---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 50: فصل ۵۰: – تشخیص • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 50: فصل ۵۰: – تشخیص

0

نیک سریع هوروا‌دوستانه​ را زمین گذاشت‌جوابی​ و عقب رفت.

در آن لحظه،‌کشید​ نیک فقط امیدوار بود‌بشکن​ که هوروا زنده بماند.

دکتر کیف کوچکی پر از تجهیزات مختلف‌طوری​ پزشکی بیرون آورد و به آرامی وسیله‌ای‌کند​ را برداشت و روی قفسه سینه هوروا گذاشت.

نیم دقیقه بعد، وسیله را‌جلوی​ کنار گذاشت و وسیله دیگری را‌انگار​ برای مدتی دور بازوی هوروا بست.

بعد از آن، با‌صدام​ یک چراغ قوه به‌لحظه‌ای​ چشمان خالی هوروا نگاه کرد.

هرچه زمان‌ابروهایش​ بیشتری می‌گذشت،‌بار​ اخمش غلیظ‌تر می‌شد.

پرسید: «اسمش چیه؟»

نیک جواب داد: «هوروا.»

دکتر در حالی که به‌می‌شنوی​ چشمان هوروا نگاه می‌کرد، با لحنی‌توی​ دوستانه پرسید: «هوروا، صدام رو می‌شنوی؟»

هوروا جوابی نداد.

لحظه‌ای بعد، دوباره‌جلوی​ نور چراغ را‌حتی​ توی چشمان هوروا انداخت.

گفت: «می‌دونم که بیداری، هوروا. وقتی نور‌بشکن​ رو میندازم تو چشمات، مردمک‌هات تنگ می‌شن.‌چشم​ این فقط وقتی اتفاق می‌افته که هوشیار باشی.»

هوروا هیچ واکنشی نشان نداد.

برای چند دقیقه، دکتر همان‌طور که‌صورت​ قسمت‌های مختلف بدن هوروا را لمس می‌کرد،‌انگشتش​ به حرف زدن با او ادامه داد.

با این‌بار​ حال، هوروا هیچ‌بشکن​ واکنشی نشان نمی‌داد.

کمی بعد، دکتر به‌بار​ آرامی بازوی هوروا را‌حتی​ بالا آورد و رها کرد.

چشمان نیک با‌دوستانه​ دیدن اینکه بازو‌جوابی​ پایین نیفتاد، گشاد شد.

بازو واقعاً‌ابروهایش​ در هوا‌بار​ معلق ماند!

نیک با امیدواری پرسید: «هوروا؟!»

اما دکتر‌ابروهایش​ فقط ابروهایش را‌جلوی​ در هم کشید.

لحظه بعد، چند بار جلوی صورت هوروا بشکن‌لحظه‌ای​ زد و حتی طوری وانمود کرد که انگار‌وقتی​ می‌خواهد انگشتش را توی چشم هوروا فرو کند.

هیچ واکنشی در کار نبود.

در نهایت، فقط آهی کشید و‌حتی​ هوروا را به آرامی در حالت نشسته‌فرو​ قرار داد و به دیوار تکیه داد.

دکتر در حالی که‌بار​ بلند می‌شد گفت: «باید‌حتی​ با جفتتون صحبت کنم.»

نیک می‌دانست‌لحنی​ که منظورش او‌می‌شنوی​ و وینتور است.

نیک گفت: «البته.»

نیک به سمت وینتور‌صورت​ رفت و دکتر هم‌وانمود​ به دنبالش راه افتاد.

وینتور با چهره‌ای‌کشید​ خنثی به دکتر‌صورت​ نگاه کرد. «تشخیص چیه؟»

دکتر جواب داد: «اول باید بدونم چه اتفاقی‌لحظه‌ای​ افتاده. می‌دونم که تولیدکنندگان زفیکس خیلی رازدار هستن،‌وقتی​ برای همین فقط به یه توضیح کلی نیاز دارم.»

وینتور سر تکان داد. «البته.»

نیک حرف وینتور‌جلوی​ را قطع کرد‌حتی​ و گفت: «صبر کن.»

آن دو‌ابروهایش​ نفر به‌بار​ نیک نگاه کردند.

نیک نفس عمیقی کشید و‌می‌شنوی​ گفت: «من بهش می‌گم. هر‌نور​ چی باشه، همه‌ی اینا تقصیر منه.»

وینتور کمی به‌کشید​ نیک نگاه کرد‌صورت​ اما سر تکان داد.

سپس، نیک درباره ایده‌اش برای تبدیل کردن‌طوری​ هوروا به یک استخراج‌کننده زفیکس به دکتر گفت‌کار​ تا شاید آینده‌ای بیرون از درگز داشته باشد.

دکتر از نیک منزجر‌بار​ شده بود، اما ظاهر‌حتی​ حرفه‌ای خود را حفظ کرد.

با پوزخندی در‌دوستانه​ دل گفت: حداقل‌جوابی​ عذاب وجدان داره.

وقتی نوبت به رویاپرداز‌بار​ رسید، نیک فقط گفت که‌طوری​ هوروا یک کابوس دیده است.

دکتر پرسید: «یه‌جلوی​ کابوس؟ یه خواب‌حتی​ بد یا اسپکتر کابوس؟»

نیک جواب داد:‌کشید​ «یه کابوس. می‌دونی،‌صورت​ یه خواب بد.»

دکتر اخم‌لحنی​ کرد و‌صدام​ ساکت شد.

گفت: «این بعضی چیزا رو‌جلوی​ توضیح می‌ده. با این اطلاعات،‌وانمود​ می‌تونم تو تشخیصم مطمئن‌تر باشم.»

نیک و‌بار​ حتی وینتور با‌بشکن​ دقت گوش دادند.

دکتر توضیح داد: «این پسر، هوروا، در حال حاضر بیداره.‌وانمود​ رفلکس‌ها و عملکردهای غیرارادی بدنش به خوبی کار می‌کنن. این‌آهی​ یعنی قرار نیست یهو بمیره یا نفس کشیدنش متوقف بشه.»

وقتی نیک‌لحنی​ این را شنید،‌می‌شنوی​ نفس راحتی کشید.

حداقل هوروا نمی‌مرد.

وینتور پرسید: «اما؟»

دکتر ادامه داد: «اما ذهنش ایزوله شده. هوشیاری واقعی‌اش دیگه با‌انگار​ دنیای بیرون ارتباط برقرار نمی‌کنه. این یعنی ذهنش اطلاعات جدیدی دریافت‌نشسته​ نمی‌کنه و نمی‌تونه اطلاعاتی رو هم با بقیه به اشتراک بذاره.»

«یه جورایی می‌شه گفت هشیاره اما‌جوابی​ خوابیده. هرچند این خیلی ساده کردنِ‌انداخت​ چیزیه که واقعاً داره اتفاق می‌افته.»

نیک با نگرانی‌کشید​ به دکتر نگاه کرد‌بشکن​ و وینتور اخم کرد.

پرسید: «یعنی چی؟»

دکتر گفت: «یعنی‌کشید​ برای یه مدت نامعلوم‌بشکن​ تو همین وضعیت می‌مونه.»

«خودش نمی‌تونه تکون بخوره. یعنی نمی‌تونه‌جوابی​ خودش چیزی بخوره، بنوشه، یا بره دستشویی.‌گفت​ تنها کاری که از دستش برمیاد خوابیدنه.»

نیک نفس عمیقی‌کشید​ کشید و پرسید:‌صورت​ «می‌تونیم براش کاری بکنیم؟»

دکتر گفت: «سخته. از اونجایی که نمی‌تونیم هیچ ارتباطی با ناخودآگاهش‌انگشتش​ برقرار کنیم، نمی‌تونیم مشکلو حل کنیم. این یه مشکل روانی و‌دیوار​ ذهنیه، و اگه می‌خوایم نجاتش بدیم، باید یه‌جوری ذهنش رو بیدار کنیم.»

دکتر آهی کشید. «متأسفانه خیلی سخته. به هر‌حتی​ حال، اطلاعات فقط زمانی می‌تونه وارد ذهن بشه‌کند​ که صاحب اون ذهن، خودش فعالانه جذبش کنه.»

«نمی‌تونیم ذهنش‌لحنی​ رو مجبور کنیم‌می‌شنوی​ که گوش بده.»

نیک احساس کرد قفسه سینه‌اش فشرده‌صورت​ شد. «کاری هست که بتونم برای‌می‌خواهد​ نجاتش بکنم؟ مثلاً یکی از حمام‌های بازیابی؟»

دکتر گفت: «نه. چیزایی مثل حمام بازیابی‌طوری​ برای جراحت‌هاست، و هوروا عملاً هیچ جراحتی‌کند​ نداره. یه‌جورایی می‌شه گفت بدنش هیچ مشکلی نداره.»

«تنها کاری که می‌تونی بکنی اینه‌صورت​ که زنده نگه‌ش داری، باهاش حرف بزنی‌انگشتش​ و امیدوار باشی که خودش بیدار بشه.»

«شاید فردا بیدار بشه.»

«شاید یه هفته دیگه.»

«شاید یه سال دیگه.»

«شاید ده سال دیگه.»

«شاید هم هیچ‌وقت.»

نیک با‌ابروهایش​ چهره‌ای وحشت‌زده به‌جلوی​ زمین خیره شد.

هضم این موضوع سخت بود.

هوروا به این‌کشید​ روز افتاده بود و‌بشکن​ همه‌اش تقصیر نیک بود.

وینتور پرسید: «اگه‌دوستانه​ دوباره با اون شبح‌نداد​ تماس پیدا کنه چی؟»

چهره‌ی دکتر جدی و سرد شد. «اگه شبحی باشه که‌وانمود​ از روان تغذیه می‌کنه، احتمالاً می‌تونه چیزایی رو تو ذهن هوروا‌حالت​ تغییر بده، اما اشباحی که به آدما کمک کنن خیلی نادرن.»

وینتور پرسید:‌بار​ «ولی ممکنه‌صورت​ کمک کنه؟»

دکتر چند ثانیه سکوت کرد. با لحنی‌بشکن​ سرد گفت: «آره، ولی احتمال اینکه وضعیت‌چشم​ روانیش بدتر بشه یا حتی بمیره خیلی بیشتره.»

وینتور سر تکان‌دوستانه​ داد. «ممنون. صورت‌حساب‌جوابی​ رو بعداً برامون بفرستید.»

دکتر به‌ابروهایش​ زور جلوی پوزخند‌جلوی​ زدنش را گرفت.

نیک پرسید: «دکتر،‌جلوی​ چطور می‌تونم هوروا‌حتی​ رو زنده نگه دارم؟»

دکتر با‌ابروهایش​ چهره‌ای خنثی به‌جلوی​ نیک نگاهی انداخت.

«روزی سه وعده غذای راحت‌الهضم که قورت دادنش آسون باشه. روزی دو لیتر آب.‌می‌دونم​ تعویض مرتب لباس. باید مرتب زیرش رو تمیز کنی. هر دو روز یک‌بار باید بشوریش.‌نشان​ روزی سه بار هم باید دست و پاهاش رو ماساژ بدی، وگرنه از ترومبوز می‌میره.»

نیک با گیجی پرسید: «ترومبوز؟»

حتی وینتور‌بار​ هم نمی‌دانست‌صورت​ این دیگر چیست.

«اگه اندام‌هات رو برای مدت طولانی تکون ندی، رگ‌های خونی منقبض می‌شن و‌انگشتش​ ممکنه تو یکیشون لخته خون شکل بگیره. وقتی اون اندام تکون بخوره، لخته تو‌باید​ رگ‌ها حرکت می‌کنه و ممکنه تو قلب، ریه‌ها یا هر جای دیگه‌ای گیر کنه.»

«اون‌وقت به اون عضو هیچ‌می‌شنوی​ اکسیژنی نمی‌رسه و از بین می‌ره،‌توی​ و در نهایت باعث مرگت می‌شه.»

«اگه می‌خوای زنده‌کشید​ نگه‌ش داری، باید همه‌ی‌بشکن​ این کارها رو بکنی.»

ناولها | novelha.net