---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 122: فصل ۱۲۲ – نقطه ضعفِ سودمند • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 122: فصل ۱۲۲ – نقطه ضعفِ سودمند

0

نیک با شوک‌نیستن​ پرسید: «این نیزه‌پرتابی​ چطوری اومد اینجا؟»

مانلا قبل از اینکه دست راستش‌بی‌صدایی​ را باز کند، گفت: «بعداً یاد‌کنی​ می‌گیری چطوری این کار رو بکنی.»

نیک می‌خواست دوباره‌کنی​ دستش را بفشارد، اما‌بخری​ صحنه دیروز یادش آمد.

در عوض، فقط با حالتی‌متفاوت​ معذب به دست او خیره‌ترورهای​ شد؛ نمی‌دانست باید چه کار کند.

مانلا گفت:‌بی‌صدایی​ «نیزه‌ام. بدش‌اگه​ به من.»

نیک سریع نیزه‌برای​ را چسبید و‌بی‌صدایی​ گفت: «آه، حتماً!»

بعد، با‌تمرکز​ تمام توانش آن‌مختلف​ را بیرون کشید.

هوپ!

و وقتی نیزه به‌اگه​ راحتی و تمیزی از سقف‌چند​ بیرون آمد، نزدیک بود بیفتد.

چقدر سبکه!‌پشتم​ احتمالاً فقط پنج‌جون‌سختن​ تا هفت کیلوئه!

نیک انتظار چیزی‌کنی​ حدود پنجاه تا‌متفاوت​ هفتاد کیلو را داشت!

نیک با دستپاچگی نیزه‌مختلف​ را در دست مانلا گذاشت‌پشتت​ و او آن را گرفت.

لحظه بعد،‌بی‌صدایی​ نیزه در‌اگه​ دستش کوچک شد!

نوک آن فشرده شد و به‌بی‌صدایی​ داخل میله رفت، و طول نیزه‌کنی​ را به کمتر از ده سانتی‌متر رساند.

لحظه بعد، مانلا‌کنی​ نیزه را داخل‌متفاوت​ آستینش سُر داد.

بدون اینکه نیک چیزی بپرسد، مانلا دکمه‌پشت​ آستین بازوی راست خود را باز کرد‌مستقیمن​ و مچ دستش را به نیک نشان داد.

شش نیزه فشرده‌نیستن​ دور مچ دستش‌پرتابی​ بسته شده بود.

سپس، مچ دستش را تکان داد و‌نیستن​ یکی از نیزه‌ها به سمت دست بازش‌مختلف​ پرید و دوباره به اندازه اصلی‌اش بزرگ شد.

گفت: «لازم نیست‌کنی​ همه نیزه‌ها به‌متفاوت​ یه اندازه قوی باشن.»

«نیزه‌های روی پشتم برای‌مختلف​ هدف‌های قوی و جون‌سختن،‌نگاه​ اما به این بی‌صدایی نیستن.»

«اگه می‌خوای روی نیزه‌های پرتابی‌می‌خوای​ تمرکز کنی، باید چند دست‌مختلف​ مختلف برای هدف‌های متفاوت بخری.»

مانلا به نیزه‌های روی پشت نیک نگاه کرد. «نیزه‌های‌می‌خوای​ روی پشتت برای ترورهای تک‌هدفه و نبردهای سنگین و‌نگاه​ مستقیمن. برای استفاده علیه هدف‌های سریع و چابک ساخته نشدن.»

نیک با‌تمرکز​ درک این موضوع،‌مختلف​ سر تکان داد.

مانلا در حالی که‌مختلف​ هر پنج نیزه نیک را‌پشتت​ می‌گرفت، گفت: «وقت گرم کردنه.»

شینگ! شینگ! شینگ! شینگ! شینگ!

در عرض سه ثانیه، هر‌جون‌سختن​ پنج نیزه نیک روی خانه‌های‌پرتابی​ مختلفی در منطقه تمرین فرود آمدند.

او گفت: «تو‌کنی​ ۲۰ دقیقه بیارشون. اگه‌بخری​ نتونستی، دوباره امتحان می‌کنی.»

نیک نفس عمیقی‌چند​ کشید و بلافاصله‌بخری​ از ساختمان پایین پرید.

بدون نیزه‌هایش،‌بی‌صدایی​ کاملاً چابک و‌می‌خوای​ سریع شده بود.

با این حال،‌برای​ خیلی زود متوجه چیزی‌نیستن​ شد که غافلگیرش کرد.

در همین لحظه، نیک جلوی شکافی به‌بخری​ عرض پنج متر ایستاده بود که در‌سنگین​ طرف دیگرش ساختمانی سه طبقه قرار داشت.

نیک فقط‌کنی​ روی ساختمانی‌مختلف​ یک طبقه بود.

حتی بدتر از آن، به جز سوراخ‌های‌تمرکز​ کوچکی که از نیزه‌های دیروز نیک به‌نگاه​ جا مانده بود، دیوار نسبتاً صاف بود.

نیک تا مدتی‌برای​ با شوک به‌بی‌صدایی​ دیوار خیره ماند.

در تمام این مدت، نیک‌مختلف​ حضور نیزه‌هایش را به خاطر‌پشتت​ وزن سنگینشان یک نقطه ضعف می‌دانست.

اما الان،‌کنی​ نمی‌توانست از آن‌متفاوت​ ساختمان بالا برود!

بالا رفتن از آن با نیزه‌هایش کاملاً آسان‌کنی​ بود، چون فقط باید یک نردبان کوچک درست‌ترورهای​ می‌کرد، اما بدون آن‌ها به شدت سخت می‌شد.

عبور از روی‌برای​ پشت‌بام‌ها بدون نیزه‌هایش‌بی‌صدایی​ سخت‌تر شده بود!

نیک هیچ‌وقت فکرش‌کنی​ را هم نمی‌کرد‌متفاوت​ که چنین اتفاقی بیفتد.

نیک تقریباً همیشه از این ساختمان به عنوان‌نگاه​ یک جور ایستگاه مرکزی برای رسیدن به بقیهٔ‌علیه​ ساختمان‌ها استفاده می‌کرد، چون دقیقاً وسط قرار داشت.

اما این‌بی‌صدایی​ بار، نمی‌توانست از‌می‌خوای​ آن بالا برود.

برای رسیدن به‌برای​ بالای ساختمان حداقل به‌نیستن​ دو نیزه نیاز داشت!

نیک پیش از اینکه مسیرش‌مختلف​ را عوض کند با خود فکر‌ترورهای​ کرد: «نمی‌تونم اینجا وقت تلف کنم!»

اولش نیک می‌خواست نیزه‌ای را که از همه دورتر بود‌ترورهای​ اول بردارد، چون هر نیزه وزن اضافه‌ای روی دوشش می‌گذاشت،‌درک​ اما حالا مجبور بود آن را آخر از همه بیاورد.

حدود ده دقیقه بعد، سه‌می‌خوای​ نیزه را جمع کرد و‌مختلف​ به بالای ساختمان بلند رسید.

پنج دقیقه‌پشتم​ بعد، آخرین نیزه‌جون‌سختن​ را هم برداشت.

حالا فقط باید برمی‌گشت.

به نقطهٔ شروع رسید...

۲۳ دقیقه بعد از شروع.

خیلی نزدیک بود!

مانلا بدون هیچ حرفی، هر‌مختلف​ پنج نیزه را دوباره به‌پشتت​ همان نقطه‌های قبلی پرتاب کرد.

این بار، نیک می‌دانست‌مختلف​ باید چه کار کند و‌پشتت​ از دفعهٔ قبل سریع‌تر بود.

۲۱ دقیقه.

یک بار دیگر.

۲۰ دقیقه و ۲۸ ثانیه.

و دوباره.

۲۰ دقیقه و ۴۲ ثانیه.

یک بار دیگر.

بیش از ۲۱ دقیقه.

نیک به نفس‌نفس افتاده بود.

تقریباً تمام توانش‌نیستن​ را در تلاش‌های قبلی‌تمرکز​ از دست داده بود.

پریدن از ساختمانی به‌هدف‌های​ ساختمان دیگر با آن همه‌می‌خوای​ وزن، به شدت طاقت‌فرسا بود.

نیک می‌دانست که‌کنی​ امروز نمی‌تواند این‌متفاوت​ کار را تمام کند.

اما با دیدن نگاه سرد‌متفاوت​ و سختگیرانهٔ مانلا، فهمید که‌ترورهای​ تسلیم شدن اشتباه محض است.

از طرفی یادش آمد که اگر‌پرتابی​ مانلا حس کند نیک دارد وقتش را‌پشت​ تلف می‌کند، باید هزینهٔ آموزش را بپردازد.

پس باید‌پشتم​ به تلاش‌هدف‌های​ ادامه می‌داد.

اما از آنجا که به هر حال امیدی به‌نگاه​ موفقیت نداشت، به جای اینکه بلافاصله پایین بپرد، وقت‌چابک​ گذاشت تا از بالای ساختمان دوباره مسیر را بررسی کند.

از این زمان استفاده‌مختلف​ کرد تا مسیرش را‌نگاه​ برای فردا بهینه‌سازی کند.

چند دقیقه بعد،‌نیستن​ وقتی متوجه چیزی‌پرتابی​ شد، ابرویی بالا انداخت.

راه دیگری برای برداشتن دو تا از نیزه‌هایش وجود داشت که خیلی سریع‌تر از‌مختلف​ مسیر همیشگی‌اش بود. دلیل اینکه تا به حال این راه را پیدا نکرده بود،‌ساخته​ این بود که همیشه مسیرش را با در نظر گرفتن وجود نیزه‌ها برنامه‌ریزی می‌کرد.

مسیر اصلی این بود: ده متر به سمت مرکز برود، ۲۰ متر به سمت‌سنگین​ راست، یک نیزه را بردارد، به مرکز برگردد، ۳۰ متر به سمت چپ برود، نیزهٔ‌عرض​ بعدی را بردارد، دوباره به مرکز برگردد و با نیزه‌ها از ساختمان بزرگ بالا برود.

اما با مسیر جدید، نیک‌متفاوت​ می‌توانست دور تا دور میدان‌ترورهای​ نبرد را به شکل دایره‌ای بدود.

از جنوب که نقطهٔ شروع بود، نیک می‌توانست به سمت شرق برود، بعد شمال، بعد‌پشتت​ غرب. نیزهٔ شمارهٔ دو را بردارد، دور بزند، نیزهٔ شمارهٔ پنج، شمارهٔ چهار و شمارهٔ‌وقت​ یک را بردارد و در نهایت به سمت مرکز برود تا آخرین نیزه را جمع کند.

این‌طوری خیلی سریع‌تر می‌شد.

نیک نفس عمیقی‌کنی​ کشید و از‌متفاوت​ ساختمان پایین پرید.

مسیر جدید‌کنی​ را در‌مختلف​ پیش گرفت.

و برگشت، بعد از...

۲۳ دقیقه.

با این حال، نیک بیش از‌متفاوت​ پنج دقیقه از این زمان را‌تک‌هدفه​ صرف برنامه‌ریزی برای مسیر جدیدش کرده بود.

با یک بار تلاش دیگر، نیک‌بخری​ موفق شد تمرین را در زمانی کمی‌سنگین​ کمتر از ۲۰ دقیقه به پایان برساند.

بالاخره موفق شده بود!

ناولها | novelha.net