چپتر 70: نگران نباشید! کاری میکنم که برنده بشید! (5)
0عرق مثلقاطی آبشار از سربیشتر و روشون میریخت.
«هوووف...»
وقتی جو گول فهمید که نمرده، تمام بدنش شروع کردلبخندی به عرق ریختن، انگار میخواست ثابت کنه که هنوز زندهست. اونقدرشاید خیس عرق شده بود که بهزور میتونست چشماش رو باز کنه.
خیلی زود،بده بدنش شروعشوکی کرد به لرزیدن.
اگه فقط یهمیکنه بند انگشت عمیقترجون بریده بود چی؟!
نه، حتی یه بند انگشت هم نه.تلاشهاش اگه شمشیر فقط یه تار مو دیرتر متوقفلبخندی میشد، جو گول با یه جمجمهی شکافتهشده میمرد.
«این... این... اُه.»
میخواست فحش بده، اما شوکی که بهش وارد شدهمیلرزید بود زبونش رو بند آورد. بدنش میلرزید و بامیونگ وجود تمام تلاشهاش، هیچجوره نمیتونست اون ترس رو آروم کنه.
چونگ میونگ لبخندیمیکنه زد و بهجون جو گول نگاه کرد.
«چطور بود؟»
«... چی؟»
«پرسیدم، چطور بود؟»
«...»
منظورت ازوارد "چطور بود" چهمیلرزید کوفتیه، ای حرومزاده؟!
در حالت عادی، شاید کلماتی برای جواب دادنچونگ پیدا میکرد، اما جو گول الان نه اعصابیبود" براش مونده بود و نه جونی تو تنش.
«حس میکنی که مردی؟»
«اون...»
جو گولوارد آخرین قطرهی توانشمیلرزید رو جمع کرد.
«حس میکنمتلاشهاش باختم، اینمیتونست عوضیِ دیوونه...»
«هه هه هه.»
با اینکه بهش فحشذره دادن، به نظر نمیرسید چونگخاطر میونگ اصلاً براش مهم باشه.
طبیعی هم بود. جو گول تجربه کرده بود که رفتن به جهنم و برگشتن چهلبخندی حسی داره؛ معلوم بود که قاطی میکنه. اگه جو گول یه ذره بیشتر جون داشت،دادن حتماً به خاطر این بلایی که سرش آورده بود، به سمت چونگ میونگ حملهور میشد.
«خیلی خب،تلاشهاش ساهیونگ حالانمیتونست استراحت میکنه.»
چونگ میونگ با خوشحالی چرخیدبهش و نگاهش رو به بقیهی ساهیونگهاییتلاشهاش که بهش زل زده بودن دوخت.
جا خوردن.
کسایی که باهاشزبونش چشم تو چشم شدن،تلاشهاش سریع نگاهشون رو دزدیدن.
«ساهیونگها. ساهیونگها.تلاشهاش خیلی خوبنمیتونست فکر کنید.»
«...»
«واقعاً میتونیدقاطی از اینذره قسر در برید؟»
اون شیطان!
آخه همچینتلاشهاش آدمی چطور وارداون کوه هوا شده!
یه تائوئیست باید اینشکلی باشه؟
با نگاه به چونگ میونگ، مطمئنجون شدن که اون نمونهی کاملِ اینهآورده که یه تائوئیست نباید چطوری باشه.
«یالا. وقت رو تلف نکنید.میلرزید اگه میخواید قوی بشید، بایداون قدم بذارید جلو. ساهیونگ بزرگ؟»
«...»
یون جونگ با چشمهای لرزون نگاهیوارد به چونگ میونگ انداخت و بعدهیچجوره سرش رو چرخوند و نگاهش رو دزدید.
«جـ-جونگهاک، نظرتقاطی چیه توذره نفر بعدی باشی؟»
«ها؟ ساهیونگ.وارد فکر کنم شمامیلرزید رو صدا زد.»
«پس، نمیخوای بری جلو؟»
وقتی یون جونگ چرخیدشوکی و این رو پرسید،آورد جونگهاک سرش رو انداخت پایین.
همه تو اینجا بهذره خاطر اون تبدیل به یهخاطر چیز عجیب و غریب شدن!
با این حال، یون جونگ ابهت یه ساهیونگ رو داشت،اون اما بعد از اومدن چونگ میونگ، همهچیز عوض شد. البته اینطوریبود" هم نبود که یون جونگ تنها کسی باشه که تغییر کرده.
«نمیخواید بیاید؟»
«...»
چونگ میونگ با دیدن ساهیونگهایی کهجون همدیگه رو هل میدادن و سعیآورده میکردن از دستش فرار کنن، آهی کشید.
«مایه خجالته. ساهیونگهایی کهآورد باید به هم کمک کنن،نمیتونست دارن با همدیگه دعوا میکنن.»
فکر میکنیتلاشهاش دلیلش کیه،نمیتونست ای حرومزاده!
وجدانِت رو یه جایی فروختی؟
اگه فقط تو اینجاذره نبودی، این مکان توحتماً صلح و آرامش بود!
فریادهای ناامیدانه تو ذهنآورد شاگردها طنینانداز میشد، اماهیچجوره قطعاً از دهنشون بیرون نمیاومد.
چونگ میونگ باهیچجوره دیدن اونها تو اینآروم وضعیت، سر تکون داد.
«فقط یه راه برای متحد کردن ساهیونگهای در حال دعوا وجود داره. برادری زمانی شکوفا میشهآروم که تو رنج و درد همدیگه شریک بشید. فقط با غلبه بر مصیبتها در کنار همهبرای که عشق شما رو متحد میکنه؛ نگران نباشید، مطمئن میشم که با همهتون عادلانه رفتار کنم!»
چی؟
چونگ میونگوارد شمشیرش روآورد بالا برد.
«اگه شما نمیآیدهیچجوره پیش من، پس منآروم میآم پیش شما. اومدم!»
نیا! نیا، ای حرومزادهی دیوونه!
چه میخواستن چه نه، چونگ میونگ که به نظر میرسید عقلش رو ازسمت دست داده، به سمتشون هجوم برد. شاگردهای وحشتزده سعی کردن فرار کنن، اماخوردن چونگ میونگ مثل گرگی که دنبال گوسفندها افتاده باشه، همه رو تعقیب کرد.
«تو! بیا اینجا ببینم.»
«کی میآدتلاشهاش پیش تو!نمیتونست ای روانیِ دیوونه!»
یون جونگ که داشت جیغبهش میکشید، وقتی شمشیر به سمتوجود سرش پایین اومد، چشماش رو بست.
«اوو...»
«آه...»
شاگردهای درجه سه که تواون سالن تمرین پراکنده شده بودن،لبخندی همگی با چشمهای وحشتزده میلرزیدن.
«نه. مامان...»
«پدر، قولقاطی میدم آدمذره خوبی باشم...»
«گوشت خشکشده...وارد قایمش کردمآورد زیر تخت...»
«واقعاً الانتلاشهاش داری بهنمیتونست غذا فکر میکنی؟»
چونگ میونگ برایاما ساهیونگهایی که همهجا ولوزبونش شده بودن، نوچنوچ کرد.
«خیلی خب،قاطی همهتون خوبذره کار کردید.»
در حالت عادی، از کوره دروجود میرفتن؛ اما شاگردهای فعلی حتی جونِآروم داد و بیداد کردن هم نداشتن.
با تجربهی پایین اومدن یه شمشیر واقعی با سرعتی وحشتناک روی سرشون، حسپرسیدم میکردن که از دروازههای دنیای مردگان هل داده شدن تو. نمیخواستن هیچ کاریپیدا بکنن که چونگ میونگ رو تحریک کنه تا دوباره این کار رو تکرار کنه.
یون جونگ با دستهایشوکی لرزون، عرقی که ازآورد ابروهاش میریخت رو پاک کرد.
اون حرومزادهی عوضی...
یون جونگ بارها و بارها از چونگ میونگ کتکنمیتونست خورده بود، اما این یکی فرق داشت. این بارپرسیدم حس میکردن که یه پاشون رو گذاشتن تو قبرستون.
چونگ میونگتلاشهاش به همه نگاهاون کرد و گفت:
«چطور بود؟»
«... چی؟»
خوشبختانه، جو گولزبونش که استراحت کردهوجود بود، تونست حرف بزنه.
«چرا حملهـم رو دفع نکردی؟»
«... ها؟»
«یه ضربهی کاملاً واضحذره بود. پس، چرا سعیحتماً نکردی جلوش رو بگیری؟»
بعد از اینزبونش همه کار، واقعاًوجود داشت این رو میپرسید؟
جو گول درهیچجوره حالی که نزدیک بودآروم گریهاش بگیره، فریاد زد:
«سریع بود! اونقدر سریع بود که حتی نمیتونستمآورد به متوقف کردنش فکر کنم! حتی یه بچهیآروم سهساله هم میفهمه که نمیشد جلوش رو گرفت!»
«اینطوره؟»
چونگ میونگ لبخند زد.
«خوب میفهمی.»
«تو...»
جو گولقاطی دندونهاش روذره به هم سایید.
«پس، چراوارد ساهیونگها جلوشآورد رو نگرفتن؟»
«ها؟»
جو گول با چشمهای بیحالت به چونگ میونگ نگاهمیلرزید کرد. درست همون موقع که میخواست چیزی بگه تامیونگ حرفش رو رد کنه، چونگ میونگ شمشیرش رو پایین آورد.
پاه!
گرد و خاک بهآورد هوا رفت و صدای شکافتهنمیتونست شدن هوا تو محیط پیچید.
«سادهست، نه؟»
«...»
فقط جو گول نبود.
بقیهی ساهیونگها هم بلندآورد شدن و به شمشیرهیچجوره چونگ میونگ نگاه کردن.
«... این همونهیچجوره ضربهای بود کهترس به ما زدی؟»
«آره.»
«ولی چندقاطی برابر سریعتر نبود؟بیشتر اینقدر آروم بود؟»
«همونه. شمشیری که داره روی سرتوجود فرود میآد، طبیعتاً با ضربهی شمشیری کهچونگ از دور میبینی، متفاوت به نظر میرسه.»
«...»
جو گول به نوبهی خودشبهش پسر باهوشی بود. سریع فهمید چونگتلاشهاش میونگ داره به چی اشاره میکنه.
«یعنی منم میتونم انجامش بدم؟»
«با تمرین.»
چونگ میونگتلاشهاش شمشیرش رونمیتونست بالا آورد.
«نگاه کن.»
و ضربه زد.
پــــاااه!
جو گول اون صحنه رو محکم توی ذهنش حک کرد. بدوننگاه شک نه سرعت خیرهکنندهای داشت و نه مهارت پیشرفتهای توش به کاربرای رفته بود. فقط یه ضربه ساده و مستقیم به سمت زمین بود.
شمشیر روبده بگیر وشوکی ضربه بزن.
یه حرکت ساده که اونقدربیشتر بینقص اجرا شد که انگاربلایی پرترهای رو توی زمان نقاشی میکرد.
جو گولوارد ناخودآگاه دهنشآورد باز موند.
«این یهتلاشهاش ضربه رونمیتونست به پایینه.»
«...»
جو گولقاطی سعی کرد چیزیبیشتر بگه اما نتونست.
«شما بدنتون رو ساختید؛ حالامیلرزید باید ازش برای کنترل شمشیراون استفاده کنید. اول از همه، پایینتنه.»
چونگ میونگ پاش رونمیتونست محکم روی زمین کوبیدچونگ تا جای پاش سفت بشه.
«پایینتنهـت رو محکم ثابت کن، قدرت رو تا کمرمیلرزید بالا بیار، به انگشتها منتقلش کن، با چی درونی ترکیبشلبخندی کن و همهرو یه جا با یه ضربه خالی کن.»
پــــاااه!
چونگ میونگ لبخند زد.
«سادهـست، نه؟»
«...»
بعد از شنیدن اینذره توضیحات، یون جونگ باحتماً صدای سنگینی به حرف اومد.
«میفهمم چی میگی. منظورت اینه که به جای دنبالنمیتونست کردن تکنیکهای پر زرقوبرق، باید شمشیرزنی سادهای رو برپرسیدم پایه یه بدن ورزیده و آماده به کار بگیریم؟»
«این یعنیتلاشهاش مرگ بانمیتونست یه ضربه.»
چونگ میونگبده توضیحات یون جونگبهش رو تکمیل کرد.
«هیچ فکری برای تکون دادن شمشیر برای بارحتماً دوم وجود نداره. اگه نمیتونی با همون یهحالا ضربه کار رو تموم کنی، پس آماده مردن باش.»
یون جونگ آهی کشید.
«به خاطر همینهیچجوره بود که اینترس رو بهمون نشون داد.»
میگن یه عملاما میتونه اندازه هزارتاوارد کلمه حرف بزنه.
بین شنیدن درباره یه تکنیک شمشیر و روبهرو شدن مستقیم باهاش یه دنیا فرقحملهور بود. برای کسایی که هیچوقت ترس فرود اومدن اون شمشیر روی سرشون رو تجربهباهاش نکرده بودن، اصلاً آسون نبود که بفهمن قرار گرفتن تو آستانه مرگ یعنی چی.
«اما چونگ میونگ.»
یون جونگ نفسشهیچجوره رو بیرون دادترس و صداش کرد.
«میفهمم منظورت چیه، اما مابهش شاگردهای کوه هوا هستیم. پیروز شدنتلاشهاش با این روش اصلاً ارزشی داره؟»
«خب کهقاطی چی شاگردذره کوه هوا هستیم؟»
«اگه شاگرد کوه هوا هستیم،میلرزید نباید حریفهامون رو با هنرهایاون شمشیرزنی کوه هوا شکست بدیم؟»
چونگ میونگ جوری بهنمیتونست یون جونگ نگاه کرد کهمیونگ انگار حرفش کاملاً مسخره بود.
«من همین الان چیکار کردم؟»
«یه ضربه رو به پایین.»
«فرم اولوارد شمشیر ششآورد تعادل چیه؟»
«... یهتلاشهاش ضربه رونمیتونست به پایین.»
«دقیقاً. مگه شمشیراما شش تعادل یکی اززبونش تکنیکهای کوه هوا نیست؟»
وقتی چونگ میونگمیکنه این رو پرسید،جون یون جونگ سرفهای کرد.
«به اینجاش فکر نکرده بودم.»
«نوچ، نوچ، نوچ.»
چونگ میونگ نوچیاما کرد و بهوارد همه نگاه کرد.
«تکنیک ششگانهای که توی شمشیر شش تعادل استفادهحتماً میشه، پایه و اساس تمام تکنیکهای کوه هواست.حالا همهچیز با حرکت ششگانه شروع و تموم میشه.»
چونگ میونگ به همهآورد اونایی که سعی میکردن ازنمیتونست نگاهش فرار کنن، خیره شد.
«شماها بدون اینکه اصول اولیه رو کاملآروم یاد بگیرید، افتادید دنبال تکنیکهای پیشرفتهتری مثلمنظورت شمشیرهای گلبرگ ریزان و قدمهای هفت ستاره!»
«آخ.»
«اوه، هوایقاطی شب عجبذره تازه و خنکهـست.»
«ماهم که چقدر روشنه.»
شاگردهای درجه سه از خجالتاون سرخ شده بودن و برایلبخندی عوض کردن بحث، چرتوپرت میگفتن.
«باید اینبده رو خیلیشوکی واضح بفهمید.»
صدای چونگ میونگ پایین اومد. لحن همیشه شوخشحتماً حالا جدی شده بود؛ ساهیونگهاش با دیدن اینحالا تغییر، با تمام دقت روی حرفهاش تمرکز کردن.
«اگه نتونید شمشیر شش تعادل رو درستوحسابی یاد بگیرید، یاد گرفتن هیچآروم شمشیرزنی دیگهای فایده نداره. تمام هنرهای شمشیرزنی کوه هوا بر پایه همینحالت ساخته شدن. ساختمونی که پایهـش سست باشه، با کوچیکترین بادی فرو میریزه.»
همه سر تکون دادن.
اگه با چشمهای خودشون ندیدهبهش بودن، عمراً باور میکردن. اماوجود مگه همین الان تجربهـش نکرده بودن؟
«شمشیر اونقدر قوی بهذره نظر میرسید که فکرحتماً نمیکردم بتونم جلوش رو بگیرم.»
«یه ضربه سادهزبونش شبیه بهترین تکنیکوجود دنیا به نظر میرسید.»
«چیزی که مهمه هنر شمشیریاون که استفاده میشه نیست، بلکهلبخندی کسیه که شمشیر رو دستش میگیره.»
جو گول از جاششوکی بلند شد و بهآورد چونگ میونگ نگاه کرد.
«چونگ میونگ.»
«بگو.»
«فقط یه چیزی میپرسم.»
«بپرس.»
جو گول افکارشمیکنه رو مرتب کرد وداشت دهنش رو باز کرد.
«میفهمم که شمشیر شش تعادل مهمه. اما ما که تو نیستیم. شاید احمقانه به نظرلبخندی برسه، اما ما همین الان به قدرتی نیاز داریم که بتونیم پوز اون حرومزادههای فرقه لبهپیدا جنوبی رو به خاک بمالیم. بیشتر از قدرتی که تو یه آینده دور به دست بیاد.»
«همم.»
«راستش رو بخوای، تو تنها کسی هستیزبونش که میتونه از اون تکنیک با ایناون مهارت استفاده کنه. برای همینه که باید بپرسم.»
چشمهای جو گول درخشید.
«اگه کاری که میگیآورد رو بکنیم، به فرقههیچجوره لبه جنوبی نمیبازیم، مگه نه؟»
چونگ میونگتلاشهاش به جای جواباون دادن، آهی کشید.
جو گول بااما دیدن واکنش اون،وارد لبش رو گاز گرفت.
«حتماً به نظرش خیلی رقتانگیزم.»
کسی که هنرهای رزمی یاد میگیره، نباید مدت زیادی رویاون نتیجه یه مبارزه گیر کنه. اما باختن به اون فرقه، تجربهایبود" بود که دیگه هیچوقت نمیخواست تکرارش کنه. اون شرم و تحقیر...
«ساهیونگ اصلاًتلاشهاش از حرفهامنمیتونست چی برداشت کردی؟»
«ها؟»
چونگ میونگ پلک زد.
«فکر میکنی به فرقه لبه جنوبی میبازی؟ همچین آدمی حقشهاون که بمیره! یه شاگرد کوه هوا به یه عوضی از"چطور فرقه لبه جنوبی ببازه؟ خودم شخصاً جمجمهـش رو خرد میکنم!»
جو گول با نگاهنمیتونست کردن به چشمهای شعلهورچونگ چونگ میونگ به لرزه افتاد.
«رفتار خودمون رو میتونم درک کنم،وارد اما این پسر چه کینهای ازهیچجوره فرقه لبه جنوبی به دل داره؟»
پسری کهقاطی تازه وارد کوهبیشتر هوا شده بود.
«مگه بهتونوارد نگفتم؟ کاری میکنممیلرزید همهتون برنده بشید!»
چونگ میونگ شمشیرشهیچجوره رو بالا آورد وآروم به سمت ساهیونگش گرفت.
«چیزی بهبده اسم شکستشوکی افتخارآمیز وجود نداره!»
«...»
«توی مبارزه فقط و فقط پیروزی جواب میده. حالا چه مجبور بشی لگد بزنی وسط پاشون، چه خاک بپاشی تو چشمشون!بود" وقتی برنده بشی، همهچیز تمومه! بزدلی؟ اصلاً حرفش رو هم نزن! فکر میکنی کسی که تو میدون جنگ سرش قطع شده، میتونهتوانش از بزدلی شکایت کنه؟ توی مبارزه چیزی به اسم رفاقت و جوانمردی وجود نداره! به هر قیمتی که شده باید برنده بشید!»
چونگ میونگ با بیخیالی تمام،اون بیانیهای صادر کرد که اگهلبخندی بزرگترها میشنیدن، از تعجب شاخ درمیآوردن.
جو گولبده با دیدن اینبهش صحنه لبخند زد.
«آره. این پسر کلاً همینجوریه.»
به دلایلیوارد حس اطمینانبخشیآورد بهش میداد.
«خب، حالا بایدهیچجوره چیکار کنیم؟ چطور میتونیمآروم مثل تو شمشیر بزنیم؟»
«سادهـست.»
چونگ میونگقاطی لبخندی زدذره و گفت.
«اول از همه،زبونش با ده هزار بارتلاشهاش شمشیر زدن شروع میکنیم.»
«... حتماً شوخی میکنی، نه؟»
«عمراً.»
«معلومه که شوخی میکنم.»
«هوووف.»
«فکر کردید شوخی میکنم...»
چونگ میونگبده لبخند شومشوکی و درخشانی زد.
«میخواید تو آیندهمیکنه شکست بخورید؟ یاجون میخواید همین الان بکشمتون؟»
«...»
به نظر میرسید توی خوداون کوه هوا، یه شرور خیلی بزرگترنگاه از فرقه لبه جنوبی وجود داشت.