---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 116: روزی شکوفه‌های آلو آسمان را می‌پوشانند (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 116: روزی شکوفه‌های آلو آسمان را می‌پوشانند (۱)

0

سپیده‌دم روز بعد.

«... ساهیونگ.»

«...»

«اینا اینجا چی‌کار می‌کنن؟»

«خب...»

من اصلاً‌هیچ‌وقت​ چه جوابی باید‌نمی‌شه​ به این بدم؟

شاگردان درجه سه کوه هوا، در حالی‌منتظر​ که نزدیک شدن شاگردان درجه دو را‌ساسوک‌ها​ در نور صبحگاهی تماشا می‌کردند، به خود لرزیدند.

از آنجا که کوه هوا روی یک کوهستان مرتفع قرار داشت، هوای صبحگاهی‌اش حسابی سرد بود.‌طولی​ با برخورد نفس‌های گرم به هوای یخ‌زده، مه سفیدی شکل می‌گرفت. این صحنه، همراه با رژه‌داد​ شاگردان درجه دو به سمت جلو، شبیه به جنگجویان کارکشته‌ای بود که راهی میدان نبرد می‌شدند.

«قراره امروز بمیریم؟»

«بعید می‌دونم همچین اتفاقی بیفته.»

طولی نکشید که تمام شاگردان‌جونگ​ درجه دو بیرون آمدند و‌چسبید​ روبه‌روی شاگردان درجه سه صف کشیدند.

در نهایت، بک چون‌راهی​ به آرامی بیرون آمد‌قراره​ و در صف جلو ایستاد.

«همه هستن؟»

«بله، ساهیونگ!»

«بله.»

بک چون به آرامی سر تکان داد‌می‌شدند​ و قبل از اینکه نگاهش را به آسمان‌بیفته​ بدوزد، با نگاهی ملایم به همه خیره شد.

امکان نداره.

نمیشه که.

در همان لحظه، درِ خوابگاه شکوفه‌انگار​ آلوی سفید باز شد و چونگ میونگ‌اومدن​ در حالی که خمیازه می‌کشید، بیرون آمد.

«هوااام!! آخه‌جنگجویان​ چرا من هیچ‌وقت‌میدان​ خوابم کامل نمی‌شه؟»

خب بگیر بخواب دیگه!

چرا فقط یه روز بی‌خیال نمی‌شی!؟‌بگیر​ چطور می‌تونی این‌طوری غر بزنی و‌چطور​ بازم هر روز تمرین کنی؟ هر روز!

چونگ میونگ لخ‌لخ‌کنان بیرون آمد و به یون‌همین​ جونگ نزدیک شد. یون جونگ که انگار منتظر همین‌دراز​ لحظه بود، سریع به چونگ میونگ چسبید و پرسید:

«چونگ میونگ.‌جنگجویان​ اینا برای‌راهی​ چی اومدن بیرون؟»

«آه. ساسوک‌ها.»

«درسته. ساسوک‌ها!»

«ساهیونگ.»

«ها؟»

چونگ میونگ دستش را‌بازم​ دراز کرد و دور‌یون​ شانه یون جونگ انداخت.

«حتماً خیلی بهت سخت گذشته.»

«این دیگه‌کنی​ یهو از‌یون​ کجا دراومد؟»

«من خیلی خوب می‌دونم‌راهی​ ساهیونگ‌ها چقدر زجر کشیدن‌قراره​ و ساسوک‌ها بهشون زور گفتن.»

نه، اونا‌این‌طوری​ هیچ‌وقت همچین‌بازم​ کاری نکردن.

اگه یه وقت کتک هم خورده‌بگیر​ باشیم، همیشه کار تو بوده. چرا‌چطور​ یهو پای ساسوک‌ها رو می‌کشی وسط؟

«اما می‌تونی خیالت رو راحت کنی. از این‌همین​ به بعد، حداقل موقع تمرین، توی یه دنیای‌دستش​ قشنگ زندگی می‌کنیم که همه آدما توش برابرن.»

«جایی که همه توش برابرن؟»

«آره.»

«مگه توی‌هیچ‌وقت​ جهنم همچین‌کامل​ اتفاقی نمی‌افته؟»

«... ها؟»

منطقی به نظر می‌رسه؟

چهره یون‌این‌طوری​ جونگ در‌بازم​ هم رفت.

آخرش حتی‌هیچ‌وقت​ شاگردان بک رو‌نمی‌شه​ هم گیر انداخت.

دستان هیولاوار این آدم حد و مرزی نداشت. چقدر از زمانی که‌برای​ برای اولین بار شاگردان درجه سه را به جهنم کشانده بود می‌گذشت؟‌بهت​ حالا می‌گفت که حتی شاگردان درجه دو را هم توی چنگش دارد؟

قراره چه‌جنگجویان​ بلایی سر‌راهی​ کوه هوا بیاد؟

در حالی که یون جونگ‌تمرین​ غم فزاینده‌اش را سرکوب می‌کرد،‌انگار​ چونگ میونگ به وسط رفت.

«همگی خسته نباشید‌خوابم​ که این‌قدر کله‌سحر‌بگیر​ پا شدید اومدید اینجا.»

«...»

«این مربی خیلی تحت تأثیر‌میدان​ قرار گرفته که می‌بینه همه‌بمیریم​ این‌طوری ‹داوطلبانه› توی تمرین شرکت می‌کنن.»

عوضیِ بی‌وجدان!

آخرین باری که گذاشتی کسی‌نمی‌شه​ از تمرین استراحت کنه کی بود؟‌نمی‌شی​ جهنم قراره حسابی از خجالتت دربیاد!

شاگردان درجه سه لب‌هایشان را گاز‌انگار​ گرفتند، اما شاگردان درجه دو در‌برای​ کمال تعجب واکنش خاصی نشان ندادند.

«سخت تمرین کنید. اگه بعد از تموم شدن کارتون احساس شادابی و رضایت کردید، پس نمی‌شه اسمش رو گذاشت تمرین.‌آمدند​ به محض اینکه تمرین تموم بشه، باید نفس‌نفس بزنید، فحش بدید و حتی جونِ بلند کردن چاپستیک‌هاتون رو هم نداشته‌خیره​ باشید. باید آماده باشید که بعد از تجربه یه تمرین واقعی، فقط برای غذا خوردن صورت‌تون رو بکوبید توی بشقاب.»

چه کلمات دلگرم‌کننده‌ای.

«برای قوی شدن هیچ راه ملایم و لطیفی وجود نداره. تنها راه قوی‌می‌تونی​ شدن اینه که با تمام توان‌تون بیشتر و بیشتر به خودتون فشار بیارید.‌چسبید​ اگه به این مربی اعتماد کنید و راهش رو برید، قوی می‌شید. فهمیدید؟»

چهره یون‌کنی​ جونگ در‌یون​ هم رفت.

نه، نمی‌تونه با ارشدها‌راهی​ این‌طوری رفتار کنه... این کارش‌امروز​ دودش می‌ره توی چشم خودش...!

در همان لحظه بود که...

«بلـــــه!»

پاسخ بلند شاگردان درجه دو باعث‌انگار​ شد شاگردان درجه سه از روی‌برای​ شوک یک قدم به عقب بروند.

«چـ-چی؟»

«اینا چه‌شون شده؟»

آموزش دیدن توسط کسی، آن هم یک ساجیل که‌فقط​ احتمالاً هم‌سن برادر کوچک‌ترشان بود، باید خجالت‌آور می‌بود. اما‌کنی​ به نظر نمی‌رسید این موضوع اصلاً آن‌ها را اذیت کند.

اگه از شاگردان‌لخ‌لخ‌کنان​ درجه سه عقب‌انگار​ بیفتیم، مایه آبروریزیه!

شرم‌آور بود که تحت آموزش چونگ میونگ‌می‌شدند​ قرار بگیرند، اما فکر ضعیف‌تر شدن از تمام‌بیفته​ شاگردان درجه سه به طرز ترسناکی شرم‌آورتر بود.

اما این اتفاق داشت می‌افتاد.

شاگردان درجه دو فعلاً هنوز قوی‌تر بودند، اما شاگردان درجه سه احتمالاً‌چطور​ در عرض چند سال بالاتر از آن‌ها قرار می‌گرفتند. اگر اجازه می‌دادند از‌سریع​ شاگردان رده‌پایین‌تر خود عقب بیفتند، چطور می‌خواستند غرور و اعتبارشان را حفظ کنند؟

نمی‌تونم اجازه‌کنی​ بدم همچین‌یون​ اتفاقی بیفته.

ترجیح می‌دم بمیرم‌کارکشته‌ای​ تا اینکه اینو‌نبرد​ به چشم ببینم.

چشمان شاگردان‌این‌طوری​ درجه دو‌بازم​ خون‌گرفته بود.

گاهی اوقات روحیه یک فرد بیشتر از‌بخواب​ همه با انگیزه‌های ناپاک شعله‌ور می‌شود. نه، اگر‌بزنی​ بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، هرچه ناپاک‌تر، انگیزه هم بیشتر.

یک میل خالص برای قوی شدن به تنهایی باعث نمی‌شد شاگردان‌پرسید​ درجه دو تا این حد پیش بروند. غرور و احساس ناامنی‌شان‌حتماً​ بود که به آن‌ها فشار می‌آورد و پاهایشان را به جلو می‌راند.

و در نهایت...

نمی‌دونم چطوری. ولی اگه از اون‌کنی​ پسره یاد بگیریم، شاید بتونیم شاگردان درجه‌سریع​ دوی فرقه لبه جنوبی رو شکست بدیم.

نه، می‌تونیم‌هیچ‌وقت​ کارهای بیشتری‌کامل​ از این بکنیم.

بهتره توی خود فرقه تحقیر‌جونگ​ بشیم تا اینکه توی دنیای بیرون‌پرسید​ به خاطر ضعیف بودن مسخره‌مون کنن.

نگاشون کن.

چونگ میونگ در حالی‌بازم​ که نگاه‌های درخشان شاگردان درجه‌جونگ​ دو را دریافت می‌کرد، گفت:

«همینه!»

این‌ها چشمانی‌کنی​ بودند که برای‌جونگ​ یادگیری له‌له می‌زدند!

چونگ میونگ از دیدن شاگردان درجه دو که با اشتیاقِ یادگیری می‌سوختند و‌همچین​ در عین حال جلوی غرولندهایشان را می‌گرفتند، احساس غرور می‌کرد. این یک تغییر‌آمد​ روحیه‌بخش نسبت به شاگردان درجه سه بود که همیشه عبوس و تلخ بودند.

البته شاگردان درجه سه قبل از ورود‌لخ‌لخ‌کنان​ او روشن‌تر و خوش‌بین‌تر بودند، اما چونگ‌چسبید​ میونگ زیاد به این‌جور چیزها فکر نمی‌کرد.

«خب پس.»

چونگ میونگ لبخند زد.

«توی هر چیزی پایه‌ها مهم‌ان. بیاید با تمرینات‌قراره​ قدرتی شروع کنیم. ساهیونگ‌ها؟ دارید چی‌کار می‌کنید؟ باید به‌نکشید​ ارشدها یاد بدید که تمرینات قدرتی چطوری انجام می‌شه.»

با این حرف،‌بزنی​ بقیه شاگردان درجه‌کنی​ سه هم لبخند زدند.

«آه، درسته.»

«اهم. تمام تلاشم رو می‌کنم.»

چشمان شاگردان درجه سه از‌میدان​ جنون برق می‌زد، انگار فریاد می‌کشیدند:‌بعید​ "شما هم باید طعمش رو بچشید."

"فکر کردید‌این‌طوری​ این تمرین‌بازم​ براتون خوبه، نه؟"

"اگه فقط یه بار‌کامل​ امتحانش کنن، صدای جیغ‌شون حداقل‌فقط​ تا سه ماه شنیده می‌شه."

"ناله‌هاشون چه آهنگ فوق‌العاده‌ای می‌شه!"

شاگردان درجه سه لبخندهای شومی‌میدان​ به لب داشتند که باعث‌بمیریم​ شد شاگردان درجه دو مضطرب شوند.

اما در میان این‌بازم​ بحران قریب‌الوقوع، برخلاف انتظار،‌یون​ یک نفر جلو آمد.

«ها؟»

چونگ میونگ با دیدن‌یون​ شخصی که روبه‌رویش ایستاده‌همین​ بود، سرش را کج کرد.

«دیگه چیه؟»

«اومدم یاد بگیرم.»

«برو از‌هیچ‌وقت​ اون بچه‌ها‌کامل​ یاد بگیر.»

«کسی نیومد پیشم.»

«... هان؟»

چونگ میونگ در حالی‌بازم​ که به یو ییسول نگاه‌جونگ​ می‌کرد، سرش را کج کرد.

«نه، آخه چرا‌خوابم​ هیچ‌کس... ساهیونگ‌ها دارن‌بگیر​ چه غلطی می‌کنن؟»

شاگردان صدای چونگ میونگ را‌جونگ​ شنیدند و سریع رویشان را برگرداندند‌پرسید​ و به آسمان سپیده‌دم خیره شدند.

«فقط چون زنه معذب شدن... وایسا. وایسا، حالا که فکرش‌بمیریم​ رو می‌کنم، چرا ما هیچ دختری تو کلاسمون نداریم؟ چرا‌آمدند​ فقط مرد داریم؟ بین شاگردان بک که کلی زن هست.»

«...»

چونگ میونگ رو‌خوابم​ به یون جونگ‌بگیر​ کرد و گفت:

«نه، ساهیونگ. نکنه برای کلاس ما‌انگار​ فقط شاگردای مرد رو قبول کردید؟ واسه‌اومدن​ همینه که خوابگاهمون این‌قدر تاریک و دلگیره.»

«چونگ میونگ.»

«ها؟»

یون جونگ به چونگ میونگ نگاه کرد‌بخواب​ و با قیافه‌ای حرف زد که انگار‌این‌طوری​ هر لحظه ممکن بود خون گریه کند.

«توی این دنیا یه‌یون​ موضوعاتی هست که اصلاً‌همین​ نباید بهشون دست زد.»

«...»

چونگ میونگ مدت طولانی‌ای‌بازم​ به یون جونگ خیره شد‌جونگ​ و سرش را پایین انداخت.

«اشتباه کردم.‌هیچ‌وقت​ معذرت می‌خوام.‌کامل​ لطفاً منو ببخش.»

«... از‌کنی​ این به‌یون​ بعد حواست باشه.»

«حواسم هست.»

بعد از‌این‌طوری​ عذرخواهی، به یو‌تمرین​ ییسول نگاه کرد.

«من به‌هیچ‌وقت​ عنوان یه زن‌نمی‌شه​ بهت نگاه نمی‌کنم.»

«همینو می‌خواستم.»

«حتی اگه‌جنگجویان​ گریه هم کنی،‌میدان​ بهت آسون نمی‌گیرم.»

«همچین اتفاقی نمی‌افته.»

هیچ ترسی در کار نبود.

«در عوض‌کنی​ یه قولی‌یون​ بهم بده.»

«چی؟»

«اگه اینو تحمل کنم، بهم‌تمرین​ یاد می‌دی چطور شکوفه‌های آلو‌انگار​ رو روی شمشیرم شکوفا کنم؟»

«همه دارن‌هیچ‌وقت​ یه حرفای‌کامل​ عجیبی می‌زنن.»

چونگ میونگ‌کنی​ با چهره‌ای خشک‌جونگ​ و جدی گفت:

«اگه ساهیونگ‌ها و ساسوک‌ها شاگردان کوه هوا هستن، هدفتون‌امروز​ نباید فقط ساختن شکوفه‌های آلو باشه. اون فقط بخشی‌تمام​ از مسیره. چیزی که باید هدف قرار بدید، کماله.»

«کمال...»

«خب، درسته. پس...»

چونگ میونگ شانه‌ای بالا انداخت.

«اول بیایید پایه‌کارکشته‌ای​ و اساس روشنگری‌نبرد​ رو بسازیم. بزن بریم!»

چونگ میونگ با‌بزنی​ دیدن حرکت شاگردان درجه‌لخ‌لخ‌کنان​ دو، لبخند خبیثانه‌ای زد.

"تو گذشته، فقط به مهارت‌های‌نمی‌شه​ خودم اهمیت می‌دادم و به‌بی‌خیال​ ساجائه‌ها یا ساهیونگ‌هام توجهی نداشتم."

آن زمان، چونگ میونگ این موضوع را بدیهی می‌دانست، اما حالا نه.‌برای​ مگر در آخر کار متوجه این قضیه نشده بود؟ گذشته از این‌ها،‌بهت​ حریف کوه هوا فقط یک مرد قدرتمند نبود، بلکه یک فرقه کامل بود.

کارهایی که‌جنگجویان​ می‌شد تنهایی انجام‌میدان​ داد، محدودیت داشت.

چه می‌شد اگر یک روز‌تمرین​ آن‌ها آن‌قدر قوی می‌شدند که‌انگار​ بتوانند از چونگ میونگ حمایت کنند؟

«کوهاهاها. انجام می‌شه. یه تیم‌نمی‌شه​ قوی، و بعدش روی سر‌بی‌خیال​ اعضای شائولین شکوفه‌های آلو می‌کشم.»

شاگردان کوه هوا که فکر می‌کردند‌انگار​ چیزی شنیده‌اند که نباید می‌شنیدند، تصمیم گرفتند‌اومدن​ گوش‌هایشان را ببندند و رویشان را برگردانند.

«اوممم.»

اون گوم در حالی که به شاگردان‌لخ‌لخ‌کنان​ کوه هوا که غرق در تمرین بودند‌چسبید​ نگاه می‌کرد، آهی از سر رضایت کشید.

"حالا نوبت شاگردان بکه؟"

"خب، این اتفاق دیر یا‌جونگ​ زود می‌افتاد. بعد از چیزهایی که‌پرسید​ دیدن، حتماً احساسات پیچیده‌ای پیدا کردن."

اون گوم مکالمه‌کارکشته‌ای​ دیروزش با رهبر فرقه‌می‌شدند​ را به یاد آورد.

- به‌این‌طوری​ حال خودش‌بازم​ رهاش کن.

رهبر فرقه ادامه داده بود.

- او بچه‌ای است که در هر صورت نمی‌توانیم مهارش کنیم. دخالت در کار این بچه ممکن است در عوض مانع مسیرش شود و‌بهت​ سر راه برنامه‌هایش قرار بگیرد. ما پیر شده‌ایم. کاری که باید انجام دهیم این است که مطمئن شویم بچه‌ها می‌توانند در آینده رشد کنند و‌پای​ بدرخشند. پس همین‌طور رهایش می‌کنیم. آن بچه در مسیر دائو قرار دارد، بنابراین باور دارم که هرگز بقیه را به مسیر اشتباهی هدایت نخواهد کرد.

هیون جونگ معتقد بود که اون گوم نباید‌قراره​ سرک بکشد و بی‌دلیل بچه را محتاط کند‌طولی​ یا باعث شود نیتش را زیر سؤال ببرد.

اون گوم‌این‌طوری​ هم با این‌تمرین​ موضوع موافق بود.

شکوفه‌های آلوی چونگ میونگ، مهارت‌های غیرقابل‌درک و ریشه ناشناخته‌اش،‌فقط​ این بچه را در هاله‌ای از معماها فرو برده بود.‌لخ‌لخ‌کنان​ سؤالات بی‌شماری وجود داشت، اما اون گوم نمی‌خواست چیزی بپرسد.

"مسیر دائو."

مسیر دائو یعنی همگام‌راهی​ شدن با جریان و‌قراره​ پذیرش هر آنچه پیش می‌آید.

تا زمانی که چونگ میونگ شاگرد‌کنی​ کوه هوا بود، هیچ دلیلی وجود‌همین​ نداشت که نتواند راه خودش را برود.

مسیر دائو‌هیچ‌وقت​ به وسعت و‌نمی‌شه​ بزرگی شناخته می‌شود.

در عوض...

"منم باید یادش بگیرم؟"

اون گوم پس از‌بازم​ تماشای طولانی‌مدت بچه‌ها، با لبخندی‌جونگ​ تلخ آرام رویش را برگرداند.

"دارم طمع می‌کنم."

حتی اگر می‌توانست قوی‌تر شود، اون گوم می‌دانست که‌سریع​ بهتر است روی وظیفه فعلی‌اش تمرکز کند. او دیگر‌کرد​ پیر شده بود؛ تلاش برای قوی‌تر شدن کار دشواری بود.

جای شکرش باقی بود که‌میدان​ شاگردان بک هنوز آن‌قدر جوان‌بمیریم​ بودند که بتوانند یاد بگیرند.

"اما نمی‌تونم همین‌طور‌بزنی​ یه جا بشینم‌کنی​ و فقط تماشا کنم."

وقتی بچه‌ها این‌قدر سخت تلاش می‌کردند، چطور می‌توانست تنبلی کند؟‌بی‌خیال​ حتی اگر آموزش را به چونگ میونگ سپرده بود، باید‌یون​ تا جایی که می‌توانست در آموزش به آن‌ها کمک می‌کرد.

«کوه هوا قوی‌تر خواهد شد.»

"فرقه لبه‌جنگجویان​ جنوبی پایان‌راهی​ راه نیست."

از زمانی که چونگ میونگ آمده بود، کوه هوا‌جونگ​ تغییر کرده بود. اون گوم هم اخیراً متوجه شده‌ساسوک‌ها​ بود که دارد به درون این جریان کشیده می‌شود.

حالا، جو میان‌خوابم​ بزرگان نیز شروع‌بگیر​ به تغییر کرده بود.

حداقل این بچه‌ها نباید زیر‌جونگ​ بار فشار می‌ماندند. او باید برای‌پرسید​ کمک به آن‌ها هر کاری می‌کرد.

و...

روزی که این بچه‌ها مسیر هنرهای‌کنی​ رزمی خود را به کمال برسانند، دنیا‌سریع​ شاهد ظهور دوباره کوه هوا خواهد بود.

این هدفی‌هیچ‌وقت​ دور از‌کامل​ دسترس بود.

اون گوم‌کنی​ آرام سرش‌یون​ را برگرداند.

«کمرتون رو صاف کنید و تمرین کنید! پهلوهاتون رو هم همین‌طور! اگه هنوز جون‌اتفاقی​ دارید نفس بکشید، پس نباید واسه تمرین مشکلی داشته باشید! چی؟ خوبه! خوبه! از‌همه​ این کار نمی‌میرید! تا حالا شنیدید کسی از تمرین کردن بمیره؟ فقط تمرین کنید!»

اون گوم به خود لرزید.

«کافیه؟ کافیه؟ ایگووو. واقعاً دارید اینو می‌گید؟ فقط چون یه ذره‌نمی‌شی​ هنرهای رزمی یاد گرفتید؟ شاید باید یه نگاهی به اون هنرهای رزمی‌تون‌منتظر​ بندازیم؟ یالا! بیایید ببینیم از تمرین کردن زودتر می‌میرید یا از خجالت!»

اون گوم با دیدن شاگردان درجه سه که هجوم‌سریع​ آوردند تا جلوی چونگ میونگ را بگیرند و در‌کرد​ تمرین دادن بقیه کمک کنند، به آسمان دوردست خیره شد.

"شاید اون‌قدرها‌جنگجویان​ هم دور‌راهی​ از دسترس نباشه."

ناولها | novelha.net