چپتر 26: مهارشده
0وینتور در حالی که همراه نیکروشن وارد انبارشان میشد، با صدایی خشکآژیرِ و کلافه دستور داد: «همینجا بمونید.»
دو نگهبان مثل بچههایی که تازه سرشانچشمانشان داد کشیده باشند، جلوی ساختمان منتظر ماندند؛پای توصیفی که چندان هم دور از واقعیت نبود.
طبیعتاً وقتی فهمیدند یکی از وارثانانبار خانواده ملفیون را به زمین هلاگر دادهاند، بلافاصله به التماس و عذرخواهی افتادند.
وینتور فقط با خونسردی ونشدند لحنی یخزده به آنها گفتهکاملِ بود که باید کمی همراهشان بیایند.
دو نگهبان هیچ اعتراضی نکردند.
با بسته شدن درِدرِ انبار پیش چشمانشان، اضطراباضطراب دو نگهبان به اوج رسید.
اگر وینتور تصمیم میگرفت پای وکلای خانوادهاشپیش را وسط بکشد، خیلی راحت شغلشان را ازپای دست میدادند، اگر نگوییم بلای بدتری سرشان میآمد!
در همین حین، نیکغافلگیر و وینتور به سمت تنهاشدنِ واحد مهار که داشتند، رفتند.
نیک جلوی ورودی منتظر ماند، درروشن حالی که وینتور با کنترلی پر ازباز دکمه در کنار واحد مهار کار میکرد.
لحظهای بعد، آژیر بلندی ازانبار واحد مهار به صدا درآمدرسید و چراغهای قرمز همهجا روشن شدند.
هیچکدامشان غافلگیر نشدند.
این آژیرِ بازهیچکدامشان شدنِ کاملِ یکاین واحد مهار بود.
ارزانترین واحدهای مهارچراغهای فقط سه راهروشن برای باز شدن داشتند.
اول، باز کردن یکدرِ درِ کوچک برای قراراضطراب دادن اشیای دستی در آن.
دوم، بازنکردند کردن دری برایدرِ عبور یک انسان.
سوم، باز کردن دروازهغافلگیر بزرگ برای انداختن یکباز شبح به داخل آن.
اما صبردرآمد کن، رویاپردازقرمز کاملاً کوچک بود.
چرا نیک نمیتوانست خیلیدرِ راحت آن را ازاضطراب درِ معمولی به داخل ببرد؟
خب، یک واحد مهارشدن چیزی بیشتر از یکچشمانشان مکعب فولادی بزرگ بود.
چندین حسگر، آژیر، مانعغافلگیر و سیستم دفاعی همباز روی آن وجود داشت.
وقتی یک انسان از در عبور میکرد، واحدهیچکدامشان مهار واکنشی نشان نمیداد، اما اگر یک شبح سعیواحدهای میکرد از آن بگذرد، تمام سیستمهای دفاعی فعال میشدند.
در غیر این صورت، اسپکترهای کوچکپیش و موذی میتوانستند هنگام رفت و آمدمیگرفت آدمها، یواشکی از واحد مهار جیم شوند.
بنابراین، وقتی یک شبح را درون واحدپیش مهار میگذاشتند، باید دروازه اصلی را باز میکردندپای که تمام سیستمهای دفاعی را هم غیرفعال میکرد.
طبیعتاً واحدهای مهار گرانتر راههاینشدند بیشتری برای باز شدن داشتند، اماارزانترین این فقط ارزانترین مدلِ ممکن بود.
بعد از اینکه دروازهقرمز بزرگ کاملاً باز شد،هیچکدامشان نیک وارد واحد مهار شد.
دروازه دوبارهبسته به آرامی پشتانبار سرش بسته شد.
وقتی کاملاً بستهبسته شد، نور مصنوعیانبار درون واحد مهار تابید.
نور مصنوعیِ معمولی هیچ کمکی در برابرآژیرِ نفوذ کابوس نمیکرد، اما واحدهای مهار میتوانستند ازاول زفیکس برای روشن کردن فضای داخلشان استفاده کنند.
واحدهای مهار گرانتر، تونلهای خاصی از جنس شیشه بازتابندهغافلگیر داشتند که نور خورشید را با امنیت کامل بهراه داخل واحد مهار میرساندند و هزینههای روشنایی را کم میکردند.
متأسفانه، واحد مهارِشدن آشغالِ آنها چنینپیش امکانات لوکسی نداشت.
آنها مجبور بودند باشدن استفاده از زفیکس برای روشناضطراب کردن داخل آن سر کنند.
خوشبختانه، فقط زمانی نیاز به روشن کردنآژیرِ داخل آن داشتند که یک انسان آنجابرای بود، چون اسپکترها نیازی به نور نداشتند.
وقتی چراغ روشن شد،قرمز نیک رویاپرداز را وسطهیچکدامشان واحد مهار پرت کرد.
به خاطربسته مسدودکننده زفیکس،درِ رویاپرداز تکان نمیخورد.
نیک چند ثانیه به دریمرِ بیحرکتانبار خیره شد تا اینکه درِ معمولیاگر واحد مهار پشت سرش باز شد.
نیک به جلوهیچکدامشان خم شد واین مسدودکننده زفیکس را گرفت.
بعد از باز کردن گرههایش،همهجا نیک از واحد مهار بیرون دویداین و وینتور بلافاصله در را بست.
سکوت.
موفق شده بودند.
رویاپرداز داخل واحد مهار بود!
وینتور به کنسول کنارقرمز واحد مهار نگاه کرد وغافلگیر وضعیت عملکردش را بررسی کرد.
چند دقیقه بعد،شدن وینتور با نفسپیش راحتی سر تکان داد.
«همهچیز داره عادی کار میکنه.»
وینتور گفت: «رویاپرداز شناسایی شده و سیستمهای دفاعیباز آمادهن تا اگه دست از پا خطا کرد، واردکوچک عمل بشن. دیگه لازم نیست نگران فرار کردنش باشیم.»
نیک هم درچراغهای حالی که نفس راحتیشدند میکشید، سر تکان داد.
بالاخره رویاپرداز راشدن با امنیت کاملپیش مهار کرده بودند.
وینتور در حالی که به سمت خروجی انبارچشمانشان میچرخید، با صدایی که تاریکتر شده بود گفت:وکلای «حالا... بریم به حساب اون دو تا برسیم.»
نیک پرسید:شدند «چه نقشهایغافلگیر تو سرته؟»
وینتور گفت: «یه معامله. نگهبانا از اسمشدند و رسمم میترسن و هر کاری میکننشدنِ تا وکیلام رو از سرشون باز کنن.»
وینتور به سمتشدن خروجی راه افتادپیش و گفت: «بیا.»
نیک بیحرف دنبالش راه افتاد.
خیلی زود دو نگهبانغافلگیر را پیدا کردند و وینتورشدنِ به آنها گفت دنبالش بیایند.
نگهبانها در حالی کهقرمز مدام عذرخواهی میکردند، بیچونوچراهیچکدامشان دنبال وینتور راه افتادند.
در نهایت، هر چهار نفر بهپیش ساختمان بلندی رسیدند که نماد یک کالسکهمیگرفت سبز رنگ روی آن حک شده بود.
اینجا یکی از بزرگترین هلدینگهایدرِ زنجیرهای بیمارستان در دنیا بوداوج و در شهرهای زیادی شعبه داشت.
شرکتی که مالک این بیمارستانها بود، در اصل یکشدنِ تولیدکننده زفیکس به حساب میآمد، اما یکی از معدودقرار شبحهای سطح شش مهارشده را هم در اختیار داشت.
شبح مهارشده، کالسکهایچراغهای بود که بهروشن آن «تاجر» میگفتند.
وقتی کسی جنازهای را داخل کالسکهپیش میانداخت، معجونهای شفابخش از آن بیرون میآمدمیگرفت و مقدار کمی زفیکس هم ساطع میکرد.
طبیعتاً شرکت از اینشدن داروهای شفابخش استفاده کردچشمانشان و همهجا بیمارستان ساخت.
البته فقط برای سود.
وینتور مچ دررفتهاش را کمی تکان داد و گفت:غافلگیر «یه حمام بازیابی، و منم هر چی که شدراه رو فراموش میکنم. به هر حال بهش نیاز دارم.»
دو نگهبان نفس عمیقیدرِ کشیدند و با وحشتاضطراب به هم نگاه کردند.
«آقای ملفیون، من مطمئن نیستم...»
وینتور حرف نگهبان را قطعنشدند کرد و گفت: «یا شما پولارزانترین درمانم رو میدین، یا منطقهتون. کدومش؟»
دو نگهبان کمیچراغهای عقب رفتند و پچپچکنانشدند با هم حرف زدند.
به نظربسته میرسید بحثشاندرِ حسابی بالا گرفته.
حدود سهنکردند دقیقه طولشدن کشید تا برگردند.
یکی از آنهاهیچکدامشان آهی کشید واین گفت: «ما میدیم.»
وینتور سر تکانچراغهای داد و هر چهارشدند نفر وارد بیمارستان شدند.
وقتی به سمت پذیرش رفتند، زن مسئول پذیرش تماماوج تلاشش را کرد تا در برابر بوی تعفن شدیدیبکشد که به صورتش میخورد، ظاهر حرفهایاش را حفظ کند.
اگر آن دو نگهبان را پشت سرپیش این دو مراجعهکننده کثیف ندیده بود، همانمیگرفت موقع حراست را صدا میزد تا بیرونشان کنند.
با لبخندی زورکیهیچکدامشان پرسید: «بله، چطوراین میتونم کمکتون کنم؟»
وینتور گفت: «یه حمام بازیابی کلروشن بدن و یه حمام پاکسازی. پولآژیرِ این دو تا جدا حساب میشه.»
زن پذیرش کهشدن حالا رفتارش واقعاً حرفهایچشمانشان شده بود، گفت: «البته.»
هر چه کهبسته بود، ظاهراً اینهاانبار مشتریان واقعی بودند.
زن گفت:شدند «هزینه حمام پاکسازینشدند میشه ۱۵۰ اعتبار.»
لحظهای بعد، وینتورچراغهای چند اسکناس بیرون کشیدشدند و روی میز گذاشت.
زن با لبخندی مؤدبانه پولهاانبار را جمع کرد و یکرسید توکن کوچک نارنجی به وینتور داد.
بعد گفت: «و هزینهشدن حمام بازیابی کل بدنچشمانشان هم میشه ۴۸۰۰ اعتبار.»
وینتور باشدند سر بهغافلگیر نگهبانها اشاره کرد.
یکی از نگهبانهاچراغهای جلو رفت وروشن کارتی به زن داد.
زن تشکر کردشدن و کارت را رویچشمانشان یک صفحه فولادی گذاشت.
سپس تکه کوچکی از چیزیدرِ شبیه به خاک رس برداشتاوج و عدد ۴۸۰۰ را رویش نوشت.
لحظهای بعد، امضای کوچکی زیرنشدند عدد زد و تکه سفالیکاملِ را به دست نگهبان داد.
نگهبان نفس لرزانیچراغهای بیرون داد وروشن آن را امضا کرد.
زن کارت را روی تکه سفالیپیش گذاشت، همه را داخل یک جعبهتصمیم فلزی قرار داد و گفت: «ممنون.»
نور سبزینکردند از جعبهشدن ساطع شد.
لحظهای بعد، زنهیچکدامشان کارت را بیرون آوردآژیرِ و به نگهبان داد.
همزمان، تکه سفالی را کههمهجا حالا کاملاً سفت شده بودنشدند بیرون آورد و زیر میزش گذاشت.
متأسفانه هیچ راهشدن آسانی برای ارتباط مستقیمچشمانشان با بانک وجود نداشت.
کسبوکارها هر هفته این تکههایدرِ سفالی کوچک را به بانکاوج تحویل میدادند و پولشان را میگرفتند.
زن پذیرش یک بلیتغافلگیر سبز با چند خطباز سیاه پیچیده به وینتور داد.
وینتور بهدرآمد دو نگهبانقرمز نگاه کرد.
«کارمون تموم شد. میتونین برین.»
یکی ازنکردند نگهبانها گفت:شدن «ممنون، قربان.»
بعد هرشدند دو نگهبان بیمارستاننشدند را ترک کردند.
لحظهای بعد، وینتور بلیتقرمز حمام بازیابی کل بدنهیچکدامشان را به سمت نیک گرفت.
«خوش بگذره.»