---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 62: رهبر فرقه! اون خدای ثروته! (۲) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 62: رهبر فرقه! اون خدای ثروته! (۲)

0

کوه هوا‌درسته​ بدجوری به‌جونگ​ هم ریخته بود.

هفت روز از ناپدید شدن ناگهانی‌تکون​ یه شاگرد درجه سه از کوه‌میونگ​ هوا می‌گذشت. این اتفاق خیلی بزرگی بود.

البته، وقتی کوه هوا سقوط کرد، فقط‌گیر​ یکی دو نفر نبودن که شبونه فرار‌ذهن​ کردن. اما این دیگه یه چیز عادی نبود.

به لطف همین‌کنه​ قضیه، جو کوه‌یون​ هوا افتضاح بود.

«...یعنی ممکنه‌درسته​ براش حادثه‌ای‌جونگ​ پیش اومده باشه؟»

«حادثه؟»

«انگار هر چقدر هم صبر کنیم، قرار‌گیر​ نیست برگرده. اما من هیچ دلیلی نمی‌بینم که‌گذشت​ بخواد کوه هوا رو ترک کنه، مگه نه؟»

«درسته.»

یون جونگ‌درسته​ سرش رو‌جونگ​ تکون داد.

جو گول راست می‌گفت. چونگ میونگ هیچ دلیلی برای‌راست​ ترک کوه هوا نداشت. اگه حتی یه ذره هم‌قصد​ قصد همچین کاری رو داشت، اون قرص رو بهشون نمی‌داد.

یعنی اون داروی به این‌تصور​ ارزشمندی رو داد تا بلافاصله‌بکنی​ بعدش کوه هوا رو ترک کنه؟

بیشتر به نظر می‌رسید که شاید‌یون​ بهشون سم داده و قبل از‌راست​ اینکه اثر کنه، فلنگ رو بسته باشه!

اما...

«اگه چونگ میونگ دلیلی برای ترک فرقه‌داد​ نداره، اما بعد از این‌همه مدت هنوز برنگشته...‌اگه​ معنیش این نیست که اتفاق بدی براش افتاده؟»

«گول.»

«بله، ساهیونگ.»

«هر چقدر هم سعی می‌کنم،‌سرش​ اصلاً نمی‌تونم تصور کنم که اون‌چونگ​ تو یه حادثه گیر افتاده باشه.»

«...»

«تو می‌تونی تصورش رو بکنی؟»

«من می‌تونـ...»

چهره‌ی خندون چونگ میونگ از ذهن‌تکون​ جو گول گذشت. البته نه یه‌میونگ​ لبخند گرم، بلکه یه پوزخند شیطانی.

«اه. عمراً.»

حتی اگه از یه صخره پرت می‌شد پایین و بعدش‌بکنی​ می‌افتاد تو یه صخره‌ی بزرگ‌تر، چونگ میونگ حتی تو جهنم هم‌عمراً​ یه راهی برای زنده موندن پیدا می‌کرد. غیرممکن بود که برنگرده.

«پس چی شده؟»

«خوبه اگه چیزی باشه که‌سرش​ بتونه ارشدها رو راضی کنه.‌می‌گفت​ اونا حسابی عصبانی به نظر می‌رسن.»

«آره...»

«ساسوک اون گوم دوباره به‌تصور​ اقامتگاه رهبر فرقه احضار شده.‌بکنی​ نگرانم یه اتفاق بدی بیفته.»

«هوووف.»

یون جونگ‌درسته​ اخم کرد و‌سرش​ روش رو برگردوند.

«چه مرگش شده آخه؟»

با اینکه فکر می‌کرد همه‌چیز‌تصور​ درست می‌شه، یون جونگ به‌بکنی​ طرز عجیبی نگران چونگ میونگ بود.

«اون بیش‌ترک​ از حد‌مگه​ مغرور نیست؟!»

هیون جونگ با‌یون​ شنیدن این صدای‌تکون​ تند اخم کرد.

«هفت شبانه‌روز گذشته. این اولین‌سرش​ باریه که یه شاگرد درجه سه‌چونگ​ این‌قدر طولانی بدون اجازه غیبت می‌کنه.»

«همم.»

«این چیزی نیست که بتونیم نادیده‌اش‌یون​ بگیریم. حالا که فرقه بالاخره داره پایه‌هاش‌می‌گفت​ رو دوباره می‌سازه، بقیه چی فکر می‌کنن؟!»

وقتی مسئول امور مالی، هیون یونگ، صداش‌داد​ رو بالا برد، همه سر تکون دادن.‌نداشت​ واضح بود که این مسئله قابل چشم‌پوشی نیست.

همون موقع بود که‌جونگ​ هیون سانگ، مسئول هنرهای‌گول​ رزمی، به حرف اومد.

«حالا حالا، آروم باش، ساهیونگ.»

«چطور می‌تونم الان آروم باشم؟»

«چرا این‌طوری به قضیه نگاه می‌کنی؟ اگه‌داد​ بچه دچار حادثه‌ای شده باشه چی؟ ممکنه‌نداشت​ همین الان به کمک نیاز داشته باشه.»

«حادثه؟ چقدر احتمال داره تو کوه هوا حادثه‌ای‌گول​ پیش بیاد؟ تازه اگه هم راست باشه، خودش‌حتی​ با پای خودش رفته بیرون. یعنی این اشتباه ماست؟»

«شاید پاش لیز خورده باشه...»

«...اوممم...»

هیون یونگ با درک‌جونگ​ اینکه این احتمال منطقیه،‌گول​ فوراً دهنش رو بست.

کوه هوا واقعاً کوه پرشیبیه. لیز خوردن و صدمه دیدن آدما اینجا‌میونگ​ یه چیز عادی بود. حتی جنگجوهای ماهر هم گه‌گداری به خطر می‌افتادن؛‌بهشون​ هیچ عجیب نبود اگه یه شاگرد درجه سه جونش رو از دست می‌داد.

«نباید کوهستان‌می‌کنم​ رو بگردیم؟ اگه‌تصور​ زخمی شده باشه...»

«درسته، باید بگردیم.»

هیون جونگ که تا‌جونگ​ اون موقع ساکت بود،‌گول​ با صدایی سنگین جواب داد.

«قطعاً نمی‌تونیم‌درسته​ این احتمال‌جونگ​ رو رد کنیم.»

با این‌می‌کنم​ حال، هیون‌نمی‌تونم​ یونگ تسلیم نشد.

«با این وجود، نمی‌تونیم از این قضیه بگذریم. مگه این مشکل فقط‌راست​ به خاطر این نیست که یه شاگرد درجه سه با میل خودش‌داشت​ کوه هوا رو ترک کرده؟ اصلاً چرا به اون بچه اجازه داده شد؟»

چهره‌ی هیون‌درسته​ جونگ کمی‌جونگ​ در هم رفت.

این کسی جز هیون جونگ نبود که به چونگ میونگ‌می‌گفت​ این اختیار رو داده بود. حالا، هیون یونگ داشت می‌گفت که‌داشت​ رهبر فرقه بیش از حد به اون بچه آزادی عمل داده.

«برای اون‌می‌کنم​ کار دلیلی‌نمی‌تونم​ وجود داشت.»

«دلیل که همه‌جا هست.‌مگه​ نظم فقط با پیروی‌سرش​ از قوانین فرقه حفظ می‌شه.»

«مسئول امور مالی.»

«رهبر فرقه. این چیزیه که پایه‌های کوه هوا رو می‌لرزونه. از‌چونگ​ کی تا حالا کوه هوا به بچه‌ها امتیازات ویژه می‌ده؟ اون‌اون​ حتی یه شاگرد ارشد هم نیست، فقط یه شاگرد درجه سه‌ست.»

«کافیه.»

«...»

هیون یونگ با شنیدن‌جونگ​ اون صدای سنگین و‌گول​ سرد، دهنش رو بست.

اگه یه کلمه دیگه می‌گفت،‌سرش​ از حد خودش تجاوز می‌کرد. اونم‌چونگ​ نمی‌خواست با رهبر فرقه دعوا کنه.

«...رهبر فرقه. من‌اصلاً​ زیاده‌روی کردم. قصدم‌کنم​ سرزنش کردن شما نبود.»

«می‌دونم.»

هیون جونگ نفس عمیقی کشید.

«چه اتفاقی داره می‌افته؟»

هر چقدر هم بهش فکر می‌کرد، نمی‌تونست‌گیر​ بفهمه چرا چونگ میونگ باید همچین کاری کنه.‌گذشت​ یعنی بیش از حد بهش اختیار داده بود؟

«یعنی در‌ترک​ مورد اون بچه‌درسته​ اشتباه قضاوت کردم؟»

اون گوم که در‌جونگ​ سکوت ناظر ماجرا بود، با‌راست​ لحنی سنگین به حرف اومد.

«رهبر فرقه.»

«بگو.»

«من شاگردها رو صدا می‌زنم و یه‌جونگ​ گروه جستجو تشکیل می‌دم. ما کل کوه‌چونگ​ هوا و روستای پایین رو هم می‌گردیم.»

«همم.»

هیون جونگ‌درسته​ سرش رو‌جونگ​ تکون داد.

«باید همین کار رو بکنی.»

«بعد از پیدا کردن چونگ‌درسته​ میونگ، برمی‌گردم. این اشتباه من بود‌گول​ که درست بهش نظم یاد ندادم.»

«چطور ممکنه تقصیر تو‌جونگ​ باشه؟ تو که حتی‌گول​ استاد راهنمای اون نیستی.»

«من استاد راهنمای همه‌ی بچه‌هام.»

«اما...»

هیون جونگ که می‌خواست حرفی بزنه، سرش رو تکون‌تکون​ داد و دهنش رو بست. اگه چیز دیگه‌ای می‌گفت،‌اگه​ معنیش این می‌شد که خوابگاه‌ها تحت نظارت هیچ‌کس نیستن.

«این تقصیر تو نیست. تقصیر‌سرش​ منه که بیش از حد‌می‌گفت​ به اون بچه اعتماد کردم.»

«رهبر فرقه، این‌طور نیست.»

«الان مهم نیست که مقصر کیه. بعد از پیدا کردن اون بچه‌چهره‌ی​ هم برای بحث درباره‌ی درست و غلط دیر نمی‌شه. خیلی حیف می‌شه‌می‌شد​ اگه به خاطر تلف کردن وقتمون اینجا، نتونیم نجاتش بدیم، مگه نه؟»

همه سرهاشون رو پایین انداختن.

حتی اگه اشتباهی هم در کار‌تکون​ بود، هیچ‌کس نمی‌تونست نگرانی قلبی هیون‌میونگ​ جونگ برای اون شاگرد رو انکار کنه.

«اون آم.»

«بله، رهبر فرقه.»

«یه گروه جستجو به سرپرستی خودت تشکیل بده. باید‌تکون​ هر کمکی که از دستمون برمیاد برای پیدا کردن‌اگه​ اون بچه انجام بدیم. اول پیداش می‌کنیم و بعد...»

در همون لحظه،‌یون​ صدای بلندی از بیرون،‌داد​ جلسه‌شون رو قطع کرد.

«رهبر فرقه!»

پیشونی هیون جونگ چین خورد.

«الان وسط جلسه‌ـم...»

«بچه برگشته!‌درسته​ چونگ میونگ‌جونگ​ داره برمی‌گرده!»

هیون جونگ از جاش‌جونگ​ پرید؛ حس آسودگی غیرقابل‌انکاری‌گول​ تو صورتش موج می‌زد.

«حالش چطوره؟»

«بله. به‌ترک​ نظر خوب‌مگه​ میاد. اما...»

«کافیه. خودم می‌رم می‌بینمش!»

هیچ مشکلی پیش نیومده بود، یعنی‌تکون​ تصادفی در کار نبود. هیون جونگ از‌برای​ شنیدن اینکه اون سالم بود، خوشحال شد.

«صبر کنید، رهبر فرقه.»

اما، هیون یونگ نذاشت بره.

«چیه؟»

«رهبر فرقه.»

هیون یونگ نگاهی‌اصلاً​ به آدم‌های اطرافش انداخت‌گیر​ و دهن باز کرد.

«می‌فهمم که رهبر فرقه به اون بچه‌جونگ​ اهمیت می‌ده. با در نظر گرفتن تمام کارهایی‌میونگ​ که کرده، طبیعیه که همچین رفتاری باهاش بشه.»

هیون جونگ اخم کرد.

«می‌خوای چی بگی؟»

«رهبر فرقه.‌می‌کنم​ اون بچه رو‌تصور​ این‌قدر لوس نکنید.»

«...»

«مجازات فقط ابزاری برای اداره‌ی فرقه نیست، بلکه برای تربیت درست‌چونگ​ افراد هم هست. اگه به خاطر کاری که کرده درست و‌اون​ حسابی مجازات نشه، اون توله‌سگ هیچ‌وقت نمی‌فهمه چه کار اشتباهی کرده.»

هیون جونگ آهی کشید.

«فکر می‌کنی اینو نمی‌دونم؟ نگران نباش. من کسی‌ـم که بیشتر‌بکنی​ از هر کس دیگه‌ای می‌خواد اونو درست تربیت کنه. اگه‌شیطانی​ بچه سالم و سرحال باشه، برای نیم ماه مجازات می‌شه...»

«این کافی نیست.»

این اون‌درسته​ گوم بود که‌سرش​ پرید وسط حرفش.

«جرم برنگشتن به کوه‌جونگ​ هوا خیلی جدیه. باید‌گول​ حداقل نیم سال زندانی بشه.»

«اون گوم، اون‌اصلاً​ فقط یه بچه‌ست،‌کنم​ یه شاگرد درجه سه.»

«اگه این کار رو یکی از شاگردهای درجه دو‌تکون​ کرده بود، مجازاتش یه سال می‌شد. لطفاً چونگ میونگ‌اگه​ رو متناسب با جرمی که مرتکب شده مجازات کنید.»

هیون جونگ‌درسته​ چشماش رو‌جونگ​ محکم بست.

مقام رهبر فرقه برای این به وجود نیومده بود که خواسته‌ی خودش‌میونگ​ رو به بقیه تحمیل کنه و درباره‌ی همه‌چیز تصمیم بگیره. این مقامی‌بهشون​ بود که نظرات همه رو جمع می‌کرد تا به یه تصمیم برسه.

«...بقیه هم همین‌طور فکر می‌کنن؟»

«بله.»

«رهبر فرقه. از دستمون عصبانی نشید. ما‌داد​ استعدادهای اون بچه رو ارزشمند می‌دونیم، و‌نداشت​ دقیقاً به همین دلیله که داریم سخت‌گیری می‌کنیم.»

هیون جونگ‌درسته​ سرش رو‌جونگ​ تکون داد.

«می‌دونم.»

هیون جونگ بدون اینکه چهره‌ی خشک و‌جونگ​ جدیش رو تغییر بده، رفت بیرون. تمام‌چونگ​ کسانی که نشسته بودن هم بلند شدن.

اون آم‌درسته​ با دیدن این‌سرش​ صحنه آهی کشید.

«چه کار‌درسته​ کردی؟ ای‌جونگ​ بچه‌ی احمق.»

فقط اون آم می‌فهمید که هیون جونگ چقدر‌می‌تونی​ چونگ میونگ رو دوست داره. بنابراین، هیچ‌کس جز‌لبخند​ اون آم نمی‌دونست که اون الان چه حسی داره.

اونا تقریباً به ورودی رسیدن‌درسته​ و چونگ میونگ رو دیدن‌داد​ که داره از دروازه وارد می‌شه.

«اون...»

صورت اون آم‌یون​ و هیون جونگ‌تکون​ از عصبانیت گر گرفت.

هیچ جراحتی نداشت. خیلی خوب بود که چونگ میونگ آسیبی ندیده بود،‌چهره‌ی​ اما حداقل باید به خاطر گناه‌هاش تو خودش می‌رفت و پشیمون می‌بود.‌می‌شد​ با این حال، تو صورت اون بچه هیچ اثری از پشیمونی دیده نمی‌شد.

چرا این‌قدر با سینه‌ی سپر‌درسته​ و شونه‌های صاف راه می‌ره‌داد​ و این‌قدر با اعتمادبه‌نفس رفتار می‌کنه؟

«ای پسره‌ی پررو!»

هیون یونگ فریاد زد.

«ها؟»

چونگ میونگ که متوجه شد‌درسته​ این‌همه ارشد دارن به سمتش‌داد​ میان، سرش رو کج کرد.

«همه‌تون کجا دارین می‌رین؟»

«احمق! فکر‌درسته​ می‌کنی خودت‌جونگ​ کجا داری می‌ری؟»

«می‌رم رهبر فرقه رو ببینم؟»

هیون یونگ که داشت داد‌درسته​ می‌زد، به چونگ میونگ نگاه کرد‌گول​ که به هیون جونگ تعظیم کرد.

«ایـ... این پسره؟»

«چونگ میونگ.»

«بله، رهبر فرقه.»

«دلیلی داره‌ترک​ که کوه هوا‌درسته​ رو ترک کردی؟»

«بله. رهبر فرقه.‌یون​ شرایطی پیش اومد‌تکون​ که اجتناب‌ناپذیر بود.»

هیون جونگ‌درسته​ سرش رو‌جونگ​ تکون داد.

«توضیح بده. اگه توضیحت ما‌تصور​ رو قانع نکنه، متناسب با کارت‌می‌تونـ​ مجازات می‌شی. قوانین کوه هوا سخت‌گیرانه‌ست.»

هیون یونگ‌ترک​ دیگه نمی‌تونست‌مگه​ تحمل کنه.

«چطور این شاگرد درجه سه جرئت می‌کنه این‌قدر مغرور باشه! اگه نتونی یه‌برای​ دلیل موجه برامون بیاری، تضمین می‌کنم که عواقب خیلی بدی در انتظارت باشه!‌داروی​ رهبر فرقه این‌همه بهت لطف داره، اون‌وقت تو این‌طوری جواب خوبیش رو می‌دی؟!»

چونگ میونگ به‌یون​ هیون یونگ نگاه کرد‌داد​ و سرش رو خاروند.

«نه، این‌طوری نیست...»

«تو! درست حرف بزن!»

با قاطعیت، جوابی‌یون​ از پشت سر‌تکون​ چونگ میونگ اومد.

«لطفاً این‌طوری رفتار نکنید.»

«ها؟»

تازه اون موقع‌کنه​ بود که فهمیدن‌یون​ چونگ میونگ تنها نیست.

«ارشد هوانگ؟»

«ا... ارشد هوانگ؟»

«مگه ما نامه‌ای‌اصلاً​ دریافت نکردیم که‌کنم​ می‌گفت شما مریض شدین؟»

هوانگ مون-یاک که از دروازه‌درسته​ وارد شد، به همه نگاه کرد.‌گول​ بعد رهبر فرقه رو برانداز کرد.

و تعظیم کرد.

«از دیدن‌درسته​ دوباره‌تون خوشحالم، رهبر‌سرش​ فرقه. حالتون چطوره؟»

«ارشد هوانگ. خیلی وقته ندیدمتون.‌تصور​ شنیدم حالتون خوب نبود؛ خوشحالم که‌می‌تونـ​ به نظر می‌رسه بهبود پیدا کردین.»

تظاهر می‌کرد که‌کنه​ آرومه، اما هیون‌یون​ جونگ شوکه شده بود.

«چـ... چطور اینجاست؟»

مگه همین هفت روز پیش نبود‌تکون​ که نامه‌ای گرفتن مبنی بر اینکه‌میونگ​ اون قراره از یه بیماری جدی بمیره؟

با این حال، ارشد هوانگ اینجا بود و‌می‌تونی​ به نظر می‌رسید تو بهترین وضعیت خودشه. انگار‌لبخند​ دقیقاً همون شکلی بود که دفعه‌ی قبل دیده بودنش.

«رهبر فرقه. این‌قدر عصبانی نباشید. جون من به‌سرش​ لطف این شاگرد جوون نجات پیدا کرد. اون هم‌نداشت​ جون منو نجات داد و هم صنف اونها رو.»

«بـ... بله؟»

«این لطف کوه هواست که هوای‌تکون​ اونها رو داشته. به خاطر همین تصمیم‌برای​ گرفتم بیام اینجا و شخصاً تشکر کنم.»

«...این دیگه چه صیغه‌ایه؟»

همه به‌ترک​ چونگ میونگ‌مگه​ نگاه کردن.

چونگ میونگ فقط‌یون​ نیشخند زد و‌تکون​ شونه بالا انداخت.

«خب، دیگه این‌طوری شد.»

«آه!»

«این توله‌سگ!»

«یه جورایی،‌درسته​ این فقط‌جونگ​ منو عصبانی‌تر می‌کنه.»

چونگ میونگ هنوز هم وقتی‌سرش​ پای روی اعصاب ارشدها راه‌می‌گفت​ رفتن وسط بود، بهترینِ بهترین‌ها بود.

ناولها | novelha.net