---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 346: شماها باید دیوونه شده باشین! (۶) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 346: شماها باید دیوونه شده باشین! (۶)

0

«البته که منم.»

«...»

چهره‌ی هیون‌می‌خوای​ تانگ کمی‌بازم​ در هم رفت.

«گفتی تو‌جایگاه​ رهبر فرقه‌ی‌همه‌ی​ کوه هوایی؟»

«بله.»

«هاه.»

هیون تانگ‌می‌خوای​ با طعنه‌بازم​ پوزخند زد:

«چه چیز عجیبی. رهبر فرقه‌ای که هیچ‌کس‌لبخند​ انتخابش نکرده. قوانین کوه هوا که صدها سال‌صدا​ سینه‌به‌سینه منتقل شدن، این‌طوری به خاک مالیده شدن؟»

«...»

«واقعاً صلاحیت این رو داری که خودت رو رهبر فرقه‌ی کوه هوا بنامی؟‌انکار​ نه استادامون تو رو به رسمیت شناختن، نه ارشدها ازت انتظاری داشتن و‌می‌کرد​ حتی ساهیونگ‌ها هم هیچ‌وقت قبولت نداشتن. می‌خوای بگی بازم لیاقت این جایگاه رو داری؟»

هیون جونگ که‌بگی​ همه‌ی این حرف‌ها‌جایگاه​ رو شنید، لبخند زد.

«ساهیونگ.»

«همین چند لحظه پیش منو به‌به‌عنوان​ اسم صدا زدی و حالا می‌گی‌می‌کنی​ ساهیونگ. حتماً سر عقل اومدی، نه؟»

«تو هنوز‌توی​ سر عقل‌پرسیدی​ نیومدی، مگه نه؟»

«...چی؟»

هیون جونگ طوری که‌همه‌ی​ انگار خنده‌اش گرفته باشه،‌ساهیونگ​ سرش رو تکون داد:

«به نظر می‌رسه فرقه‌ای که این‌قدر براش زحمت کشیدی،‌کردن​ نتونسته ساهیونگ رو به جایگاه بالاتری برسونه. ساهیونگی که یه‌برمی‌گشت​ زمانی به نظرم بهترین بود، حالا فقط شبیه یه بچه‌ست.»

«تـ-توی الف‌بچه...»

«پرسیدی رهبر‌می‌خوای​ فرقه‌ی کوه‌بازم​ هوا کیه؟»

هیون جونگ‌جایگاه​ با صدایی‌همه‌ی​ آروم گفت:

«این هیون جونگه که رهبر‌اجداد​ فرقه‌ی کوه هواست و هیچ‌کس‌خواسته‌ی​ نمی‌تونه این حقیقت رو انکار کنه.»

«اجداد من‌توی​ رو به‌عنوان رهبر‌کیه​ فرقه تعیین کردن.»

«این خواسته‌ی اجداد بود.»

«می‌خوای بگی‌جایگاه​ خواسته‌ی اجدادت‌همه‌ی​ رو رد می‌کنی؟»

هیون جونگ در حالی‌کنه​ که به غرش هیون‌تعیین​ تانگ نگاه می‌کرد، لبخند زد.

«ساهیونگ.»

«...»

«اگه ساهیونگ سه سال زودتر به کوه هوا برمی‌گشت، شاید ازت پیروی‌پیش​ می‌کردم. حتی اگه شاگردان و ساجائه‌ها خون بالا می‌آوردن، بازم طرف ساهیونگ‌مگه​ رو می‌گرفتم و به یه آدم معمولی توی کوه هوا تبدیل می‌شدم.»

«...اما؟»

«الان نه.»

شونه‌های هیون‌می‌خوای​ جونگ صاف‌بازم​ و پهن شد:

«حالا دیگه می‌دونم. هیچ‌کس تو این دنیا بیشتر از‌همین​ من صلاحیت رهبری فرقه‌ی کوه هوا رو نداره. و هیچ‌کس‌حتماً​ نمی‌تونه کوه هوا رو بهتر از من رشد بده. پس...»

با افتخار حرف‌انکار​ زد؛ نه، این‌به‌عنوان​ یه بیانیه بود.

«حتی اگه برخلاف خواسته‌ی اجداد باشه، حتی اگه‌گفت​ برخلاف قوانین اجداد باشه، من از جایگاه رهبر‌به‌عنوان​ فرقه دست نمی‌کشم. چون این راهِ کوه هواست.»

«ها!»

هیون بوپ‌جایگاه​ که هنوز‌همه‌ی​ همون‌جا بود، خندید:

«ببین چطور پرطمطراق حرف می‌زنی، در‌به‌عنوان​ حالی که قصدت اینه که برخلاف‌می‌کنی​ خواسته‌ی اجداد و کوه هوا عمل کنی؟»

این کلمات مثل خنجری تو ریه‌هاش‌صدایی​ فرو رفتن، اما هیون جونگ حتی‌حقیقت​ بعد از شنیدنشون هم عصبانی نشد.

«به نظر‌می‌خوای​ می‌رسه منظورم رو‌لیاقت​ اشتباه متوجه شدی.»

«...اشتباه متوجه شدم؟»

«به خاطر خودم نبود که به شما دو تا گفتم‌خواسته‌ی​ خانواده‌ها و بقیه‌تون رو بردارین و برین پایین و دیگه‌شاید​ هرگز پاتون رو توی کوه هوا نذارین. به خاطر خودتون بود.»

«...هان؟»

هیون تانگ و هیون‌بازم​ بوپ با چهره‌هایی گیج‌همه‌ی​ به هم نگاه کردن.

«به خاطر ما؟»

این یعنی چی؟

هیون جونگ به اون‌پرسیدی​ دو نفر که زبونشون بند‌جونگه​ اومده بود، لبخند ملایمی زد.

«اما ظاهراً شما دو تا مشکلی باهاش ندارین. پس برین و‌لبخند​ هر کاری دلتون می‌خواد بکنین. چه به‌عنوان یه استاد تو آشپزخونه درباره‌ی‌حتماً​ غذا غر بزنین یا بچه‌ها رو آموزش بدین، هر کاری می‌خواین بکنین.»

چشم‌های هیون بوپ گشاد شد:

«قبل از‌حقیقت​ اون، جایگاه‌کنه​ رهبر فرقه...»

«کافیه.»

هیون تانگ جلوی هیون‌بازم​ بوپ رو گرفت و‌همه‌ی​ به هیون جونگ لبخند زد.

«رهبر فرقه. با اینکه حرفامون بد‌شنید​ بیان شد، اما من بازم اومدم اینجا‌منو​ تا خودم رو وقف کوه هوا کنم.»

«...»

«امروز حرف زدیم، و شاید لازم باشه بیشتر‌گفت​ حرف بزنیم چون این وضعیت برای هیچ‌کدوممون خوب به‌فرقه​ نظر نمی‌رسه، اما فعلاً بس می‌کنم. مراقب خودت باش.»

هیون تانگ‌می‌خوای​ بلند شد‌بازم​ و چرخید.

تق!

«کواک!»

همون لحظه که در باز شد،‌صدایی​ شاگردان بک و شاگردان چونگ جلوی‌حقیقت​ اقامتگاه رهبر فرقه روی هم تلنبار شدن.

«این رو باش. نوچ. نوچ.»

هیون تانگ اخم کرد:

«شاگردان یه فرقه دارن فالگوش مکالمات بزرگ‌ترها وایمیستن!‌تعیین​ قوانین کوه هوا تا کجا سقوط کرده؟ برای‌می‌کرد​ همینه که نمی‌تونم این رو به هیون جونگ بسپارم!»

شاگردها بلند شدن‌الف‌بچه​ و به هیون‌صدایی​ تانگ چشم‌غره رفتن.

با این نگاه،‌بگی​ هیون تانگ نوچ‌نوچی‌جایگاه​ کرد و گفت:

«توی این فرقه چیزی به اسم‌شنید​ نظم وجود نداره! با این اوصاف،‌پیش​ دنیا درباره‌ی کوه هوا چی می‌تونه بگه؟»

«حرفای قشنگی زدی.»

«هان؟»

هیون تانگ نگاهش‌بگی​ رو چرخوند و‌جایگاه​ دید که بک چونه.

اون به‌جایگاه​ هیون تانگ نگاه‌حرف‌ها​ کرد و گفت:

«اما خیلی منطقی‌تر می‌شد اگه این حرفا از‌تعیین​ دهن مردی درمیومد که کوه هوا رو ول‌می‌کرد​ نکرده باشه و بعد از سی سال برنگشته باشه.»

«توی عوضیِ نمک‌نشناس!»

قبل از اینکه هیون‌بازم​ تانگ حتی بتونه حرف‌همه‌ی​ بزنه، هیون بوپ فریاد کشید:

«جوون‌ها از کجا حق‌همه‌ی​ پیدا کردن که این‌قدر‌ساهیونگ​ گستاخانه با ارشدها حرف بزنن!»

سرزنش کردن از‌انکار​ موضعِ بالاتر، بهشون‌به‌عنوان​ حق زیادی می‌داد.

با این حال، هیچ ترسی توی چهره‌ی‌آروم​ شاگردان کوه هوا نبود. در عوض، خصومتی‌کنه​ رو نشون می‌دادن که تا حالا سابقه نداشت.

«با وجود اینکه برای مدتی به کوه‌جونگ​ هوا پشت کردیم، هنوزم ارشدهای اینجاییم. چطور‌چند​ جرئت می‌کنی بهمون بد و بیراه بگی؟»

«برای همینه که‌جونگ​ تا الان خودمون‌شنید​ رو کنترل کردیم.»

«...چی؟»

«اما یادتون باشه. هر کسی...»

بک چون‌می‌خوای​ با لحنی‌بازم​ هشدارآمیز گفت:

«که جرئت کنه اقتدار رهبر فرقه رو زیر‌ساهیونگ​ سؤال ببره، توسط ما تحمل نمی‌شه. من و‌زدی​ شاگردان کوه هوا هرگز از این مسئله نمی‌گذریم!»

هیون بوپ با شنیدن صدای اون‌به‌عنوان​ که خیلی سرد به نظر می‌رسید،‌می‌کنی​ ناخودآگاه یه قدم به عقب برداشت.

هیون بوپ که‌الف‌بچه​ متوجه حرکت خودش‌صدایی​ شده بود، غرید:

«چطور جرئت می‌کنن...»

«کافیه.»

«اما، ساهیونگ!»

«کافیه. این تقصیر ماست.»

هیون تانگ در حالی که دستش‌جایگاه​ رو تکون می‌داد، به بک چون‌ساهیونگ​ نگاه کرد و به نرمی گفت:

«اما به‌زودی می‌فهمین.‌جونگ​ که رهبر مشروع‌شنید​ فرقه‌ی کوه هوا کیه.»

«همین الانم می‌دونم.»

«هه هه.‌توی​ افکارتون حتماً‌پرسیدی​ تغییر می‌کنه. بریم!»

«...چشم!»

هیون تانگ به همراه‌همه‌ی​ هیون بوپ و بقیه‌ساهیونگ​ از اونجا دور شدن.

بدن بک چون در حالی‌اجداد​ که به دور شدنِ اونا‌خواسته‌ی​ نگاه می‌کرد، از شدت خشم می‌لرزید.

«اون روباه‌های پیرِ خرفت!»

«ساسوک! مگه‌می‌خوای​ قرار نبود خودمون‌لیاقت​ رو کنترل کنیم!»

«اونا همین‌جایگاه​ الان به رهبر‌حرف‌ها​ فرقه توهین کردن!»

«دیگه نمی‌تونم تحمل‌انکار​ کنم! جدی می‌گم،‌به‌عنوان​ جلوم رو نگیرین!»

بک چون‌توی​ سرش رو‌پرسیدی​ تکون داد.

«منم دیگه نمی‌خوام تحمل کنم. سعی کردم تا جای ممکن حد و‌ساهیونگ​ مرز رو نگه دارم، اما اونا بودن که اول از خط قرمز‌عقل​ رد شدن. پس ما هم باید همون‌طوری که لیاقتشونه باهاشون رفتار کنیم.»

«اما هیچ راهی براش نیست.‌حرف‌ها​ رهبر فرقه بهشون اجازه داده‌چند​ توی کوه هوا بمونن تا...»

«اگه خودشون نمی‌رن‌انکار​ بیرون، می‌تونیم به‌به‌عنوان​ زور بندازیمشون بیرون!»

این همون لحظه‌ای بود‌پرسیدی​ که چشم‌های بک چون‌گفت​ شروع به تغییر کردن کرد.

«ساهیونگ‌گ‌گ‌گ‌گ!»

از دور،‌جایگاه​ بک سانگ با‌حرف‌ها​ چهره‌ای رنگ‌پریده دوید.

«ها؟»

اتفاقی افتاده بود؟

اون طوری می‌دوید که انگار کف‌جایگاه​ پاهاش آتیش گرفته بود و طوری نفس‌نفس‌همین​ می‌زد که نمی‌تونست نفسش رو تازه کنه.

«بـ-بدبخت شدیم! بـ-برگشت!»

«چی؟»

«برگشت!»

«کی برگشته؟»

هیچ‌کس نمی‌فهمید چی می‌گه، برای همین‌شنید​ بک سانگ مشتی به سینه‌اش کوبید تا‌منو​ نفسش رو جا بیاره و فریاد زد:

«چونگ میونگ‌حقیقت​ داره از‌کنه​ کوه میاد بالا!»

«چی؟»

چشم‌های بک‌می‌خوای​ چون از‌بازم​ شدت شوک لرزید.

«نـ-نه...»

مگه خودش‌حقیقت​ رو آماده‌کنه​ نکرده بود؟

«ولی حالا چیکار کنم؟»

مگه کاملاً واضح نبود اگه‌لیاقت​ چونگ میونگ بیاد بالا و این‌لبخند​ صحنه رو ببینه چه اتفاقی می‌افته؟

دقیقاً به همین خاطر بود‌حرف‌ها​ که سعی داشت قبل از رسیدن‌لحظه​ چونگ میونگ قضیه رو فیصله بده!

«چـ-چیکار کنیم؟»

«بد شد! خیلی بد شد!»

بقیه‌ی شاگردها با شنیدن‌بازم​ این خبر قالب تهی کردن‌حرف‌ها​ و نمی‌دونستن باید چیکار کنن.

بک سانگ‌جایگاه​ از بک‌همه‌ی​ چون پرسید:

«چـ-چیکار کنیم؟»

«اینکه... ما...»

نه، حتی‌می‌خوای​ اگه از‌بازم​ منم بپرسی...

درست تو همون لحظه‌همه‌ی​ که بک چون هیچ‌ساهیونگ​ راه فراری پیدا نمی‌کرد...

«کی داره میاد؟»

از داخل اقامتگاه،‌الف‌بچه​ یه نفر سرش‌صدایی​ رو بیرون آورد.

هیون یونگ.

بک سانگ با عجله گفت:

«ا-ارشد! چونگ میونگ‌انکار​ داره از کوه‌به‌عنوان​ میاد بالا! خودم دیدمش!»

«...واقعاً؟»

هیون یونگ با‌بگی​ حالت عجیبی سرش‌جایگاه​ رو کج کرد.

«خُب. پس می‌گی‌جونگ​ چونگ میونگ داره‌شنید​ میاد؟ چونگ میونگ؟»

همون موقع، انگار که زمزمه‌های هیون یونگ‌فرقه​ رو شنیده باشه، هیون جونگ با چهره‌ای‌غرش​ خشک و جدی از اقامتگاه بیرون اومد.

«ها، چونگ‌توی​ میونگ بالاخره‌پرسیدی​ برگشت. پس فعلاً...»

اما متأسفانه‌می‌خوای​ نتونست حرفش‌بازم​ رو تموم کنه.

چنگ!

چنگ!

هیون سانگ و هیون یونگ بازوهای‌صدایی​ هیون جونگ رو که می‌خواست بره‌حقیقت​ به استقبال چونگ میونگ، محکم چسبیدن.

«این چه کاریه؟»

هیون جونگ با‌جونگ​ گیجی به اون‌شنید​ دو نفر نگاه کرد.

اما هیون یونگ به‌کنه​ جای جواب دادن، لبخندی‌تعیین​ زد و سر تکون داد:

«یه لحظه بیاین داخل.»

«...ها؟»

«ساهیونگ.»

«باشه!»

هیون سانگ که منظور رو‌کیه​ گرفته بود، شروع کرد به‌هواست​ کشیدنِ هیون جونگ به سمت داخل.

هیون جونگ‌می‌خوای​ که شوکه شده‌لیاقت​ بود، داد زد:

«نـ-نه! این چه کاریه،‌همه‌ی​ شما حروم‌زاده‌ها! ولم کنین! باز‌همین​ دارین چه غلطی می‌کنین؟! هی!»

هیون یونگ نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن‌تعیین​ بشه کسی جز شاگردها این صحنه رو ندیده. با‌اگه​ بسته شدن در، صدای هیون جونگ کم‌کم محو شد.

«...»

همه‌ی شاگردها با چشم‌هایی‌بازم​ مات و مبهوت به‌همه‌ی​ هیون یونگ نگاه می‌کردن.

«اهم، خُب.‌جایگاه​ پس چونگ‌همه‌ی​ میونگ داره میاد؟»

«...بله.»

هیون یونگ سر تکون داد:

«بک چون.»

«بله، ارشد.»

«من فعلاً با رهبر‌کنه​ فرقه جلسه دارم، پس نذارین‌کردن​ هیچ‌کس به اقامتگاه نزدیک بشه.»

«...ها؟»

«هیچ‌کس! هیچ‌کس حق‌بگی​ نداره به ما‌جایگاه​ نزدیک بشه! فهمیدی؟»

بک چون که منظورِ پشت حرف‌هاش‌شنید​ رو فهمیده بود، سر تکون داد.‌پیش​ حالت گیجی توی چهره‌اش نمایان بود.

«آه، فهمیدم.»

«و...»

هیون یونگ لبخند زد:

«حواس‌تون باشه به چونگ میونگ بگین‌شنید​ وقتی نبود توی کوه هوا چه اتفاقاتی‌منو​ افتاده. حتماً خیلی کنجکاوه بدونه، مگه نه؟»

«...»

«تچ. با ورود این‌پرسیدی​ ‹غریبه‌ها› به کوه هوای ما،‌جونگه​ اوضاع اصلاً خوب نیست. اوغ.»

تق.

با گفتن‌جایگاه​ این حرف، هیون‌حرف‌ها​ یونگ رفت داخل.

«...»

سکوت عجیبی‌توی​ بین شاگردها‌پرسیدی​ برقرار شد.

«ساسوک. این یعنی...»

«...آره.»

بک چون در تأیید‌کنه​ تصمیمی که می‌دونست گرفته‌تعیین​ شده، سر تکون داد:

«دیگه کاری از دست‌مون برنمیاد!»

نیت قتل‌می‌خوای​ توی چشم‌های بک‌لیاقت​ چون شعله‌ور شد:

«بریم سراغ چونگ میونگ!»

غلوپ غلوپ.

«کوااااک!»

چونگ میونگ که داشت از کوه هوا بالا می‌رفت، جرعه‌ای‌شنید​ الکل خورد و آهی کشید. جایی که رفته بود بهترین‌زدی​ الکل‌ها رو داشت و اونم بهترین‌شون رو با خودش آورده بود.

«واسه همینه که‌جونگ​ آدم باید اسم و‌لبخند​ رسم به هم بزنه.»

وقتی به اون زمانی فکر می‌کرد که مثل‌تعیین​ یه گدا از کوه هوا بالا اومده بود،‌می‌کرد​ هیچ‌کدوم از این چیزها رو توی دستش نداشت.

البته از دید چونگ میونگ، این فقط بخش کوچیکی از شهرتی بود که‌انکار​ توی گذشته داشت. به همین خاطره که کسایی که مدت‌هاست بهشون می‌گن جنتلمن،‌می‌کرد​ جون‌شون رو به خطر می‌اندازن تا شهرتی در حد خدایان به دست بیارن.

«تچ. خیلی وقته که نبودم. بدون‌جایگاه​ من، اون بچه‌ها حتماً دارن تنبلی‌ساهیونگ​ می‌کنن و کارهای احمقانه انجام می‌دن.»

یه چیزی‌جایگاه​ عجیب به‌همه‌ی​ نظر می‌رسید.

از اونجایی که مدت زیادی بیرون نبود،‌فرقه​ فکر می‌کرد قراره بهش خوش بگذره، اما ذهنش‌نگاه​ مدام اون رو به سمت کوه هوا می‌کشید.

حتی موقع بالا رفتن هم حس‌صدایی​ می‌کرد باید سریع‌تر صعود کنه و‌حقیقت​ خودش رو به کوه هوا برسونه.

«حالا، آروم... ها؟»

همون موقع، وقتی چونگ‌همه‌ی​ میونگ سرش رو بالا‌ساهیونگ​ آورد، متوجه چیز عجیبی شد.

«...اون دیگه چیه؟»

دور و بر دروازه، ابر عجیبی از گرد و‌جونگه​ خاک بلند شد و شاگردها با عجله بیرون ریختن.‌تعیین​ انگار که بهشون دستور داده باشن، همگی به سمتش دویدن.

«ها؟»

قبل از اینکه حتی بتونه‌حرف‌ها​ بفهمه چه خبره، بهش رسیدن‌چند​ و شروع کردن به حرف زدن:

«چونگ میونگ!»

«چونگ میونگ!‌توی​ یه اتفاق‌پرسیدی​ بدی افتاده!»

«ها؟»

چونگ میونگ‌جایگاه​ سرش رو‌همه‌ی​ کج کرد.

اتفاق بدی افتاده؟

توی همچین زمان‌الف‌بچه​ کوتاهی چه اتفاق‌صدایی​ بدی می‌تونست بیفته...

بک چون که‌بگی​ از همه سریع‌تر می‌دوید،‌جونگ​ چونگ میونگ رو گرفت.

«چونگ میونگ! خودت رو آماده‌حرف‌ها​ کن و گوش بده. یه‌چند​ اتفاقاتی افتاده، یه اتفاقاتی افتاده.»

«...باز چی‌حقیقت​ شده؟ کسی‌کنه​ از شائولین اومده؟»

«اگه شائولین‌توی​ اومده بود که‌کیه​ شانس آورده بودیم!»

«پس چی؟‌می‌خوای​ نفس‌نفس نزن و‌لیاقت​ درست حرف بزن.»

«باشه، راستش...»

شاگردها دور چونگ میونگ‌کنه​ حلقه زدن و شروع‌تعیین​ کردن به توضیح دادن ماجرا.

«اون آدم‌ها به رهبر فرقه‌مون...!»

«توی تمرینات‌مون دخالت کردن!»

«اونا دشمنن!»

«لیاقتش رو ندارن!»

از اونجایی که عصبانیت‌شون فروکش نمی‌کرد،‌صدایی​ دست دراز کردن و بطری الکل‌حقیقت​ رو گرفتن و شروع کردن به خوردنش.

با شنیدن کل‌بگی​ ماجرا، چونگ میونگ‌جایگاه​ سرش رو کج کرد.

«پس...»

و بالاخره گفت:

«یه آدمی که سی سال پیش فرار کرده‌گفت​ و مقام رهبری فرقه رو دور انداخته، حالا‌به‌عنوان​ برگشته و التماس می‌کنه که مقامش رو بهش برگردونن؟»

«آره!»

«...اصلاً چند روز گذشته؟»

«دقیقاً!»

چونگ میونگ سرش‌الف‌بچه​ رو به یه‌صدایی​ طرف کج کرد:

«ها، که این‌طور.»

غلوپ غلوپ.

چونگ میونگ بقیه‌ی الکل‌کنه​ رو سر کشید و‌تعیین​ بطری رو خالی کرد.

و گلوگاه‌توی​ بطری رو‌پرسیدی​ محکم چسبید.

«همه‌شون دیوونه شدن؟»

لحن تاریک صداش‌جونگ​ نشون می‌داد که عقلانیتش‌لبخند​ رو از دست داده.

«کجان این حروم‌زاده‌ها!»

«تالار آلوچه آبی! اونجان!»

به محض اینکه فهمید کجان، چونگ میونگ‌جونگ​ از بین شاگردهایی که دورش رو گرفته‌چند​ بودن رد شد و به سمت جلو دوید.

«با هم بریم!»

«بهش برسین! عجله کنین!»

حداقل می‌دونستن که قراره همچین اتفاقی بیفته، برای‌گفت​ همین سریع به چونگ میونگ که داشت با‌به‌عنوان​ سرعت به سمت تالار آلوچه آبی می‌رفت، رسیدن.

و...

بنگ!!

به محض اینکه به در رسید، با لگد بازش کرد و‌اجدادت​ در رو از جا کند. در تمام این مدت، به نظر‌می‌کردم​ می‌رسید که داره از سر و کله‌اش دود سفید بلند می‌شه.

تق. تق.

«کیه!»

وقتی چونگ میونگ وارد ساختمون‌حرف‌ها​ شد، یکی از مردهایی که‌چند​ نگهبانی می‌داد، راهش رو سد کرد.

«تو کی هستی؟ از کجا‌اجداد​ اومدی؟! چطور جرئت می‌کنی تو‌خواسته‌ی​ حضور ارشدها این‌قدر گستاخ باشی!»

«...کجان؟»

«ها! تو کی...»

تو همون لحظه، بطری الکل توی‌شنید​ دست چونگ میونگ به حرکت دراومد‌پیش​ و محکم به سر مرد کوبیده شد.

چانگ!

یه صدای واضح و‌پرسیدی​ دلنشین. بطری به سرش‌گفت​ خورد و هزار تیکه شد.

بام!

مرد که‌جایگاه​ ضربه خورده بود،‌حرف‌ها​ روی زمین افتاد.

«چی!»

«ا-این دیگه...!»

همه با شوک از جا پریدن و گارد گرفتن.‌حرف‌ها​ چونگ میونگ گلوگاه بطری رو که توی دستش مونده‌اسم​ بود به گوشه‌ای پرت کرد و با چشم‌هایی براق گفت:

«از کجا اومدم؟»

ها؟

هوهوهوهو. شما حروم‌زاده‌ها؟

«از جهنم، حروم‌زاده‌ها!»

واقعاً هم به‌جونگ​ نظر می‌رسید که‌شنید​ از جهنم اومده.

و چونگ‌حقیقت​ میونگ به سمت‌اجداد​ جلو هجوم برد...

ناولها | novelha.net