چپتر 20: چپتر ۲۰: کوه هوا به خاطر من اینطوری شده؟ (۵)
0«ما که بهتونبیام وقت دادیم! دیگهکنید چقدر میخواین لفتش بدین؟»
«آدم چقدر میتونه بیشرم باشه!»
«به اندازهی کافی صبر کردیم!»
چهرهی هیونفشار جونگ کمیکاری در هم رفت.
«میدونم، اما...»
در همون لحظه، مردی که اون پشتملاقات ساکت ایستاده بود، جلو اومد. با جلو اومدنش،بیام همه ساکت شدن و یه قدم رفتن عقب.
«یعنی رئیسشون اینه؟»
چشمان چونگ میونگمیارن با دیدن اونعذرخواهی شخص برقی زد.
مرد ظاهرِ تیپیکالِ یه تاجر رو داشت. صورتی کمیزیادی تپل، با لباسهایی فاخر از گرونترین ابریشم که باسرش طرحهای پیچیده و پر زرق و برق تزئین شده بود.
«به نظر میاد حسابی پولداره.»
وقتی مرد دهان باز کردزیادی تا حرف بزنه، چونگ میونگکاری تصمیم گرفت خوب گوش بده.
«رهبر فرقه. حالتون خوب بوده؟»
«فکر نمیکردم ارباببیام کونگ، صاحب عمارت،کنید شخصاً بیاد اینجا.»
لبخند ملایمی رویکاش صورت مردی که کونگملاقات صدا زده میشد، نشست.
«کاش میتونستم رهبر فرقه رو تو شرایط بهتری ملاقات کنم. واقعاًبکنم دلم نمیخواست از کوه هوا بالا بیام، اما امیدوارم درک کنیدشما که آدمهای خیلی زیادی دارن بهم فشار میارن تا یه کاری بکنم.»
«و من عذرخواهی میکنم.»
هیون جونگ سرش رو کمی پایین انداختآدمهای و تعظیم کرد. بعد، ارباب کونگ باکاری صدایی متفاوت از قبل به حرف اومد.
«اما رهبر فرقه، شما هم بایدبهتری سعی کنید احساسات بقیه رو درککوه کنید. تاریخ قراردادمون خیلی وقته که گذشته.»
«همم.»
مردی که کونگ نام داشت، شونههاشعذرخواهی رو داد عقب. به چشم چونگ میونگ،صدایی این یه حرکت به شدت مغرورانه بود.
«ما همین الان هم از وضعیت سخت کوه هوا خبر داریم وفشار تا حالا چند باری هم چشمپوشی کردیم. با این حال، اگه بخواین اینطوریقبل به زیر پا گذاشتن قولتون ادامه بدین، دیگه نادیده گرفتنش کار سختی میشه.»
هیون جونگ نتونست چیزی بگه.
با اینکه سعی میکرد چهرهای آروم بهبهم خودش بگیره، اما چونگ میونگ متوجه شدسرش که صورت پیرمرد داره نامحسوس تیک میزنه.
واکنش طبیعیای بود.
این مرد، رهبر فرقه، سالها از کوه هوا مراقبتزیادی کرده بود و حالا به خاطر کارایی که رهبرسرش فرقهی قبلی کرده بود، داشت از دست طلبکارها زجر میکشید.
«طبق قرارداد، ما همینمیتونستم الان میتونیم بابت نقضکنم قرارداد درخواست غرامت کنیم.»
ارباب کونگ لبخندیآدمهای زد و سرشدارن رو تکون داد.
«ما هم سالها از برکات کوهعذرخواهی هوا بهرهمند شدیم؛ برای همین، ازبعد انجام چنین اقدامات سختگیرانهای ابا داریم.»
«ارباب کونگ!»
«ما همیننشست الانشم کلیمیتونستم صبر کردیم—»
«اوهوم.»
تاجرهای اطرافش اعتراضمیارن کردن، اما مرد بامیکنم یه سرفه ساکتشون کرد.
«اگه قدرنشناس باشیم، فرقی با حیوون نداریم. فقط به خاطر لطفی کهفشار بهشون کردین کور نشین. به لطف برکات و الطاف کوه هواست کهمتفاوت الان میتونیم اینقدر راحت زندگی کنیم. زحمات پیشینیان خودتون رو فراموش نکنید.»
«همم.»
«درسته.»
وقتی همهفشار متوجه منظورشکاری شدن، لبخندی زد.
«بنابراین، قراره یه کم بیشتر باهاتون راه بیایم. از الان هفتبهم روز بهتون فرصت میدیم. اگه تو این هفت روز وامی روبعد که گرفتین پس ندین، اونوقت طبق قرارداد اولیه غرامتمون رو میگیریم.»
«ار... اربابنشست کونگ، یهمیتونستم لحظه صبر—»
«رهبر فرقه.»
ارباب کونگفشار آروم سرشکاری رو تکون داد.
«دیگه کافیه. ما به پولمون نیاز داریم. تا همینجا همدارن تا جایی که میشد مدارا کردیم. اگه پول تو هفت روزتعظیم آماده نشه، همونطور که قول دادیم، کوه هوا رو مصادره میکنیم.»
«کوآک!»
ارباب کونگ با شنیدن صدایی که از ناکجاآبادفشار دراومد، سرش رو چرخوند و به چونگ میونگانداخت که دستش رو روی دهنش گذاشته بود، نگاه کرد.
«جلوی یهفشار بچه چیز ناخوشایندیبکنم رو نشون دادیم.»
ارباب کونگ این رو گفت.
«برای امروز همین کافیه. رهبر فرقه. امیدوارم دفعهیکنم بعد که همدیگه رو میبینیم، بتونیم با همامیدوارم خوشوبش کنیم و بخندیم. تا اون موقع، خدانگهدار.»
وقتی مرد به راه افتاد تا بره، بقیهی تاجرها هم پشت سرش راه افتادن.سرش هیون جونگ آروم سرش رو بالا آورد تا رفتنشون رو تماشا کنه؛ انگار کهقراردادمون تازه از چنگ یه درندهی وحشی جون سالم به در برده باشه، آه کوچیکی کشید.
«...آه.»
ناامیدانه و ضعیف، بهامیدوارم نظر میرسید این آه بارزیادی عظیمی رو به دوش میکشه.
«پس...»
چونگ میونگ پاهاش رو رویزیادی هم انداخته بود و چونهاشکاری رو به دستش تکیه داده بود.
«یه تاجر از روستای هوا؟»
«درسته.»
«اَه.»
سر چونگ میونگ همونطور که تو فکر فروفشار رفته بود، مدام عقب و جلو میرفت. با دیدنتعظیم این صحنه، اون یکی بچه یه قدم رفت عقب.
«معلوم نیست کِیمیارن میخواد حمله کنه؛عذرخواهی بهتره ازش دوری کنم.»
دلیلی که داشت اینهاامیدوارم رو برای چونگ میونگخیلی توضیح میداد خیلی ساده بود.
بعد از برگشتن به خوابگاه شکوفه آلوی سفید با عصبانیت شدید، اون تمام بچههاییبالا که از منطقهی تجاری اومده بودن و از وضعیت کوه هوا خبر داشتن روعذرخواهی دور هم جمع کرد. در نهایت، کسی که به سوالاتش جواب داد همین بچه بود.
در نتیجه، اون داشتخیلی وضعیت کوه هوا روفشار برای چونگ میونگ توضیح میداد.
«روستای هوا همونیهمیارن که دقیقاً پایینعذرخواهی کوه هواست، مگه نه؟»
جو گول که ازامیدوارم اون گوشه داشت گوشخیلی میداد، این رو پرسید.
«بله، ساهیونگ. یادمهکاش وقتی با پدرمبهتری دستفروشی میکردم دیدمش.»
«فرقه کوه هواآدمهای از تاجرهای روستایدارن هوا پول قرض گرفته؟»
«فکر نمیکنم اینطور...»
بچه سرش رو خاروند.
با اینکه تو کوه هوا بود، اما هیچ راهی نداشتدلم که شاگردهای درجه سه از وضعیت مالی فرقه خبر داشته باشن.زیادی در بهترین حالت، فقط میتونستن حدس بزنن چه اتفاقی داره میافته.
«اون مرد، کونگ، صاحب عمارت ته-هوا تو روستای هواست. اونجا بزرگترین عمارتعذرخواهی تو روستای هواست و شنیدم که با استفاده از اونجا به عنوانسعی پایگاه، روی کسبوکارهای مختلفی کار میکنه. اون موفقترین تاجر تو روستای هواست.»
«همم.»
«پس، اگه کوه هوا نیاز بهکنید قرض گرفتن پول داشت، اون بهترینفشار کسی بود که میشد ازش قرض گرفت...»
تق! تق!
«ها!؟»
جو گول در حالیکاری که رنگ از رخشسرش پریده بود، سرش رو برگردوند.
چونگ میونگ مثل یهامیدوارم عروسک چوبیِ خراب، مدامخیلی گردنش رو تقتق میشکوند.
«ساجائه! آروم باش! ساجائه!»
«ته... ته-هوا...»
«چت شده؟»
جو گول با دیدن چونگ میونگکنید که انگار از شدت شوک کنترلش رومیارن از دست داده بود، به وحشت افتاد.
البته که اوناکاش نمیتونستن دلیل رفتار عجیبملاقات چونگ میونگ رو بفهمن.
تق.
چونگ میونگ که ناگهان پر از انرژیمیکنم و خشم شده بود، از جاش پریدمتفاوت و به چشمهای اون یکی بچه خیره شد.
«هییی؟!»
با سرعت برق بهمیتونستم سمت در هجوم برد، یقهیواقعاً بچه رو چسبید و پرسید:
«راست میگیکنید که اونخیلی صاحب تائه هواست؟»
«آ... آره.»
«پس یعنی صاحب تائه هوا بهکنید کوه هوا پول قرض داده وفشار حالا میخواد این خرابشده رو مصادره کنه؟»
«آ... آروم باش!»
«آروم باشم؟ الانآدمهای داری به مندارن میگی آروم باشم؟»
اون عوضی! اصلاًمیارن میفهمید چونگ میونگعذرخواهی الان چه حسی داره؟
چونگ میونگ یقهی بچهامیدوارم رو ول کرد وخیلی بعد دیوانهوار سرش رو خاروند.
«چت شده ساجائه؟»
چونگ میونگ اصلاً نمیتونستخیلی به این سؤال جوابفشار بده. دلیلش هم ساده بود.
هیچ راهیفشار برای توضیحکاری دادنش وجود نداشت.
چون!
«تائه هوانشست که باید مالشرایط کوه هوا باشه!»
جنگجوی کوه هوا بودن به این معنی نبود که تمام دلبستگیهای دنیوی باید فراموشسرش و نادیده گرفته بشن. هر فرقهای بدون پول، فارغ از شهرتش، نمیتونه دووم بیاره.قراردادمون فرقههایی مثل کوه هوا بهخصوص برای حفظ عظمت و تشکیلاتشون به پول نیاز داشتن.
در وهلهی اول، شمشیرزنان یک فرقه فقط روی رشد شخصی وتعظیم قویتر شدن تمرکز میکردن. برای چنین افرادی که تنها تمرکزشون هنرهایقراردادمون رزمیه، پول درآوردن و تأمین هزینههای خانواده میتونه خیلی سخت باشه.
سیر کردن شکم این آدمها به پول هنگفتی نیاز داشت. بهبهم همین دلیل، کوه هوا چندین کسبوکار رو توی روستای هوا راه انداختهصدایی بود تا براشون کار کنن. یکی از اون تشکیلات، تائه هوا بود.
اما حالا، کسبوکاری که متعلق به کوه هواکنم بود، داشت به خود کوه هوا پول قرض میداددرک و میخواست فرقه رو به خاطر بدهی مصادره کنه؟
اصلاً تو کتش نمیرفت.
درسته... اگه چیزی که اون میدونستعذرخواهی با چیزی که اونا میگفتن جوربعد درنمیاومد، پس حتماً یه جای کار میلنگید!
«... ساهیونگ جو گول.»
«ها؟»
چونگ میونگ بیحرکت صداش زد ودارن جو گول با چشمهایی پر ازعذرخواهی کنجکاوی و گیجی بهش نزدیک شد.
چونگ میونگ چیزی رو زمزمه کرد که فقطسرش جو گول میتونست بشنوه و چشمهای جو گول ازباید تعجب گرد شد و با شوک بهش خیره موند.
«اون؟»
«میتونی برام بیاریش؟»
جو گول کمی لکنت گرفت.
«آه، نه، میتونم ولی...»
«پس برو و برام بیارش.»
«... واقعاً؟»
«فکر کردیکنید دارم شوخیخیلی میکنم؟ ساهیونگ؟»
«مـ... میآرمش.»
جو گول بابیام چهرهای مضطرب ازکنید اتاق بیرون رفت.
«میخواد چیکار کنه؟»
یون جونگ در حالی که سرش روبهم کج کرده بود، با کنجکاوی به اینسرش صحنه نگاه میکرد؛ واکنش جو گول عجیب بود.
قبل از اینکه بتونه زیاد بهشعذرخواهی فکر کنه، جو گول در حالیبعد که چیزی تو دستش بود برگشت.
با چهرهای نامطمئن،بیام اون وسیله روکنید به چونگ میونگ داد.
«پارچه؟»
«نه، لباسه؟ ولی چراخیلی یهو باید به همچینفشار چیزی نیاز داشته باشه؟»
چونگ میونگ که لباسهایی رو که جومیکنم گول بهش داده بود گرفت، سریع ردایی روقبل که تنش بود درآورد و انداخت یه گوشه.
«ها؟»
حالا کاملاً لباس سیاهمیتونستم به تن داشت، لباسیکنم که حسابی جذب بدنش بود.
«مـ... میخوای چیکار کنی؟»
«باید یه پرسوجویی بکنم.»
«ها؟»
چونگ میونگ جواب داد:
«اگه از ساسوکها بپرسم، جواب درستیدارن بهم نمیدن و میگن به یه بچهمیکنم نیومده که تو این کارا دخالت کنه.»
خب معلومه،فشار چون جوابکاری درستش همینه!
«برای همین،بالا خودم میرمامیدوارم و میپرسم.»
«صـ... صبر کن!»
وقتی یون جونگ تازه فهمیدزیادی اوضاع داره به چه سمتیکاری میره، عرق سردی روی پیشونیش نشست.
تا الان، تمام دیوونهبازیهای چونگ میونگ محدود به کوه هوا میشد. برایبعد همین، با وجود اینکه مشکلاتی پیش میاومد، میشد یه جوری جمعشون کرد.گذشته اما اگه از کوه پایین میرفت، چه دردسرهایی ممکن بود درست کنه؟
«بـ... باید جلوش رو بگیرم.»
اگه شانس میآورد، شایدمیتونستم میتونست اطلاعاتی که میخواستکنم رو پیدا کنه، اما...
«مگه میشهکنید به همینخیلی راحتی پیش بره!»
با در نظر گرفتن رفتار بیشرمانهی چونگ میونگ، اون بدونانداخت اینکه براش مهم باشه داره با کی حرف میزنه، مستقیم میرفتتاریخ سر اصل مطلب. این کار میتونست دردسر خیلی بزرگتری درست کنه!
اگه تصادفاً دردسریبیام درست میکرد، عواقبکنید کارش غیرقابلکنترل میشد.
اگه نمیتونست همین جا جلوش رو بگیره، یون جونگ تو وظایفش شکستکوه خورده بود. اگه بزرگترهای فرقه میفهمیدن که چونگ میونگ دردسر درست کرده،فشار یون جونگ رو هم به عنوان نمایندهی شاگردهای درجه سه مقصر میدونستن.
اما چطوریکنید میتونست جلوی چونگزیادی میونگ رو بگیره؟
اگه میشد با حرف راضیشبکنم کرد، تا الان باهاش حرفانداخت زده بود و منصرفش کرده بود.
یون جونگ در حالی کهدرک غرق در عرق سرد شدهدارن بود، دهنش رو باز کرد:
«مـ... میخوای چیکار کنی؟»
«میرم مستقیم ازشون میپرسم.»
«و اگه جواب ندادن چی؟»
«یعنی ممکنه جواب ندن؟»
چونگ میونگنشست سرش رومیتونستم کج کرد.
«فکر کنم معمولاً همینطوره.خیلی با این حال، کاملاًفشار مطمئنم که بهم جواب میدن.»
آره ارواحفشار عمهت، تمومشکاری کن عوضیِ دیوونه!
یون جونگ به مغزش فشار آورد تا راهخیلی حلی پیدا کنه و با ناامیدی به چیزهایی فکرمیکنم میکرد که اگه به زبون میآوردشون، حسابی کتک میخورد.
«تو یه شاگردی، مگه نه؟»
«ها؟»
«تو شاگرد کوه هوایی!»
یون جونگ نمیدونست چرا، اما حس میکرد چونگ میونگزیادی غرور شدیدی نسبت به شاگرد کوه هوا بودن داره،سرش برای همین تصمیم گرفت از همین موضوع استفاده کنه.
«یه شاگرد نباید همچین کارایی بکنه!بهتری اگه این کار رو بکنی، هیچکوه فرقی با گروههای بیقانون و بینظم نداریم!»
چونگ میونگ بهآدمهای نشانهی تأیید سرشدارن رو محکم تکون داد.
«راست میگی. یهمیارن شاگرد نباید اینعذرخواهی کار رو بکنه.»
مشخصاً به نظر میرسید کهدرک نقشهش جواب داده. چهرهی یون جونگبهم با پرتویی از امید روشن شد.
«د... دقیقاً!»
«اما ساهیونگ! گوش کن!»
«ها؟»
«یه ضربالمثل بودایی هست که میگه!کنید اگه یه بودا رو دیدی، بکششفشار و اگه یه جد رو دیدی، بکشش!»
«...!»
«پس! برای اینکه یهخیلی شاگرد واقعی باشی، بایدفشار این رو درک کنی!»
پارچه رو دور صورتش پیچیدبکنم تا قیافهش رو بپوشونه وانداخت بعد با افتخار فریاد زد:
«بعضی وقتا،بالا باید بدونی کِیدرک قانون رو بشکنی!»
این یاروینشست روانی اصلاًمیتونستم داشت چی میگفت!
«من رفتم!کنید تا یهخیلی جنگجوی واقعی بشم!»
«...»
تازه اون موقع بود که یونکنید جونگ فهمید متوقف کردن این آدم، چونگمیارن میونگ، از همون اولش هم غیرممکن بوده.