چپتر 433: کنترلگر
0کسی که در دوردست شناورنفرِ بود، ظاهراً بدنش تقریباً فقطشدند از مرجان تشکیل شده بود.
از جلوی بدنش، چندقدرتمند شاخک مرجانی بلند وفروکش تیز بیرون زده بود.
تنها جاهایی که پوشیدهحین نبود، سینههای مشخصاً زنانهاشبخش و فاصله بین پاهایش بود.
کاملاً واضح بود کهروی صاحب قبلی این بدن،وقتی یک زن زیبا بوده.
اما حالا، فقط تودهای آشفتهنفرِ از مرجان، کمی موی آبی وکوارا بخشهای خصوصی بدنش بیرون مانده بود.
طبیعتاً، او همانی بودقدرتمند که آن صاعقه وحشتناکفروکش را شلیک کرده بود.
به محض پیدایش اینحین آدم جدید، دو نفرِبخش اهل شهر فلزکاری شوکه شدند.
کوارا قبل از اینکه به جلوتمرکز هجوم ببرد، سر زن که درعصبانیتشان دوردست بود داد زد: «پس اونجا بودی!»
افراد آناتومی فهمیدند که آن دواهل نفر از شهر فلزکاری ظاهراً تازهوارد رااینکه میشناسند، اما الان وقت حرف زدن نبود.
لیرا در حالی که مثل تیرآوردند از چله دررفته دنبال کوارا میرفت، دادصاعقهزن زد: «شماها حساب اون یکی رو برسید!»
افراد آناتومی اصلاًهمین از شنیدن اینبودند حرف خوششان نیامد.
لیرا، به عنوان رئیس استخراجکنندگان زفیکسِ بزرگترین تولیدکنندهوقتی در شهر فلزکاری، یک قهرمان ابتدایی بود ومیرسید کوارا حتی یک قهرمان میانی به حساب میآمد.
در همین حین،آدم سه نفر آناتومیاهل فقط قهرمان اولیه بودند.
این یعنی کواراوقتی و لیرا بخش عمدهیعصبانیتشان قدرتشان را تشکیل میدادند.
و حالا، هر دویحین آنها فقط روی یکیبخش از دشمنها تمرکز کرده بودند.
با این حال، وقتیروی آن صاعقه قدرتمند را بهقدرتمند یاد آوردند، عصبانیتشان فروکش کرد.
به نظر میرسیدآدم آن زنِ صاعقهزناهل بسیار قدرتمند باشد.
نیک فقط میتوانست از روی زمینآوردند تماشا کند که چطور آن چهارزنِ نفر به سمت حریفهایشان هجوم بردند.
زارن اولین کسی بود کهاولیه به حریفش رسید؛ همان مردیقدرتشان که تفنگش ریشه شلیک میکرد.
شینگ!
یک عروسک فلزی جلوی زارننفرِ ظاهر شد و بدنش در یککوارا چشم به هم زدن بزرگ شد.
لحظهای بعد، زارن به داخلیاد محفظه بازی در پشت عروسکنظر پرید و درون آن محصور شد.
انگار عروسک بههمین یک هیولای مکانیکیبودند قدرتمند تبدیل شده بود!
بنگ!
نیزههایی با شتاب از بدننفرِ عروسک بیرون زد و بهشدند سمت مرد تفنگدار حملهور شد.
مرد بیشتر عقبوقتی کشید و تفنگشآوردند را آماده کرد.
تفنگش را بههمین سمت عروسک فولادی نشانهیعنی رفت و شلیک کرد.
ووم!
اما ناگهان،پیدایش نخهایی بالای سرنفرِ مرد ظاهر شد.
نخها از تمام مفاصل مردیاد بیرون زده بودند و بهنظر نظر میرسید تا آسمان امتداد دارند.
وقتی مرد شلیک کرد، بازوی راستش طوری به سمتعمدهی بالا رفت که انگار یکی از نخها آن راوقتی کشیده باشد، و تیرش با اختلاف مویی خطا رفت.
نیک میدید کهآنها موندوس هم یکتمرکز عروسک در دست دارد.
در مقایسه با عروسکِ تیغهدار واهل لاجوردیِ آریل و عروسکِ زرهِ فولادیِ زارن،اینکه عروسک موندوس خیلی معمولی به نظر میرسید.
فقط یک عروسک سیاه بود که رویعصبانیتشان دست چپ موندوس ایستاده بود، در حالیبسیار که دست راستش نخهای آن را کنترل میکرد.
در کمال تعجب، نحوه معلقاولیه بودن عروسک روی دست موندوس،قدرتشان دقیقاً شبیه مرد مرجانیِ تفنگدار بود.
نیک فهمید که موندوسروی باعث شده بود تیروقتی مرد مرجانی خطا برود.
همچنین بلافاصله متوجه شدجدید که موندوس میتواند دوفلزکاری نقش را ایفا کند.
او مشخصاً یک کنترلگر بود،یاد اما قدرتهایش به احتمال زیادنظر برای نقش خبرچین هم کاربرد داشت.
اگر موندوس میتوانست یک قهرمان دشمنبودند را کنترل کند، قطعاً میتوانست افراددوی ضعیفتر را هم تحت کنترل درآورد.
همانجا بود که نیکروی یاد آن کهنهکار افتاد؛وقتی همان که آمده بود دنبالش.
یارو مثلپیدایش یک ماشینجدید رفتار میکرد.
یعنی موندوس کنترلش میکرد؟
بعد از اینکه تیرحین مرد مرجانی خطا رفت، زارنعمدهی دوباره فاصلهاش را کم کرد.
ووووم!
یک ورقه فلزی از بازوینفرِ عروسک بیرون زد و زارنشدند به سمت دشمن حملهور شد.
مرد مرجانی سعی کردقدرتمند جاخالی بدهد، اما نخهای دورکرد بدنش کشیده و سفت شدند.
بنگ!
ورقه فلزی به پای چپدشمنها مرد کوبیده شد و انفجارییاد از خون به پا کرد.
وقتی انفجار خون فرو نشست، نیک دیدشهر که پای مرد به چیزی شبیه یکجلو سوسیس خونی و لهشده تبدیل شده است!
استخوانهای پایش احتمالاً چنانقدرتمند خرد شده بودند که دیگرکرد فرقی با نداشتن استخوان نمیکرد.
با این وضع، مرد مرجانیاولیه باید خدا را شکر میکرد کهمیدادند پایش هنوز به بدنش وصل است.
همزمان، نیک متوجهآنها شد که نخهای متصلحال به مرد پاره شدهاند.
مرد هرطور که بود توانسته بود ازشهر شر نخها خلاص شود؛ و دقیقاً بهجلو همین خاطر بود که فقط پایش آسیب دید.
وگرنه، کل بدنشوقتی به یک سوسیسآوردند خونی تبدیل میشد.
اما در همان لحظه، مرد دوباره تفنگشیعنی را به سمت زارن نشانه رفت وروی این بار، هیچ نخی به بدنش وصل نبود.
بنگ!
تفنگ شلیک کرد،آدم اما همزمان، نخهایاهل بیشتری ظاهر شدند.
اما این بار بهقدرتمند نظر میرسید که نخهافروکش در محیط اطراف محو میشوند!
فقط درمیآمد هوا فرو میرفتنداولیه و غیب میشدند!
موندوس نخها را در دستش چرخاند وحال نیک حس کرد که حجم وحشتناکی ازکرد زفیکس دارد از بدن موندوس فوران میکند.
نیک چیزی را کهجدید در ادامه دید، بهفلزکاری سختی میتوانست باور کند.
فضای اطراف مرد مرجانی،قدرتمند به شکل یک دایرهی بزرگ،کرد انگار از واقعیت جدا شد.
و بعد،میآمد شروع بهحین چرخیدن کرد!
اگر کسی از بالا و از طریق یک پرتال گرد یاآوردند چیزی شبیه به آن به میدان نبرد نگاه میکرد، میدید کهمیتوانست یکپنجم بیرونیِ زاویه دیدش جدا شده و در حال چرخش است.
گلوله که تازه وارد ایننفرِ بخشِ در حال چرخش شدهشدند بود، همراه با محیط اطرافش چرخید.
البته به خاطر سرعت بالاییاد گلوله، فقط کسر کوچکی ازنظر ثانیه داخل آن بخش قرار داشت.
اما همان هم کافیحین بود تا با اختلافی مویی،عمدهی از کنار هدفش رد شود.
سپس، زارندوی دوباره بهروی مرد مرجانی رسید.
وووووم!
چند صفحه فولادی غولپیکرقدرتمند دور مرد ظاهر شدند وکرد بلافاصله روی هم فشرده شدند.
این دقیقاً شبیه همان دفعهای بودبودند که زارن سر نیک را با فلزآنها محاصره کرد، اما در مقیاسی بسیار بزرگتر.
البته، فولادِ دور مرد بلافاصله شروعتمرکز به خم شدن کرد و چیزیعصبانیتشان نمانده بود که از هم متلاشی شود.
چنین چیزی عمراًآدم نمیتوانست یک قهرماناهل را مهار کند.
بووووووووم!
انگار دنیا از هم شکافت؛ خطیبودند در هوا شکل گرفت که فضایدوی اطرافش را تار و محو کرد.
نیک میدانست این چیست.
وقتی چیزی با سرعتجدید وحشتناک از آنجا ردفلزکاری میشد، فضا اینشکلی میشد.
به محض وقوع اینقدرتمند پدیده، سوراخ کوچکی رویفروکش فولاد به وجود آمد.
یک لحظه بعد، تمام فلز به رنگ آبیبخش یخی درآمد، به تکههای یخ تبدیل شد وتمرکز فرو ریخت تا مرد مرجانیِ زیر آن نمایان شود.