---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 87: چه چرت و پرتی. من قوی‌ترینم! (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 87: چه چرت و پرتی. من قوی‌ترینم! (۲)

0

بام!

چونگ میونگ در حالی که به سقوط‌بقیه​ دوباره‌ی بک چون روی زمین نگاه می‌کرد،‌نبود​ با حس شادابی بدنش رو کش‌وقوس داد.

«آخیش، انگار‌می‌شد​ یه سوءهاضمه‌ی‌دردش​ ده‌ساله برطرف شد.»

چونگ میونگ با لبخندی به بک‌احیا​ چون که کاملاً بی‌هوش شده بود‌صدایی​ و نمی‌تونست تکون بخوره، نگاه کرد.

«نهایت سعیم رو کردم.»

با اینکه یکم دستش سنگین بود، اما چونگ میونگ طوری بک چون رو کتک‌نبود​ زده بود که هیچ آسیب موندگاری روی بدنش جا نذاره. با اینکه غش کرده‌رژه​ بود، وقتی به هوش می‌اومد حالش خوب می‌شد. هرچند، دردش تا یه روزی باهاش می‌موند.

«آره، چقدر می‌چسبه که‌دردش​ آدم مشکلاتش رو این‌جوری‌آره​ با کتک حل کنه!»

چونگ میونگ برگشت. اینکه بک چون‌احیا​ و بقیه می‌تونستن تو کنفرانس رقابت کنن‌خودت​ یا نه، دیگه مشکل چونگ میونگ نبود.

«...نه.»

حالا که بهش فکر می‌کرد، اصلاً دلش‌بقیه​ نمی‌خواست اون حرومزاده‌های جونگنام رو ببینه که‌نبود​ جلوش با غرور و پیروزی رژه می‌رن.

«همم. پس‌می‌شد​ چطور... آخ!‌دردش​ لعنتی! زهره‌ترکم کردی!»

چونگ میونگ که چمباتمه زده بود و داشت فکر می‌کرد، یهو از جا‌خودت​ پرید و سریع به یه طرف دیگه فرار کرد. یو ییسول بدون هیچ‌بعد​ هشداری جلوش ظاهر شده بود، چمباتمه زده بود و داشت بهش زل می‌زد.

«آ-آه، خدایی!‌می‌چسبه​ تو روحی‌مشکلاتش​ چیزی هستی؟!»

باید یه فکری به حال این دختر می‌کرد. اگه‌کنفرانس​ این قضیه هی تکرار می‌شد، قطعاً قبل از اینکه‌اصلاً​ بتونه کوه هوا رو احیا کنه، از سکته قلبی می‌مرد.

«وقتی پیدات می‌شه‌هرچند​ یه صدایی از خودت‌می‌موند​ دربیار! یه چیزی بگو!»

«گفتم!»

«کی؟!»

«قبلاً، وقتی داشتی کتکش می‌زدی.»

«...»

چونگ میونگ نگاهی به بک چون انداخت‌سکته​ که مثل یه جنازه پهن زمین شده‌دربیار​ بود، و بعد رو کرد به یو ییسول.

یه لبخند‌می‌چسبه​ محو روی‌مشکلاتش​ لب‌هاش بود.

«دیدی؟»

«آره.»

«همه‌چیز رو دیدی؟»

«فقط از‌می‌چسبه​ یکم پیش‌مشکلاتش​ به بعد رو.»

«همم.»

«می‌خوای من رو بکشی؟»

«نه، اون دیگه خیلی زیاده‌روی‌ـه.»

این دختر همیشه‌آدم​ سریع می‌ره سراغ‌کنه​ کشت و کشتار.

چونگ میونگ با‌مشکلاتش​ دقت سر یو‌برگشت​ ییسول رو برانداز کرد.

و سرش رو کج کرد.

«چیه؟»

«هیچی، فقط داشتم فکر می‌کردم اگه یه‌برگشت​ پس‌گردنیِ کوچیک بهت بزنم، شاید چیزایی که‌مشکل​ دیدی رو فراموش کنی. فراموشی‌ای چیزی بگیری.»

«...فراموش کردم.»

«واقعاً؟»

«آره. همه‌چیز رو فراموش کردم.»

یکم خنگه،‌می‌چسبه​ اما غریزه‌مشکلاتش​ بقای فوق‌العاده‌ای داره.

با حرف یو‌مشکلاتش​ ییسول، چونگ میونگ‌برگشت​ چشم‌هاش رو ریز کرد.

«در عوض،‌می‌شد​ اون شمشیر رو‌روزی​ بهم یاد بده.»

این زن هیچ‌وقت‌بتونه​ بی‌خیال نمی‌شه! تو‌احیا​ سرش چی می‌گذره؟

قبلاً به‌زور از دستش قسر در رفته بود، اما دیگه امکان‌رقابت​ نداشت. مگه همین الان ندیده بود که چونگ میونگ با چه لذتی‌حرومزاده‌های​ داشت بک چون رو کتک می‌زد؟ دیگه نمی‌تونست مهارت‌هاش رو مخفی کنه.

پس باید‌آدم​ استراتژیش رو‌این‌جوری​ عوض می‌کرد.

چونگ میونگ نفس‌هرچند​ عمیقی کشید و شروع‌می‌موند​ کرد به حرف زدن.

«چرا می‌خوای یادش بگیری؟»

«...»

شاید این یه ضدحمله‌ی غیرمنتظره بود، چون یو ییسول یکم جا‌کنن​ خورد. با چهره‌ای که تا حدودی شوکه به نظر می‌رسید به‌حرومزاده‌های​ چونگ میونگ نگاه کرد. اینکه همچین حالتی تو چهره‌اش نمایان بشه...

«از اونایی‌ـه‌می‌شد​ که نمی‌تونن‌دردش​ دروغ بگن.»

یو ییسول لحظه‌ای مکث‌کوه​ کرد و بعد لب‌قلبی​ به سخن باز کرد.

«نمی‌تونم دلیلش‌می‌چسبه​ رو بهت‌مشکلاتش​ بگم، اما...»

با این حال،‌مشکلاتش​ توی مکثش یه‌برگشت​ صداقتی موج می‌زد.

«باید به‌می‌شد​ اون هنر‌دردش​ شمشیرزنی مسلط بشم.»

چونگ میونگ‌قبل​ به یو‌کوه​ ییسول نگاه کرد.

«فکر نکنم فقط به‌مشکلاتش​ خاطر اینکه به نظرش قشنگه‌می‌تونستن​ بهش علاقه پیدا کرده باشه.»

یه اشتیاق خاصی تو چشم‌هاش بود. داشت از ماجرایی‌کنفرانس​ محافظت می‌کرد که باعث این لجبازیش شده بود. داستانی‌اصلاً​ که چونگ میونگ حتی کوچک‌ترین ایده‌ای در موردش نداشت.

«پس، می‌خوای‌می‌شد​ اون تکنیک‌دردش​ رو یاد بگیری؟»

یو ییسول‌قبل​ با قاطعیت‌کوه​ سر تکون داد.

«نیازی نیست.»

«ها؟»

«این در اصل هنر شمشیرزنی‌روزی​ کوه هواست. اگه صبر کنی،‌می‌چسبه​ به طور طبیعی می‌تونی یادش بگیری.»

«...کوه هوا‌قبل​ دیگه این‌کوه​ رو آموزش نمی‌ده.»

«اوه؟»

می‌دونه که‌آدم​ دیگه توی کوه‌کنه​ هوا وجود نداره؟

پس تشخیص داده بود که شمشیری که چونگ میونگ به نمایش‌آدم​ گذاشت، تکنیک شمشیر شکوفه آلو بود. البته اگه بخوایم دقیق‌تر بگیم،‌مشکل​ این نسخه تغییریافته‌ی چونگ میونگ از تکنیک شمشیر شکوفه آلو بود.

چونگ میونگ سر تکون داد.

«آره. الان‌می‌چسبه​ تو کوه‌مشکلاتش​ هوا نیست.»

«...»

«اما به‌زودی‌می‌شد​ برمی‌گرده. وقتی‌دردش​ که زمانش برسه.»

«زمانش؟»

چونگ میونگ به یو ییسول نگاه کرد.‌برگشت​ به جای اینکه جواب سؤالش رو بده، دستش‌نبود​ رو دراز کرد و به آسمون اشاره کرد.

طولی نکشید که‌مشکلاتش​ انگشت چونگ میونگ به‌بقیه​ نرمی هوا رو شکافت.

اولش، یو ییسول سرش رو کج کرد، انگار که متوجه‌می‌چسبه​ حرکات نمی‌شد. اما خیلی زود فهمید که دستش داره مسیر‌کنن​ یه شمشیر رو رسم می‌کنه و با جدیت بهش خیره شد.

«شمشیر دوشیزه یو؟»

«درسته.»

یو ییسول با دیدن‌این‌جوری​ حرکات چونگ میونگ نفسش‌می‌تونستن​ تو سینه حبس شد.

این قطعاً‌می‌شد​ شمشیر دوشیزه‌دردش​ یو بود.

تکنیکی که برای طولانی‌ترین‌کوه​ زمان ممکن صیقلش داده‌قلبی​ و تمرینش کرده بود.

اما شمشیر دوشیزه یوی چونگ میونگ با مال‌بقیه​ یو ییسول فرق داشت. به جای تفاوت توی‌حالا​ حرکات، به نظر می‌رسید یه تفاوت بنیادی‌تر وجود داره.

وقتی حرکات متغیر و کوتاه‌کنه​ و بلند دستش تموم شد،‌رقابت​ یو ییسول به آرومی آه کشید.

«فهمیدی؟»

یو ییسول‌قبل​ سرش رو‌کوه​ تکون داد.

«نه. هیچی نفهمیدم.»

همون لحظه که چونگ‌این‌جوری​ میونگ می‌خواست چیزی بگه،‌می‌تونستن​ یو ییسول پیش‌دستی کرد.

«اما این وظیفه‌ی منه که ازش سر در بیارم. فکر کنم‌آدم​ می‌دونم داری در مورد چی حرف می‌زنی. منظورت اینه که تا وقتی‌نبود​ به یه سطح خاصی نرسم، نمی‌تونم یادگیریش رو شروع کنم، مگه نه؟»

«آره.»

«باید با اصلاح کردن‌مشکلاتش​ چیزی که الان دارم،‌بقیه​ پایه‌ام رو قوی کنم.»

«خوب گرفتی.»

یو ییسول سر تکون داد.

«می‌دونم.»

چونگ میونگ‌می‌چسبه​ به یو‌مشکلاتش​ ییسول نگاه کرد.

«فکر می‌کردم خنگه،‌مشکلاتش​ اما انگار کله‌اش‌برگشت​ خوب کار می‌کنه.»

هر چی باشه،‌هرچند​ عقل و شخصیت دو‌می‌موند​ تا چیز کاملاً متفاوتن.

«درسته. اما، اگه به کسی‌هوا​ در مورد اتفاقات امروزِ اینجا‌پیدات​ چیزی بگی، عمراً بهت یادش بدم.»

«یه کلمه‌می‌چسبه​ هم در‌مشکلاتش​ موردش حرف نمی‌زنم.»

«خیلی هم عالی. دخترِ خوب.»

در حالی که چونگ‌دردش​ میونگ سر تکون می‌داد، یو‌چقدر​ ییسول چشم‌هاش رو ریز کرد.

«من ارشدتم،‌قبل​ و تو‌کوه​ سال‌پایینیِ منی.»

«می‌دونم، می‌دونم.‌می‌چسبه​ باشه بابا،‌مشکلاتش​ دخترِ خوب.»

«...»

چونگ میونگ می‌تونست ببینه‌دردش​ که دست یو ییسول‌آره​ شمشیرش رو محکم فشار می‌ده.

چونگ میونگ سریع برگشت.

«پس، تا دیدار بعدی،‌مشکلاتش​ ساگو. قبل از اون‌بقیه​ نیا سراغم. رو اعصابه.»

«ببخشید...»

یو ییسول دستش رو دراز کرد و سعی‌آره​ کرد چونگ میونگ رو بگیره، اما اون معطل‌بقیه​ نکرد و بلافاصله به سمت پایین کوه راه افتاد.

«آها! اون احمق رو هم بنداز‌احیا​ تو اتاقش. اگه همون‌جا ولش کنی،‌صدایی​ وقتی بیدار شه از شوک می‌میره.»

یو ییسول با شنیدن کلمات‌این‌جوری​ چونگ میونگ که از دور‌کنفرانس​ به گوش می‌رسید، آهی کشید.

«شکوفه‌های آلو.»

نوک شمشیر چونگ‌هرچند​ میونگ شکوفه‌های آلو‌باهاش​ رو آزاد کرده بود.

منظره‌ای که با وجود‌کوه​ تمام وقتش توی کوه‌قلبی​ هوا، هرگز نتونسته بود ببینه.

فقط...

یو ییسول چشماش رو بست.

شمشیر توی ذهنش به حرکت دراومد. نوک شمشیر قبل‌چقدر​ از اینکه بلرزه، به نرمی هوا رو شکافت؛ و بعد‌رقابت​ شروع به آزاد کردن شکوفه‌های آلوی درخشان و شفاف کرد.

شکوفه‌های آلو.

در انتهای شمشیر.

مردی که‌آدم​ اون شمشیر رو‌کنه​ تو دست داشت.

«پدر.»

-من حتماً این تکنیک رو برمی‌گردونم. دلم می‌خواد یه روز به‌می‌شه​ کوه هوا برگردم و با این کار برای گناهانم توبه کنم.‌انداخت​ ییسول. با من بیا. هیچ جایی بهتر از کوه هوا نیست.

اما در نهایت نتونست‌مشکلاتش​ باعث بشه که شکوفه‌های آلو‌می‌تونستن​ به طور کامل شکوفا بشن.

ولی حالا، درست روبه‌روش،‌این‌جوری​ کسی بود که می‌تونست‌می‌تونستن​ این کار رو انجام بده.

«باید یادش بگیرم.»

به هر قیمتی که شده.

بوم!

چونگ میونگ با سرعت‌این‌جوری​ از درِ خوابگاه شکوفه‌می‌تونستن​ آلوی سفید پرید تو.

«اییک!»

«اومد!»

و با‌می‌چسبه​ واکنش عجیبی‌مشکلاتش​ روبه‌رو شد.

«چیه؟»

با اینکه کله‌سحر بود، به‌روزی​ نظر می‌رسید یون جونگ و جو‌آدم​ گول توی طبقه اول منتظرش بودن.

«مثل اینکه تمریناتون‌بتونه​ خیلی راحت شده. اومدین‌سکته​ آمار من رو بگیرین؟»

«نه، اینجا‌می‌چسبه​ کلاً ریخته‌مشکلاتش​ بود به هم!»

«ها؟»

«ساهیونگ بک چون غیبش‌دردش​ زده بود، برای همین همه‌چقدر​ ساسوک‌ها اومدن اینجا رو گشتن.»

عوضی‌های حال‌به‌هم‌زن.

آخه اگه بک چون غیبش‌این‌جوری​ زده، چرا باید بیان به این‌رقابت​ خوابگاه؟ فکر کردن چونگ میونگ دزدیدتش؟

آه.

«به اینجاش فکر نکرده‌دردش​ بودم. می‌تونستم بدزدمش و یواشکی‌چقدر​ یه کتک مفصل بهش بزنم.»

انگار بین شاگردای درجه‌کوه​ دو، چند تا بچه‌قلبی​ باهوش هم پیدا می‌شد.

«بدون هیچ مدرکی‌آدم​ دارن اتهام می‌زنن.‌کنه​ می‌رن رو اعصابم.»

با شنیدن‌آدم​ این حرف‌ها، یون‌کنه​ جونگ لبخند زد.

«پس کار‌می‌شد​ تو نبوده!‌دردش​ خدا رو شکر...»

«البته درست فکر می‌کردن.»

«...»

«اگه درست فکر‌مشکلاتش​ می‌کردن پس دیگه‌برگشت​ چرا بهت برمی‌خوره؟! چرا؟!»

نه، این الان مهم نبود.

«تو با‌قبل​ ساهیونگ بک‌کوه​ چون بودی؟»

«آره.»

«صبر کن، فکر کنم...‌این‌جوری​ قضیه اون‌طوری که من‌می‌تونستن​ فکر می‌کنم نیست، درسته؟»

«تو چی فکر می‌کنی؟»

یون جونگ‌قبل​ یه لبخند‌کوه​ معذب زد.

«بعیده. می‌دونم آدم خیلی بافکری هستی، پس احتمالاً اون چیزی که‌رقابت​ تو ذهنمه اتفاق نیفتاده، ولی امیدوارم همون‌طور که قبلاً گفتی، تصمیم‌اون​ نگرفته باشی بکوبی تو صورت ساهیونگ یا مشت بزنی تو شکمش...»

«این دو‌آدم​ تا چه فرقی‌کنه​ با هم دارن؟»

«حمله به‌می‌شد​ صورت آسیب‌دردش​ اضافه داره.»

جو گول به نشونه تأیید سر تکون داد،‌قلبی​ انگار که حقیقت این حرف رو درک کرده‌گفتم​ باشه. چونگ میونگ دستاش رو تو هوا تکون داد.

«اِهِه. من که بچه نیستم.»

«نـ-نه. درسته. چونگ میونگ! این ساهیونگ‌برگشت​ همیشه بهت ایمان داشت. هر چقدر هم‌مشکل​ که دیوونه باشی، عمراً ساسوک‌مون رو بزنی.»

«من که نزدمش.»

«درسته!»

«له و لوردش کردم.»

«درسته. له و‌مشکلاتش​ لورده. بک چون خودش‌بقیه​ هم آدم داغونیه... چی؟»

صورت یون جونگ لرزید.

«لهش کردی؟»

«آره.»

«کیو؟ ساسوک‌مون رو؟»

«شـ-شوخیه، دیگه؟»

«اصلاً. مگه من‌بتونه​ آدمی‌ام که سر کتک‌سکته​ زدن کسی شوخی کنم؟»

تو اون لحظه، یون جونگ با سرعت‌برگشت​ نور به سمت چونگ میونگ هجوم برد‌مشکل​ و یقه‌ش رو گرفت و تکون داد.

«هی، سگ دیوونه! حتماً باید حتی تو دردسر درست کردن هم سنگ‌دیگه​ تموم بذاری؟! اگه به کسی بگه چی‌کار کنیم؟! همه‌ش به خاطر اینه‌ببینه​ که نمی‌فهمی حمله به یه ارشد توی یه فرقه چقدر جرم سنگینیه!»

«وای خدای من!»

چونگ میونگ‌قبل​ یه لگد نثار‌هوا​ یون جونگ کرد.

بعد از اینکه خیلی راحت‌این‌جوری​ یون جونگ رو از سر راه‌رقابت​ برداشت، چونگ میونگ گردنش رو مالید.

«خودم همه اینا رو می‌دونم. هیچ مشکلی‌بقیه​ پیش نمیاد، پس انقدر نگران نباش. مگه‌نبود​ نمی‌دونی من چطوری کارا رو راست‌وریز می‌کنم؟»

«... می‌دونم. می‌دونم.»

یون جونگ به آرومی گفت.

«وای خدای من. حتی اگه عقلت رو از دست‌می‌تونستن​ داده باشی، این دیگه خیلی زیاده. چطور تونستی ساسوک‌مون‌فکر​ رو بزنی؟ یه گناه‌هایی هستن که هیچ‌وقت نباید مرتکب شد.»

«این کی‌آدم​ تا حالا از‌کنه​ قوانین پیروی کرده؟»

«آخ...»

یون جونگ از حقیقت بی‌رحمانه‌ای که از دهن جو گول‌پیدات​ بیرون اومد، ناله‌ای کرد. وقتی به این فکر کرد که‌می‌زدی​ صبح قراره چه اتفاقی بیفته، اشک تو چشماش حلقه زد.

«این جوِ سنگین دیگه‌مشکلاتش​ چیه؟ فکر کردین من‌بقیه​ گند می‌زنم به اوضاع؟»

«... خب، ساسوک چی گفت؟»

«ازم خواست قوی‌ترش کنم.»

«چی؟»

هم یون جونگ و هم جو‌کنه​ گول با شنیدن این جواب غیرمنتظره،‌کنن​ با شوک به چونگ میونگ خیره شدن.

چونگ میونگ‌آدم​ به آرومی‌این‌جوری​ ازشون پرسید:

«چطور مگه؟»

«...»

«...»

اون دو‌آدم​ تا به‌این‌جوری​ همدیگه نگاه کردن.

«اصلاً با عقل جور درمیاد؟»

«نه، الان که فکرش‌کوه​ رو می‌کنم، دیگه هیچ‌چیزی‌قلبی​ اینجا با عقل جور درنمیاد.»

«ولی... حتی ساسوک؟»

«ما ساهیونگیم...»

فقط یه بیوه درد یه بیوه دیگه رو می‌فهمه. از‌می‌چسبه​ اونجایی که خودشون هم درد مشابهی رو کشیده بودن، می‌تونستن‌کنن​ بفهمن بک چون موقع گفتن این حرف چه حسی داشته.

«پـ-پس تو‌قبل​ چی گفتی؟‌کوه​ قبول کردی؟»

«نه. فقط کتکش زدم.»

«کتکش زدی؟»

«آره.»

«چرا؟»

چونگ میونگ‌می‌چسبه​ شونه‌هاش رو‌مشکلاتش​ بالا انداخت.

«مگه دلیلی هم می‌خواد؟ برای‌کنه​ اینکه دلم خنک شه. انقدر‌رقابت​ زدمش تا حالم جا اومد.»

«...»

تو اون لحظه، یون جونگ پشیمون شد که چرا قبل از اومدن چونگ میونگ‌دربیار​ سخت تمرین نکرده بود. اگه فرصتش رو داشت که به گذشته برگرده، مطمئن بود‌محو​ که بدون یه لحظه استراحت تمرین می‌کرد تا روزی که سروکله چونگ میونگ پیدا بشه.

فقط در اون صورت بود که‌کنه​ یون جونگ می‌تونست حداقل یه بار، یه‌دیگه​ مشت محکم بخوابونه تو صورت چونگ میونگ.

همون موقع بود که یون جونگ‌برگشت​ فهمید اگه یه دیوونه قدرت داشته باشه،‌مشکل​ هیچ راهی برای متوقف کردنش وجود نداره.

«نگران هیچی نباشین و‌دردش​ فقط برین بخوابین. بیدار که‌چقدر​ شدین، خودتون نتیجه رو می‌بینین.»

«...»

«خوب بخوابین.»

چونگ میونگ رفت طبقه بالا،‌کنه​ در حالی که جو گول‌رقابت​ و یون جونگ آه عمیقی کشیدن.

«... فکر می‌کنی راست می‌گه؟»

«یه چیزی‌قبل​ رو در مورد‌هوا​ چونگ میونگ فهمیدم.»

«چی؟»

«حتی اگه‌آدم​ چرت‌وپرت بگه،‌این‌جوری​ هیچ‌وقت دروغ نمی‌گه.»

«... عجب کشف بزرگی.»

یه کشف‌قبل​ خیلی بزرگ.‌کوه​ ای عوضی.

«ولی ساهیونگ.»

«بله؟»

«این یعنی ساسوک‌هرچند​ بک چون اول به‌می‌موند​ چونگ میونگ حمله کرده؟»

«...»

«غیر از اینه؟»

«چرت‌وپرت می‌گه، ولی دروغ نمی‌گه.»

«باورنکردنی به نظر می‌رسه.‌دردش​ ولی حتی ساسوک بک‌آره​ چون هم کتک خورد.»

«کسی که این‌بتونه​ کار رو کرد،‌احیا​ چونگ میونگ بود.»

«... این یکی منطقیه.»

یون جونگ سرش رو تکون داد‌برگشت​ و به پله‌هایی که چونگ میونگ‌دیگه​ ازشون بالا رفته بود، نگاه کرد.

یه هیولا توی‌هرچند​ خوابگاه شکوفه آلوی‌باهاش​ سفید زندگی می‌کرد.

کوه هوا داشت‌بتونه​ به کدوم سمت‌احیا​ می‌رفت؟ کوه هوا...

یون جونگ‌می‌چسبه​ دلش می‌خواست‌مشکلاتش​ گریه کنه.

ناولها | novelha.net