---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 98: چپتر 98: من که شوخی ندارم (۳) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 98: چپتر 98: من که شوخی ندارم (۳)

0

«...رهبر فرقه.»

هیون جونگ بدون‌تمومش​ اینکه چیزی بگه،‌باید​ فقط چشماش رو بست.

«...نباید اینو متوقف کنیم؟»

هیون سانگ با صدایی لرزان‌بتونه​ این رو گفت. اما هیون‌بنابراین​ جونگ نتونست جوابی بهش بده.

متوقفش کنن؟

آخه چطور‌الان​ می‌تونستن جلوش‌آیا​ رو بگیرن؟

اونا در‌خودش​ حضور کلی از‌بتونه​ رهبران بانفوذ بودن.

«ما حریف فرقه لبه جنوبی نمی‌شیم. اگه‌دوباره​ ادامه بدیم، بچه‌ها فقط صدمه می‌بینن، پس‌سکوت​ شاید بهتر باشه همین الان تمومش کنیم.»

آیا این‌عنوان​ چیزی بود‌می‌تونست​ که باید می‌گفت؟

این یه بی‌آبرویی‌تمومش​ کامل برای اسم‌باید​ کوه هوا بود.

حتی اگه کوه هوا در آستانه فروپاشی بود... نه، دقیقاً‌بنابراین​ به خاطر اینکه در آستانه فروپاشی بودن، یه چیزی داشتن‌درک​ که باید تحت هر شرایطی ازش محافظت می‌کردن. اسم و غرورشون.

اگه نمی‌تونستن از غرور و اعتبار اسم‌شون محافظت کنن، اون‌وقت کوه هوا‌موقعیت​ دیگه یه فرقه درجه یکِ در حال نابودی به حساب نمی‌اومد. اونا واقعاً‌باخت‌های​ تبدیل به یه فرقه درجه سه می‌شدن که لیاقت هیچ احترامی رو نداشت.

اون لحظه،‌عنوان​ زمان فروپاشی واقعی‌سکوت​ کوه هوا می‌بود.

هیون جونگ نمی‌تونست اجازه همچین چیزی رو بده. نه به خاطر شرافت خودش،‌هوا​ بلکه برای محافظت از این احتمال که کوه هوا بتونه یه روزی دوباره‌نمی‌تونستن​ احیا بشه. بنابراین، به عنوان رهبر فرقه، تو این موقعیت فقط می‌تونست سکوت کنه.

با این حال، اوضاع اون‌قدر خراب بود که حتی هیون‌بنابراین​ سانگ هم که حال و روز هیون جونگ رو درک‌درک​ می‌کرد، نتونست جلوی خودش رو بگیره و حرفش رو زد.

باخت‌های پشت سر هم.

نُه بار پشت سر هم.

اونا همین الانش هم بدترین نتیجه رو تو‌بی‌آبرویی​ تاریخ کنفرانس‌ها به دست آورده بودن. اما بزرگ‌ترین مشکل،‌دقیقاً​ برد یا باخت نبود، بلکه محتوای خود مبارزات بود.

نُه تا شاگرد رفتن جلو و حتی یه نفرشون هم نتونست به‌موقعیت​ حریفش دست بزنه. انگار داشتی تماشا می‌کردی که یه بچه بره به جنگ‌باخت‌های​ یه آدم بالغ. نه، شاید اون حتی از این هم کمتر غم‌انگیز بود.

تمام رهبران‌خودش​ مهم شانشی‌احتمال​ داشتن تماشا می‌کردن.

«چطور می‌تونیم‌عنوان​ این بی‌آبرویی‌می‌تونست​ رو تحمل کنیم؟»

چشم‌های هیون جونگ لرزید.

حس می‌کرد پنج اندام حیاتی‌ش دارن تو بدنش‌احیا​ تیکه‌تیکه می‌شن. این تحقیر نبود که آزارش می‌داد؛‌اوضاع​ بلکه ناامیدی‌ای بود که شاگردهاش داشتن تجربه می‌کردن.

اونا بدون اینکه بتونن قدرت حریف رو بسنجن، این بچه‌ها رو هل داده بودن تو‌کنه​ این مبارزه ناامیدکننده. رهبر فرقه با فکر کردن به ضربه روحی‌ای که به این بچه‌ها وارد‌نتیجه​ می‌شه، بچه‌هایی که به خاطر ارشدهای بی‌عرضه‌شون داشتن زجر می‌کشیدن، دلش می‌خواست خودش رو تیکه‌تیکه کنه.

«رهبر فرقه...»

هیون جونگ آهی‌تمومش​ کشید و چشماش‌باید​ رو باز کرد.

«...این خیلی غم‌انگیزه.»

«اما...»

«از دستم ناراحت نیستی؟»

همون موقع بود.

«کواک!»

آخرین شاگرد درجه دو، در‌بتونه​ حالی که شمشیر از دستش‌بنابراین​ رها شد، روی زمین افتاد.

برای یه شمشیرزن، از دست دادن شمشیرش بی‌آبروییِ بزرگ‌تری از‌روز​ مرگه. شاگرد فرقه لبه جنوبی اون‌قدر ماهر بود که فقط‌الانش​ مچ دستش رو هدف گرفت تا به نتیجه دلخواهش برسه.

«نمی‌فهمم یه شمشیرزن چطور می‌تونه‌بود​ شمشیرش رو ول کنه. کوه هوا‌اسم​ بهتون یاد نمی‌ده این یعنی چی؟»

تمسخر.

حتی با وجود‌بلکه​ چنین تمسخر توهین‌آمیزی،‌روزی​ هیچ‌کس نتونست حرفی بزنه.

ده باخت پشت سر هم.

هیچ نتیجه‌ای فاجعه‌بارتر از این وجود‌باید​ نداشت. چهره ارشدهای کوه هوا به‌کوه​ طرز وحشتناکی در هم رفته بود.

«حتماً باید این‌جوری می‌شد؟»

اونا فکر می‌کردن بالاخره فرصتی‌بتونه​ برای احیای کوه هوا به دست‌عنوان​ آوردن. اخیراً مدام اتفاقات خوبی می‌افتاد.

اما اونا بیش از حد غرق تو رویاهاشون بودن؛ فراموش کرده‌درک​ بودن که واقعیت چقدر بی‌رحمه. در نهایت، کوه هوا یه فرقه‌نتیجه​ رزمی بود. هرگونه تجملاتی اگه با قدرت پشتیبانی نمی‌شد، بی‌معنی بود.

همه اونجا به‌تمومش​ شدت متوجه این‌باید​ حقیقت تلخ شدن.

«کارت عالی بود!»

«بله، ارشد!»

ساما سونگ‌عنوان​ زد رو‌می‌تونست​ شونه آک هو.

این نتیجه رضایت‌بخش بود.

نه تنها همه برنده شدن، بلکه تک‌تک مبارزات‌احیا​ کاملاً یک‌طرفه بود. دلگرم‌کننده‌ترین بخش ماجرا این بود که‌اون‌قدر​ این اتفاقات جلوی چشم تمام مقامات شانشی افتاده بود.

«حالا شهرت کوه هوا‌احتمال​ به زمین می‌خوره و‌احیا​ دیگه هیچ‌وقت بلند نمی‌شه.»

مگه تو چند نسل گذشته بارها رویای همچین وضعیتی رو‌روز​ ندیده بودن؟ ساما سونگ احساس افتخار می‌کرد که حضور داره‌الانش​ تا برآورده شدن آرزوی دیرینه فرقه‌ش رو به چشم ببینه.

احتمالاً تا الان،‌تمومش​ تماشاچی‌ها هم متوجه‌باید​ اوضاع شده بودن.

جای تعجب نداشت‌بلکه​ که صدای پچ‌پچ‌ها‌روزی​ به گوش می‌رسید.

«این دیگه خیلی یک‌طرفه‌ست.»

«با این حال، من یه انتظاراتی از کوه هوا داشتم...‌روز​ به نظر می‌رسه که گذشته‌ها گذشته، و الان یه چیز‌الانش​ دیگه‌ست. دیگه نمی‌شه مثل گذشته به کوه هوا نگاه کرد.»

«مگه از قبل اینو نمی‌دونستیم؟»

«بازم، این دیگه خیلی اسفناکه... راستش،‌روزی​ واقعاً نمی‌تونم بگم فرقه لبه جنوبی قویه‌می‌تونست​ یا کوه هوا بیش از حد ضعیفه.»

«هر دوش نیست؟»

«حیف شد. چقدر بد. به‌سکوت​ نظر می‌رسه کار کوه هوا‌روز​ واقعاً تمومه. همه‌چیز به باد رفت...»

ساما سونگ‌الان​ با شنیدن این‌بود​ حرف‌ها لبخندی زد.

افکار عمومی به سمت فرقه لبه جنوبی تغییر کرده بود. با‌عنوان​ این حال، هدف ساما سونگ اینجا بالا بردن اسم فرقه‌ش نبود؛‌جلوی​ هدفش این بود که کوه هوا رو به اعماق پرتگاه بفرسته.

برای این کار،‌بلکه​ حتی جوانه‌ها هم باید‌دوباره​ تا ریشه سوزونده می‌شدن.

«حالا وقتشه که‌موقعیت​ تمومش کنیم. دیدید‌کنه​ ارشدهاتون چیکار کردن؟»

«بله، ارشد!»

شاگردان درجه سه‌بلکه​ فرقه لبه جنوبی‌روزی​ مصمم به نظر می‌رسیدن.

«تردید نکنید.»

چشم‌های ساما سونگ درخشید.

«یه شیر حتی موقع شکار خرگوش هم تمام تلاشش‌کامل​ رو می‌کنه. هیچ رحمی نشون ندید. باید جوری نابودشون‌خاطر​ کنید که دیگه هیچ‌وقت به فکر یادگیری هنرهای رزمی نیفتن.»

«بله! حتماً به خاطر می‌سپارمش!»

ساما سونگ با‌بلکه​ یه پوزخند موذیانه‌روزی​ به آسمون نگاه کرد.

«چه روز صافیه.»

و عجب‌الان​ روز خوبی‌آیا​ هم هست.

«...»

یون جونگ‌خودش​ زبونش بند‌احتمال​ اومده بود.

اصلاً دلش نمی‌اومد به شاگردای درجه دوی که اون‌خراب​ گوشه جمع شده بودن نگاه کنه. حتی بدون اینکه‌نُه​ قیافه‌شون رو ببینه، می‌فهمید چقدر تو ناامیدی غرق شدن.

وضعیت شاگردای درجه‌تمومش​ سه هم دست‌باید​ کمی از اونا نداشت.

«یعنی اختلاف بین‌بلکه​ فرقه‌های ما تا‌روزی​ این حد زیاده؟»

کنفرانس‌هایی که تا الان برگزار می‌شدن هم همیشه با شکست تموم می‌شدن، اما هیچ‌وقت‌سکوت​ اوضاع این‌طوری نبود. هیچ‌وقت این‌قدر یک‌طرفه نبود. این کنفرانس بیشتر شبیه این بود که‌بار​ یه آدم گنده خیلی راحت و بی‌خیال پاش رو بذاره روی یه مشت مورچه.

تازه اونجا بود که فهمیدن کوه‌کنه​ هوا تا حالا هیچ‌وقت با قدرت‌می‌کرد​ واقعی فرقه لبه جنوبی روبه‌رو نشده بوده.

«...حالا نوبت ماست؟»

«...»

چهره شاگردای‌خودش​ درجه سه‌احتمال​ درهم رفت.

درسته که اونا زیر دست چونگ میونگ تمرین‌اون‌قدر​ کرده بودن، اما این اختلاف قدرتی که به‌باخت‌های​ چشم دیده بودن، اعتمادبه‌نفس‌شون رو کاملاً پودر کرده بود.

نه، احتمالاً‌الان​ همه دیگه‌آیا​ تسلیم شدن...

اما مشکل‌خودش​ اصلی اصلاً‌احتمال​ این نبود...

یون جونگ به‌بلکه​ چونگ میونگ که کنارش‌دوباره​ نشسته بود نگاه کرد.

و هین!‌عنوان​ نفسش تو‌می‌تونست​ سینه حبس شد.

قرچ!

صدای دندون‌قروچه‌اش باعث شد دل یون جونگ هری بریزه‌بشه​ پایین. صورت چونگ میونگ از شدت خشم جوری سرخ‌خراب​ شده بود که انگار هر لحظه ممکن بود منفجر بشه.

«...»

هر بار که یکی از ارشدها شکست می‌خورد،‌اون‌قدر​ رنگ صورت چونگ میونگ یه درجه سرخ‌تر می‌شد؛ حالا‌پشت​ دیگه قیافه‌اش دقیقاً شبیه یه آلوی قرمز شده بود.

یون جونگ با دیدن‌آیا​ قیافه چونگ میونگ، لبه‌ی‌بی‌آبرویی​ لباسش رو چنگ زد.

«این عوضی‌خودش​ همین الاناست‌احتمال​ که قاطی کنه.»

می‌گن سه سال تو معبد بمونی، تو خوندن‌احیا​ دعا استاد می‌شی. اما سه ماه موندن کنار چونگ‌اون‌قدر​ میونگ کافی بود تا آدم تو جوخوانی استاد بشه!

یون جونگ‌عنوان​ با صدای‌می‌تونست​ لرزونی گفت.

«چو... چونگ‌الان​ میونگ، بیا‌آیا​ آروم باشیم.»

«...آروم باشم؟»

یون جونگ با شنیدن صدای کج‌وکوله و ترسناک چونگ میونگ، حس کرد قلبش اومد‌سکوت​ تو دهنش... نه، نمی‌تونست بی‌خیال بشه! این کنفرانسِ بین دو تا فرقه بود! نه‌بار​ فقط رهبر فرقه، بلکه آدمای فرقه لبه جنوبی و مقامات شانشی هم داشتن تماشا می‌کردن!

اگه این پسره قاطی می‌کرد،‌سکوت​ فاجعه‌ای خیلی بدتر از باختن‌روز​ شاگردای درجه دو اتفاق می‌افتاد.

یون جونگ جوری به چونگ‌بود​ میونگ نگاه می‌کرد که انگار می‌خواست‌اسم​ یه سگ هار رو آروم کنه.

«چـ... چونگ میونگ. خوب فکر کن. یادت‌دوباره​ بیار دیروز چی می‌گفتی. برای اینکه یه آدم‌کنه​ بتونه کارهای بزرگی انجام بده، صبر مهم‌ترین چیزه!»

«...صبر.»

«آره! صبر!»

«...ساهیونگ.»

«بله، چونگ میونگ.‌بلکه​ من اون حرفا‌روزی​ رو خوب یادمه...»

«داشتم با خودم فکر می‌کردم.»

«درباره چی؟»

چونگ میونگ سرش رو خیلی آروم،‌باید​ با سرعتی کشنده به پهلو چرخوند‌کوه​ و به چشمای یون جونگ خیره شد.

و

یون جونگ تو چشماش خوند.

چشمای چونگ میونگ دیگه‌می‌تونست​ هیچ کنترلی نداشتن و‌اون‌قدر​ کاملاً دیوانه‌وار شده بودن.

«...من.»

چونگ میونگ مثل یه‌احتمال​ حیوون درنده غرید و‌احیا​ از جاش بلند شد.

«اصلاً چیزی‌خودش​ به اسم صبر‌بتونه​ تو وجودم ندارم!»

این که افتخار کردن نداره.

ای عوضی!

اون آم نفس عمیقی کشید. رنگ تو صورتش نمونده بود و دیگه نمی‌تونست‌می‌تونست​ این وضع رو تحمل کنه. دلش می‌خواست همه‌چیز رو ول کنه و از‌پشت​ اونجا بره. اما تا وقتی رهبر فرقه دستور نمی‌داد، نمی‌تونست کارش رو متوقف کنه.

«در ادامه... مبارزات شاگردای‌احتمال​ درجه سه رو برگزار‌احیا​ می‌کنیم. از بین اونا...»

همون موقع بود که...

«بگیرینش! عمراً نذارین در بره!»

«چونگ میونگ!‌خودش​ تو قراره‌احتمال​ نفر آخر بری!»

«مردم دارن نگاهمون می‌کنن!‌احتمال​ آبرو برامون نموند! تو رو‌بشه​ خدا! این کار رو نکن!»

اون آم با‌موقعیت​ گیجی به شاگردای‌کنه​ درجه سه نگاه کرد.

به نظر می‌رسید همه‌شون دست‌به‌دست هم دادن تا جلوی یه نفر‌اسم​ رو بگیرن، در حالی که اون یه نفر با چشمایی که‌ازش​ از خشم برق می‌زد، مدام خودش رو به جلو هل می‌داد.

«چونگ میونگ؟»

چشه این بچه؟

اون آم شک و تردیدهایی داشت، اما‌اوضاع​ باید حرفش رو تموم می‌کرد. این وظیفه‌اش‌بگیره​ بود و کلی آدم داشتن نگاه می‌کردن.

«خب، نفر اول...»

«کوااااک!»

اما حرف اون‌بلکه​ آم یه بار‌روزی​ دیگه قطع شد.

تا اومد اسم مبارزها رو اعلام‌کنه​ کنه، چونگ میونگ از چنگ ساهیونگ‌هاش‌می‌کرد​ در رفت و پرید وسط میدون.

«پوف.»

چونگ میونگ قدم به میدون گذاشت و‌دوباره​ یه نفس عمیق کشید. بعدش به سمت‌سکوت​ فرقه لبه جنوبی نگاه کرد و گفت:

«یکی‌تون سریع پاشه بیاد اینجا!»

«...»

«هر کی‌الان​ باشه فرقی نمی‌کنه.‌بود​ زود بیاین بالا.»

ساما سونگ به حرف اومد.

«...اون حروم‌زاده‌ی روانی!»

می‌دونست که این بچه یه تختش کمه، اما این دیگه یه لِوِل‌می‌کرد​ کاملاً متفاوت از دیوونگی بود. نه فقط جلوی فرقه لبه جنوبی، بلکه‌کنفرانس‌ها​ حتی جرئت کرده بود جلوی مقامات شانشی هم همچین حرفای مغرورانه‌ای بزنه!

«ارشد، آروم باشید.»

جین گوم-ریونگ سریع جلوی‌احتمال​ ساما سونگ رو گرفت تا‌بشه​ کنترلش رو از دست نده.

«ما نباید عجله کنیم‌احتمال​ و بیفتیم تو تله‌ی اون.‌بشه​ خیلی زود به التماس می‌افته.»

«هممم!»

جین گوم-ریونگ که دید‌آیا​ ساما سونگ هنوز حسابی شاکیه،‌کامل​ سرفه‌ای کرد و صدا زد:

«وو-ریانگ!»

«بله، ساسوک!»

سون وو-ریانگ، شاگردی که برای‌سکوت​ مبارزه با چونگ میونگ انتخاب شده‌درک​ بود، با قاطعیت سر تکون داد.

«برنامه عوض شده، اما‌آیا​ برای ما فرقی نمی‌کنه.‌بی‌آبرویی​ وظیفه‌ات رو انجام بده.»

«چشم! ساسوک! خیالتون راحت!»

سون وو-ریانگ شمشیر چوبی‌اش‌احتمال​ رو برداشت و سریع خودش‌بشه​ رو به چونگ میونگ رسوند.

بعد شمشیرش رو‌موقعیت​ به سمت چونگ‌کنه​ میونگ نشونه گرفت.

«اون دهن گشادت‌تمومش​ رو خرد می‌کنم. من‌می‌گفت​ از فرقه لبه جنوبی...»

تو یک چشم‌به‌هم‌زدن، چونگ میونگ‌بتونه​ از سر جاش غیب شد‌بنابراین​ و درست جلوی دشمنش سبز شد.

«سون...»

وو-ریانگ دیدش.

یه چهره‌ی خشمگین شبیه آشورا جلوش‌باید​ ظاهر شد. جوری که انگار هاله‌ای‌کوه​ از تاریکی دورش رو گرفته بود.

تاریکی؟

اونم تو روز روشن...

آه، تاریکی نبود؛ یه چیزی جلوی‌کنه​ دیدش رو گرفته بود. از اونجایی‌می‌کرد​ که دقیقاً تو صورتش بود، این...

«یه مشته؟»

همون لحظه.

صدایی منفجر شد که جمعیت از زمان‌دوباره​ ورود به کوه هوا تا حالا مثلش رو‌کنه​ نشنیده بود و تو کل محوطه اکو شد.

پااااااااااک!

چرخید!

بدن سون وو-ریانگ قبل از‌بتونه​ اینکه بیفته رو زمین، بیشتر از‌عنوان​ ده بار تو هوا ملق زد.

«...»

بدن سون وو-ریانگ که به کف‌کنه​ زمین چسبیده بود، به طرز رقت‌انگیزی‌می‌کرد​ تشنج می‌کرد، انگار که صرع گرفته باشه.

چونگ میونگ با‌تمومش​ دیدن دشمن جنازه‌شده‌اش،‌باید​ با لحنی بی‌حوصله گفت:

«من که باهاتون شوخی ندارم.»

قراره کاری کنم‌بلکه​ که همه‌تون برای‌روزی​ مرگ التماس کنین.

ناولها | novelha.net