---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت فرقه کوه هوآ

چپتر 52: چپتر 52: هاها، عجب آدم بزرگی اومده (۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 52: چپتر 52: هاها، عجب آدم بزرگی اومده (۲)

0

«نه... اون...»

«چیه؟»

«ببین، این‌قابل​ چیزا یه ترتیب‌گلوی​ و اصولی دارن.»

«مگه این فوری‌ترین مسئله نیست؟»

«من از‌کردن​ اون سر دنیا‌خشک​ اومدم و گشنمه.»

«وقتی درمان تموم‌هولم​ شد، یه ضیافت‌چرخوند​ حسابی برات ترتیب می‌دم.»

«... جون ندارم تکون بخورم.»

«می‌تونی بشینی.»

چونگ میونگ نگاهی‌گلوی​ به هوانگ جونگی انداخت.‌بریده‌بریده‌ای​ چشماش داشت شعله می‌کشید.

هوانگ جونگی که داشت غرق می‌شد بالاخره یه طناب پیدا‌مردی​ کرده بود و اون طناب کسی نبود جز چونگ میونگ.‌بررسی​ اگه نمی‌تونست ارشد هوانگ رو درمان کنه، قرار نبود ولش کنه.

اشتهای چونگ میونگ کور شد.

«پس، بیا بریم ببینیم...»

«عجله کن!»

«... باشه، باشه! هولم نکن.»

چونگ میونگ سرش رو چرخوند و به تخت‌نفس​ نگاه کرد. مردی روی تخت دراز کشیده بود‌می‌رفت​ و زیر یه پتوی ابریشمی ضخیم پوشونده شده بود.

«خب.»

با بررسی صورت مرد،‌پیرمرد​ چونگ میونگ چشماش رو باریک‌باریکی​ کرد و پیشونیش چین خورد.

«قطعا اینا علائم گل شیطانیه.»

برای اطمینان باید از نزدیک‌تر‌گلوی​ نگاه می‌کرد. چونگ میونگ جلوتر‌انگار​ رفت و پتو رو کنار زد.

با دیدن‌بریم​ صحنه روبه‌روش،‌عجله​ ناخودآگاه اخم کرد.

ظاهر پژمرده و استخونی هوانگ‌خشک​ مون-یاک با وجود لباس‌های گشادی که‌مرگ​ تنش بود، قابل پنهان کردن نبود.

گلوی پیرمرد خشک شده بود و هر‌تخت​ نفس بریده‌بریده‌ای که می‌کشید، انگار داشت روی‌زیر​ طناب باریکی بین مرگ و زندگی راه می‌رفت.

«وضعیت از‌قابل​ اونی که‌کردن​ فکر می‌کردم جدی‌تره.»

چونگ میونگ چونش رو مالید.

«گل شیطانی یه‌گلوی​ بحثه، اما این‌نفس​ کار درست انجام نشده.»

اگه تحت تاثیر یه هنر شیطانیِ سطح بالا قرار گرفته‌مردی​ بود، عمراً یه سال دووم می‌آورد. حتی اونایی که تمام‌بررسی​ عمرشون سخت تمرین کرده بودن هم نمی‌تونستن سه روز زنده بمونن.

اینا علائمی نبودن‌پنهان​ که یه پیرمرد‌پیرمرد​ بتونه تحملشون کنه.

پس...

«می‌خوام نبضش رو بگیرم.»

«بله.»

چونگ میونگ دستش رو‌کردن​ دراز کرد و مچ‌نفس​ ارشد هوانگ رو گرفت.

بعد یه مقدار کمی چی وارد کرد. وقتی چیِ خالص چونگ میونگ‌کرد​ از بدنش خارج شد و از طریق مچ وارد بدن ارشد هوانگ‌صورت​ شد، رگ‌های سیاه‌شده و رنگ سرخ روی پوستش شروع به عقب‌نشینی کردن.

«این...»

چونگ میونگ اخم کرد.

علائم کاملاً مال گل شیطانی بود.‌پیرمرد​ با این حال، این علائم عجیب‌وغریب عمراً‌مرگ​ کار اعضای درست‌وحسابیِ آموزش‌دیده فرقه شیطانی نبودن.

چونگ میونگ دست پیرمرد رو ول‌هولم​ کرد و جوری که انگار تو‌کرد​ دردسر افتاده، دست به چونه شد.

هوانگ جونگی با دیدن قیافه درهم چونگ میونگ نتونست استرسش رو‌مرگ​ پنهان کنه. هر کسی هم بود اگه می‌دید آخرین امیدش موقع‌شیطانی​ معاینه بیمار همچین واکنش جدی‌ای نشون می‌ده، نمی‌تونست خونسردیش رو حفظ کنه.

بالاخره هوانگ جونگی‌هولم​ که دیگه طاقت نیاورده‌تخت​ بود، به حرف اومد.

«... چطوره؟»

«اِ، خب...»

چونگ میونگ‌کردن​ پشت سرش‌پیرمرد​ رو خاروند.

«سخته؟»

«نه. فکر‌قابل​ نمی‌کنم درمانش‌کردن​ کار سختی باشه.»

«درسته. مشکلی نیست. همه... ها؟»

بدن هوانگ جونگی لرزید.

«چی گفتی...؟»

«درمانش نباید خیلی سخت باشه.»

«واقعاً؟ مطمئنی؟»

«آره. ولی نمی‌تونم همین الان‌خشک​ شیرجه بزنم تو کار. یه‌بین​ سری مقدمات باید آماده بشه.»

«مقدماتی مثلِ...»

«قبل از هر چیزی!»

چونگ میونگ‌بریم​ یه لبخند‌عجله​ موذیانه زد.

«بیا یه چیزی بخوریم.»

«...»

ملچ مولوچ! خرچ!

چونگ میونگ داشت هر چیزی که دور و برش بود رو‌نگاه​ تیکه‌تیکه می‌کرد و می‌جوید. هوانگ جونگی از این منظره مضحکی که‌شده​ جلوش در حال رخ دادن بود، مات و مبهوت مونده بود.

تو زندگیش حین برقراری ارتباط با بقیه، تائوئیست‌های‌انگار​ زیادی رو دیده بود، اما این اولین باری‌اونی​ بود که می‌دید یه تائوئیست این‌قدر دیوونه‌ی گوشت خوردنه.

همین الانم، رون درسته اردکی که رفته بود تو‌کرد​ دهن چونگ میونگ، به شکل یه استخون خشک و‌پوشونده​ خالی که ذره‌ای گوشت روش نمونده بود، بیرون اومد.

فقط این نبود.

قلپ! قلپ!

تا لیوان پر می‌شد،‌پیرمرد​ مشروب گرون‌قیمت یونته از گلوش‌باریکی​ پایین می‌رفت و غیب می‌شد.

«کوااااه! اووو!‌باشه​ همینه! زندگی‌نکن​ یعنی این!»

«...»

این اولین باری بود‌عجله​ که چونگ میونگ همچین‌سرش​ مشروب خوشمزه‌ای رو می‌چشید.

تو حالت عادی هوانگ جونگی می‌خندید و می‌گفت‌انگار​ که امروز با آدم جالبی آشنا شده، اما‌اونی​ وضعیت فعلی نمی‌ذاشت از این صحنه لذت ببره.

«اون... تائوئیستِ جوان؟»

«ها؟ چیه؟»

چونگ میونگ با دهنی که پر از گوشت‌سرش​ بود پرسید، و هوانگ جونگی بعد از یه‌کشیده​ نفس عمیق برای آروم کردن خودش، ادامه داد.

«مقدمات... کِی آماده می‌شن؟»

«همین الان‌باشه​ دارم آماده‌نکن​ می‌شم دیگه.»

«منظورت چیه؟»

«آه، چیز مهمی نیست.»

چونگ میونگ‌کردن​ چاپستیک‌هاش رو‌پیرمرد​ گذاشت زمین.

«درمانش استقامت زیادی می‌طلبه، برای‌سرش​ همین مهمه که حسابی سیر باشم.‌روی​ تازه، آشپز اینجا واقعاً کارش درسته.»

معلومه که درسته.

چون آشپزش‌بریم​ بهترین تو‌عجله​ کل شیان بود.

«تو کوه هوا فقط‌پیرمرد​ وعده‌های کوچیک و برنج‌انگار​ گیرم می‌اومد؛ این خیلی می‌چسبه.»

چونگ میونگ‌باشه​ دستی به‌نکن​ شکمش کشید.

«تموم شد؟»

«نه بابا. این تازه اولشه.»

«...»

مگه تو‌باشه​ شکمش کرم‌نکن​ کدو داشت؟

می‌گفتن کوه هوا داره روزای سختی رو می‌گذرونه، اما این یکی دیگه بیش از‌زندگی​ حد گشنه به نظر می‌رسید... نه، حتی اگه از گشنگی هم داشت می‌مرد، نباید‌درست​ بعد از یه مدت شکمش پر می‌شد؟ قطعاً معده آدمیزاد یه ظرفیتی داره دیگه، نه؟

این تائوئیستی بود‌ببینیم​ که از خیلی جهات‌نکن​ آدم رو غافلگیر می‌کرد.

«که فقط‌کردن​ برای خوردن‌پیرمرد​ نیومدی اینجا، درسته؟»

«چی داری می‌گی؟»

«خب، تائوئیست‌ها آدمایی‌پنهان​ هستن که با‌پیرمرد​ هدف حرکت می‌کنن.»

«کسایی که راه دائو‌عجله​ رو پرورش می‌دن، با‌سرش​ جریان زندگی پیش می‌رن.»

«خب، جریان اینجا خیلی تنده...»

«این یه جریان معتدله.»

چی؟

هوانگ جونگی آهی‌ببینیم​ کشید، چون می‌دونست‌هولم​ حریف این بچه نمی‌شه.

«مرد جوان. می‌فهمم که بی‌ادبیه وقتی برای کمک بهمون اومدی، اونم بعد‌زندگی​ از یه سفر طولانی، هولت کنم. اما نباید احساسات پسری رو در‌اما​ نظر بگیری که پدرش بیشتر از یه ساله تو بستر بیماری افتاده؟»

«همین الانم‌باشه​ دارم در‌نکن​ نظر می‌گیرمش.»

هوانگ جونگی از جاش پرید!

«ببینم! بچه! پدر من...!»

«نمی‌میره.»

«...چی گفتی؟»

«گفتم نمی‌میره.‌قابل​ پس بشین‌کردن​ سر جات.»

چونگ میونگ با بی‌خیالی‌عجله​ یه لیوان دیگه مشروب‌سرش​ ریخت و سر کشید.

با دیدن قیافه عصبانی‌پیرمرد​ و گیج هوانگ جونگی، چونگ‌باریکی​ میونگ تصمیم گرفت حرف بزنه.

«من قبلاً یه کارایی کردم که مطمئن بشم‌نگاه​ نمی‌میره، پس مشکلی نیست. درمان کاملش یکم زمان‌ابریشمی​ می‌بره، اما از اولین و مهم‌ترین مانع رد شدیم.»

درمان شده؟

کی آخه؟

«یه ضرب‌المثل هست که می‌گه هرچی سریع‌تر بریم جلو، بیشتر باید به‌زندگی​ عقب نگاه کنیم. الان درمان پدرت اون‌قدرها هم مهم نیست. چیزی که‌اما​ واقعاً مهمه اینه که بفهمیم اصلاً چرا از همون اول مریض شد.»

«...واقعاً درمانش کردی؟»

«فکر کردی‌قابل​ دارم سرت‌کردن​ کلاه می‌ذارم؟»

چونگ میونگ‌بریم​ شونه‌ای بالا انداخت‌باشه​ و ادامه داد.

«اگه شک داری، برو خودت‌خشک​ ببین. مطمئنم تا الان اون‌بین​ چیِ تاریک روی پیشونیش محو شده.»

هوانگ جونگی با دقت‌نکن​ به چونگ میونگ خیره‌نگاه​ شد و سر تکون داد.

«بهت شک ندارم. اما فکر‌گلوی​ کنم بهتره مطمئن بشم، پس‌انگار​ همین الان می‌رم چک می‌کنم.»

«بفرما.»

هوانگ جونگی سریع رفت بیرون. مدت کوتاهی بعد، در‌باریکی​ رو با شتاب باز کرد و در حالی که با‌جدی‌تره​ چشم‌های ناباوری به چونگ میونگ زل زده بود، پرید تو.

«چـ... چیکار کردی؟»

«درمانش کردم دیگه.»

«کی؟»

چونگ میونگ جوابی نداد‌پیرمرد​ و با بی‌خیالی به‌انگار​ صندلی روبه‌روش اشاره کرد.

«نمی‌خوای بشینی؟»

«...»

هوانگ جونگی با‌ببینیم​ شک و تردید به‌نکن​ چونگ میونگ نگاه کرد.

تو تمام دورانی که به عنوان تاجر زندگی‌انگار​ کرده بود، با آدم‌های بی‌شماری برخورد داشت، اما این‌فکر​ اولین بار بود که با همچین آدمی روبه‌رو می‌شد.

بچه‌های زیادی دیده بود، اما‌سرش​ این بچه بیشتر شبیه یه‌مردی​ پیرمرد دنیادیده به نظر می‌رسید.

"انگار روح یه‌پنهان​ پیرمرد تو بدن یه‌خشک​ بچه گیر افتاده باشه."

همچین چیزی غیرممکنه. در عوض، این بچه حتماً اتفاقات بی‌شماری‌تخت​ رو تجربه کرده که اصلاً مناسب سنش نبوده. وگرنه بعید‌ضخیم​ بود یه بچه بتونه این‌قدر راحت با همچین موقعیت‌هایی کنار بیاد.

"می‌تونم بهش اعتماد کنم؟"

اما هیچ‌باشه​ دلیلی برای باور‌سرش​ نکردنش وجود نداشت.

*** chapter_0053.txt ***

ناولها | novelha.net