچ‌کس بهش نرسیده. با این بدن فعلی‌اش، شاید رسیدن به روشنگری براش ممکن‌تعالی​ نباشه، اما پیدا کردن کسی تو کوه هوا که درک بهتری از تکنیک‌های شمشیر داشته باشه، تقریباً غیرممکنه.

حتی اگه کل تاریخ کوه‌گوشش​ هوا رو هم شخم بزنی، بعیده‌عادی​ بتونی استاد بزرگ‌تری ازش پیدا کنی.

پس می‌تونست توی خلسه یو‌ایستاد​ ییسول دخالت کنه و اون‌سردرگمی​ رو به قلمروی بالاتری هدایت کنه...

چرا این‌افتاد​ عوضی باید‌نفهمید​ یهو پیداش می‌شد!

هدایت کردن یه نفر جلوی چشم بقیه‌بلند​ خیلی سخت‌تر بود. اگه یه چیزی اشتباه پیش‌کسی​ می‌رفت، تبدیل به یه دردسر خیلی بزرگ‌تر می‌شد.

چونگ میونگ‌خلسه​ نگاهی به‌بغل​ یو ییسول انداخت.

چه کار می‌تونم‌روی​ بکنم؟ شانس تو‌نگاهش​ همین‌قدر بود دیگه.

با اینکه حیف شد نتونست به کسی که شاید در آینده‌خلسه​ کوه هوا رو رهبری کنه کمک کنه، اما چونگ میونگ زیاد‌سروصدا​ هم حسرت نخورد، چون به هر حال کار از کار گذشته بود.

اما کتک زدنِ الدنگی‌همچین​ که باعث شد این فرصت‌حالش​ بپره، کلاً یه بحث دیگه‌ست.

چونگ میونگ چند قدم از‌گوشش​ یو ییسول فاصله گرفت و‌حالت​ به بک چون چشم‌غره رفت.

«این کافیه؟»

«بیشتر برو عقب.»

«تچ.»

یه بار دیگه‌همچین​ چند قدم از‌بلند​ یو ییسول فاصله گرفت.

«خوبه؟»

«... داری مسخره‌بازی درمیاری؟ از‌شده​ اینجا برو. اصلاً قصد ندارم‌توی​ بذارم به سامائه آسیبی برسونی.»

«الان کی داره آسیب‌همچین​ می‌رسونه؟ تویی که زدی‌روشن‌بینی‌ش​ همه‌چی رو خراب کردی.»

«این طرز‌خلسه​ حرف زدن‌بغل​ با ارشدته؟!»

چونگ میونگ با شنیدن جواب‌ایستاد​ بک چون، لال شد و‌سردرگمی​ فقط به آسمون خیره موند.

چرا این بچه‌ها‌اصلاً​ این‌قدر گیرِ این‌نوچی​ القاب و احتراماتن؟

یو ییسول هم همین‌طوری بود‌بغل​ و حالا بک چون هم‌خوبه​ به همون درد مبتلا بود.

«آره، ساسوک.‌خلسه​ مشکلِ اینجا‌بغل​ خودِ ساسوکه.»

بک چون با‌روی​ چشمانی سرد به‌نگاهش​ چونگ میونگ خیره شد.

«سعی کردم‌افتاد​ دلیل این‌همه‌نفهمید​ گستاخی‌ت رو بفهمم.»

نتیجه چی بود؟

از همون لحظه‌ای که چونگ میونگ پاش رو اینجا گذاشت، فقط چرت‌وپرت گفت،‌سروصدا​ اوضاع رو بدتر کرد و همه‌چیز رو به خودش ربط داد، و حالا هم‌وسط​ داره مثل یه استاد رفتار می‌کنه... آه، مشکل اینجا هم تقصیر اونه، مگه نه؟

«اما صبر من هم حدی‌ایستاد​ داره، و تو این دنیا‌سردرگمی​ آدمایی هستن که زبون آدمیزاد نمی‌فهمن.»

«اووه...»

بک چون از‌خلسه​ این واکنش چونگ‌گوشش​ میونگ اخم کرد.

«می‌خوای چی بگی؟»

«هیچی، اصلا‌سریع​ هیچی. فقط‌پاهاش​ یه کم خنده‌داره.»

«چی خنده‌داره؟»

«حتی اگه‌توی​ بهت بگم‌همچین​ هم نمی‌فهمی.»

صد سال گذشته بود و حالا این پسر‌حالش​ داشت دقیقاً همون حرفایی رو می‌زد که چونگ‌می‌کشید​ میونگ وقتی یه ساهیونگ بود به بقیه می‌گفت.

- حرف‌سریع​ زدن با‌پاهاش​ تو فایده‌ای نداره.

- به‌جای اینکه مسیر دائو رو‌نوچی​ برای ساهیونگ توضیح بدم، راحت‌تره برم‌همچین​ برای یه گاو یا مرغ بخونمش.

- اگه نمی‌تونی‌خلسه​ بجنگی زحمت حرف زدن‌بلند​ رو به خودت نده.

آدما چقدر شبیه همن.

یا شایدم چونگ میونگ‌پاهاش​ تو این صد سال‌بدل​ اصلاً عوض نشده بود.

بک چون با لحن تندی‌شده​ سر چونگ میونگ که داشت‌توی​ با یادآوری خاطراتش می‌خندید، داد زد:

«شمشیرت رو بکش.‌خلسه​ امروز بهت یاد‌گوشش​ می‌دم ادب یعنی چی.»

«مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟»

«عوضی!»

«نه، نه... منظورم‌اصلاً​ اون نبود... ولی خب،‌وضعیت​ اگه این‌قدر عجله داری.»

با این حرف‌خلسه​ چونگ میونگ، بک چون‌بلند​ چشماش رو ریز کرد.

«منظورت چیه؟»

«هیچی، فقط نگرانم. اگه خبرش‌ایستاد​ بپیچه که ساسوک با ساجائه‌ش‌سردرگمی​ دعوا کرده، ممکنه آبروت بره.»

بک چون پوزخند تلخی زد.

«بعد از این‌همه گندکاری، حالا می‌خوای این کارت رو بازی کنی؟ اگه فکر می‌کنی هم‌دوره‌ای‌هات‌کسی​ یا بزرگترها قراره ازت محافظت کنن، سخت در اشتباهی. شاید تو آینده بتونن، اما تو این‌بشه​ لحظه هیچ‌کس نیست که بتونه نجاتت بده. در مورد مجازات خودم هم... بعداً پای لرزش می‌شینم.»

«اوه، خیلی‌خلسه​ وقته همچین حرف‌گوشش​ مردونه‌ای نشنیده بودم.»

چونگ میونگ سر تکون داد.

«اما من‌افتاد​ یه ایده بهتر‌شده​ دارم، می‌خوای بشنویش؟»

«... چه نقشه‌ای داری؟»

«نه بابا، نقشه‌ای در کار نیست. بیا‌روشن‌بینی‌ش​ فقط دوتایی قسم بخوریم. قسم بخوریم که‌کسی​ به هیچ‌کس درباره اتفاقات امشب چیزی نگیم.»

«چی؟»

چونگ میونگ لبخند زد.

«می‌گم حتی اگه کتک بخورم، به هیچ‌کدوم از بزرگترها یا‌خوبه​ هیچ‌کس دیگه‌ای چیزی نمی‌گم. تو هم همین‌طور؛ اگه تو این مبارزه‌کُنده​ باختی، حق نداری بری پیش بقیه چغلی کنی. می‌فهمی چی می‌گم؟»

بک چون‌خلسه​ به چونگ‌بغل​ میونگ نگاه کرد.

داره به چی فکر می‌کنه؟

بک چون حالت چهره‌نفهمید​ چونگ میونگ رو بررسی‌ییسول​ کرد و بعد لبخند زد.

«به نظر میاد داری سعی می‌کنی یه‌بلند​ جوری از این مخمصه فرار کنی، ولی‌سروصدا​ فکر کردی این حقه‌ها روتأثیری داره؟ تو...»

«نه، اصلاً این‌طور نیست.»

چونگ میونگ که‌روی​ دیگه کلافه شده‌نگاهش​ بود، آهی کشید.

«دارم می‌گم بیا این القاب ساسوک،‌نوچی​ ساجائه و ساهیونگ رو بریزیم دور و‌بغل​ یه مبارزه مردونه و تمیز داشته باشیم.»

«...»

«اگه به هم قول بدیم که هر اتفاقی هم افتاد، من‌عادی​ پای ارشدها رو وسط نکشم. من همین‌جا می‌ایستم و با تمام توانم‌سود​ می‌جنگم. البته این موضوع در مورد ساسوک هم صدق می‌کنه. نظرت چیه؟»

بک چون لبخند محوی زد.

«بسیار خب، به نظر میاد یه رگِ مردونگی‌ییسول​ تو وجودت هست. اگه این‌طوری می‌خوای، پس منم‌روشن‌بینی‌ش​ قسم می‌خورم. به هیچ‌کس نمی‌گم اینجا چه اتفاقی افتاده.»

از دیدگاه بک چون،‌همچین​ هیچ دلیلی برای نپذیرفتن‌روشن‌بینی‌ش​ این پیشنهاد وجود نداشت.

سخت‌ترین بخشِ کتک زدنِ چونگ میونگ، سروکله زدن با شاگردان اون یا بزرگترها بود.‌کسی​ مگه کاملاً واضح نبود که همه‌شون چقدر هوای چونگ میونگ رو دارن؟ پس اگه‌دادن​ خبرش می‌پیچید که بک چون بهش حمله کرده، مگه یه دردسر بی‌پایان براش درست نمی‌شد؟

اما حالا خودِ چونگ میونگ می‌خواست این‌بین​ قضیه رو مخفی نگه داره؟ بک چون‌براش​ هیچ دلیلی برای رد کردن این پیشنهاد نداشت.

اما... بازم نمی‌تونست‌اصلاً​ این حس عجیب‌نوچی​ درونش رو نادیده بگیره.

«پس من قسم می‌خورم.»

«تو هم واقعاً‌همچین​ بدک نیستی و‌بلند​ یه رگ مردونه داری.»

«آره. منم قسم می‌خورم.»

«پس کینه‌های بینمون همون‌نفهمید​ لحظه‌ای که کارمون تموم‌ییسول​ بشه، از بین می‌رن.»

بک چون شمشیر درخشانش‌همچین​ رو بالا آورد و به‌حالش​ سمت چونگ میونگ نشونه گرفت.

«اعتراف می‌کنم که خیلی جسوری. تو این مبارزه، من دیگه ساسوک تو نیستم‌سروصدا​ و تو هم ساجائه من نیستی. من تو این مبارزه تمام اون حس‌های‌نفر​ بدی که نسبت بهت دارم رو تسویه می‌کنم. تو هم همین‌کار رو بکن...»

«مبارزه؟»

همون لحظه،‌افتاد​ صدای مورمورکننده‌ای از‌شده​ چونگ میونگ شنید.

بک چون با‌خلسه​ کنجکاوی تو چشماش به‌بلند​ چونگ میونگ نگاه کرد.

ها؟

بعدش تازه متوجه شد.

چونگ میونگ داشت لبخند می‌زد، اما‌نوچی​ برخلاف قبل، این یه پوزخند شیطانی بود‌بغل​ که چهره‌ی خبیثش رو ترسناک‌تر کرده بود.

«مبارزه؟ تو‌توی​ همین الان‌همچین​ قراره بمیری، عوضی.»

چونگ میونگ این رو‌بغل​ گفت و به سمت‌حالش​ بک چون قدم برداشت.

ناولها | novelha.net