چپتر 50: فصل ۵۰: – تشخیص
0نیک سریع هوروادوستانه را زمین گذاشتجوابی و عقب رفت.
در آن لحظه،کشید نیک فقط امیدوار بودبشکن که هوروا زنده بماند.
دکتر کیف کوچکی پر از تجهیزات مختلفطوری پزشکی بیرون آورد و به آرامی وسیلهایکند را برداشت و روی قفسه سینه هوروا گذاشت.
نیم دقیقه بعد، وسیله راجلوی کنار گذاشت و وسیله دیگری راانگار برای مدتی دور بازوی هوروا بست.
بعد از آن، باصدام یک چراغ قوه بهلحظهای چشمان خالی هوروا نگاه کرد.
هرچه زمانابروهایش بیشتری میگذشت،بار اخمش غلیظتر میشد.
پرسید: «اسمش چیه؟»
نیک جواب داد: «هوروا.»
دکتر در حالی که بهمیشنوی چشمان هوروا نگاه میکرد، با لحنیتوی دوستانه پرسید: «هوروا، صدام رو میشنوی؟»
هوروا جوابی نداد.
لحظهای بعد، دوبارهجلوی نور چراغ راحتی توی چشمان هوروا انداخت.
گفت: «میدونم که بیداری، هوروا. وقتی نوربشکن رو میندازم تو چشمات، مردمکهات تنگ میشن.چشم این فقط وقتی اتفاق میافته که هوشیار باشی.»
هوروا هیچ واکنشی نشان نداد.
برای چند دقیقه، دکتر همانطور کهصورت قسمتهای مختلف بدن هوروا را لمس میکرد،انگشتش به حرف زدن با او ادامه داد.
با اینبار حال، هوروا هیچبشکن واکنشی نشان نمیداد.
کمی بعد، دکتر بهبار آرامی بازوی هوروا راحتی بالا آورد و رها کرد.
چشمان نیک بادوستانه دیدن اینکه بازوجوابی پایین نیفتاد، گشاد شد.
بازو واقعاًابروهایش در هوابار معلق ماند!
نیک با امیدواری پرسید: «هوروا؟!»
اما دکترابروهایش فقط ابروهایش راجلوی در هم کشید.
لحظه بعد، چند بار جلوی صورت هوروا بشکنلحظهای زد و حتی طوری وانمود کرد که انگاروقتی میخواهد انگشتش را توی چشم هوروا فرو کند.
هیچ واکنشی در کار نبود.
در نهایت، فقط آهی کشید وحتی هوروا را به آرامی در حالت نشستهفرو قرار داد و به دیوار تکیه داد.
دکتر در حالی کهبار بلند میشد گفت: «بایدحتی با جفتتون صحبت کنم.»
نیک میدانستلحنی که منظورش اومیشنوی و وینتور است.
نیک گفت: «البته.»
نیک به سمت وینتورصورت رفت و دکتر هموانمود به دنبالش راه افتاد.
وینتور با چهرهایکشید خنثی به دکترصورت نگاه کرد. «تشخیص چیه؟»
دکتر جواب داد: «اول باید بدونم چه اتفاقیلحظهای افتاده. میدونم که تولیدکنندگان زفیکس خیلی رازدار هستن،وقتی برای همین فقط به یه توضیح کلی نیاز دارم.»
وینتور سر تکان داد. «البته.»
نیک حرف وینتورجلوی را قطع کردحتی و گفت: «صبر کن.»
آن دوابروهایش نفر بهبار نیک نگاه کردند.
نیک نفس عمیقی کشید ومیشنوی گفت: «من بهش میگم. هرنور چی باشه، همهی اینا تقصیر منه.»
وینتور کمی بهکشید نیک نگاه کردصورت اما سر تکان داد.
سپس، نیک درباره ایدهاش برای تبدیل کردنطوری هوروا به یک استخراجکننده زفیکس به دکتر گفتکار تا شاید آیندهای بیرون از درگز داشته باشد.
دکتر از نیک منزجربار شده بود، اما ظاهرحتی حرفهای خود را حفظ کرد.
با پوزخندی دردوستانه دل گفت: حداقلجوابی عذاب وجدان داره.
وقتی نوبت به رویاپردازبار رسید، نیک فقط گفت کهطوری هوروا یک کابوس دیده است.
دکتر پرسید: «یهجلوی کابوس؟ یه خوابحتی بد یا اسپکتر کابوس؟»
نیک جواب داد:کشید «یه کابوس. میدونی،صورت یه خواب بد.»
دکتر اخملحنی کرد وصدام ساکت شد.
گفت: «این بعضی چیزا روجلوی توضیح میده. با این اطلاعات،وانمود میتونم تو تشخیصم مطمئنتر باشم.»
نیک وبار حتی وینتور بابشکن دقت گوش دادند.
دکتر توضیح داد: «این پسر، هوروا، در حال حاضر بیداره.وانمود رفلکسها و عملکردهای غیرارادی بدنش به خوبی کار میکنن. اینآهی یعنی قرار نیست یهو بمیره یا نفس کشیدنش متوقف بشه.»
وقتی نیکلحنی این را شنید،میشنوی نفس راحتی کشید.
حداقل هوروا نمیمرد.
وینتور پرسید: «اما؟»
دکتر ادامه داد: «اما ذهنش ایزوله شده. هوشیاری واقعیاش دیگه باانگار دنیای بیرون ارتباط برقرار نمیکنه. این یعنی ذهنش اطلاعات جدیدی دریافتنشسته نمیکنه و نمیتونه اطلاعاتی رو هم با بقیه به اشتراک بذاره.»
«یه جورایی میشه گفت هشیاره اماجوابی خوابیده. هرچند این خیلی ساده کردنِانداخت چیزیه که واقعاً داره اتفاق میافته.»
نیک با نگرانیکشید به دکتر نگاه کردبشکن و وینتور اخم کرد.
پرسید: «یعنی چی؟»
دکتر گفت: «یعنیکشید برای یه مدت نامعلومبشکن تو همین وضعیت میمونه.»
«خودش نمیتونه تکون بخوره. یعنی نمیتونهجوابی خودش چیزی بخوره، بنوشه، یا بره دستشویی.گفت تنها کاری که از دستش برمیاد خوابیدنه.»
نیک نفس عمیقیکشید کشید و پرسید:صورت «میتونیم براش کاری بکنیم؟»
دکتر گفت: «سخته. از اونجایی که نمیتونیم هیچ ارتباطی با ناخودآگاهشانگشتش برقرار کنیم، نمیتونیم مشکلو حل کنیم. این یه مشکل روانی ودیوار ذهنیه، و اگه میخوایم نجاتش بدیم، باید یهجوری ذهنش رو بیدار کنیم.»
دکتر آهی کشید. «متأسفانه خیلی سخته. به هرحتی حال، اطلاعات فقط زمانی میتونه وارد ذهن بشهکند که صاحب اون ذهن، خودش فعالانه جذبش کنه.»
«نمیتونیم ذهنشلحنی رو مجبور کنیممیشنوی که گوش بده.»
نیک احساس کرد قفسه سینهاش فشردهصورت شد. «کاری هست که بتونم برایمیخواهد نجاتش بکنم؟ مثلاً یکی از حمامهای بازیابی؟»
دکتر گفت: «نه. چیزایی مثل حمام بازیابیطوری برای جراحتهاست، و هوروا عملاً هیچ جراحتیکند نداره. یهجورایی میشه گفت بدنش هیچ مشکلی نداره.»
«تنها کاری که میتونی بکنی اینهصورت که زنده نگهش داری، باهاش حرف بزنیانگشتش و امیدوار باشی که خودش بیدار بشه.»
«شاید فردا بیدار بشه.»
«شاید یه هفته دیگه.»
«شاید یه سال دیگه.»
«شاید ده سال دیگه.»
«شاید هم هیچوقت.»
نیک باابروهایش چهرهای وحشتزده بهجلوی زمین خیره شد.
هضم این موضوع سخت بود.
هوروا به اینکشید روز افتاده بود وبشکن همهاش تقصیر نیک بود.
وینتور پرسید: «اگهدوستانه دوباره با اون شبحنداد تماس پیدا کنه چی؟»
چهرهی دکتر جدی و سرد شد. «اگه شبحی باشه کهوانمود از روان تغذیه میکنه، احتمالاً میتونه چیزایی رو تو ذهن هورواحالت تغییر بده، اما اشباحی که به آدما کمک کنن خیلی نادرن.»
وینتور پرسید:بار «ولی ممکنهصورت کمک کنه؟»
دکتر چند ثانیه سکوت کرد. با لحنیبشکن سرد گفت: «آره، ولی احتمال اینکه وضعیتچشم روانیش بدتر بشه یا حتی بمیره خیلی بیشتره.»
وینتور سر تکاندوستانه داد. «ممنون. صورتحسابجوابی رو بعداً برامون بفرستید.»
دکتر بهابروهایش زور جلوی پوزخندجلوی زدنش را گرفت.
نیک پرسید: «دکتر،جلوی چطور میتونم هورواحتی رو زنده نگه دارم؟»
دکتر باابروهایش چهرهای خنثی بهجلوی نیک نگاهی انداخت.
«روزی سه وعده غذای راحتالهضم که قورت دادنش آسون باشه. روزی دو لیتر آب.میدونم تعویض مرتب لباس. باید مرتب زیرش رو تمیز کنی. هر دو روز یکبار باید بشوریش.نشان روزی سه بار هم باید دست و پاهاش رو ماساژ بدی، وگرنه از ترومبوز میمیره.»
نیک با گیجی پرسید: «ترومبوز؟»
حتی وینتوربار هم نمیدانستصورت این دیگر چیست.
«اگه اندامهات رو برای مدت طولانی تکون ندی، رگهای خونی منقبض میشن وانگشتش ممکنه تو یکیشون لخته خون شکل بگیره. وقتی اون اندام تکون بخوره، لخته توباید رگها حرکت میکنه و ممکنه تو قلب، ریهها یا هر جای دیگهای گیر کنه.»
«اونوقت به اون عضو هیچمیشنوی اکسیژنی نمیرسه و از بین میره،توی و در نهایت باعث مرگت میشه.»
«اگه میخوای زندهکشید نگهش داری، باید همهیبشکن این کارها رو بکنی.»